تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
یک شعر از پابلو نرودا نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۸

 

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...


اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.


تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .

 

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .


امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.

 

پابلو نرودا _ ترجمه احمد شاملو

  نظرات ()
تشکر نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٥/٩/٢٢

 

 

آقای سعید کاشانی با مطلبی در سایتشان (فل سفه) مرا کلی شرمنده کردند.  .

http://www.fallosafah.org/main/weblog/item_view.php?item_id=117

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

شعری از پابلو نرودا:

 

 

شاید نبودن  بودن باشد

                      بی حضور تو

بی آنکه تو به چیدن نیمروز روی

گویی که نیلگون گلی باشد

                     بی آنکه تو گام نهی

دیر تر بر مه و خشت ها

بی آ ن نور که بر دست های خود داری

نوری که شاید دیگران زرینه اش نبینند

نوری که شاید کسی نداند

که چون سر چشمه ی سرخ گل سرخی می روید.

بی آنکه باشی ؛

باری ؛

بی آنکه آمده باشی

نا غافل؛

شور آفرین ؛

تا زندگانی مرا بشنا سی.

تند باد بو ته ی گل سرخ ؛

گندم باد؛

زان پس هستم ؛

زیرا تو هستی؛

زان پس هستی؛

هستم و هستیم؛

و به پاس عشق خواهم بود؛

خواهی بود ؛

خواهیم بود.

                                                         

 

 

پابلو نرودا در سال ۱۹۰۴ در شیلی بدنیا آمد. شعر او شعری انقلابی و سنت شکن محسوب می شود.مجموعه شعر (آواز همگانی) او شعر راستین حماسی قاره امریکا و به معنایی فراخ تر شعر تمام بشریت است. 

نرودا روز ۲۳ سپتامبر سال ۱۹۷۳ ؛دوازده روز پس از سقوط آلنده در سانتیاگو در گذشت.

 

 

 

 

 

  نظرات ()
یک شعر_ نرودا نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱/٢٢

 

 

POETRY

And it was at that age...Poetry arrived
in search of me. I don't know, I don't know where
it came from, from winter or a river
I don't know how or when
no, they were not voices, they were not
words, nor silence
but from a street I was summoned
from the branches of night
abruptly from the others,
among violent fires
or returning alone,
there I was without a face
and it touched me.
I did not know what to say, my mouth
had no way
with names
my eyes were blind
and something started in my soul
fever or forgotten wings
and I made my own way
deciphering
that fire
and I wrote the first faint line
faint, without substance, pure
nonsense
pure wisdom
of someone who knows nothing
and suddenly I saw
the heavens
unfastened
and open
planets
palpitating planations
shadow perforated
riddled
with arrows, fire and flowers
the winding night, the universe
And I, infinitesmal being
drunk with the great starry
void
likeness, image of
mystery
I felt myself a pure part
of the abyss
I wheeled with the stars
my heart broke free on the open sky



Pabllo Neroda

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

 

دوست من!

برای خوب دویدن؛میدان لازم است. انسان قفسه نیست که هر وقت هر دارویی را که بخواهداز یکی از جعبه های معین آن بیرون بکشد. به گمانم کمتر کسی اگر به وضع زندگی من بود قادر به ادا مه حیات می شد و کسی جز خود من نمی داند چطور و چرا.

درست مثل داروهای رطوبت زده شده ام . برای من حرارت و افتاب کافی و اسمان؛ که متاسفانه ابری است و من به خوبی می دانم که این ابرها در همه وقت و زمانئ بو ده اند. بعضی از روی دریاها بلند می شوند؛بعضی از روی مردابها و جاهایی که نمی دانند کجاست و مرغابی های ترسو در کجاهای ان منزل دارند. باید در حساب گرفت که دنیا جای چشم دریده هایی هم که افتاب نمی خواهند هست؛آنها هم سهم می برند.

جوری برای زندگی کردن خود دست و پا می کنم که خودم خنده ام می گیرد.مثل کبوتر هایی که از پرواز طولانی برگشته ؛ زیاد پرسه زده اند.

