تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)

یک شعر_ یک ترجمه

 

سرگذشت

 

 

بهار جوانه زدیم      

تابستان، درو کردن­مان

پاییز، به بند کشیدند  

و زمستان،

          چال­مان کردند

...

من، اما هنوز زنده­ ام    

بعدِ آن همه داس و حلقه و گور

و اینجایم  لابلای گندمزار

و تاب می­خورم

                  در باد

و هنوز،

       عاشق می ­شوم.


منصوره اشرافی


____________

ترجمه شعر به ترکی توسط علیرضا ذیحق


سَرگوذَشت

 

باهار دا آچاراق

یای دا بیچدی لر،

پاییز دا ایسه بنده چکیل دیک

و قیش دا ،

قویلاندیق.

من آمما هله دیری یَم

او قَدَراؤلوم، اوراق و کَلَفجه دن سونرا .

بوردایام

کوف گئدیره م ،

یئل ایله اویناشاراق

بوغدالیق لار دا ، اَکین لرده

وهله ده

عاشیق اولوب ،

سئویرَم .

 

 

 

 

+   ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٢۳

شعر " پنهان"

شعر "پنهان" در سایت مرور

 

ترجمه ترکی  در  " مارال" و  ماهنامه" اندیشه فرهنگی"

_______

پنهان

 

 

نفس­های پنهانم

                   تویی

بی فاصله

درفرازو فرود دم و بازدم.

 

یک من درون من

ترا می­خواهد، می­جوید.

 

ازتو،

نقبی­ست به فراموشی

پناهی­ست برایستایی

درهرچیز.

 

می­خواهم ازآنم باشی،

ابدیت همیشگی

تا  سرشارشوم ازنوشیدنت.

 

می­خواهم توباشم

توکه پنهان

 درنفس­های منی.

منصوره اشرافی ١٣٨٩

 

_________

گیزلی

گیزلی نَفَس لریم

 سَنسَن ،

فاصیله اولمادان

سینه م ده دیرچه لیب باتان

هر بیر نَفَس تک .

من ده بیر وارلیق

چاغیریر سنی

آراییب آختاریر

گؤزله ییر سنی.

سن ده بیر ایز وار

اونوتماق لارا

دایانماق لارا

 ودینجه لیب جان تاپماغا.

منیم له اولماق ایستَرَم

سونسوز بیر ابدیت تک

او قَدَر کی آشام داشام

 سنی ایچمک ایله .

سن اولماق ایستَرَم

سن کی گیزلین

دالغا وورورسان

 هر نَفَسیم ده

کؤکسومون هر بوجاغین دا.

 

ترجمه به ترکی، علیرضا ذیحق

+   ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/۱٤

ابتذال در فضای به ظاهر ادبی کشور _ یادداشتی از مختار عبدالهی

آقای مختار عبدالهی نویسنده مجموعه داستان "هفت" یاداشتی انتقادی نسبت به وضعیت موجود در فضای ادبی و نیز  در رابطه  با صحبتهایی که در پست قبلی در مورد وضعیت ادبیات با آقای علیرضا ذیحق داشتم،برای من ارسال کرده اند  که با موافقت  ایشان این یادداشت را در وبلاگ  درج کردم.

امیدوارم  که درج این یادداشت به مثابه گشودن بابی باشد برای مطرح شدن حرفهایی  در این زمینه و نیز دوستانی که صحبتهایی  دارند اما آنها را در پس پرده عنوان کرده اند، از پس پرده برون آیند و نظراتشان را شفاف و روشن بیان کنند.

___________

ابتذال در فضای به ظاهر ادبی کشور

در یکی از شهرهای قدیمی و کوچک غرب کشور زندگی میکنم شهری که به گفته بعضی از مورخین نهصد سال پیش شاه راه ارتباطی سه استان فارس ، خوزستان ، وکهکیلویه وبویر احمد به هم بود ناصر خسرو در سفرنامه خود از اینجا به عنوان شهری بد آب وهوا نام برده است .

با توجه به نزدیکی وتعدد زیاد روستاهای هم‌جوار این شهرستان ونسبتهاد فامیلی این دو طیف «شهر و روستا» با هم دیگر خوشبختانه هنوز بی شیله پیلگی ها و صداقت خاص روستایی، اینجا در جریان است  

 خلوص نیت آدمهای اینجا قابل مقایسه با پایتخت نشینها نیست . خلوصی که به هیچ عنوان و با هیچ قلمی نمیتوان آن را روی کاغذ آورد .

 اینجا لردگان از شهرستانهای استان چهارمحال‌وبختیاری است .

تقریبا پانزده سال است که  به طور جدی می‌نویسم نزدیک به یک سال است که با حداقل نصف خصایصی روستایی که خدمتتان عرض کردم قدم به وادیه نویسندگان پایتخت نشین و به نوعی حرفه‌ای کشورگذاشته‌ام .البته قبل از این با توجه به شرایط شغلی با فضای اقتصادی پایتخت آشنایی داشتم و از فسادی که در این وادیه بر قرار است چندین بار آسیب دیده بودم . اما با توجه به شرایط کشور وهمچنین قانون تجارت تا حدودی آنرا طبیعی می دانستم .

وقتی پایم به فضای ادبیات نیمه حرفه‌ای کشور باز شد مسلما انتظاری که از این فضا می بایست داشته باشم قابل مقایسه با فضای قبلی نبود «فضای اقتصاد وادبیات»

تقریبا یک سال از ورود من به این دنیای جدید می گذرد اینجا شرایط خیلی تاسف‌ بارتر از جای قبلی است صداقت آنجا شریفتر از اینجا بود. آنجا غولهای اقتصاد با صداقت تمام اعتراف می کردند که صداقت در اقتصاد معنی ندارد. ودر اینجا با وقاحت تمام ادبیون کشور اعلام می کنند که  ما فقط به ادبیات می‌اندیشیم .

پانزده سال پیش وقتی شروع به نوشتن کردم بیشتراز هر چیز به معروفیت در ادبیات فکر می کردم و آن را پلی برای مشهورشدن می‌دیدم اما بعد از مدتی کوتاه نوشتن را تنها عامل ارضای روح خود دیدم . نمی گویم مشهور شدن کاملا در وجودم از بین رفته اما زیاد طول نکشید که کاملا در حاشیه قرار گرفت .

 در اینجا خیلی ها را دیدم که با نقابهای بر صورت و با بازی با واژه‌های ادبی قصد دارند خود را به گونه‌ایی دیگر نشان دهند. در اینجا خیلی از غیر متعارفه‌ها تعریف شده است و تعریف می شود . در اینجا خیلیها را که انتظار نداشتم ، در پانزده سال پیش خود دیدم که برای رسیدن به آن آرزو حاضرند دست به هر کاری بزنند .  راستی من سی ‌و چهار سال دارم .

