یادداشت های اهور

یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات

نگاهی بر داستان "جزیره" غزاله علیزاده

نگاهی بر داستان "جزیره" غزاله علیزاده

 به همراه گریزی به رمان "شبهای تهران"

 

داستان "جزیره" غزاله علیزاده، روایت سفر یک روزه­ی زن و مردی به جزیره آشوراده *است.  این داستان در واقع به نوعی ادامه و نیز پایانی(شاید موقتی) بر رمان شبهای تهران اوست . در جزیره شخصیتهای اصلی داستان همانهایی هستند که در شبهای تهران نیز وجود داشتند، بهزاد و نسترن و حضور رویا گونه­ی آسیه. برای اینکه بتوانیم بهتر با روابط  و خصوصیات شخصیتهای داستان جزیره آشنا شویم نگاه به رمان شبهای تهران الزامی است چرا که در این­ رمان پروسه­ای ده ساله را از آنچه که بر آنها گذشته در پشت سر می­گذاریم وارتباط میان بهزاد، نسترن و آسیه برایمان روشنتر می­شود. به همین خاطر بد نیست نگاهی کوتاه به شخصیت این سه نفر که هر کدام نمونه ای از جوانهای پرشور دهه­های چهل هستند در رمان شبهای تهران بیندازیم.

 بهزاد نقاشی روشنفکر و بر خاسته از خانواده ­ای  اشرافی است  او نمونه ای از روشنفکران آشنا  با غرب در ایران دهه­های چهل و پنجاه است هر چند که تا حدی از طبقه بوژوا ها رو گردانده ولی به انقلابی­ها هم با دیده شک و تردید نگاه می­کند. او عاشق دختری جاه طلب و سنت گریز با افکار درهم و مغشوش به نام آسیه می­شود که بعدها آسیه او را به خاطر دست یافتن به عشقی آرمانی  رها کرده و تنها می­گذارد اما یاد وفکر او همچنان بهزاد را رها نمی کند.  بهزاد بعد از رها شدن توسط آسیه به ایران برگشته وآشنا و عاشق قدیمی اش نسترن بارها به دیدنش می­رود اما بهزاد در برخوردها و روابطش با نسترن فقط خاطرات خود را با آسیه مرور می کند  و قادر به  درک و آگاهی ازاحساسات و عشق نسترن نسبت به خود نیست.

نسترن دختری  است بدون آمال و آرزوهای بزرگ و فاقد جاه طلبی ودارای روحی آرام، که بهزاد را عاشقانه و ساده دوست داشته اما عدم توجه بهزاد به او باعث در هم شکستنش می­شود. او بعدها با گرایش به هنرتاتر می­تواند شخصیت خود را تثبیت کرده و اعتماد به نفس و قدرت وتوانایی این را پیدا ­کند که در مقابل بهزاد احساسات و دورنیاتش را به نمایش گذارد. چرا که پیش از آن در مقابل بهزاد و عشق او احساس عجز و ناتوانی می­کرد و قادر به بیان احساسات و تمایلات و ذهنیات خود نبود و به همین دلیل نیز بهزاد تا مدتها نتوانست از عشق او نسبت به خودش آگاه شود.  در پی حوادث و تنشهای روحی نسترن می­گریزد و بهزاد در پی پافتن او بر می­آید. او نسترن را در کنار دریا می یابد. داستان در حالی پایان می پذریرد که هر دو به دریا خیره شده اند." چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم"،این جمله انتهای رمان (شب های تهران ) غزاله علیزاده است.

در ابتدای داستان جزیره  رجعتی به گذشته و یادآوری خاطرات گذشته توسط بهزاد است،

" بهزاد پیش از خواب یاد جزیره افتاد. صبح پس از دیدن نسترن گفت: «بیا برویم آشوراده، ده سال پیش وقتی تو هم اینجا بودی، من با دسته‌ی - به قول خودت - «وحشی‌ها» سری به جزیره زدم. چه دورانی! یادش بخیر؛ مادربزرگ زنده بود و من در شروع جوانی، تازه از فرنگ برگشته بودم، همه چیز برایم عجیب بود. حالا می‌خواهم بدانم آنجا چه تغییری کرده، مثل ما عوض شده یا هنوز تر و تازه است؟"

 بهزاد و نسترن و آسیه همانهایی هستند که در شبهای تهران وجود داشتند منتها با گذشت ده سال زمان برآنها.

بهزاد همچنان روشنفکریست با دغدغه ­هایش. دغدغه هایی  از جنس دلمردگی، یاس و کسالت. دغدغه­های نسل رمانتیکی که با جهان مدرن  در تضاد قرار گرفته و نمی تواند دارویی برای دردهای ناشناس خود بیابد. از دیدگاه او زندگى معنایش را از دست داده است، در خود فرو مى رود ،تنهایى، افسردگى، سردرگمى و کسالت همراه با آرمانهایی آمیخته در کابوس و رویا که مدام آزارش می دهند و به گفته­ی خودش  گاهی حسرت زندگی ای را میخورد که با واقعیتهای عیان پیوند خورده است. باران و خاک وآفتاب و زندگی واقعی به دور از رویا و توهم و کابوس و آرمانهای دور از دسترس. حسرت زندگی واقعی پیوند خورده با کار و تلاش مدام نه در بستری از ایده­ها و تخیلات دست نیافتنی.

 

"نسترن پیشانی را تکیه داد به شیشه‌ی سواری: «حتا چشم‌های پیرزن‌ها هم می‌درخشد! کاش ساکن اینجا بودیم

بهزاد، سر پیچ، چرخشی به فرمان داد: «در همان چند روز اول دچار ملال می‌شدی؛ مگر کار به دادت می‌رسید، کار سخت و دائمی. گاهی حسرت اینجور زندگی را دارم، (دست چپ را بالا گرفت و انگشت‌ها را از هم گشود) یکی شدن با خاک و باران و آفتاب، اتکا به قدرت دست‌ها، خیش زدن و بذر پاشیدن، زمانی دراز به انتظار رویش گیاه نشستن؛ شب‌ها از زور خستگی به خوابی سنگین فرو رفتن، بی کابوس و بی رویا. حیف، نه همت و نه عادت داریم"

 به نظر من بهزاد سمبلی از همان نسلی است که غزاله علیزاده  نیزبه آن تعلق داشته و خود در مورد نسل زمان خویش چنین گفته است که:" ما نسلی بودیم آرمان‌خواه که به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی."

به همین دلیل هم  در میان شخصیتهای داستانهای او  همواره شخصیتی آرمانگراه  و رویایی نیز وجود دارد و این یکی از مشخصه های داستانهای اوست که در آنها مقوله­های  آرمانگرایی و آرمانخواهی سهم عمده ای را بر دوش می کشند. غزاله علیزاده در نوشته های خود همواره در تظادی میان رویا و واقعیت و آیده الیسم و رئالیسم در نوسان بود . شاید هنگامی که می گوید تاسفی ندارم به این نیز می اندیشیده که این آرمانخواهی نسل او آیا به رستگاری  منتهی شده است یا نه؟

شاید خود او نیز در این تردید و کشا کش درونی بوده است که آیا باید آرمانگرا و آرمانخواه باقی ماند یا اینکه چشم بر واقعیتها گشود . بهزاد یکی از شخصیتهای اصلی او در شبهای تهران و در داستان جزیره است  که اگر چه مرد است اما به نوعی  غزاله با او همذات پنداری کرده است.

 

بهزاد بر این گمان رسیده که زندگیش را سراسر صرف رویایی ناتمام کرده و نسترن بر این باور است که این به معنای فرو رفتن و ماندن و نابودی است. بهزاد آرمانگرای ایده آلیست و نسترن واقع گرایی رئالیست است. بهزاد نیاز به گریز از واقعیت و غرق شدن در رویا های گذشته و نسترن نیاز به ارتباط با آدمی ساده و استوار را دارد.

(نسترن به او خیره شد، التهاب و رنگباختگی مرد همیشه حاصل گشت و واگشت یاد دوردست آسیه بود. دختر این بازتاب‌ها را می‌شناخت؛ بی‌درنگ پریشان می‌شد و پشت خود را خالی می‌دید. برگشت و زل زد به کشتی: هیولایی مه گرفته، دور از دست و تهدیدکننده، که با نزدیکی دور می‌شد و با دوری نزدیک. برای بهزاد شاید جلوه‌گر آسیه بود که در فضای خواب‌زده با جوهری غیرواقعی قد بر‌می‌افراشت. پشت به کشتی و بهزاد کرد؛ هردو دور و ترسناک بودند. نیاز به ارتباط با آدمی استوار و ساده داشت)

بهزاد متمایل به غرق شدن در ورطه­ی بی انتها و بی سرانجام و پیچ در پیچ رویا و توهم را داشت و نسترن می خواست در ساحل آرامش پای بر زمینی واقعی و حقیقی بگذارد.

 و در این میان وجود شخص سومی در قالب معلم مدرسه"آقای حیدری" پدیدار میشود، او همان انسان ساده و استواری است که نسترن به او نیاز دارد و نیز همان آتش و جرقه­ای است که ذهن بهزاد برای دیدن روشنایی و بیرون آمدن از تاریکی بدنبالش بوده است . نسترن برای آقای حیدری تجلی واقعی آرمانهای دور و درازش اما حقیقی و دست یافتنی اش میشود.

(حیدری مشتی بر دیرک قایق کوبید: « من کتاب زیاد خوانده‌ام. لازم نمی‌دانم بگویم، یگانه سرگرمی‌ام در این جهان مطالعه‌ی افکار چهره‌های نامی است؛ زندانی قطعه زمینی که هر طرفش آب است و آب، چه رفیقی بهتر از کتاب؟ بیشتر، رمان‌های روسی را می‌خوانم، از محتوای آن‌ها دنیا را به خانه می‌آورم، عظمت و والایی روح انسان را درک می‌کنم. (نجوا کرد) تنها آرزویم زندگی در آن سوی مرز است. (با سر اشاره کرد به شمال، دایره‌یی در فضا رسم کرد) بعضی شب‌ها بی‌خواب می‌شوم، هم‌صحبتی ندارم، لب دریا می‌نشینم، موج‌ها می‌خورد به پایم، تا سپیده‌دم بیدارم. شما به خانم‌های روس شباهت دارید.» پلک‌ها را پایین آورد و لب فرو بست.)


جزیره نمادی از واقعیت بود . قدم گذاشتن بر خاک جزیره بازتابی از رهایی از توهم و رویا را برای بهزاد به ارمغان خواهد آورد.

(بهزاد نفس عمیقی کشید، رشته موهای چسبیده بر پیشانی را با انگشت پس زد، چند قدم پیش رفت. بر زمین مستحکم زیر پای او، گل‌های سوسن وحشی با نسیم چپ و راست می‌رفت. از تعلیق زورق آبناک رها شده بود. در احاطه‌ی مه کهربایی دریا، دستخوش اضطراب بود؛ رویاهای او بین ابرها تجزیه می‌شد، با قطره‌های باران بر سرش فرو می‌چکید.
جزیره بوی زندگی داشت: برابر خانه‌ها رخت‌های گسترده بر شاخه‌های خشک موج می‌خورد، بر چمن خواب و بیدار بچه‌ها می‌دویدند، زن‌های چارشانه‌ی خوش آب و رنگ کنار درها با هم گفتگو می‌کردند، از اجاق‌های دور و نزدیک، دودی آبی‌رنگ می‌رفت رو به آسمان. کنار تخته‌سنگی، سگی لاغر و گوش‌بریده لمیده بود و با چشم‌های میشی مغرور آن‌ها را نگاه می‌کرد. بهزاد دستی بر شانه‌ی معلم جوان زد: «چه جای قشنگی دارید، آقای ...؟»)

آقای حیدری معلم جزیره با رفتار و حرکات خود واقعیتهای عریانی را در پیش چشمان بهزاد میگشاید و در این گردش یک روزه در جزیره ذهن بهزاد از کشاکش میان تماشای این واقعیت و جذبه های رویا و توهم عشق از دست داده اش(آسیه) است.