در دایره امکان همه ما را به مثابهی یک مشت ریزه خوار مفلوک و عاجز به هم ریخته اند. پر از فکرهای علیل و طولانی برای رهایی.معنی کمال را در پیرامون این بهم خوردگی ها برای پیدا کردن یک توانایی مختصر باید به دست آورد.

آنچه دائمی ست همین حرکت است از برای همان توانایی یا کمالی که گفتم.از نوشتن دست بر می دارم. رفتم به سر وقت آب دادن بوته هایی که با دست خودم آنها را کاشته ام. در صورتیکه من تابستان به ییلاق می روم و می ماند برای دیگران؛ نمی دانم چرا  وقت مرا می گیرد؟

                                 خدا حافظ شما

                                   دوست شما  ــفروردین ماه ۱۳۳۴ـــنیما یوشیج

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

قابل توجه فمینیستهای محترم!

تا به حال به کلمات (مرد) و (زن)  وبه معنای آن دقت کرده اید؟

در کتاب لغت در جلوی کلمه زن نوشته شده است : مقابل مرد؛ امر فاعل از زدن

( به این فعل زدن دقت کنید!)

ودر معنای کلمه مرد نوشته شده: مقابل زن ؛ کنایه از مردم دلیر ـ انسان کامل

  نظرات ()
نرودا نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٤/۱٢/٢۱

آه نرودا ! نرودای عزیز!

هر چند که زیباترین شعر ها را سروده ای  ؛ اما بعضی از کلماتت اکنون برایم خواندنش دشوار می نماید...شاید که آن چنان غرقه در عشق و آرمان بودی که خود نیز ندانستی چرا این چنین گفتی.

نرودای عزیز باید بهت بگم که عشق از دیدگاه مردانه در یک جامعه مرد سالار همین طوری بیان می شه.

منو ببخش!

 

 

.... 

این منم ؛ عشق من؛

که حلقه بر در می کوبد

روح نیست

همان نیست که روزی

بر استان پنجره ات ایستاد

در را می شکنم

درون زندگیت می آیم

می ایم تا در روحت زندگی کنم

و تو نمی توانی با من سر کنی.

 

باید در را به روی من باز کنی

باید از من اطا عت کنی

باید چشمانت را باز کنی

تا من درون آنها به جستجو در ایم

باید ببینی من چگونه می روم

....

نترس

من به تو تعلق دارم

اما

نه مسافرم نه گدا

من ارباب توام...

 

ـــــــــــــــــــــــــ

  نظرات ()
نرودا نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۳/٢/۳۱

شاید نبودن  بودن باشد

                      بی حضور تو

بی آنکه تو به چیدن نیمروز روی

گویی که نیلگون گلی باشد

                     بی آنکه تو گام نهی

دیر تر بر مه و خشت ها

بی آ ن نور که بر دست های خود داری

نوری که شاید دیگران زرینه اش نبینند

نوری که شاید کسی نداند

که چون سر چشمه یسرخی گل سرخی می روید.

بی آنکه باشی ؛باری ؛ بی آنکه آمده باشی

نا غافل؛شور آفرین ؛ تا زندگانی مرا بشنلسی.

تند باد بو ته ی گل سرخ ؛گندم باد؛

زان پس هستم ؛زیرا تو هستی؛

زان پس هستی؛هستم و هستیم؛

و به پاس عشق خواهم بود؛خواهی بود ؛خواهیم بود.

                                                           پابلو نرودا

پابلو نرودا در سال ۱۹۰۴ در شیلی بدنیا آمد. شعر او شعری انقلابی و سنت شکن محسوب می شود.مجموعه شعر (آواز همگانی) او شعر راستین حماسی قاره امریکا و به معنایی فراخ تر شعر تمام بشریت است.

نرودا روز ۲۳ سپتامبر سال ۱۹۷۳ ؛دوازده روز پس از سقوط آلنده در سانتیاگو در گذشت.

  نظرات ()