  در اینجا آدمها روح ندارند جالب اینجاست که خود می دانند و هر ازگاهی از این وضعیت اعلام انزجار کرده و از این فضای ماشینی به کراهت یاد می کنند. اینجا هیچ کس را ندیدم که به همسایه خود فکر کند . اما در شهر من همسایه‌ایی وجود ندارد .

 کتاب تهوع سارتر را چهار، پنج سال پیش خواندم با آن ارتباط برقرار کردم اما باور بعضی چیزها برایم قابل هضم نبود . و با خود می گفتم:« سارتر این را هفتاد ، هشتاد سال پیش نوشته است و در زمان ما دیگر ...

 باورتان نمیشود حالا حالت  تهوع آنتونی روکانتن قهرمان رمان را به خوبی می فهمم . و به او حق می دهم. در آنجا تنها مسکن شخصیت اصلی داستان، موسیقی بود. اما در اینجا آن مسکن هم به درد من نمیخورد چون حالا دیگر من خود جزئی از آن تهوع شده‌ام .

 

اینجا تهران پایتخت ایران است.

                                                                         مختار عبدالهی 23اردیبهشت 1389

 

+   ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/٢/۳٠

گفتگو با علیرضا ذیحق

متن گفتگویی  با علیرضا ذیحق که در چهاردهمین شماره ماهنامه فرهنگی و ادبی مارال به کوشش علیرضا ذیحق  به چاپ رسیده است.

 

لازم به ذکر است که در این متن سوالات حذف گردیده و فقط  به جمع بندی پاسخ ها در بخش های مجزا  اکتفا شده است.

_________ 

متن گفتگو

تشکر

در ابتدا از هنرمند گرامی آقای علیرضا ذیحق تشکر می­کنم، که این مجال را در اختیارم قرار دادند تا بتوانم  گوشه­ای اندک ازصحبتهایی را مطرح کنم که برایم حایز اهمیت هستند. هر چند که برخی از آنها را در نوشته­ها و وبلاگم آورده­ام، اما اکنون خوشحالم که دوباره فرصتی برای مطرح کردن برخی از آنها بوجود آمده است.

 

من _ نقاشی _ شعر

در نقاشی هایم همیشه دومقوله برایم مطرح بوده­اند:  مرگ و زندگی. و این دو تضاد پایان ناپذیر را نمی توانستم از کنارش بگذرم و توی کارهام نشان ندهم. این پارادوکس غم انگیزی که همواره ازلی و ابدیست و کاریش هم نمی شود کرد. به همین خاطر هم هر عنصری را که در کارهای نقاشی ام به کار می­برم، تنها شکل مجردی از عناصر طبیعت نیستند، بلکه آنها برای من در حکم بیانی سمبولیک از مفهوم زندگی و مرگ هستند. هر عنصری برای من نماد است و فکر می­کنم نقاشی ابزاری است برای انتقال  این نمادهای عاطفی و حسی که  با در کنار هم قرار گرفتن اجزای مختلف شعور پیدا می کنند. روشنی، نور، گل، گندم و عناصرطبیعت .. و در مقابلش تاریکی، اندوه و سیاهی و غمی که وجود دارد. این پارادوکسی ست که هیچگاه رهایی از آن ممکن نیست.

نقاشی برای من واژه‌ی دیگری است از میان واژه ها برای بیان احساس، برای تحقق بخشیدن به ادراکات، و دستیابی به آزادی. آزادی ذهن و نه برده‌ی طبیعت بودن. آزادی برای بیان، بیان نگرشی نو در واقعیت و زیبایی. نقاشی برای من جایگزین شعر است، کلمه و صوتی که به شکل و رنگ برگردانده شده‌اند. شکل‌ها و رنگ‌ها نماد هستند و آنچه که مهم است مفهوم این نمادهاست. اگر توانسته باشم با هنر خود نمادهایی را که هر کدام یک جزء جدا و ناچیز هستند به هم پیوند داده و از تصویر کلی آنها مفاهیم ادارکی و حسی آفریده باشم ، موفق بوده ام.

بنابر گفته‌‌ی ون گوگ: " من به جای کوشش برای بازنمایی مو به موی آنچه در جلو چشمانم می‌بینم، رنگ را آزادنه تر به کار می­برم تا بتوانم مقصودم را هر چه بارزتر بیان کنم ."

هدف از فعالیتهای هنری

هدف من از پناه بردن به هنر، تحقق بخشیدن به احساسهای درونی است. معیار برای من حقیقت است نه زیبایی. زیرا هنر تنها به انسان تعلق دارد، پس آنچه که از ادراک و حیات انسان در هنر نمود پیدا می­کند، بی همتا است. قدرت هنر در انسان گرایی آن ‌است و به همین خاطر نمی توان آن را در جستجوی مطلق واقعیت و مطلق زیبایی محدود کرد. هنر در نقطه تلاقی خصوصیات مشترک انسانی و طبیعت انسانی جایگاه خود را می یابد.
کار هنری برای من بیان پر توان نیروی زیستن است. نیرویی که هرگز متوقف نمی‌شود و در ژرفای واقعیت غوطه ور است.
اما در این مورد که هنر زاییده درد و رنج است نه ثمره برج عاج نشینی کاملا موافقم. زیرا در آگاهی و شناخت واقعی از زندگی که در معنای واقعیش با رنج قرین است هنر تجلی پیدا می­کند. حتما برای خلق یک اثر هنری رنجش فیزیکی جسم لازم نیست بلکه درک درست از هستی و آدمی و تشخیص مرزهای نیکی و بدی و تعهد به انسان و انسانیت کافی است. اما وقتی انسانی بخواهد این چنین زندگی کند از رنجش جسم نیز در امان نخواهد ماند...برای آفرینش هنر تنها عشق و شور و شعور کافیست.

نیما در جایی گفته است که:"عنصر اساسی آفرینش شعر رنج و اندوه آدمی است.مایه شعرهای من رنج های من است."

به نظر من این رنجها ناشی از شعور و درک درست آدمی ست.

من، هنر و به طور اخص ادبیات

 به صراحت و بدون هیچگونه تعارفی معتقدم که جامعه ما در تمام ابعادش جامعه­ای ناسالم و بیمار است. ممکن است در ظاهر سالم و شاداب باشد، ولی بیماری در عمق وجودش  رخنه کرده و بدیهی ست که مادری بیمار، هرگز فرزند سالمی بدنیا نخواهد آورد. هنر زاییده و آینه  اجتماع است . ریشه­های هنر در اجتماع نهفته است و از مادری به نام جامعه پدید می­آید و در دامان او رشد می­کند. ممکن است گفته شود که هنر زاییده­ فرد است نه اجتماع  و اینکه اثر هنری تنها بازتابی است از نیت یا شخصیت هنرمند  است، ولی آیا می­توان تاثیرات متقابل فرد و اجتماع را منکر شد؟ چگونه انتظار داریم که هنری سالم و بالنده و تندرست داشته باشیم در حالی که مناسبات افراد در درون جامعه مناسباتی ناسالم و بیمار گونه است؟

 به جرات می توانم بگویم، هنر ما و ادبیات که شاخه­ای از آن است، بیمار است. سخت هم بیمار است. و تا زمانی که این بیماری در او وجود دارد نه تنها امید بالندگی در آن نیست بلکه چهره­ای از انحطاط و زوال و سقوط را در برابر چشم ترسیم می­کند.