 آقای حیدری انسانی ست  که برای رسیدن به مطلوب در تلاش و تکاپوست ، مبارزی واقع گراست در آرزوی بهشتی در آنسوی آبها ، او معتقد به مبارزه در جهت رهایی و پیروزی و بهروزی خلق است و  خود را یکی از عناصر آگاه در این مبارزه می­داند و کار و تلاش و زندگی اش را پروسه ای برای رسیدن به آرمان نهایی اش  قرار داده است.  در مقابل او که خود را انسانی آگاه ، توانا، و هدفمند می­داند ،بهزاد انسان نا کام و نا توان و بدون هدفی ست که قادر به رسیدن به مطلوب خود نبوده .و در میانه این دو قطب توانایی و ناتوانی و امید و یاس، نسترن دختری است در پی تطابق با واقعیتهای عینی و ملموس.

حیدری، نسترن و بهزاد سه شخصیت داستان، هر کدام به نوعی نماینده تفکری خاص محسوب می­شوند.

 حیدری انسانی واقعگرا با آرمانهایی ملموس و حقیقی و دست یافتنی، بدنبال بهشتی زمینی که سرشار از زندگی و خوشبختی ست و چندان نیز دور نیست (با اشاره به آنسوی آبها و کشور شوروی سابق) تمام زندگیش را صرف رسیدن به رویای دست یافتنی و واقعی اش کرده است.

بهزاد انسانی غیر واقعگرا غرقه در خویشتن و رویا و توهم و معلق در دنیای ذهنی و درونی،که همواره در هراس از بیدار شدن و در گریز از روشنی است.

نسترن نشانه­ی زندگی زمینی، واقعی و حقیقی و گسترده در پیش رو است . او نه آرمانهای دور از دسترس دارد و نه در وهم و خیال و رویا زندگی می­کند.

در طی این سفر یک روزه­ی زن و مرد به جزیره، بهزاد دچار تحول روحی می­شود و این تحول روحی با واکنشی کلامی نسبت به نسترن در پایان داستان به خواننده اعلام می-شود.

البته نویسنده به خواننده  نشان نداده است که چرا و چگونه و به چه دلیل بهزاد به یک باره و ناگهان زن رویایی دور از دسترس را از ذهنش می­زداید و به زن واقعی و زمینی که در کنارش است می­پیوندد. هیچ چیز جز تنها توصیفی از بروز این حالت در بهزاد، به خواننده ارایه نشده است.

 "بهزاد... نارنج بریده را برداشت، روی ماهی فشرد: «خوشمزه‌تر می‌شود. عجیب است در این وقت روز می‌توانم گرسنه باشم؛ در کنار تو امنیت دارم، با جهان به آشتی می‌رسم. پیش‌ترها شکل مبهمی داشت؛ به خانه‌ی ما می‌آمدی، می‌نشستی، من از آسیه حرف می‌زدم، کم‌کم سبک می‌شدم. وقتی می‌رفتی تا مدتی بوی عطرت در اتاق می‌ماند، تار و پود پارچه‌ی مبل و بالشچه‌ها آن را حفظ می‌کرد. روی تخت دراز می‌کشیدم، ابرها را نگاه می‌کردم. نیم ساعت پیش در باغ، انگار یکباره یخ چشم‌هایم آب شد؛ انبوه گل‌ها، برگ‌های خیس، موج‌های دریا و خورشید رنگ خودشان را گرفتند، وقتی نفس می‌کشیدم بوی زمین خیس را در خونم احساس می‌کردم، ‌آدم‌ها دیگر دور نبودند، کفش‌های پاشنه‌خواب و جوراب پاره‌ی حیدری را دوست داشتم. قبلا صداها و رنگ‌های تند (تلنگری بر تخته‌پوش قرمز میز زد) آزارم می‌داد، حالا بی‌اثر شده. (برگشت و لبخند زد، چشم‌های رنجور به نسترن خیره شد) تو مثل درخت سیبی در اوایل شهریور. پس من هم درختی دارم

نسترن ...نفس عمیقی کشید: «چرا دروغ می‌گویی؟ من روز و شب به حرف‌های تو فکر می‌کنم، هر جمله را بارها به یاد می‌آورم، ولی برای تو اهمیت ندارد؛ کتره‌یی چیزی می‌پرانی، بعد هم فراموش می‌کنی

بهزاد دست دختر را گرفت، انحنای بین شست و سبابه را نوازش کرد. گرمای زندگی از نسج‌های او می‌تراوید و چون کهکشانی کوچک، زیر پوست مرد منفجر می‌شد. نسترن دست را پس کشید. کف مرطوب را با گوشه‌ی دامن خشک کرد. مرد کاغذ دسته‌گل را باز کرد و غنچه‌یی برداشت، بین دو انگشت چرخاند: «نه نسترن! من دروغ بلد نیستم،‌ حتا اگر سعی کنم. اما انسان عوض می‌شود، کی از آینده خبر دارد؟

 

» نسترن کت بهزاد را از روی شانه برداشت: «بپوش! تو سردت می‌شود
«
من در کنار تو گرمم.» صدای نرم او در پت‌پت موتور قایق تحلیل می‌رفت
.
دختر دسته‌گل را برداشت. بهزاد کنار گوش او نجوا کرد: «همیشه با من می‌مانی؟
»
سر نسترن رو به جزیره برگشت؛ توده‌یی تاریک پشت مه می‌رفت، تنها کورسوی چراغ‌ها از دور پیدا بود. کاغذ دور گل‌ها را گشود، آن‌ها را تک‌تک روی آب انداخت؛ بر شکن موج‌ها نرم‌نرم بالا و پایین رفتند، در تیرگی گم شدند."

آیا می توان این تحول فکری و ذهنی و آنی را در بهزاد متاثر از احساس دانست و به پایداری آنها یقین نیاورد؟ به یکباره چه شد که بهزاد از نسترن می­خواهد که برای همیشه با او بماند؟ آیا شخصیت و رفتار و اعمال آقای حیدری چشم بهزاد را به روی دنیای واقعیت باز کرد؟ آیا بیان احساسات بی پرده و با صداقت آقای حیدری به نسترن منجر به بیدار شدن حس و انگیزه و واکنش در بهزاد شد؟ آیا طبیعت و دریا و زمین حاصلخیز و زندگی شاد و ساده و آرام ساکنان جزیره بهزاد را به آرامش  و جدا شدن از توهم و کابوس رساند؟

این که چه عاملی و یا کدامیک از آنها و یا همه­ی آنها در این امر دخیل بودند به روشنی نشان داده نشده است، اما آنچه که بدیهی است تحولی که در بهزاد به وقوع پیوسته آمیزه­ای از تمام این عوامل(احساس نیاز، احساس حسد، احساس مالکیت،رویکرد به زندگی واقعی) و سرچشمه گرفته از همه­ی آنهاست.شاید بهزاد همانطور که در اول داستان به سخت بودن زندگی اشاره می­کند در انتهای داستان در می­یابد که، زندگى  تنها با احساس پوچ بودن سخت است، خیلى سخت.

* پ .ن - جزیره  آشوراده تنها جزیره دریای خزر در شمال ایران است

منصوره اشرافی

اردیبهشت ماه 1388

________________

این نوشته در سومین شماره ماهنامه مهر هرمز  نیز منتشر شده است.

+   ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/۱٩

ویژه نامه غزاله علیزاده

انتشار دو ماهنامه ادبی و فرهنگی

 

 

ماهنامه مهرهرمز با عنوان ویژه نامه غزاله علیزاده منتشر شد.

 

 سومین شماره ماهنامه ادبی مارال نیز در خردادماه منتشر شد.

 

_____________

 

در سومین شماره "مارال" سه شعر از من را  می توانید بخوانید.

در سومین ویژه نامه"مهرهرمزدو نگاه  بر دو داستان غزاله علیزاده داشته ام،  همچنین مطلبی که با عنوان "یاد غزاله علیزاده" نوشته ام را نیز می توانید بخوانید.

+   ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٧

از لابلای خاطره­ها _ یاد غزاله علیزاده

از لابلای خاطره­ها _‌ یاد غزاله علیزاده

 

 

 

اردیبهشت ماه یادآور خاطره ی اوست، او که زیستن خود را آنگونه که می­خواست رقم زد بر شاخه درختی که تازه برگهای سبز را به بیداری خوانده بود در جنگل­های شمال. غزاله تا ناکجا آ باد قصد سفر کرده بود و چه اسرارآمیز  آنگاه که سفر را از شاخه های درختان سرسبز و زنده در اردبیهشت ماه ، هنگامی که همه چیز ترا به بودن و زنده ماندن تشویق می­کنند آغاز کنی.

در هزار توی خاطرات وقتی گم می­شویم، از میان جنگلهای درهم و برهم با شاخه-های تنیده در هم­اش، غریب و مرموز و تاریک، گاه گاهی پهنه­های روشنی  را می­یابیم که آفتابش از هر سو می­تابد و نور و روشنی را برایت به ارمغان­ می­آورد. غزاله هم برای من یکی از همین پهنه های روشن خاطراتم است.

خاطرات ما از آدمها  اغلب بر مبنای ارتباط و دیده شکل می­گیرد و بندرت از آدمهای ندیده خاطره داریم. اما همیشه هم اینطور نیست، گاهی رشته­ای از یادها و خاطرات، ما را به آنهایی که ندیده­ایم پیوند می­دهند.

غزاله علیزاده از آن دسته­ی آدمهای ندیده ولی خاطره­انگیز برای من است. او نام آشنای سالهای دور است. هر وقت که به گذشته رجوع می­کنم و آن قدر به عقب بر می­گردم تا برسم به نیمکت­های دبیرستان "مهستی "مشهد و کلاس­های درس ادبیات آقای "داودپور"، غزاله را هم می بینم که در گوشه­ای از این یادها و خاطره­ها جا گرفته، غزاله­ای که هرگز ندیده بودمش اما انگار دیده بودم. یک نوع احساس آشنایی در عین نا شناسی .

 

در آن سالها معلم  در اوقات بیکاری و یا در لابلای درس به عنوان ساعتی استراحت، کاست شعر خوانی و مصاحبه با فروغ، شعرخوانی اخوان با صدای خودش را می­گذاشت تا بشنویم ، گاهی شعرهای شاملو را به عنوان تکلیف دستور زبان فارسی در پای تخته می­نوشت، گاهی مقاله­های مهرانگیز کار را از مجلات آن موقع برایمان می­خواند و یک روز هم ، در کیف سامسونت سیاه رنگش را طبق معمول همیشه باز و مجله­ی فردوسی را از آن بیرون آورد اما این بار قبل از خواندن، توضیح داد که: بچه­ها داستانی را که برایتان  از این مجله می­خوانم نوشته شاگرد قدیمی و بسیار خوبم غزاله علیزاده است که سالها قبل روی همین نیمکت­ها می­نشسته و حالا برای خودش نویسنده­ای زبر دست شده است .

آن موقع­ها نوشته­های غزاله در مجلات و روزنامه­های مختلف چاپ می­شد و  اولین کتابش تازه منتشر شده بود.

بعد از این ماجرا غزاله علیزاده را نزدیک احساس ­کردم با این ارتباط که روزی روی همین نیمکتها نشسته و همین معلم از او درس پرسیده و... وبعد او در ذهنم تبدیل به سمبلی از هنرمندی ملموس و واقعی و قابل دسترسی شد، چرا که دیگر هنرمند­ها انسانهایی می­نمودند دور از دسترس که نزدیک شدن به­ آنها برایم در حکم نوعی رویا بود، ولی با غزاله حس کردم که می توان یکی از" آنها "شد.