در جامعه کنونی ما، راستی، درستکاری، صداقت، یکرنگی، معرفت، دوستی و عشق از مفاهیم اصلی خود جدا شده­اند و به صورت عناصری کمیاب، نایاب و در حال زوال هستند. در ادبیات ما هم اوضاع بر همین منوال است.  وقتی در جامعه­ای زندگی می­کنیم که مبنای روابط بر اساس بده بستان، عدم صداقت، دو رویی و تزویر و رشوه دادن و باج دادن  است و این ارتباطها نه بر مبنای شایستگی و لیاقت، بلکه بر پایه­های اهداف خاص و شخصی و مغرضانه استوار است، غیرطبیعی ست که ازهنر و ادبیاتی هم که آبشخورش از همین جامعه است، انتظار رشد، بالندگی و حرکت در مسیر صحیح را داشته باشیم.

دلایل و نشانه های بیماری در ارزیابی سنجش هنر

یکی از دلایل و نشانه­های این بیماری، نبودن معیار و سنجش درست و صحیح است. جامعه بیمار را اگر از بیرون نگاهش کنیم، چه بسا به نظرمان سالم و زیبا بیاید، اما اگر به عمق روابط درونش با دقت نگاه کنیم می توانیم بفهمیم که آنطورها هم که به نظر میآید سالم و زیبا و مطلوب نیست.

امروزه ما معیارهامان را از دست داده­ایم و یا داریم از دست می­دهیم و یا اینکه به کلی معیاری نداریم، چرا که قدرت تشخیص لازم را یا هنوز کسب نکرده­ایم و یا اینکه آنرا در پروسه ضعف از دست داده­ایم. اینکه الان نمی توانیم بفهیم و یا درک کنیم که هنر کدامست و بی هنری کدام؟ هنرمند کیست و مدعیان بی هنر کدامند؟ مرزهای درستی و نادرستی خدشه دار شده و در هم فرو رفته اند.

چرا؟ چون همه چیزمان باید به همه چیزمان بیابد. فرهنگمان، جامعه مان، هنرمان، ادبیاتمان... هنر زاییده درد و رنج است نه ثمره ادا در آوردن و تقلید کورکورانه . در آگاهی و شناخت واقعی از زندگی که در معنای واقعیش با رنج قرین است هنر تجلی می یابد. حتما برای خلق یک اثر هنری رنجش فیزیکی جسم لازم نیست بلکه درک درست از هستی و آدمی و تشخیص مرزهای نیکی و بدی و تعهد به انسان و انسانیت وعشق و شور کافی است...

کتاب_ نقد_ باند بازی و رفاقت بازی

می بینم کتابهای بی مایه، فروش آنچنانی داشته و به چاپهای چند و چند باره دست می یابند و در عوض در کنار آنها کتابهای ارزشمندی هستند که نادیده گرفته شده و کمتر کسی حتا از وجودشان مطلع می­شود.

یک نگاهی به نقدها و نوشته ها و نظرات بر کتابهای تازه منتشر شده می شود انداخت و به روشنی دریافت که جماعتی از دوستان و آشنایان نویسنده به خاطر تعارف و تشکر از کتاب ارسالی برایشان، برای خالی نبودن عریضه مطلبی هم در باب تعریف و تشکر و احیانا تملق و نان قرض دادن و بده و بستانهای مرسوم نوشته اند.

برخی از بابت قرار گرفتن در رودربایستی ها و برخی از بابت آینده نگری های شخصی در باب موقعیت های فردی!

به واقع وقتی نویسنده ای کتاب منتشر شده اش را، بدون درخواست دیگران برایشان ارسال می کند، آیا انتظار نقد و نظری واقعی را دارد و یا اینکه مشتاق شنیدن به به و چهچه هایی از باب تعارف و تشکر است؟ و صد البته ما ایرانی ها هم که در این مقوله استاد هستیم و تعارف کردن ها و تشکر کردن های الکی برایمان امری روزمره و طبیعی است، چگونه رویمان می شود در مقابل دریافت هدیه­ای(کتاب)! از جانب نویسنده  به جای تشکر از او انتقاد هم بکنیم؟! چرا که در فرهنگ ما، انتقاد مترادف دشمنی، و تمجید و تعارف (حتا غیر واقعی) نشانه دوستی ست.

براستی نقدها و نطرات دوستانه ای که بر پایه رفاقت های شخصی بر کتابی نوشته می شود چه ارزش و اعتباری دارد؟ و در محیط کنونی ادبیات چه راهگشایی ای خواهد کرد؟

جماعت نقد ناپذیری هستیم. بدون در نظر گرفتن پاره ای از نوشته های واقعا مغرضانه، به طور کلی نقد را خصومت شخصی و تخریب افراد قلمداد می کنیم. مقوله ای به نام انتقاد صحیح و اصولی برایمان تعریف نشده و رفتارهای دوستانه در تمجید و تملق و چاپلوسی خلاصه شده است. برای همین ادبیاتمان همیشه درجا می زند و همیشه عقب هستیم.

 این خصلت که مهمترین عامل در جهت عدم رشد و پیشرفت است نه تنها در ادبیات بلکه در تمام جنبه های زندگی مان چه اجتماعی و چه خصوصی رخنه کرده است  و عمق یک نظام پدر سالارانه را در همه ابعاد زندگی به رخ ما می کشاند. برایمان دو حالت بیشتر متصور نیست، یا اینکه افراد را در هر موقعیت و مکان اجتماعی که دارند آنقدر بالا ببریم که جرات و شهامت انتقاد از آنها را از خودمان سلب کنیم و یا آنقدر آنها را به زیر آوریم که بر هر حرکتی از جانب شان، آماج حملات خود سازیمشان.

چرا می خواهیم خودمان را گول زنیم؟ در همین عرصه ادبیات و هنر نگاهی بیندازیم و ببینیم که چگونه روابط بر قابلیت و شایستگی چیره شده است. اغلب نوشته ها در دایره محدودی با اهدافی مشخص دور می زند. باند بازی و گروه و دسته بازی تنها چیزی است که در همه سو به طور عیان به چشم می خورد. هیچکس حوصله این را ندارد که نگاهی عمیق و جدی و منصفانه بر کتابهای منتشر شده بیندازد، همه ترجیح می دهند محض دوستی و رفاقت هم که شده چیزکی سرهم بندی کنند و به عنوان نقد و نظر و نگاه به خواننده ارایه دهند که اغلب نوشته هایی از این دست، سطحی و بی مایه و آبکی هستند.

نمی دانم با وجود این نوع نگرش و فرهنگ، چرا باز هم هنوز از خودمان سوال می کنیم که دلیل عقب ماندگی فرهنگی مان چیست.

بیخود انتظار داریم که ادبیاتمان رشد کند و بارها سوال کرده ایم دلیل عقب ماندن و عدم پیشرفتمان در این زمینه چیست ولی به خودمان نگاهی نمی اندازیم که ببینیم این خودمان هستیم که داریم به خود ظلم می کنیم و شرایط را به گونه ای ساخته ایم که هر نگاه و نظر منطقی و سازنده  را، اجازه اعلام و رشد نداده و یا آن را ندیده گرفته و با برچسب های مغرض او را بایکوت کرده یا وادار به سکوتش می کنیم. 

 هنرمندان و روحیه عدم پذیرفتن انتقاد

روحیه عدم شنوایی انتقاد در نزد ما تا بدان جاست که تحمل شنیدن کوچکترین چیزی را نداریم.  در این زمینه مثالی شخصی می زنم، اغلب نوشته هایی از طریق ایمیل و یا کامنت و یا آف لاین  دریافت می کنم که شخصی خواستار فرستادن کتاب و یا نوشته اش هست و دوست دارد نظر مرا در مورد آن بداند. بدیهی است که اگر انسان احساس کند که تمایل دارد بر نوشته و یا اثری نظر بنویسد بدون هر گونه تقاضایی این کار را خواهد کرد، اما اینکه خواسته شود که نگاه و نظر و نقد را بر انسان تحمیل کنند(حال چه به شکل دوستانه و یا به شکل مودبانه فرقی ندارد)مقوله ای دیگر است که در ان نمی توان اهدافی غیر از مطرح کردن خویش را متصور شد.

این گونه ارتباطات که با لایه ای ظاهری از روابط دوستانه پوشیده شده است در صورت عدم برآوری خواستهای توقع داشته شده، قطع می شود و چه بسا میلها و کامنتهای دوستانه با مضامین فدایت شوم و عزیزم و قربانت شوم و غیره تبدیل به کامنتهای توهین آمیز (حتا) شود.

بدیهی است که انتظار آنها از بر قراری ارتباط چیزی بوده است که بر آورده نشده است  و عدم پاسخ مطلوب به این انتظار منجر به قطع ارتباط میشود، ولی ایا به چه بهایی؟ اینکه در پای هر نوشته و شعر و داستان و یا کتابی و در نظر دهی نسبت به آن، هر گونه عیب و نقصی را نادیهده بگیریم به چه بهایی تمام می شود؟بدیهی است که منفعت کوتاه مدتش این است که متقابلن خود نیز از این سفره بی نصیب نخواهیم ماند ولی در دراز مدت مانند روز روشن است که تا ابد درجا خواهیم زد و قدمی از این جایی که ایستاده ایم فراتر نخواهیم رفت.

 فرهنگ سازی در همه زمینه ها مقدمه رشد و آگاهی است . ما اگر بتوانیم فرهنگ انتقاد کردن و فرهنگ انتقاد شنیدن را در خودمان تقویت کنیم باید مطمئن باشیم که دریچه های فکر و ذهنمان را به روی نظران مختلف باز گذاشته ایم و همین یعنی  تمرین دمکراسی. 

صداقت هنری

صداقت هنری یکی از اصلهای مطلق و چشم پوشی ناپذیر هنر است. صداقت در برابر موضوعی که برگزیده اید؛ صداقت در برابر فلسفه ای که انتخاب کرده اید؛ و صداقت در برابر تک تک آدمها و مسایلی که به آنها می‌پردازید. این یعنی ایمان شما به آنچه که آفریده اید. ایمان زاده ی صداقت است.صداقت رابط هنرمند و اثرش است. صداقت کانالی است که جان هنرمند را به سوی روح هنرش هدایت می‌کند. بدون صداقت، هیچ هنری دارای جان و روح نخواهد بود. و به همین دلیل است که صداقت یکی از اصلهای مطلق هنر است.

بنا بر عقیده پروست ، کتاب محصول خودی است  جز ان خودی که در عاداتمان ، در زندگی اجتماعی مان، در بدی هامان ، نشان می دهیم  بنا براین  خود راستین نویسنده تنها در کتاب هایش نشان داده می شود.

 زن و هنر

یکی از مسایلی که تاکنون مطرح بود این بودکه چرا  از زن اغلب استفاده سوژه ای می شود .

اما در حال حاضر متاسفانه آنچه که میبینم این است که خود زنها هم از خودشان استفاده سوژه ای می کنند. بدون تعارف بگویم، خیلی موارد دیده­ام که زنان هنرمند   برای کسب شهرت و معروفیت و محوبیت از کانال خودنمایی، عشوه­گری و دلبری کردن سعی کرده­اند خودشان را مطرح کنند و برای خودشان اعتبار کسب کنند.

 گاهی فکر می کنم این خود زنها هستند که دارند از خودشان استفاده ابزاری می کنند، وگرنه خواندن یک شعر و قضاوت درباره سنجش آن چه ربطی دارد به اینکه همواره عکسهایی با ژستهای مختلف هالیوودی هم ضمیمه ­اش باشد؟

و یا اینکه آیا استفاده­های مکرر و نخ نما شده از واژه هایی چون  " زن" و"زنانگی"  و غیره و برشمردن خصلتها و خصوصیات فیزیکی زنانه و غیره، می تواند دلیل بر این این باشد که شعر و یا نثری متمایز نوشته شده است؟ و در آن جلوه های پیشرو بودن و ادبیات زنانه وجود دارد؟ در حالی که بیان احساسات زنانه هیچ الزامی ندارد که حتما با برچسب کلماتی کلیشه ای و مختص زنان باشد تا  به خواننده  تاکید شود و الزاما بفهمد که نویسنده یا شاعر زن است.

 

شعر اروتیک و ویژگی هایش

مدرن بودن  در شیوه تفکر است نه در تقلید  و یا در شکل ظاهر. اینکه بخواهیم با کارهایی غیرمتعارف و بدون هیچگونه پشتوانه فکری خودمان را مدرن و یا پست مدرن جلوه دهیم  راهی بی ثمر است.

 اما اینکه خیلی از شعرا "شعر پورنو" را با شعر اروتیک اشتباه گرفته­اند . عمدا این اصطلاح را به کار می برم تا تمایز هنر پورونو با اروتیک مشخص شود. اگر ما مجاز باشیم که فیلمهای پورونو را در قلمرو آثار هنری قرار دهیم، اینگونه شعر ها را هم می توانیم جزو ادبیات بدانیم. در طول تاریخ ادبیات اگر نگاه کنیم همواره جریانات انحرافی زیادی بوده­اند که در زمان خود سرو صدای بسیاری هم داشتند، اما به مرور زمان تمام اینها مثل یک موج زودگذر به فراموشی سپرده شدند .

شعر اگرچه نشات گرفته از خیال است، اما هذیان نیست بلکه خیال و خیال پردازیی است که در پشتش تفکر و تعقل ایستاده است. این پرت وپلا نویسی های بی ربط را با واژه های غلط اندازی چون "پست مدرنیسم" تو جیه میکنند. 