غزاله در آن زمان در ذهن من تبدیل به الگویی برای مفاهیم  "توانستن" و "می­توان شد" و "امکان پذیر بودن" شد و حس و انگیزه حرکت و تلاش برای دستیابی را در من برانگیخت.او در ذهن یک نوجوان دبیرستانی این حس را برانگیخت که می توان یکی از "آنها" شد، همانهایی که همچون قله دور از دسترس و بعید می-نمودند. بعدها سعی کردم از او برای خودم الگوسازی کرده و پا جای پای او بگذارم و همانطور که معلم گفته بود که انشاهای غزاله را در سر کلاسهای دیگر می خوانده و آنها را هنوز هم نگه داشته است، سعی کردم جانشین غزاله برای معلم شوم. به همین دلیل هم جرات به خرج دادم و شعرها و مطالبی را برای مجله" جوان" که آن  دوران منتشر می­شد و صفحه شعرش را نصرت رحمانی اداره می­کرد فرستادم، آنها چاپ شدند و من با شادی بیش از حدی مجله­ها را برای معلم بردم و او در سر همه کلاس­هایی که داشت آنها را به بچه­ها نشان داد...

...

 

 احساس بسیار خوب آن وقتها  را که به یاد می آورم می بینم که انگیزه­اش از معلم و شاگردش غزاله در من شروع شده بود و به همین خاطر نیز تا اکنون غزاله در خاطر من با یاد معلم ، با یاد نوشتن، با یاد حرکت و تلاش برای دست یافتن به خواسته و با یاد نیکمتهای دبیرستان مهستی مشهد پیوند خورده است.

 

مطالب مرتبط با غزاله علیزاده در این وبلاگ

گفتگوی فرنگیس حبیبی با غزاله علیزاده  در نشست بین المللی زنان در پکن

+   ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٢

به یاد غزاله_ نگاهی به رمان شبهای تهران_غزاله به روایت غزاله

 

شعری با یاد غزاله علیزاده

 

 

 

صبحگاهان

که خفته است جنگل

در سرسبزی بهار

ریسمان هستی را

بر کدامین درخت

باید بست

تا از آن

       آونگ شد.

 

 

 

 

 

 

مبادا

شاخه ای بشکند.

 

 

 

 منصوره اشرافی

 از کتاب"خورشید من کجاست؟"

 ______

نگاهی بر رمان "شب های تهران"

چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم؟

چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم ،این جمله انتهای رمان (شب های تهران ) غزاله علیزاده است. غزاله علیزاده در رمان خود ـ شبهای تهران ـ نگاهی خاص و دگر گونه به جامعه خود دارد او  در این داستان به شرح حالات درونی و روانکاوی افرادی می پردازد که خاستگاه طبقاتی بورژواز و خرده بورژوا را دارا هستند .

 قهرمانان اصلی داستان یک مرد و دو زن هستند . آنها در درون خود و درگیر با خود غرقه در رفتارهای بورژوا مآ بانه سعی می کنند هر کدام به نحوی خویشتن را بیابند و در این رابطه است که هر کدام از آنها در عین نا توانی دیگری را توانا می پندارد . در صورتی که هیچ یک از آنها توانا  نیستند . هیچ کدام از آنها توان در ک مفهوم هستی را ندارند و سوال بزرگ این نوشته این است که :چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم .اما رنج هاییکه اینان می کشند رنجی نیست که از سر گرسنگی و فقر و تضاد طبقاتی باشد رنجی که اینان می برند از جنس دیگری است .

ویژه گی خاص غزاله علیزاده در داستان هایش داشتن نگاه و بیان زنانه است. شخصیت های زن در داستانهای او نقش عمده ای دارند و او از بعد روانشناسانه رفتارهای آنان را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است به جرات می توان گفت دغدغه های غزاله علیزاده از نوع روشنفکری آن بوده است. در این کتاب غم نان ـ غم مسکن ـتضاد و فقر چیزهایی است که هیچگاه قهرمانانش  به آن توجهی ندارند و اصولا در دنیایی سیر می کنند که این مسائل برایشان اصلا وجود نداشته  نگاهی هم به دور و بر خود نمی اندازند و اگر هم چیز هایی از این دست مشاهده کنند به نوعی رمانتیک با آن برخورد نموده اند .

شخصیتهای اصلی این داستان کاملا در خود فرو رفته و تنهایند.بهزاد هنر مند نقاشی که رفتارها و کنشش   ایده آل می نماید در ابتدامسحور زنی است که سرگشته و گریزان به هیچ کجا تعلق ندارد و سپس نیز با یاد او به زندگی ادامه می دهد . اسیه دختری است که غم تنهایی او را ازکودکی رنج می داده و سپس بدنبال هویت گم شده خود می گردد. نسترن دختری است که میل صعود به طبقه بورژواها را دارد و شیفته بهزاد است. فرزین پسری که به مبارزه روی آورده است و یک بعدی گشته است ....

غزاله علیزاده  در این رمان زیاد افکار شخصیت ها را باز نمی کند عشق های این رمان از نوع عشق هایی است که چندان انگیزه مشخصی ندارند .چرا نقاش این گونه شیفته اسیه می شود ؟به چه دلیل اسیه به عشق نقاش پاسخ داده و سپس او را رها می کند ؟نسترن به چه دلیلی شیفته نقاش است و چرا نقاش از او گر یزان است ؟شخصیت های  داستان همه به نوعی درگیر با خود هستند .در گیر غمهای دور و شاید مبهمشان.

به جرات می توان گفت علیزاده نویسنده ای است که فضاهای بورژوازی در داستانهای اوسلطه دارند .حداقل در دو  رمان (شبهای..)و (خانه ادریسیها).اما نمی توان نثر او را که نثری محکم و  پر سلطه و شیوا و پر کشش است را از نظر دور داشت.تو صیفهای او بسیار دقیق و هنرمندانه است ولی با تمام زیبایی نثر فضای حاکم بر نوشتهای او فضایی تلخ و غم بار است. شاید بتوان او را به نوعی نویسنده ا ی بد بین بشمار آورد.نویسنده ای که به جبر حاکم بر زندگی معتقد است .

شخصیت های وی همگی اسیر جبر زندگیند.همگی پیله وار در حصاری که به  دور خود تنیده اند  به سر می برندو همگی تسلیم آنچیزی هستند که زندگی بر ایشان مقدر کرده .غزاله علیزاده بیشتر به کاوش درون افراد می پردازد تا شرایط بیرونی .او با وجودی که خود زن است قهرما ن اصلی داستان را مرد قرار می دهد .زنان داستان او شخصیتهای متزلزلی دارند تنها ثبات شخصیت از آن زنان مسن و با تجربه ای است که در داستانهایش وجود دارد که خالی از هر گونه دغدغه و چرایی بودن و خالی از هر گونه بیم وامید تنها با کوله باری از تجربه زیستن آرام زندگی را به پیش می برند.مادر بزرگانی که با نوه های خود هستند .نسل پیر و نسل جوان .   

 منصوره اشرافی

___________

 

غزاله به روایت غزاله

به مناسبت ۲۳ اردیبهشت سالمرگ غزاله علیزاده

 

___________

غزاله به روایت غزاله

به مناسبت ۲۳ اردیبهشت سالمرگ غزاله علیزاده

 «دوازده، سیزده ساله بودم، دنیا را نمی‌شناختم. کی دنیا را می‌شناسد؟ این توده‌ی بی‌شکل مدام در حال تغییر را که دور خودش می‌پیچد و از یک تاریکی می‌رود به طرف تاریکی دیگر. در این فاصله، ما بیش و کم رؤیا می‌بافیم، فکر می‌کنیم می‌شود سرشت انسان را عوض کرد، آن مایه‌ی حیرت‌انگیز از حیوانیت در خود و دیگران را.

."ما نسلی بودیم آرمان‌خواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است.

""ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت"از خودم چه بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند. در گردونه‌ی سوگ‌های طنز‌آمیز زندگی، رسیده‌ام تا اینجا، به انتظار شوخیهایی که در راه هستند، با بود و نبود انسان."متحد نیستیم. اگر حرمت‌گذار یکدیگر باشیم، می‌توانیم جهانی شویم ...

 نام غزاله علیزاده برای من همیشه با خاطرات دوران نو جوانی پیوند خورده است.  غزاله علیزاده را اولین بار هنگامی شناختم که دبیرادبیاتمان  در ساعات پایانی کلاس در کیفش را باز کرد ومجله ای را بیرون کشید و گفت : خب بچه ها حالا می خواهم داستانی را برایتان بخوانم از غزاله علیزاده که سالها پیش شاگرد من بوده . آن موقع ها غزاله علیزاده برای من در حکم یک رویای دست نیافتنی جلوه می کرد . رویایی که در آن زمان اروز کردم ایکاش  به جای او بودم . با خودم می گفتم آیا روزی من هم مثل غزاله علیزاده خواهم شد؟ ...

در آن سالها غزاله علیزاده برای من یک سمبل بود. سمبلی از آرزوها و رویاها...

 غزاله علیزاده  از بیست و سوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۵تا کنون  در امامزاده طاهر کرج به خواب ابدی فرو رفته است .او در جنگل های جواهردِه رامسر با مرگی آگاهانه خود را جاودانه کرد و پس از او عرصه ادبیات ایران یکی از  مطرحترین چهره های داستان نویسی ایران را برای همیشه به خاطر سپرد.

.رضا براهنی در مراسم به خاک سپاری او گفته است: زنی در چهار راهِ جاذبه‌هایِ بی بدیلِ حسی که پرده‌هایِ رنگینِ چشم‌های‌اش را بر واژه‌های وصف‌های‌اش از آدم‌ها و جهان می‌کشید و کودک‌وار الفت و دوستیِ اشیاء و پرنده‌ها و پروانه‌ها را می‌طلبید؛ تقاطع حساسیت‌هایِ درمان ناپذیرِ کشش به سویِ زیبایی‌، مرگ عشق‌، شوریده‌گی و تاب ناکسیِ کلماتِ آهنگین‌، که بر همه‌یِ آن‌ها آزرم،‌ نجابت و بداهتی شاعرانه مهربانی هولناک موج می‌زد؛  مادر زادی که پناه می‌داد‌؛ صدایی که از نوازشِ سیره‌ها بر می‌خاست و شنونده را تسخیر می‌کرد و مرد  یا زن یا هر کسی که آن صدا را می‌شنید می‌گفت این زن چه آیتی از شهود و جاذبه‌یِ شهود است که حتا اگر چشم‌های‌ات را ببندی باز هم آن طراوت به بداهت در پیشِ روست.

«غزاله علیزاده» در  1325 در «مشهد» به دنیا آمد. سپس به تران آمد تا در دانشگاه تهران  علوم سیاسی بخواند. پس از اتمام تحصیل  به فرانسه  و دانشگاه سوربن رفت تا در رشته‌های فلسفه و سینما تحصیلات خود را ادامه دهد. او  از سالهای 1340 به بعد  با چاپ داستانهایش در  نشریات مختلف فعالیت ادبی خود را آغاز  کرد. نخستین مجموعه داستانش «سفر ناگذشتنی» نام دارد که در سال 1356 انتشار یافت. از آثار «خانه‌ی ادریسی‌ها»دو منظره، تالارها، و شب‌های تهران و مجموعه داستان «چهاراه» نام برد. 