نشر و معضلاتش

 اینکه وقتی جامعه ای بیمار باشد وضعیت فرهنگی هم در آنجا بیمار است. ناشران ما با وجودی که مدعی هستند کاری فرهنگی دارند، اما در واقع به طور عمده نوعی کاسبان فرهنگی نما هستند. این مسله ای عام در مورد تمام آنها نیست ولی در بر گیرنده طیف وسیعی از آنهاست. ناشرانی که اغلب در مواجه با نویسنده آنقدر از اوضاع بد اقتصادیشان و گرانی و غیره، گله و آه و ناله می کنند که نویسنده فکر می کند اینها فرهنگی­ترین و در عین حال مورد ظلم قرار گرفته ترین قشر جامعه هستند و اگر پولی هم بابت کتابت به تو نمی دهند، در واقع  حقشان است.  در حالی که اگر در مقام مقایسه بر آییم می بینیم که تنها نویسندگان هستند که صدها بار وضعیتشان از ناشران بدتر و غیر مطلوب تر است. آنوقت در این شرایط کسانی مثل ناشر، از همین نویسندگان انتظار چشم پوشی از حق و حقوق اندکشان را دارند.

در اینجا همه چیز جایش عوض شده و تغییر کرده است.  ناشر انتظار دارد حتی از جانب نویسنده هم حمایت شود و بدبخت کسانی هستند که در اینجا نویسنده اند و هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کجا از آنها هیچگونه حمایتی نمی کند تا بداند لااقل از طریق نوشتن و قلمش بتواند یک زندگی متوسط و معمولی را داشته باشد.

مشکلات ناشران به جای خود، اما مشکلات نویسندگان  را نیز نمی توان نادیده گرفت. ناشر  انتظار دارد که نویسنده مشکلات حرفه ای اش را درک کند و تا جای ممکن  در جهت منافع او حرکت کند . بهر حال ناشر غیر از اینکه حرفه ای با ظاهر فرهنگی دارد جنبه اقتصادی قضیه هم برایش  بسیار مهم و عمده تر است. اما در این میان آیا نویسندگان هم چنین انتظاری از ناشران دارند؟ من فکر می کنم هیچ دیواری کوتاهتر از دیوار نویسنده وجود ندارد چون تنها  اوست که هیچگاه نمی تواند به ندای وجدان تجاری خویش گوش بسپارد.

 

حقوق نویسندگان در ایران

در کشور ما نویسندگی به عنوان یک شغل جا نیفتاده است. نویسنده با تعدا د1000 تایی کتاب چقدر می‌خواهد حق‌التالیف بگیرد که بتواند در این جامعه زندگی کند؟ شاید اگر نویسنده‌ای مجبور است کارهایی را منتشر کند که ارزش هنری بالایی ندارد و یا سفارش نویسی می‌کند به همین مشکل برمی‌گردد.

در بیشتر کشورهای دنیا شغلی به نام نویسندگی دارد، اما در کشور ما نه تنها هیچگونه حمایت آنچنانی از نویسندگان نشده بلکه بندرت حتی شغلی به نام نویسندگی هم برسمیت شناخته شده است. نویسنده به خاطر  داشتن عایدی کمی از جانب  کتابهایش و شناخته نشدن  شغلش  همواره در زندگی دچار مشکلاتی خاص بوده و مجبور است کارهای نه چندان ارزشمندی را به خاطر گذران زندگیش انجام دهد. باز به ناچار دوباره همان سوال قدیمی و تکراری به ذهن خطور می کند که چرا ادبیات ما جهانی نمی شود.

آثار و تالیفات تازه

 درست پاییز دوسال و نیم پیش بود که با شوق و شوری وصف ناپذیر کتابی که دوست داشتم هر چه زودتر چاپ شود، را به ناشر سپردم  با این قول و قرارداد که تا نمایشگاه کتاب در بیاید. بعد انتظار کشیدم و انتظار کشیدم. کتاب پس از فهرست نویسی رفت به ارشاد برای مجوز گرفتن و همانجا ماند و ماند و ماند-  نمی دانم به چه دلایلی - تا اینکه  پس از گذشت یک سال و نیم  دریافتم که فعالیت حرفه ای ناشر مذکور دچار توقف شده و  کتابم تیدیل شده به چیزی پا در هوا که وضعیتش نامعلوم و نا مشخص است.

برای دومین بار تصمیم گرفتم کتابم را برای بار دوم به دست ناشری دیگر بسپارم ، هر چند که نه آن شور و شوق دوسال و نیم پیش بود و نه آن اشتیاق . اما چگونه می توان کتابی را که  بیش از سه سال پیش نوشته شده بدون نگاه مجدد و بدون دستکاری و تغییر دوباره به ناشر داد؟ به همین دلیل خیلی از مطالب در آن تغییر یافت و کم و زیاد شد و اسمش هم به ناگزیر عوض شد.

در حال حاضر سه کتاب  با موضوعات نقد و بررسی،  ترجمه،  و بررسی اجتماعی، را به ناشر سپرده ام  تا در صورت توافق قرار داد آنها بسته شود. چهارمین کتاب که چاپ دوم "معشوق بی صدا" است با باز نویسی و اضافات جدید به همراه ضمیمه ای شامل ده نقد و بررسی  آماده سپردن به ناشر است. دو مجموعه شعر نیز  بزودی برای چاپ آماده خواهم کرد و در صورت یافتن ناشر مناسب آنها را به چاپ خواهم رساند.

 

+   ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٩

انتشار ماهنامه فرهنگی و ادبی مارال

 

چهاردهمین شماره ماهنامه فرهنگی و ادبی مارال به کوشش علیرضا ذیحق منتشر شد.

 

 

 

 

+   ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/٢/٢٤

رندان ماه مارس و یک شعر

رندان ماه مارس ٢٠١٠ منتشر شد.

سرگذشت

 

بهار جوانه زدیم

تابستان، درو کردن­مان

پاییز، به بند کشیدند

و زمستان،

          چال­مان کردند

...

من، اما هنوز زنده­ام

بعد آنهمه داس و حلقه و گور

و اینجایم

لابلای گندمزار

و تاب می­خورم

                  در باد

و هنوز،

       عاشق می­شوم.

 

 

منصوره اشرافی

پاییز 88

_______________

هنرمند گرامی آقای علیرضا ذیحق لطف کرده و این شعر را به زبان ترکی ترجمه کرده اند که متن ترجمه شده را در اینجا نیز  می آورم.

 

سَرگوذَشت

باهار دا آچاراق

یای دا بیچدی لر،

پاییز دا ایسه بنده چکیل دیک

و قیش دا ،

قویلاندیق.

من آمما هله دیری یَم

او قَدَراؤلوم، اوراق و کَلَفجه دن سونرا .

بوردایام

کوف گئدیره م ،

یئل ایله اویناشاراق

بوغدالیق لار دا ، اَکین لرده

وهله ده

عاشیق اولوب ،

سئویرَم .