 مجله‌ی ادبی «گردون»  به خاطر انتخاب شدن کتاب «چهارراه» او به‌عنوان بهترین مجموعه‌ی داستان سال1373 در آن زمان با او مصاحبه‌ای ترتیب داده بود که قسمت هایی از  صحبت های او را در اینجا می‌آورم:

اغلب دراز می‌کشیدم روی چمن مرطوب و خیره می‌شدم به آسمان. پاره‌های ابر گذر می‌کردند، اشتیاق و حیرت نوجوانی بی‌قرار می‌دمیدم به آسمان.در ماه رمضان، شب‌های احیا را کنار بخاری دیواری بیدار می‌ماندم و «تهوع» «ژان‌پل سارتر» را تا سپیده‌دم می‌خواندم. تناقضی که مجبور بودم با آن کنار بیایم. در گلخانه می‌نشستم، بی‌وقفه کتاب می‌خواندم، نویسندگان و شاعران بزرگ را تا حد تقدیس می‌ستودم

. از جهان روزمرگی، تقدیس گریخته‌ است و این بحران جنبه‌ی بومی ندارد. پشت مرزها هم تقدیس و آرمان‌گرایی به انسان پشت کرده و شهرت فصلی، جنسیت و پول گریزنده، اقیانوس‌های عظیم را در حد حوضچه‌هایی تنگ فروکاسته است.میوه‌های خواندنم، کال و کرم‌خورده، کم‌کم می‌رسید. اولین داستان، همان وقت چاپ شد، در روزنامه‌ی خراسان. چند سال بعد آمدم به پایتخت. پشت هم داستان می‌نوشتم. با نثری ضعیف، ساختاری سست و نقص‌های دیگر. وقتی تصادفاً آنها را جایی می‌بینم، جز رگه‌هایی از یک حریق ناپخته، امتیاز دیگری از نظر من ندارند. هرچند بیش و کم، شهرتی زودرس برایم آورده بودند«روی دوچرخه می‌پریدیم، کوچه‌ها را دور می‌زدیم، فکر می‌کردیم به معضلات انسانی و هستی. «چنین گفت زرتشتِ» «نیچه» را به تازگی خوانده بودم. تنها جمله‌ای که از این کتاب در آن مقطع زندگی به یاد من مانده، این است

: «من زمین را که در آن، کره و عسل فراوان باشد، دوست ندارم». با این تعبیر می‌خواست بگوید از راحتی می‌گریزد و به پیشواز خطر می‌رود.روزی رگبار شد. زیر باران سیل‌آسا، یکتا پیراهن ایستادم و چشم به افق سربی دوختم. های و هوی شیروانی‌ها ذهنم را احاطه کرده بود. دندان‌هایم، سخت بر هم می‌خورد. اساطیر یونان باستان را در نظر می‌آوردم و جسم حقیر فانی‌ام را به جاودانگی پیوند می‌دادم. تصمیم گرفته بودم برای رسیدن به این مقصود، شکنجه تحمل کنم. بعدها شکنجه، بی‌طلب من، پیاپی بر سرم بارید. به قول «وهاب» در کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها»:«خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همین‌قدر هم خوشبختی به خودم ندیدم»..

چند سال بعد، رفتم فرانسه. ار وقتی یادم می‌آید، بی‌قرار بوده‌ام. مثل آتشی در اجاق یا هیولایی اسیر قفس. می‌رفتم لب رود «سن»، معمولاً شب‌ها. آرنج‌ها را می‌گذاشتم روی حفاظ پل‌ها و خیره می‌شدم به موج‌ها. جاذبه‌ی آب مرا می‌کشید به سمت پایین. دانشکده را به ظاهر، روی سرم می‌گذاشتم. شیطنت پشت شیطنت، درگیری با اتباع سفارت، طرفداری از نهضت‌های آزادی‌بخش، سایه‌ی «ساواک»؛ اما از درون جوشش دل، آرامش نمی‌پذیرفت.

 احساس غربت، در هر شرایطی تسکین‌ناپذیر بود. چه در سرزمین خودم و چه در آن سوی مرزها.روزی گورستان «پرلاشز» را دور می‌زدم. از کنار بناهای یادبود گرد گرفته و تارعنکبوت بسته می‌گذشتم، تا به مزار «صادق هدایت» رسیدم. آن وقت‌ها پُر از شمع و گل بود. همان دور و بر، مزار «مارسل پروست» را کشف کردم. تخته‌سنگی سیاه. به نظر من، ناشناخته و قدر نیافته. سنگ را لمس کردم. «باغ کومبزه و کودکی» «مارسل» را به یاد آوردم، منقلب شدم. برگشتم سر مزار «هدایت» و چند شاخه گل از خرمن گل‌های او قرض گرفتم و برای «مارسل پروست» آوردم

.راهنما، توریست‌ها را می‌چرخاند. برای «پروست» یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب». برگشتم سر آرامگاه «هدایت». معرفی نویسنده‌ی بزرگ ایران، تراژدی بود، شوخی جهان پر از وهم. راهنما برای مسافران توضیح داد: «قبر یک نویسنده‌ی عرب که در فرانسه خودکشی کرده‌است». نفرت تسکین‌ناپذیر «هدایت» را به یاد آوردم

:«به نظر من کشوری که می‌تواند نویسنده‌ای مثل «هدایت» داشته باشد، حتماً نویسندگان با ارزش دیگری را در ادامه‌ی او پرورش داده‌است. اما ضمن صحبت با این فرهنگ، مأیوس شدم، چون‌ همه عقیده داشتند «هدایت» در ایران یگانه بود والسلام. شوره‌زار جای پروردن هیچ گلی نیست»دوستان ما بسیار کار کرده‌اند. دست کم نگاه کنید به بعضی از آثار «ساعدی» یا «بهرام صادقی».

.انقطاع تاریخی و فرهنگی نسل امروز ما با گذشته‌ی حتی نزدیک، بسیار بیشتر است. جوانان زیر بیست سال، خاطره‌ی قومی ندارند. دیروز را فراموش کرده‌اند. پنجاه سال پیش که برایشان دره‌ای است پُر ناشدنی، نسیان بدوی انسان. می‌خواهم بدانم اگر برای بزرگداشت کسی یا به هر دلیلی، پنجاه سال پیش ایران را در خیابان‌ها بازسازی می‌کردند، که چنین تصوری بی‌شک، محال است. چون ما خانه‌های قدیمی را هم پشت سر هم خراب می‌کنیم و بی‌قواره‌ترین برج‌ها را جای آن می‌گذاریم. چهره‌ی شهر ها به سرعت تغییر می‌کند، تهران قدیم، محو شده‌است، هم صورت ظاهر و هم خاطره‌ی تاریخیش. پس فرض را بهانه کنیم

:«باز سازی ملی شدن صنعت نفت»، روزی که ایران از زیر بار استعمار اقتصادی و فرهنگی انگلستان بیرون آمد و ما صاحب اختیار ثروت‌های ملی خود شدیم. پرچم‌های انگلیس را پایین آوردند و به جای آنها پرچم ایران را گذاشتند. پیشامدی که در تمام کشورهای جهان سوم، یگانه بود. در برابر این بازسازی، واکنش ما چه خواهد بود؟مجلس شورای ملی آتش گرفت اما همه از قیمت دلار و طلا حرف زدند، یا به دعوای کوچک محفلی سرگرم شدند

. ما طوری رفتار می‌کنیم که انگار هیچ گذشته‌ای نداریم. هر روز متولد می‌شویم، هر شب می‌میریم. تغییر طبیعی‌ است اما تا این حد سر به بیماری می‌زند.«ادبیات داستانی این دوران، مثل معدنی است با رگه‌هایی از الماس که در تاریکی مانده‌است.

 ما زندانی زبانیم اما تصویر از هر دیواری می‌تواند بیرون بپرد. صف‌های طولانی سینماهای «شانزه‌لیزه» برای دیدن فیلم «زیر درختان زیتون» را از یاد نبریم. فرهنگ معاصر ایران به یاری سینما، دور کره‌ی کوچک زمین می‌گردد. ما سازندگان فرهنگ نوشتاری در سایه مانده‌ایم.کارگردان فیلم «بوف کور» که اهل آمریکای مرکزی است و به دنیای ذهنی «صادق هدایت»، بسیار نزدیک، در مصاحبه‌ای نقل می‌کند

 برای ترجمه‌ی نوشته‌های معاصر آماده شوید  و مردم جهان را از این سوء تفاهم بیرون آورید. فکر می‌کنم همراهان بسیاری خواهید داشت، از جنبه‌های مادی و معنوی

.« « ادگار آلن‌پو» داستانی دارد به نام « گرداب مالستروم». راوی حکایت، در ساحلی دور به پیرمرد سپید مویی برمی‌خورد. او ماجرای دست و پنجه نرم کردن خود را با چرخش‌های مهیب گرداب، برای مخاطب خود نقل می‌کند. بعد از پیروزی، موهای او یکسره سپید شده‌است. او دنیا را در حالتی برزخی، از دور می‌بیند.

 دستاویز من برای ادامه‌ی زندگی، ساختن جهانی است منظم، دنیای رمان یا داستان، به امید گرفتن ضرب هرج و مرج جهان بیرون».یادم می‌آید سال گذشته در پاریس بودم. برای بزرگداشت «میتران» شب آزادی در فرانسه را بازسازی کرده بودند. «میتران عضو نهضت مقاومت بود). تانکها از خیابان‌های تاریک عبور می‌کردند، بدل‌های افسران نازی و سپاه هیتلر چراغ قوه‌ها را می‌انداختند روی جمعیت.دختر جوان به هیئت نعشی بی‌جان، موهای بور بلند، دور و بر سر پریشان، بر جبین تانک افتاده بود. جایگزین‌های ملت فرانسه در آن دوران فریاد می‌زدند:«فرانسه‌ی آزاد»در تاریخ ملت فرانسه، چنین شبی باید خیلی ارجمند باشد اما در نگاه جوانان نسل ترقی، هیچ تأثیری دیده نمی‌‌شد. تاریخ را پشت دودهای نسیان، گم کرده بودند. «آزادی و فرانسه»، هر دو از فرانسه رفته بود. «ژان‌پل سارتر»، «آلبرکامو»، «رومن گاری»، آندره مالرو» و نسل شاعران و نقاشان توانمند، هنرپیشه‌های بزرگ: «سیمون سینیوره»، «ژان گابن»، «ابو مونتان» و دیگران زیر سنگ‌های غبار گرفته، خفته بودند. تنها یک جوان ژنده‌پوش مست، همراه با نمایشگران فریاد می‌کشید: «فرانسه‌ی آزاد» و چند تن از هموطنان نسل ما گریه می‌کردند! «در هوای رؤیای آزادی که از آغاز زندگی، همزاد آنها بوده‌است.»

« دوره‌های گوناگون اوج و فرود فرهنگ را در تمام جهان و ایران به یاد بیاورید. راهگشایان و ادامه دهندگان این طریق همواره مجموع بوده‌اند نه پراکنده. بده بستان، مشاورت و حتی رقابت، کیفیت کارها را غنی می‌کند. رمان روسی قرن نوزدهم با قله‌هایی چون «گوگول»، «تولستوی»، «داستایوفسکی»، «تورگینف» و «چخوف» به اوج می‌رسد.«فردوسی» از «رودکی» و «شهید بلخی» نیرو گرفته و همزمان با «فرخی» و «عنصری» و «منوچهری» به سرایش اثر سترگ خود پرداخته‌است.شاعران سوررئالیست، نقاشان امپرسیونیست، فیلم‌سازان عصر طلایی سینما، همه در این طیف می‌گنجند. غنای آینده‌ی ادبیات داستانی به همبستگی عمیق اصحاب آن بستگی دارد.

 

______

آخرین نوشته

 در ماهنامه‌ی آدینه، ویژه‌ی نوروز 75 نوشته ای از غزاله علیزاده در پاسخ به یک سوال وجود دارد که این در حکم آخرین نوشته او پیش از مرگش محسوب می شود . این نوشته را  از این ماهنامه در اینجا می آورم:

 

سؤال: سالی را که گذشت چگونه ارزیابی می‌کنید؟ .


          

 غزاله علیزاده::

 زوال که آغاز می‌شود، رؤیاها راه به کابوس می‌برند، پای اعتماد بر گرده‌ی اطمینان فرود می‌آید و از ایمان، غباری می‌ماند سرگردانِ هوا که بر جای نمی‌نشیند. خواب‌ها تعبیر ندارند و درها نه بر پاشنه‌ی خویش، که بر گِرد خود می‌چرخند و راه‌ها به سامانی که باید، نمی‌رسند و حق، اگر هست، همین حیاتِ آخرالزمانی است، که نیست، برای آنان که هنوز بادهای مسمومِ مصرف و تخریب را می‌گذرانند.
 قرنی که پیش روست، سال هاست که آغاز شده‌است، مثل جدایی که بسیار پیش از آن که مسجل شود، روی می‌دهد؛ اما در زمانی صورتِ تثبیت می‌پذیرد که دیگر نیرویی برای وصل اصل، نمانده‌است. گاهی از بسیاری تازگی و شگفتی است که نامی برای نامیدن نیست، گاه از شدت زوال و تباهی. در بی‌اعتباری دوران‌های نام گذار است که همه چیز را می‌بایستی از نو تعریف کرد و در این دورانِ بی‌اعتبار گذار از هزاره‌ای به هزاره‌ی دیگر، میراث سنگین اطلاعات بی‌شمار، غلتیده در مسیر درآمیختن با اشکال منفی است. همان داستان همیشگی کژی و راستی: سختی راستی و آسانی کژی

  هر سال که می‌گذرد، مرزهای گل و ریحان دوزخ و مرزهای خارستان بهشت، درهم‌تر می‌روند، اشتباه گرفته‌ می‌شوند. سال به سال، دریغ از پارسال. تنها حکم تکرار شونده در صف‌های خوار‌و بار و اتوبوس‌های دودزا است که قرار است پس از ابتلای مردم به بیماری‌های ناشناخته‌ی طاق و جفت، فکری به حال سموم فراوانشان بکنند؛ نوشداروی بعد از مرگ سهراب.

 ما همیشه دیر می‌رسیم. رسم داریم که دیر برسیم. ملتی دیری‌ایم. به ضیافت فرشتگان نیز اگر دعوت شویم، زمانی می‌رسیم که بقایای سرور را، بادهای مسموم شیاطین به این سو و آن سو می‌برند. بازمی‌گردیم با کاغذهای شکلات و ته ‌بلیط‌ های نمایش در جیب و تکه ‌هایی از اعلان‌ های پاره در دست، تا تار و پود آنچه را که از دست رفته، در رؤیا ببافیم. رؤیا های بی‌خریدار.

 مردم به یک وعده غذا در رستوران ‌های سوگ ‌وار، راغب ‌تر پول می‌پردازند تا به تجسم رؤیاهای رؤیابینانشان. مقام مقایسه نیست، که در مثل مناقشه نیست. مقایسه، دو سو دارد و ما مردم، یک سو. طاقت ایستادن بر میان بام، در ما نیست. باید از یک‌سو بیافتیم. مثل پرت افتادن از مرکز وجود، که آن‌قدر از آن دور افتاده‌ایم که بی‌تعارف می‌شود گفت که دیگر وجود نداریم. کافی‌است که چند صباحی دیگر به همین منوال بگذرد تا باور کنیم که اصلاً نبوده‌ایم
        هفت قرن رفته‌است از زمانی که حافظ نزد اعما صفت مهر منور نکرد. پس آیا خنده‌ دار نیست که امروز، ما، اخلاف او، از کسانی که دست بالا با سی‌صد، چهارصد کلمه اموراتشان را بی‌دردسر رتق و فتق می‌کنند، انتظار داشته باشیم خوانای رؤیاهایی باشند که خود به چندین هزار کلمه یاری می‌رسانند؟
         تعداد اتاق‌های بی‌قاعده‌ای که بساز و بفروش‌ها در ساختمان‌های بدقواره‌شان علم می کنند چندین برابر خانه‌های بی‌حافظه‌ی مغز آنهاست. شور دلال‌ها، معنای زندگی را با حیوانیت سرشت انسان برابر می‌کند. در این جهان - که بد است برای کسی که نداند دنیا چیست - احمق‌ها اول‌اند. پینوشه هنوز هم در ارتش شیلی شلنگ تخته می‌اندازد. آلنده یک‌تنه برابر ارتش او ایستاد، بیست و دو سال پیش. دکتر محمد مصدق چهارده سال در احمد‌آباد زیر غبار تبعید از نفس‌هایی می‌افتاد که با هر آمد و رفت، دنیا را تکان می‌داد. دلال‌های خارجی، خانه‌ی ملی او را به باد دادند. مردم در فرار و تبعید، کلید خانه‌هایشان را در مشت می‌فشارند؛ برگشت همیشه هست؛ در مرگ هست که نیست
 می‌گویند مشکلات مالی، آدم را از پا درمی‌آورد. راه دور نمی‌روم؛ مادام بواری پیش روی من است. فلوبر می‌گفت: مادام بواری منم. حیوانیت دلال‌ها و بی‌خیالی عشاق و حماقت شوهر به خودکشی‌اش کشاند. اما فلوبر ماند با خانه‌ی شاهانه‌ای در قلب. من در این خانه‌ی شاهانه را گچ گرفته‌ام؛ اما این خانه ویران نشده است. خانه‌ی روشن ما از کی به باد رفت؟ خانه‌های تزویر و ریا تاریک‌اند. ما غلام خانه‌های روشن‌ایم. در خانه، رؤیا می‌بینیم، در خواب رؤیای خانه و بی‌خانه، کابوس و در کابوس، زوال که آغاز شده ‌است

.خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همین ‌قدر هم خوشبختی به خودم ندیدم.

 

 

+   ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/٢٤

سارق محترم

سارق محترم

اغلب در گوشه کنار وبلاگهاو جملاتی  نوشته شده است که مضمون همه انها به طور کلی این است: وقتی مطلبی را از این وبلاگ بر می دارید از نویسنده اش اجازه بگیرید و حتما جایی که آن را می نویسید منبع نوشته خود  و نام نویسنده را ذکر کنید .

حالا این عبارت گاهی با زبان خوش  گاهی احترام آمیز  گاهی همراه با تهدید و گاهی به صورت خیلی خشن نوشته شده است ولی به طور کلی یک چیز را بیان می کند و آن این است که :لطفا دزدی نکنید .

ولی من می خوام بپرسم آیا نوشتن این اخطار ها و این توصیه ها اصلا به دردی هم می خورد و کسی به آن توجه می کند و وقعی می نهد  یا نه؟

چند وقت پیش  دوستی  شعری از خودش را در وبلاگ دیگری دیده بود و از این دزدی اشکار حیران شده بود .

من خودم بارها  و بارهامطلب یا شعری از دوستان و یا از خودم را در جاهای دیگری دیده ام ...

تازه ترینشان هم همین امروز بود که در سایت وازنا داشتم گشت و گذاری می کردم که عنوان مطلبی( غزاله به روایت غزاله) که در وبلاگم و هم چنین در سایت آتی بان نیز درج شده بود توجهم را جلب کرد . و بعد به این وبلاگ رسیدم . 

ولی دزدی در اینترنت نه شاخ دارد و نه دم . خیلی هم راحت و اسان وساده است . به طور مثال من می توانم همین فردا یک وبلاگ  با نام مثلا:( انجمن دزدان زنده )علم کنم و تمام مطالبش را از اینجا و انجا جمع کنم و توی آن وبلاگ بذارم . کی می تونه اعتراض کنه؟ تازه اعتراض هم بکنه چی می شه؟ هیچی .

باور کنید گذاشتن این جملات که :نقل از این مطلب با ذکر نام نویسنده مجاز است اما استفاده ی کلی تر از آن به هر صورت اعم از دیداری، شنیداری و نوشتاری منوط به اجازه ی کتبی نویسنده استدر زیر هر نوشته ای بی فایده است . من که تصمیم گرفتم این جمله را جایگزین جملات قبلی ام کنم:

سارق محترم از شما می خواهم اگر مطلبی را  از این وبلاگ برداشت می کنید و بدون هیچ نام ونشانی در وبلاگ و سایت خودتان می گذارید    کمی هم انصاف داشته باشید و لااقل قسمت هایی از نوشته راکه باز گو کننده  خاطرات  شخصی  و فردی  نویسنده  مطلب است  را حذف کنید  .

 

+   ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/٤/۳٠

غزاله به روایت غزاله

غزاله به روایت غزاله

 
 
 

 دوازده، سیزده ساله بودم، دنیا را نمی‌شناختم. کی دنیا را می‌شناسد؟ این توده‌ی بی‌شکل مدام در حال تغییر را که دور خودش می‌پیچد و از یک تاریکی می‌رود به طرف تاریکی دیگر. در این فاصله، ما بیش و کم رؤیا می‌بافیم، فکر می‌کنیم می‌شود سرشت انسان را عوض کرد، آن مایه‌ی حیرت‌انگیز از حیوانیت در خود و دیگران را... .

 


" ما نسلی بودیم آرمان‌خواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. "
" ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت"
"از خودم چه بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند. در گردونه‌ی سوگ‌های طنز‌آمیز زندگی، رسیده‌ام تا اینجا، به انتظار شوخی هایی که در راه هستند، با بود و نبود انسان."
 "متحد نیستیم. اگر حرمت‌گذار یکدیگر باشیم، می‌توانیم جهانی شویم" …»

غزاله علیزاده از بیست و سوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۵تاکنون در امامزاده طاهر کرج به خواب ابدی فرو رفته است.
او در جنگل های جواهردِه رامسر به مرگی آگاهانه خود را پیوند داد و با مرگش یکی از چهره های مطرح داستان نویسی ایران به انتهای راه خود پیوست.
ویژگی خاص غزاله علیزاده در داستان هایش داشتن نگاه و بیان زنانه است. شخصیت های زن در داستان های او نقش عمده ای دارند و او از بعد روانشناسانه رفتارهای آنان را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است.
نام غزاله علیزاده برای من همیشه با خاطرات دوران نوجوانی پیوند خورده است. غزاله علیزاده را اولین بار هنگامی شناختم که دبیرادبیاتمان آقای داودپور در ساعات پایانی کلاس در کیفش را باز کرد ومجله ای را بیرون کشید و گفت : خب بچه ها حالا می خواهم داستانی را برایتان بخوانم از غزاله علیزاده که سال ها پیش شاگرد من بوده. آن موقع ها غزاله علیزاده برای من در حکم یک رویای دست نیافتنی جلوه می کرد. رویایی که در آن زمان آروز می کردم ای کاش من به جای او بودم . با خودم می گفتم آیا روزی من هم مثل غزاله علیزاده خواهم شد؟
در آن سال ها غزاله علیزاده برای من یک سمبل بود. سمبلی از آرزوها و رویاها…
رضا براهنی در مراسم به خاک سپاری او گفته است:« زنی در چهار راهِ جاذبه‌هایِ بی بدیلِ حسی که پرده‌هایِ رنگینِ چشم‌های‌اش را بر واژه‌های وصف‌های‌اش از آدم‌ها و جهان می‌کشید و کودک‌وار الفت و دوستیِ اشیاء و پرنده‌ها و پروانه‌ها را می‌طلبید؛ تقاطع حساسیت‌هایِ درمان ناپذیرِ کشش به سویِ زیبایی‌، مرگ عشق‌، شوریده‌گی و تاب ناکسیِ کلماتِ آهنگین‌، که بر همه‌یِ آن‌ها آزرم،‌ نجابت و بداهتی شاعرانه موج می‌زد؛ مهربانی هولناکِ مادر زادی که پناه می‌داد‌؛ صدایی که از نوازشِ سیره‌ها بر می‌خاست و شنونده را تسخیر می‌کرد و مرد یا زن یا هر کسی که آن صدا را می‌شنید می‌گفت این زن چه آیتی از شهود و جاذبه‌یِ شهود است که حتا اگر چشم‌های‌ات را ببندی باز هم آن طراوت به بداهت در پیشِ روست.»