+   ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۱

گونشیم هاردا دیر

 

 

گونشیم هاردا دیر

 

تاریخ بویو قاچاراق

گونشی سسله می شَم

هاردادیر

هاردا قالیب

منیم او

بَخ گونشیم.

چوخ یورقونام .

بیر کوله یَم

سئویلمی شه م

من قادینام !

حاصارلار دالیندا

سعادت آدی له قورولان

سیّار بیر کرخانا .

بؤلونوب دور سعا دتیم

هفته نین گونلرینه

نه آز نه چوخ

لاپ دا برابر.

گئت گلده یم

مکعب لر ایچره

و ایته جه یه م

ائوله گورون

آراسیندا.

منیم خوشبَخ لی ییم

باتیق قاب لارایزدَحامیندا

چیح لی پالتارلارین

هوجومون دا

دوغماق لا بؤیوتمه یین

لاپ آراسیندا

اؤز یادیم دان دا چیخیب دیر.

من یورقونام .

داها هئچ ده ایسته میره م

سئویب سئویلمه یی

کیشی شاعیر لرین

شئعیر لرین ده

و توزا بورونموش

اَله چاتماز کتیبه لرده .

تاریخ بویو قاچاراق

گؤزلو - گؤزلو کور اودوم

دیل لی آغیزلی لال ایدیم

دینله ییب ائشیده رک

قولاق لی بیر کار ایدیم .

و آرادا اونلار ایدیلار

کیشی لر کی

منیم یئریمه

دئییردیلر

یازیر دیلار.

بیرکوله یه م

سئویر لر منی

چوخ چوخ دا

مئهربان دیلار

اوندا کی دینمه دن

هر زادا ، هر بیر ایشه

اَییره م اؤز بوینومی!

ایسته ییرلر

سئویر لر

بیر گول تکین

بیر شوشه نین ایچینده کن

نییه کی

قورخوروار

باشقا اَل لر

دره منی .

 

منصوره اشرافی

_________

پ. ن  از آقای علیرضا ذیحق تشکر می کنم که این شعر را به همراه چند شعر دیگر به زبان ترکی ترجمه کرده اند.

+   ; ۳:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٢۳

دومین شماره ماهنامه دوزبانه فرهنگی ادبی مارال

"مارال" ماهنامه ای دوزبانه است که به کوشش علیرضا ذیحق پا به عرصه سایتهای ادبی و فرهنگی گذاشته، به تازگی دومین شماره خود را نیز منتشر کرد.

 در " مارال" اردیبهشت ماه نقدهای مختلف _  داستان _ مقاله و شعر به زبانهای ترکی و فارسی به خوانندگان عرضه شده است.

هنرمند با پشتکار و سخت کوش آقای علیرضا ذیحق برخی اشعار مرا به زبان ترکی ترجمه کرده اند  که در این شماره منتشر شده است .

از ایشان به خاطر زحمتی که بابت ترجمه  اشعار کشیدند تشکر می کنم.

 یکی از این شعرها را با ترجمه ترکی و نیز اصل آن به فارسی در ادامه مطلب می آورم:*

 

واریوخ

او گونلر

و اوچاغلار کی سن واریدین

نه گول لر کی

ایی له مه دین

ایندی یوخسان

و گول لرین عطری

دولاشیب دیر

بولاشیب دیر هاوایا.

ندنسه آمما

سن اییله ین گول

سنی چوخدان

اونودوب دور.

او آنلار

او واخ لار

یاش چیمن لره آیاق باسیب

اوتلارین لطافَتین

تام ووجودونلا

دویغولارین لا

سانکی بیر خزینه تک

اوره یینده ساخلاییردین

صاباح لارا

داشی ییر دین .

ایندی یوخسان

و سن اولمادان دا

اوت علف

یئپ یئنی و یام یاشیل

یئنه یئردن گؤیه ریر

شئه لری له سولاشیر.

ایندی یوخسان

سانکی هئش ده یوخ اودون

آمما ندن

گول لر هله

عطیرلی دیر

تپ تَزه دیر

سئحیرلی دیر!

 _____

متن فارسی همان شعر

 

.

آن هنگام که بودی

چه بسیار گلها  بوییدی.

 

اکنون ؛

 نیستی

 و عطر گلها

              در فضا پرا کنده ا ند

 

گلی که بوییده ای

از یادت برده است.

 

آ ن هنگام که بودی

 بر چمنهای خیس پا نهادی

و تردی  را

                  در اعماق وجودت

                                    چون گنجی پنهان کردی.

 

 

اکنون ؛

          نیستی

 و علفهای خیس

 هنوز ترد و سبز

می رویند

               از خاک.

 

 نیستی

و انگار هرگز نبوده ای.

 گلها ؛علفها

هنوز همچنان

عطر آ گین و تازه اند.

 

 

 

 

+   ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۱

یک شعر _ انتشار شماره جدید ماهنامه ماندگار

 photo\Roman Loranc

 .

 

آفتاب

بی آواز پرنده

            نمی پاید.

و باران

اگر بر چشمان سبز گیاه

                        نبارد

در لابلای سنگها

            گم می شود.

 

 

 

هم چون کوهی

سرد و سنگین

در آغوش زندگی

            یله و رهایم.

 

 

 

فرهاد کجاست؟

در من کتیبه هاست

که هر گز

            خوانده نشد.

 

________

 

ماهنامه فرهنگی ادبی ماندگار ویژه اردیبهشت ماه با آثاری از هنرمندان معاصر در زمینه شعر _ داستان_ نقد و مصاحبه منتشر شد.

در این شماره " ماندگار"علیرضا ذیحق هنرمند گرامی تحت عنوان مطلبی را با عنوان نگاهی کوتاه به اشعار منصوره اشرافی  نوشته اند که از ایشان سپاسگزاری می کنم.

+   ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۳

اولین شماره ماهنامه فرهنگی ادبی "مارال " منتشر شد

اولین شماره ماهنامه فرهنگی ادبی "مارال "در فروردین ماه ١٣٨٨ با مطالبی متنوع در زمینه نقد فیلم ـ داستان_ نقد کتاب ـ معرفی کتاب به همراه ویژه نامه غلامحسین ساعدی منتشر شد.

  این ماهنامه به دو زبان فارسی و ترکی  و زیر نظر علیرضا ذیحق  منتشر می شود.

برای این هنرمند گرامی آرزوی موفقیت می کنم و تداوم کار و پر بار شدن هر چه بیشتر ماهنامه اش را آرزومندم.

 در این شماره " مارال"علیرضا ذیحق تحت عنوان نگاهی  به کتاب "معشوق بی صدا " مطالبی را در مورد این کتاب من نوشته اند که از ایشان سپاسگزاری می کنم.