" غزاله" در بهمن ماه 1325 در «مشهد» به دنیا آمد. لیسانس علوم سیاسی را از دانشگاه تهران گرفت. پس از آن به فرانسه رفت و در دانشگاه «سوربن» پاریس در رشته‌های فلسفه و سینما درس خواند. او کار ادبی خود را از دهه‌ی 1340 خورشیدی و با چاپ داستان هایش در مشهد آغاز کرد. نخستین مجموعه داستانش «سفر ناگذشتنی» نام دارد که در سال 1356 انتشار یافت. از آثار معروف او می‌توان از رمان دو جلدی«خانه‌ی ادریسی‌ها» و مجموعه داستان «چهاراه» نام برد. آثار دیگر او عبارتند از:«دو منظره»، «تالارها»، و «شب‌های تهران».
مجله‌ی ادبی «گردون» به خاطر انتخاب کتاب «چهارراه» به‌عنوان بهترین مجموعه‌ی داستان سال1373 در آن زمان با او مصاحبه‌ای ترتیب داده بود که قسمت هایی از صحبت های او را در اینجا می‌ خوانیم:

«اغلب دراز می‌کشیدم روی چمن مرطوب و خیره می‌شدم به آسمان. پاره‌های ابر گذر می‌کردند، اشتیاق و حیرت نوجوانی بی‌قرار می‌دمیدم به آسمان.


در گلخانه می‌نشستم، بی ‌وقفه کتاب می‌خواندم، نویسندگان و شاعران بزرگ را تا حد تقدیس می‌ستودم. از جهان روزمرگی، تقدیس گریخته‌ است و این بحران جنبه‌ی بومی ندارد. پشت مرزها هم تقدیس و آرمان‌گرایی به انسان پشت کرده و شهرت فصلی، جنسیت و پول گریزنده، اقیانوس‌های عظیم را در حد حوضچه‌هایی تنگ فروکاسته است.


یادم می‌آید سال گذشته در پاریس بودم. برای بزرگداشت «میتران» شب آزادی در فرانسه را بازسازی کرده بودند. (میتران عضو نهضت مقاومت بود). تانک ها از خیابان‌های تاریک عبور می‌کردند، بدل‌های افسران نازی و سپاه هیتلر چراغ قوه‌ها را می‌انداختند روی جمعیت.


دختر جوان به هیئت نعشی بی‌جان، موهای بور بلند، دور و بر سر پریشان، بر جبین تانک افتاده بود. جایگزین‌های ملت فرانسه در آن دوران فریاد می‌زدند:« فرانسه‌ی آزاد»


درتاریخ ملت فرانسه، چنین شبی باید خیلی ارجمند باشد اما در نگاه جوانان نسل ترقی، هیچ تأثیری دیده نمی‌‌شد. تاریخ را پشت دودهای نسیان، گم کرده بودند. «آزادی و فرانسه»، هر دو از فرانسه رفته بود. "ژان‌پل سارتر"، "آلبرکامو"، "رومن گاری"،" آندره مالرو" و نسل شاعران و نقاشان توانمند، هنرپیشه‌های بزرگ: "سیمون سینیوره"، "ژان گابن"، "ابو مونتان" و دیگران زیر سنگ‌های غبار گرفته، خفته بودند. تنها یک جوان ژنده‌پوش مست، همراه با نمایشگران فریاد می‌کشید: «فرانسه‌ی آزاد» و چند تن از هموطنان نسل ما گریه می‌کردند! «در هوای رؤیای آزادی که از آغاز زندگی، همزاد آنها بوده‌است.


روی دوچرخه می‌پریدیم، کوچه‌ها را دور می‌زدیم، فکر می‌کردیم به معضلات انسانی و هستی. «چنین گفت زرتشتِ» «نیچه» را به تازگی خوانده بودم. تنها جمله‌ای که از این کتاب در آن مقطع زندگی به یاد من مانده، این است: «من زمین را که در آن، کره و عسل فراوان باشد، دوست ندارم». با این تعبیر می‌خواست بگوید از راحتی می‌گریزد و به پیشواز خطر می‌رود.


در ماه رمضان، شب‌های احیا را کنار بخاری دیواری بیدار می‌ماندم و «تهوع» «ژان‌پل سارتر» را تا سپیده‌دم می‌خواندم. تناقضی که مجبور بودم با آن کنار بیایم.

راهنما، توریست‌ها را می‌چرخاند. برای "پروست" یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب». برگشتم سر آرامگاه "هدایت". معرفی نویسنده‌ی بزرگ ایران، تراژدی بود، شوخی جهان پر از وهم. راهنما برای مسافران توضیح داد: «قبر یک نویسنده‌ی عرب که در فرانسه خودکشی کرده‌است». نفرت تسکین‌ناپذیر "هدایت" را به یاد آوردم.


روزی رگبار شد. زیر باران سیل‌آسا، یکتا پیراهن ایستادم و چشم به افق سربی دوختم. های و هوی شیروانی‌ها ذهنم را احاطه کرده بود. دندان‌هایم، سخت بر هم می‌خورد. اساطیر یونان باستان را در نظر می‌آوردم و جسم حقیر فانی‌ام را به جاودانگی پیوند می‌دادم. تصمیم گرفته بودم برای رسیدن به این مقصود، شکنجه تحمل کنم. بعدها شکنجه، بی‌طلب من، پیاپی بر سرم بارید. به قول "وهاب" در کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها»:«خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همین‌قدر هم خوشبختی به خودم ندیدم».


میوه‌های خواندنم، کال و کرم‌خورده، کم‌کم می‌رسید. اولین داستان، همان وقت چاپ شد، در روزنامه‌ی خراسان. چند سال بعد آمدم به پایتخت. پشت هم داستان می‌نوشتم. با نثری ضعیف، ساختاری سست و نقص‌های دیگر. وقتی تصادفاً آنها را جایی می‌بینم، جز رگه‌هایی از یک حریق ناپخته، امتیاز دیگری از نظر من ندارند. هرچند بیش و کم، شهرتی زودرس برایم آورده بودند.


یادم می‌آید روزی در حال کتاب خواندن از خیابان می‌گذشتم تا وارد دانشگاه شوم. چند پسر سر راهم سبز شدند. سراپایم را نگاه کردند و گفتند: «می‌دانی به کی شبیه است؟
انتظار داشتم چهره‌ای زیبا را بگویند اما بی‌تردید، رأی دادند: "سیمون دوبوار".
چند سال بعد، رفتم فرانسه. ار وقتی یادم می‌آید، بی‌قرار بوده‌ام. مثل آتشی در اجاق یا هیولایی اسیر قفس. می‌رفتم لب رود «سن»، معمولاً شب‌ها. آرنج‌ها را می‌گذاشتم روی حفاظ پل‌ها و خیره می‌شدم به موج‌ها. جاذبه‌ی آب مرا می‌کشید به سمت پایین. دانشکده را به ظاهر، روی سرم می‌گذاشتم. شیطنت پشت شیطنت، درگیری با اتباع سفارت، طرف داری از نهضت‌های آزادی‌بخش، سایه‌ی «ساواک»؛ اما از درون جوشش دل، آرامش نمی‌پذیرفت. احساس غربت، در هر شرایطی تسکین‌ناپذیر بود. چه در سرزمین خودم و چه در آن سوی مرزها.
روزی گورستان «پرلاشز» را دور می‌زدم. از کنار بناهای یادبود گرد گرفته و تارعنکبوت بسته می‌گذشتم، تا به مزار «صادق هدایت» رسیدم. آن وقت‌ها پُر از شمع و گل بود. همان دور و بر، مزار «مارسل پروست» را کشف کردم. تخته‌سنگی سیاه. به نظر من، ناشناخته و قدر نیافته. سنگ را لمس کردم. «باغ کومبزه و کودکی» مارسل را به یاد آوردم، منقلب شدم. برگشتم سر مزار «هدایت» و چند شاخه گل از خرمن گل‌های او قرض گرفتم و برای "مارسل پروست" آوردم.

راهنما، توریست‌ها را می‌چرخاند. برای "پروست" یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب». برگشتم سر آرامگاه "هدایت". معرفی نویسنده‌ی بزرگ ایران، تراژدی بود، شوخی جهان پر از وهم. راهنما برای مسافران توضیح داد: «قبر یک نویسنده‌ی عرب که در فرانسه خودکشی کرده‌است». نفرت تسکین‌ناپذیر "هدایت" را به یاد آوردم.


انقطاع تاریخی و فرهنگی نسل امروز ما با گذشته‌ی حتی نزدیک، بسیار بیشتر است. جوانان زیر بیست سال، خاطره‌ی قومی ندارند. دیروز را فراموش کرده‌اند. پنجاه سال پیش که برایشان دره‌ای است پُر ناشدنی، نسیان بدوی انسان. می‌خواهم بدانم اگر برای بزرگداشت کسی یا به هر دلیلی، پنجاه سال پیش ایران را در خیابان‌ها بازسازی می‌کردند، که چنین تصوری بی‌شک، محال است. چون ما خانه‌های قدیمی را هم پشت سر هم خراب می‌کنیم و بی‌قواره ‌ترین برج‌ها را جای آن می‌گذاریم. چهره‌ی شهرها به سرعت تغییر می‌کند، تهران قدیم، محو شده‌است، هم صورت ظاهر و هم خاطره‌ی تاریخیش. پس فرض را بهانه کنیم:«باز سازی ملی شدن صنعت نفت»، روزی که ایران از زیر بار استعمار اقتصادی و فرهنگی انگلستان بیرون آمد و ما صاحب اختیار ثروت‌های ملی خود شدیم. پرچم‌های انگلیس را پایین آوردند و به جای آنها پرچم ایران را گذاشتند. پیشامدی که در تمام کشورهای جهان سوم، یگانه بود. در برابر این بازسازی، واکنش ما چه خواهد بود؟
مجلس شورای ملی آتش گرفت اما همه از قیمت دلار و طلا حرف زدند، یا به دعوای کوچک محفلی سرگرم شدند. ما طوری رفتار می‌کنیم که انگار هیچ گذشته‌ای نداریم. هر روز متولد می‌شویم، هر شب می‌میریم. تغییر طبیعی‌ است اما تا این حد سر به بیماری می‌زند.

 «خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همین‌قدر هم خوشبختی به خودم ندیدم».

ادبیات داستانی این دوران، مثل معدنی است با رگه‌هایی از الماس که در تاریکی مانده‌است. ما زندانی زبانیم اما تصویر از هر دیواری می‌تواند بیرون بپرد. صف‌های طولانی سینماهای «شانزه‌لیزه» برای دیدن فیلم «زیر درختان زیتون» را از یاد نبریم. فرهنگ معاصر ایران به یاری سینما، دور کره‌ی کوچک زمین می‌گردد. ما سازندگان فرهنگ نوشتاری در سایه مانده‌ایم.


کارگردان فیلم «بوف کور» که اهل آمریکای مرکزی است و به دنیای ذهنی «صادق هدایت»، بسیار نزدیک، در مصاحبه‌ای نقل می‌کند:«به نظر من کشوری که می‌تواند نویسنده‌ای مثل «هدایت» داشته باشد، حتماً نویسندگان با ارزش دیگری را در ادامه‌ی او پرورش داده‌است. اما ضمن صحبت با این فرهنگ، مأیوس شدم، چون‌ همه عقیده داشتند «هدایت» در ایران یگانه بود والسلام. شوره‌زار جای پروردن هیچ گلی نیست»
دوستان ما بسیار کار کرده‌اند. دست کم نگاه کنید به بعضی از آثار «ساعدی» یا «بهرام صادقی». برای ترجمه‌ی نوشته‌های معاصر آماده شوید و مردم جهان را از این سوء تفاهم بیرون آورید. فکر می‌کنم همراهان بسیاری خواهید داشت، از جنبه‌های مادی و معنوی.


 "ادگار آلن‌پو" داستانی دارد به نام « گرداب مالستروم ». راوی حکایت، در ساحلی دور به پیرمرد سپید مویی برمی‌خورد. او ماجرای دست و پنجه نرم کردن خود را با چرخش‌های مهیب گرداب، برای مخاطب خود نقل می‌کند. بعد از پیروزی، موهای او یکسره سپید شده‌است. او دنیا را در حالتی برزخی، از دور می‌بیند. با سپاس از داوران جایزه و بانیان آن، از گرداب گذر، انتظار برنامه‌ریزی برپایه‌ی جایزه نداشته باشید. دستاویز من برای ادامه‌ی زندگی، ساختن جهانی است منظم، دنیای رمان یا داستان، به امید گرفتن ضرب هرج و مرج جهان بیرون....
***
« دوره‌های گوناگون اوج و فرود فرهنگ را در تمام جهان و ایران به یاد بیاورید. راهگشایان و ادامه دهندگان این طریق همواره مجموع بوده‌اند نه پراکنده. بده بستان، مشاورت و حتی رقابت، کیفیت کارها را غنی می‌کند. رمان روسی قرن نوزدهم با قله‌هایی چون «گوگول»، «تولستوی»، «داستایوفسکی»، «تورگینف» و «چخوف» به اوج می‌رسد.
«فردوسی» از «رودکی» و «شهید بلخی» نیرو گرفته و همزمان با «فرخی» و «عنصری» و «منوچهری» به سرایش اثر سترگ خود پرداخته‌است.
شاعران سوررئالیست، نقاشان امپرسیونیست، فیلم‌سازان عصر طلایی سینما، همه در این طیف می‌گنجند. غنای آینده‌ی ادبیات داستانی به همبستگی عمیق اصحاب آن بستگی دارد.

منصوره اشرافی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 مطالب مرتبط: چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم؟

 

 

+   ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/٢/٢٢

مدن بیمار

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــ

 

نگاهی کوتاه به رمان شبهای تهران نوشته ی غزاله علیزاده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 شام آخر:

(خبرگزاری فارس: در ضیافت شام وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و اتحادیه ناشران، ناشران معترض توافق کردند که در بیستمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران حضور داشته باشند.)

!!؟؟

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تمدن بیمار

 

هر لحظه در گوشه ای از دنیای امروز _ با همه شکوه و جلالش و با همه پیشرفت و افتخاراتش_ خون هایی به ناروا بر خاک ریخته شده و حدیث خصائل نا بخردانه دوباره تازه می شود.و ما ادمیان دور از همه حوادث تلخ و غافل از همه پیش امودهای ناگوار ساده لوحانه شادمانیم که بربر یت را به دست فراموشی سپرده و متمدن شده ایم.چه بسا که سینه را قهرمانانه جلو داده ایم از بابت افتخار پیروزیهای بزرگمان . ولی متاسفانههنوز هم فجایع ، رذالت ، و جهل و غفلت در جوامع بشری وجود دارد .روزی نیست که در گوشه ای ویرانی و بی خانمانی و تباهی جلوه نکند.روزی نیست که در پرتو شکوهمند تمدن موجی بر توده بد بختان فرو نریزد. روزی نیست که خونی به ناحق و ناروا ریخته نشود و پنجه های اغشته به خون ، نقش ستم بر اسمان هستی انسان ترسیم نکند.

باید اعتراف کرد که پیشرفتی که در قرون اخیر و خصوصا در چند قرن گذشته نصیب بشر شده است ، عظیم تر ، شگرف تر ، هیجان انگیز تر از تمام ترقیاتی است که در صوال تاریخ حاصل شده است  علت آن شاید همان باشد که یکی از دانشمندان معاصر می گوید و آن این است:"حالات اندیشه ما قادر نیست با سرعت تغییراتی که در تکنیک پدید می اید هماهنگی کند و در نتیجه به نسبتی که مهارت و چیره دستی افزون می شود ، خرد و تیز بینی کاهش می پذیرد..."

عدم تناسب میان اندیشه و علوم و تکنیک در این زمان قطعا موجب ویرانی و عصیان و تجلی شگرف زور گوئی هاست و از این نظر ما نه تنها با انسانهای اولیه تفاوتی نداریم بلکه در شرایط و محیطی سخت غم انگیز تر به سر می بریم .چه انسان اولیه فقط خستگی و درماندگی عضلانی را می شناخت ، ولی ما طعمه اظطراب و تشویشیم. اظطراب و تشویش از آینده ، از حوادث، و حتی از ادعاها و حماسه سرایی های قرن .

تمئن امروز با همه جلا و فریبندگیش ، تلخ ترین زشتی ها را هم عریان نشان داده است .

زشتی یاس، زشتی رنج ، زشتی بیداد، زشتی جنگ، زشتی مسخ و مثله شدن اندیشه ...

بسیاری از رنج ها و درد های فلسفی عمیق و آمو زنده هستند ولی بدی اش این است که درد های امروزی  ناشی از ساده ترین ، کوچکترین، و در عین حال پیش پا افتاده ترین نیاز های بشری است ، که به زبان ساده تر خود خواهی ها ، افزون طلبی ها از سویی و غم نان و غم جان و غم اینده از دیگر سو است.

همه سنگ تمدن ، صلح طلبی ، دوستی ، احقاق حق ، صفا و صمیمیت، و خدمت به بشریت را به سینه می زنند و سخن از افق های باز و پر شکوه آینده می گویند ، در حالی که تود ه های عظیمی از انسان ها هنوز در اتش گرسنگی می سوزند .

هنوز هم جنگ ها نمایانگر وحشیانه  ترین رفتار ها از انسان متمدن امروزی است.

هنوز هم معتادان به مواد مخدر ، مجرمان و جانیان بر کره خاک در حال افزایش هستند . هنوز هم جغد بد بختی بر ویرانه های معنویت بشر نشسته است ...

یکی از فلاسفه کهن در روزگارانی بس دراز پیش از میلا مسیح گفته است :" اشک هایی که ریخته شده است بیش از اب هایی است که در اقیا نوس هاست ."

و اکنون نیز  در دوران کنونی ، باز هم اشک ها بدین سان ریخته می شود ، اما ایا کسی آنها را می بیند؟

ای کاش اکنون آن فیلسوف بود و می دید که نه تنها در روزگار ما جای اشک ها را خون گرفته است ، بلکه خون روح آدمی است که بر ویرا نه های ارمان ها و آرزو ها و نیاز ها ریخته می شود .

انسان وقتی که صدای بودا را از فاصله قرون و اعصار می شنود که :" تمام جهان مشتعل و سوزان است ، تمام جهان را ابر های دود مانند احاطه کرده است ، تمام جهان به خود می لرزد..." و از سوی دیگر می بیند خطر ریزش ذرات رادیو آکتیو به وسیله باد و باران  ، خطر انفجار های اتمی ... در میان است به خود می لرزد که در چه دنیای وحشت انگیزی به سر می برد و پیش خود اندیشه می کند که از فاصله های دور زمان تا کنون ، بشر با همه پیشرفت های مادی برای آرامش روح و جان خویش چه کرده است ؟ و ره آورد تمدن برای آرامش و آسایش روانی انسانها چه بوده است ؟

ایا نباید به خاطر تمدن بیماری که هنوز نتوانسته است وظیفه اصلی و اساسی خویش را در قبال جامعه بشریت به انجام برساند ، این سرود کهن هندی را زیر لب زمزمه کرد :" خدایا  ما را ببر . ما را ببر به آن ماورای جاو دانی فنا نا پذیری که روشنایی و آرامش ابدی بر ان حکمفرماست."

 

 

 

+   ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/٢/۱

نگاهی بر کتاب شبهای تهران



چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم ..این جمله انتهای رمان(شبهای تهران)(غزاله علیزاده) است.


غزاله علیزاده در رمان خود ـ شبهای تهران ـ نگاهی خاص و دگر گونه به جامعه خود را داراست. او در این داستان به شرح حالات درونی و روانکاوی افرادی می پردازد که خاستگاه طبقاتی بورژواز و خرده بورژوا را دارایند .قهرمانان اصلی داستان یک مرد و دو زن هستند . آنها در درون خود و درگیر با خود غرقه در رفتارهای بورژوا مآ بانه سعی می کنند هر کدام به نحوی خویشتن را بیابند؛ و در این رابطه است که هر کدام از آنها در عین ناتوانی دیگری را توانا می پندارد. در صورتی که هیچ یک از آنها توانا نیستند. هیچ کدام از آنها توان در ک مفهوم هستی را ندارند و سوال بزرگ این نوشته این است که:چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم .

اما رنج هاییکه اینان می کشند رنجی نیست که از سر گرسنگی و فقر و تضاد طبقاتی باشد رنجی که اینان می برند از جنس دیگری است .

به جرات می توان گفت دغدغه های غزاله علیزاده از نوع روشنفکری آن بوده است. در این کتاب غم نان ـ غم مسکن ـ تضاد و فقر چیزهایی است که هیچگاه قهرمانانش به آن توجهی ندارند و اصولا در دنیایی سیر می کنند که این مسائل برایشان اصلا وجود نداشته. نگاهی هم به دور و بر خود نمی اندازند و اگر هم چیز هایی از این دست مشاهده کنند به نوعی رمانتیک با آن برخورد نموده اند .سه شخصیت اصلی این داستان کاملا در خود فرو رفته و تنهایند. بهزاد  هنرمند نقاشی که رفتارها و کنشش ایده آل می نماید در ابتدامسحور زنی است که سرگشته و گریزان به هیچ کجا تعلق ندارد و سپس نیز با یاد او به زندگی ادامه می دهد . آسیه دختری است که غم تنهایی او را ازکودکی رنج می داده و سپس بدنبال هویت گم شده خود می گردد. نسترن دختری است که میل صعود به طبقه بورژواها را دارد و شیفته بهزاد است. فرزین پسری که به مبارزه روی آورده است و یک بعدی گشته است ....

 

غزاله علیزاده در این رمان زیاد افکار شخصیت ها را باز نمی کند عشق های این رمان از نوع عشق هایی است که چندان انگیزه مشخصی ندارند.

غزاله علیزاده در این رمان زیاد افکار شخصیت ها را باز نمی کند عشق های این رمان از نوع عشق هایی است که چندان انگیزه مشخصی ندارند. چرا نقاش این گونه شیفته آسیه می شود ؟به چه دلیل آسیه به عشق نقاش پاسخ داده و سپس او را رها می کند؟ نسترن به چه دلیلی شیفته نقاش است و چرا نقاش از او گر یزان است ؟ شخصیت های داستان همه به نوعی درگیر با خود هستند. درگیر غمهای دور و شاید مبهمشان.

به جرات می توان گفت علیزاده نویسنده ای است که فضاهای بورژوازی در داستانهای اوسلطه دارند. حداقل در دو رمان «شبهای..» و «خانه ادریسیها».اما نمی توان نثر او را که نثری محکم و پر سلطه و شیوا و پر کشش است را از نظر دور داشت. توصیفهای او بسیار دقیق و هنرمندانه است ولی با تمام زیبایی نثر فضای حاکم بر نوشتهای او فضایی تلخ و غم بار است. شاید بتوان او را به نوعی نویسنده ا ی بد بین بشمار آورد.نویسنده ای که به جبر حاکم بر زندگی معتقد است .