 

متن در زیر آمده شده نوشته ای است از علیرضا ذیحق تحت عنوان( یادداشتی بر کتاب " معشوق بی صدا " ) که در اولین شماره ی مارال درج شده است:

__________ 

 

یادداشتی بر کتاب " معشوق بی صدا "ی  منصوره اشرافی

منصوره اشرافی به عنوان یک هنرمند زن که هم اهل شعر است و نقاشی و هم نوشتن، درکتاب " معشوق بی صدا " * رویکردی دارد به مبحث زن در هنر و خصوصا جایگاه زن در ادبیات فارسی که پدید آورندگان آن عمدتا مرد بودند وتأ کید بر نقش " معشوقه " بودن زن ، از رنگ و جلوه ی زیادی برخوردار می باشد :

" نقش معشوقه بودن نه تنها هیچ گاه به فراموشی سپرده نگشته ، بلکه شاخص ترین و برجسته ترین  نوع حضور زن در این عرصه بوده است . "

نویسنده  همچنین گریزی به ادبیات خلاقه ی زنان در صدسال اخیر زده که بارز ترین وجوه آن رادر آفرینش های شعری " پروین اعتصامی " و " فروغ فرخزاد" دیده و معتقد است :

" اکثریت شاعران زن که پروین اعتصامی نماینده ی بلامنازع آنان می تواند باشد  با وجودی که زن می باشند اما شعری مردانه دارند ... زیرا مقتضیات زمان آنها را به ناچار وادار می نماید که احساسات و عواطف خود را در مقابل جنس مخالف، در پشت پرده ی اخلاق پنهان بدارند ... تنها معدودی شاعر زن به تو صیف از معشوق پرداخته که در شعر امروز ، " فروغ " شاخص ترین آنهاست ... فروغ فرخزاد شاعری بود که احساسات و عواطف خود را صریح و بی پرده بیان می نمود و این شیوه او را در آغاز راه شاعری خود به اوج رساند ..."

منصوره اشرافی با اشاره  به مسئله ی خود سانسوری در آثار زنان و مذموم شمرده شدن بیان احساس در نزد آنان ، می رسد به جایی که می گوید :

" شاعران مرد به هزاران گونه و شکل ، معشوق خود را توصیف و یا ستایش نموده اند و از وصف هیچ گونه چیزی دریغ نکرده اند . حتی گاه این ستایش و عشق ورزی را به افراد همجنس خود نیز تسری داده اند و جامعه همچون امری عادی با این برخورد داشته است ...ولی زن ناچار بوده آنچه را که مورد پسند جامعه ی مرد سالار است را بازگو کند."

نکته ای که  بانو " سیمین دانشور " نیز به عنوان برجسته ترین داستان نویس معاصر ، در رمان " ساربان سرگردان " که یک متن درخشان ادبی می باشد و بالطبع با مظاهر مختلف فرهنگ ، سیاست ، تاریخ و اجتماع  درگیر است ، این استیلای مردانه را مدّ نظر گرفته و می گوید :

" حتی روح قدیسها را اگر برهنه کنی، بیشترشان تنوع طلبند ، اما توقع ندارند زنهاشان دست از پا خطا کنند ... تو با ذهن دیگران می اندیشیدی و سخن دیگران را می گفتی ..."

سیمین دانشور در رمان " سووشون " ،در بیان چنین حسی که متبلور از زیستن آدمیزاده در جامعه ای نابرابر از نظر فرصت های رشد برای زنان می باشد ، نکات قابل تأملی را دارد که در آن اگر زن ، معشوقه و مادر هم هست ، باید که یک رسالت والای اجتماعی را نیز بردوش بکشد :

" آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند . باید بتواند چیزی را تغییر بدهد ... کاش دنیا دست زنها بود ، زنها که زائیده اند یعنی خلق کرده اند قدر مخلوق را می دانند . قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را . شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند ، آن قدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند . اگر دنیا دست زنها بود جنگ کجا بود ؟ ... من نمی توانم مثل همه باشم ..."

در مسیر این وقوف و آگاهی در ساختارهای ادبی ، قصه نویس نام آور " منیرو روانی پور " را نیز داریم که به بُعد دیگر قضیه ، همانا  پرهیز زنان از بیان احساسات درونی شان تو جه داشته و در یکی از یادداشتهایش می گوید :

" بدبختی هامان به خاطر آن است که ما خواسته های زمینی مان را انکار می کنیم ."

لذا این دگر اندیشی در بین هنرمندان زن ایرانی ، لزوم پرداختن آنا ن به مضامین ذهنی و اروتیک را ضروری جلوه می دهد و باید هم که در یک جامعه ی پویا چنان باشد .

منصوره اشرافی در ادامه ی بحث ، ضمن پرداختن به آثار " احمد شاملو " یه عنوان پیشتاز ترین شاعرمرد در سرودن اشعار عاشقانه ، مقایسه ای بین معشوق " فروغ " و معشوق " شاملو " انجام داده و به استنباطی نو می رسد :

" فروغ ، معشوق خود را به دیده ی یک یاری رسان ، هستی بخش ، نجات دهنده و پناهگاه نگریسته است . اما وجه دیگری که در شعر فروغ مشاهده می شود و در شعر های عاشقانه ی شاعران مرد تقریبا وجود ندارد، این است که " فروغ " معشوق خود را سرچشمه ی آگاهی و دریافت های نو می داند و اورا تجسم بخش شکفتن و رستن قرار می دهد . یعنی جدا از نگاه های مادی و جسمانی به معشوق خود ، به بعد معنوی معشوقه نیز توجه داشته است ... " شاملو " در عاشقانه های خود ، استوار و پابرجا از خود سخن می گوید و از بودن معشوق ، نیرویی مضاعف پیدا می کند که این نیروی مضاعف را همچون یک سلاح برای رویارویی در برابر دشمنان بکار می برد و برعکس آن ، " فروغ" معشوق را بدین خاطرمی خواهد و می ستاید که او را به عنوان معنا دهنده ی خود و زندگیش می داند ... " شاملو " در آثار خود به موازاتی که به محبوب و معشوق خود جایگاهی خاص و با اهمیت اختصاص داده است ، به گونه ای او را به " اسطوره " مبدل کرده است . اسطوره ای که در آن معشوق (زن ) از ویژگی طبیعی و ذاتی که مختص افراد بشر است جدا گشته است و ویژگی های خاص و خارق العاده بودن را می یابد ... اصلی ترین و مهم ترین مورد ِشعرَ عاشقانه ی  " شاملو " تأکیدی بر نقش پرستار و ناجی بودن معشوق است . "

نویسنده در این پژوهش ، در پی عریان نمایی کلیشه  های جا افتاده و عمدتا منفی از " زن " در ادبیات فارسی، و تبدیل شدن زن به " معشوق بی صدا " یی که بازتاب احساسات او ناشنیده و ناپیدا  باقی مانده و فرجام اش به یک نوع تک صدایی مردانه منتهی شده ، تلاشی نیز داشته است در ارائه ی یک تحلیل جامعه شناختی و گریز به ریشه ها در مورد این خلأ. اما چیزی که کار او را خواندنی تر کرده و از مباحث خشک و مرسوم تحقیقات به اصطلاح دانشگاهی در ایران ، جدایش کرده و این پژوهش اجمالی را ، منزلتی مدرن بخشیده ، گستردگی ها و ظرایف نگاه " منصوره اشرافی " است به نادیده ها و ویژگی های کشف ناشده درشعرهای " فروغ " و " شاملو " . به خصوص تأکیدات نویافته اش بر ابعاد اسطوره ای و حماسی حضورزن در عاشقانه های شاملو ،کار او را به یک اثر غیر متعارف در حوزه ی نقد ادبی تبدیل کرده است .