شخصیت های وی همگی اسیر جبر زندگی اند.همگی پیله وار در حصاری که به دور خود تنیده اند به سر می برندو همگی تسلیم آن چیزی هستند که زندگی برایشان مقدر کرده.

غزاله علیزاده بیشتر به کاوش درون افراد می پردازد تا شرایط بیرونی . او با وجودی که خود زن است قهرما ن اصلی داستان را مرد قرار می دهد .زنان داستان او شخصیت های متزلزلی دارند تنها ثبات شخصیت از آن زنان مسن و با تجربه ای است که در داستانهایش وجود دارد که خالی از هر گونه دغدغه و چرایی بودن و خالی از هر گونه بیم وامید تنها با کوله باری از تجربه زیستن آرام زندگی را به پیش می برند.

مادر بزرگانی که با نوه های خود هستند .نسل پیر و نسل جوان .



+   ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٦/۳٠

نمایشگاه کتاب

روزنا:طی روزهای گذشته کتاب های بسیاری از نمایشگاه کتاب جمع شده اند. نیما یوشیج، هوشنگ گلشیری، ابراهیم یونسی، امیرحسن چهلتن و صادق هدایت از جمله نویسندگانی هستند که آثارشان در نمایشگاه جمع شده است. جمع آوری برخی کتاب ها از نمایشگاه ناشران را نگران کرده است

 

 

هیچ کس نمی داند کسانی که ناگهان وارد غرفه های نمایشگاه کتاب می شوند و بعضی از کتاب ها را دسته دسته روی هم می چینند و با خود می برند به دستور چه مرجعی چنین کاری می کنند. فهرست کتاب های جمع شده از نوزدهمین نمایشگاه کتاب تهران فهرستی است که با گذشت هر روز از برگزاری نمایشگاه به طول آن افزوده می شود.

غرفه کتاب های نشر نیلوفر که با کتاب های منتشر شده در سال های گذشته، به یکی از غرفه های دندان گیر نمایشگاه تبدیل شده بود حالا "جبه خانه" و " شازده احتجاب" اثر هوشنگ گلشیری را روی پیشخوان خود ندارد. به این دو کتاب "تاویل بوف کور" نوشته محمد قیاسی را هم اضافه کنید تا معنای نگاه سرگردان فروشندگان غرفه نشر نیلوفر را دریابید.

نشر نگاه هم البته از این خوان بی نصیب نمانده است. "گورستان غریبان" اثر ابراهیم یونسی، "عشق و بانوی ناتمام" نوشته امیرحسن چهلتن و "تاریخ اجتماعی ایران" اثر مرتضی راوندی کتاب هایی است که از غرفه نشر نگاه جمع آوری شده است.

نشر کتاب مس هم که از سال گذشته هر چه کتاب در زمینه موسیقی راک و متال منتشر کرده بود را جمع آوری کرده اند. کتاب های جمع شده هنوز تحویل ناشر داده نشده است.

عجیب ترین خبر اما جمع آوری کتاب نیما یوشیج است. کتابی که در سال 69 منتشر شده و طی این سالها مدام تجدید چاپ می شده است.

بدین ترتیب اگر در گشت و گذار از نمایشگاه کتاب چشم تان به کتابی افتاد که بوی همان غذای خوشمزه ایرانی را می داد سریع خریداری اش کنید. این فهرست هنوز تمام نشده است.  

 نقل خبر از:http://www.roozna.com

 

کتاب (کالی) را نیز از انتشارات ماکان جمع آوری  کردند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

****غزاله علیزادهنام آشنای سالهای دور من است .در آن سالها وقتی که دبیر ادبیات در کلاس انشاهایی از مرا برای همکلاسی می خواند گاهی اوقات از شاگرد قدیمی خودش یعنی غزاله هم یادی می کرد و اگر نوشته تازه ای از او در مجله ای چاپ  شده بود را برایمان می خواند...با غزاله یک نوع احساس آشنایی در عین نا شناسی داشتم ....

و اردیبهشت ماه یادآور خاطره وی است ...او که زیستن خود را آنگونه که می خواست رقم زد  ...بر شاخه درختی که تازه برگهای سبزش را به بیداری خوانده بود در جنگل های شمال...غزاله تا ناکجا آ باد قصد سفر کرده بود و سفر خود را از شاخه های درختان سرسبز و زنده در اردبیهشت ماه آغازید...

از او باید بیش از اینها گفت.

_______ 

 

 

 

 

 

همراه با شما در نوزدهمین نمایشگاه کتاب

 

تهران

از غرفه نشر ماکان در نمایشگاه کتاب دیدن کنید:

سالن ۲۷ - غرفه ۲۹

ادبیات، سینما، تاتر، باستان شناسی

- تخفیف ویژه به دانشجویان

 

 

 

+   ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٢/۱٥

چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم

چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم ..این جمله انتهای رمان (شبهای تهران )(غزاله علیزاده) است.

این روزها تنها نبودم . با  رمان (شبهای تهران )و (خانه ادریسیهای)غزاله ـ(همنوایی شبانه ارکسترهای..)رضا قاسمی ـ(ناتور دشت)سالینجر ـ(سمنفونی مردگان) عباس معروفی ـ(ویکنت دو نیمه شده)ایتالیو کالینو ـ این روزها را گذراندم

غزاله علیزاده در رمان خود ـشبهای تهران ـ نگاهی خاص و دگر گونه به جامعه خود را داراست.او  در این داستان به شرح حالات درونی و روانکاوی افرادی می پردازد که خاستگاه طبقاتی بورژواز و خرده بورژوا را دارایند .قهرمانان اصلی داستان یک مرد و دو زن هستند . انها در درون خود و درگیر با خود غرقه در رفتارهای بورژوا مآ بانه سعی می کنند هر کدام به نحوی خویشتن را بیابند .و در این رابطه است که هر کدام از آنها در عین نا توانی دیگری را توانا می پندارد . در صورتی که هیچ یک از آنها توانا  نیستند . هیچ کدام از آ نها توان در ک مفهوم هستی را ندارند و سوال بزرگ این نوشته این است که :چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم .

اما رنج هاییکه اینان می کشند رنجی نیست که از سر گرسنگی و فقر و تضاد طبقاتی باشد رنجی که اینان می برند از جنس دیگری است .

به جرات می توان گفت دغدغه های غزاله علیزاده از نوع روشنفکری آن بوده است. در این کتاب غم نان ـ غم مسکن ـتضاد و فقر چیزهایی است که هیچگاه قهرمانانش  به آن توجهی ندارند و اصولا در دنیایی سیر می کنند که این مسائل برایشان اصلا وجود نداشته . نگاهی هم به دور و بر خود نمی اندازند و اگر هم چیز هایی از این دست مشاهده کنند به نوعی رمانتیک با آن برخورد نموده اند . ۳ شخصیت اصلی این داستان کاملا در خود فرو رفته و تنهایند.بهزاد هنر مند نقاشی که رفتارها و کنشش   ایده آل می نماید در ابتدامسحور زنی است که سرگشته و گریزان به هیچ کجا تعلق ندارد و سپس نیز با یاد او به زندگی ادامه می دهد . اسیه دختری است که غم تنهایی او را ازکودکی رنج می داده و سپس بدنبال هویت گم شده خود می گردد. نسترن دختری است که میل صعود به طبقه بورژواها را دارد و شیفته بهزاد است. فرزین پسری که به مبارزه روی آورده است و یک بعدی گشته است ....

غزاله علیزاده  در این رمان زیاد افکار شخصیت ها را باز نمی کند عشق های این رمان از نوع عشق هایی است که چندان انگیزه مشخصی ندارند .چرا نقاش این گونه شیفته اسیه می شود ؟به چه دلیل اسیه به عشق نقاش پاسخ داده و سپس او را رها می کند ؟نسترن به چه دلیلی شیفته نقاش است و چرا نقاش از او گر یزان است ؟شخصیت های  داستان همه به نوعی درگیر با خود هستند .در گیر غمهای دور و شاید مبهمشان.

به جرات می توان گفت علیزاده نویسندهای است که فضاهای بورژوازی در داستانهای اوسلطه دارند .حداقل در دو  رمان (شبهای..)و (خانه ادریسیها).اما نمی توان نثر او را که نثری محکم و  پر سلطه و شیوا و پر کشش است را از نظر دور داشت.تو صیفهای او بسیار دقیق و هنرمندانه است ولی با تمام زیبایی نثر فضای حاکم بر نوشتهای او فضایی تلخ و غم بار است. شاید بتوان او را به نوعی نویسنده ا ی بد بین بشمار آورد.نویسنده ای که به جبر حاکم بر زندگی معتقد است .

شخصیت های وی همگی اسیر جبر زندگیند.همگی پیله وار در حصاری که به  دور خود تنیده اند  به سر می برندو همگی تسلیم آنچیزی هستند که زندگی بر ایشان مقدر کرده .

غزاله علیزاده بیشتر به کاوش درون افراد می پردازد تا شرایط بیرونی .او با وجودی که خود زن است قهرما ن اصلی داستان را مرد قرار می دهد .زنان داستان او شخصیتهای متزلزلی دارند تنها ثبات شخصیت از آن زنان مسن و با تجربه ای است که در داستانهایش وجود دارد که خالی از هر گونه دغدغه و چرایی بودن و خالی از هر گونه بیم وامید تنها با کوله باری از تجربه زیستن آرام زندگی را به پیش می برند.

مادر بزرگانی که با نوه های خود هستند .نسل پیر و نسل جوان .

 

کتاب (رضا قاسمی )با سرعتی شگفت انگیز شروع می شود و با همان سرعت به جلو می رود .براستی که با مهارتی بی نظیر این طوفان خاموش را به تصویر کشیده است . من خودم به شخصه این گونه رمانها را خیلی می پسندم .زیرا فاقد هر گونه توصیف زیادی و هر گونه زیاده گویی است .مفید و مختصر آنچه را که می خواسته بیان کرده بدون آنکه رشته کلام را به درازا بکشاند و بدون آنکه هرز برود .رمان (همنوایی شبانه...)قابل تقدیر است .

و اما (ناتور دشت)سالینجر . در موردش چه چیزی می توان گفت غیر از اینکه:اوه پسر !چه داستانی!

از سالینجر باز هم خواهم نوشت.همین طور از معروفی و ...

 

+   ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۳/۳/۱٦

یک شعر _حسرت

 

****غزاله علیزادهنام آشنای سالهای دور من است .در آن سالها وقتی که دبیر ادبیات در کلاس انشاهایی از مرا برای همکلاسی می خواند گاهی اوقات از شاگرد قدیمی خودش یعنی غزاله هم یادی می کرد و اگر نوشته تازه ای از او در مجله ای چاپ  شده بود را برایمان می خواند...با غزاله یک نوع احساس آشنایی در عین نا شناسی داشتم ....

و اردیبهشت ماه یادآور خاطره وی است ...او که زیستن خود را آنگونه که می خواست رقم زد  ...بر شاخه درختی که تازه برگهای سبزش را به بیداری خوانده بود در جنگل های شمال...غزاله تا ناکجا آ باد قصد سفر کرده بود و سفر خود را از شاخه های درختان سرسبز و زنده در اردبیهشت ماه آغازید...

از او باید بیش از اینها گفت.

 

**************************

 

ماهی در دریا

               با حسرت

                     به پرنده نگاه کرد

دریغا

از بال پروازی

               که نداشت

و رها شدن

 

 از گنداب.

 

+   ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۳/٢/٢٠

Powered by PersianBlog.ir