__________ 

* معشوق بی صدا ،منصوره اشرافی ، تهران ، نشر مینا ،چاپ اول ،1386

+   ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۸

یادداشتی از هنر مند گرامی، علیرضا ذیحق بر شعرهای منتشر شده ام

یادداشتی از  هنر مند گرامی، علیرضا ذیحق بر شعرهای منتشر شده ام

 

 متن این یاداشت  در اینجا  دوباره نویسی شده است.

 

 __________________

 

منصوره اشرافی ، شاعری دلداده به فوج اختران

 

در قطعه شعرهای منصوره اشرافی آنچه که بیش ازهمه به چشم می خورد شور و شرار شاعرانه ی آنهاست و انعکاس تصویری از دنیایی که شرنگِ تلخ بودن ،آدمی را به دشواریِ وظیفه در زمان فرا می خوانَد و باید که " در دایره ی اجبار و بیهودگی " کیمیاگری مصلوب بود و با " کتیبه های هرگز نخوانده " پیوند خورد .

" چه کسی گفت / ما زنده ایم ؟ /سر به سنگ / نهاده ایم  / وسنگ / برما نهاده اند"

" تارهای سکوت را می تنیم / عنکبوت وار / در حنجره هامان / بی آنکه سر برآوَریم ."

شاعر که حتی تاج خارِ مسیح را نیز خاک خورده نمی خواهد ،با این ترنم که " خورشید من کجاست ؟ تا برفها را آب کند" دلْداده به " فوج اختران که شبانگاهان بر چهره اش بوسه می زنند " با مکاشفه ای در ذهن و زبان ، می رسد به تصویری از خود که آن گونه زیستن رانه برای خود بلکه بر هیچ انسانی نمی پسندد .

" نه ! من این نقش را نمی خواهم / آیا می توان فریاد زد / آیا می توان ؟ ...تلخی رهایم نمی کند / تلخ کام / تلخ رو/ تلخ زیستن / تلخ مرگ /چرانقشم همه تلخ بود ؟"

سخن از تبارمعصومیت هاست و انسانی " مغضوب و رانده شده " که " هم پیاله ی شیطان  گشته " و در تطور یک روند تاریخی که اورا به دو راهه ی پلیدی ها و پاکی ها  رسانده  خوب می داند که " همچون قُمریِ غریبی " است که " قربانی سادگی اش"شده و اورا " انسان نام اش نهاده اند " و اما این هبوط ،" ره سپردنی بیشتر نبود تا سیر و سیاحتی  و بغض زوالی بوددر همهمه ی شکفتن ها و دریغا که این ، غمْ توشه ی سنگینی است برای رهپویانی که ترانه از فضیلت و رهایی می خوانند .

" عشق / مرگ / ایستاده / بر دروازه جهان / اینک همه / درچشمان من / می توانم بگریم / تمام آن ها را ..."

چنین است که میراث آدمی از درد ، مرگ ، " خواهش روییدن " و خروارها عشق که همچون بذر می خواهند ببالند تابناکی گوهری را با خود به همراه دارد که آن نیز " نسیم اندیشه ای " است که هیچ " کهکشان را در سیم خاردار " نمی خواهد و انسان ، فراتر از برگی می شود " گیج و چرخان بر گرداب خاکی " که مدام می پایَد " مبادا شاخه ای بشکند " و " سیبِ سبزِآرامش برزمین غلتد " و جامعه به تکراری از چرخه ی رنج مبدل شود .

تپشی پُر تشویش در میان " تلاش و عبث" ، دِلَکِ تقدیر را می لرزاند و یأس و امید  باز آن پرسش ِ ازل و ابدی   می شود در منظر بشری.

" وقتی که نه می توانی / آنی باشی / که می خواستی / وقتی / نه می توانی / نباشی / و هستی / در اضطراب بودن و نبودن "

ناگهان خود را همچون بنفشه ای به زیر برف مانده می بینی که با حنجره ی شاعر به همنوایی تقدیر می نشینی .

" چه دور،/ دور / و چه نزدیک / نزدیک / می نمایید / ای یادهای من !/ در خاکستر فسرده تان / آیا نسیمی / خواهد دمید / تا جرقه ای شعله کشد ؟ ... خورشید من کجاست تابرفها را آب کند ؟ "

در شعر " منصوره اشرافی " هرچند که تغزل و اروتیک جایی ندارد واما حضور زن هر ازچندگاهی چنان جسورانه با مضامین غنایی می آمیزد که عاشقانه های زیستن را در لفافی از استعاره ، زیبا و ژرف به چالشی نو می کشاند .

فرهاد کجاست ؟ / درمن کتیبه هاست / که هرگز خوانده نشد..."

 " این تاج خار" * و " خورشید من کجاست " کتابهایی هستند که مارا با  شاعری آشنا می کنند که خلاق است و اندیشور و " گریستن با چشمان ابر " را بلد است . او کاری با ساخت و ساز های کلاسیک و مصالحی چون تعمد در قافیه و وزن ندارد و از این نظر نیز ،ستوده تر است  و شاعرتر و ماندنی تر از همه ی آنهایی است که بی هیچ سنجش و نقدی به تصویر جهان می نشینند و مدام دلشوره ی آن دارند که مبادا یکی  قافیه و ردیفی که آنها ساخته اند را کش برود .

"منصوره " با سروده هایش ، خنیاگر مغمومی است که با غلبه بررنج ، وهم  ، سنت و تکرار ، ا ز تاوان بودن ها و باورهای نیک آدمی در دنیایی سخن می گوید که آهوان در آن ، مدام ازچنگ صیادی می هراسند که مبادا جنگی ،تیری  و یا سنگی، آرامش را از دلهای چابک دشت به یغما و تاراج ببَرَد .

" سنگ بر پشت و / سنگ بر راه / این چنین میهمانم کردند / سیب سرخی و / سنبله ی گندمی / این است تاوان من .

" زاده شدم و  وانهادنم/ این بی انتها ، سرنوشت من است ..."

 "ومن ، / چه شاد و سر فراز ، چه عظیم / خویشتن را می بینم " ***

 

1387_ علیرضا ذیحق

 * این تاج خار ، منصوره اشرافی & نشر ماکان - 1386/ تهران

** خورشید من کجاست ، منصوره اشرافی & نشر مینا - 1384 / تهران

*** کلمات و عبارات داخل گیومه  همه از اشعار منصوره اشرافی ، برگرفته شده است

+   ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۳