تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
کدام نویسنده ای دوست دارد که..._ قسمت دوم نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٧

 نشر و معضلاتش

 اینکه وقتی جامعه ای بیمار باشد وضعیت فرهنگی هم در آنجا بیمار است. ناشران ما با وجودی که مدعی هستند کاری فرهنگی دارند، اما در واقع به طور عمده نوعی کاسبان فرهنگی نما هستند. این مسله ای عام در مورد تمام آنها نیست ولی در بر گیرنده طیف وسیعی از آنهاست. ناشرانی که اغلب در مواجه با نویسنده آنقدر از اوضاع بد اقتصادیشان و گرانی و غیره، گله و آه و ناله می کنند که نویسنده فکر می کند اینها فرهنگی­ترین و در عین حال مورد ظلم قرار گرفته ترین قشر جامعه هستند و اگر پولی هم بابت کتابت به تو نمی دهند، در واقع  حقشان است.  در حالی که اگر در مقام مقایسه بر آییم می بینیم که تنها نویسندگان هستند که صدها بار وضعیتشان از ناشران بدتر و غیر مطلوب تر است. آنوقت در این شرایط کسانی مثل ناشر، از همین نویسندگان انتظار چشم پوشی از حق و حقوق اندکشان را دارند.

در اینجا همه چیز جایش عوض شده و تغییر کرده است.  ناشر انتظار دارد حتی از جانب نویسنده هم حمایت شود و بدبخت کسانی هستند که در اینجا نویسنده اند و هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کجا از آنها هیچگونه حمایتی نمی کند تا بداند لااقل از طریق نوشتن و قلمش بتواند یک زندگی متوسط و معمولی را داشته باشد.

مشکلات ناشران به جای خود، اما مشکلات نویسندگان  را نیز نمی توان نادیده گرفت. ناشر  انتظار دارد که نویسنده مشکلات حرفه ای اش را درک کند و تا جای ممکن  در جهت منافع او حرکت کند . بهر حال ناشر غیر از اینکه حرفه ای با ظاهر فرهنگی دارد جنبه اقتصادی قضیه هم برایش  بسیار مهم و عمده تر است. اما در این میان آیا نویسندگان هم چنین انتظاری از ناشران دارند؟ من فکر می کنم هیچ دیواری کوتاهتر از دیوار نویسنده وجود ندارد چون تنها  اوست که هیچگاه نمی تواند به ندای وجدان تجاری خویش گوش بسپارد.

 

حقوق نویسندگان در ایران

در کشور ما نویسندگی به عنوان یک شغل جا نیفتاده است. نویسنده با تعدا د 1000  تایی کتاب چقدر می‌خواهد حق‌التالیف بگیرد که بتواند در این جامعه زندگی کند؟ شاید اگر نویسنده‌ای مجبور است کارهایی را منتشر کند که ارزش هنری بالایی ندارد و یا سفارش نویسی می‌کند به همین مشکل برمی‌گردد.

در بیشتر کشورهای دنیا شغلی به نام نویسندگی دارد، اما در کشور ما نه تنها هیچگونه حمایت آنچنانی از نویسندگان نشده بلکه بندرت حتی شغلی به نام نویسندگی هم برسمیت شناخته شده است. نویسنده به خاطر  داشتن عایدی کمی از جانب  کتابهایش و شناخته نشدن  شغلش  همواره در زندگی دچار مشکلاتی خاص بوده و مجبور است کارهای نه چندان ارزشمندی را به خاطر گذران زندگیش انجام دهد. باز به ناچار دوباره همان سوال قدیمی و تکراری به ذهن خطور می کند که چرا ادبیات ما جهانی نمی شود.

 

این مطلب ادامه دارد

  نظرات ()
کدام نویسنده ای دوست دارد که ..._‌قسمت اول نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳

کدام نویسنده ای دوست دارد چندین سال صبر کند و انتظار بکشد تا سخنش، حرفش،افکارش و نوشته امروزی اش، سالها بعد به دست مخاطبش برسد و همیشه ارتباط خودش را با جامعه و مخاطبانش به چند سال عقب تر موکول کند و به جای اینکه از نظر فرهنگی جمعیت کتابخوان با افکار روز و اکنونی یک نویسنده روبرو باشند ناچارند همیشه افکار و نگرش و نوشته های سالهای پیش او را در مقابل داشته باشند، و این براستی وضعیتی اسفناک و حرکتی رو به عقب است.

وضعیت چاپ و نشر کتاب برای نویسنده ای که ازنوشتن کتابش تا ورود آن به بازار و رسیدن به دست مخاطب( البته رسیدن فرضی چون با وضعیت نا بسامان و نابهنجار پخش کتاب فکر می کنم بر زمان پروسه رسیدن به دست مخاطب  افزوده می شود) حداقل چیزی بین دو تا چهار سال به طول می انجامد براستی مایوس کننده، دلسرد کننده و نومیدانه است و دقیقا می تواند به این معنا باشد که کتاب نقشی در زنده  نشان دادن فرهنگ ادبی روز جامعه ندارد.

مادر کجای جهان ایستاده ایم و کانال ارتباطی ما در عرصه ادبیات با دنیای اطرافمان چیست؟

آیا ما از فرهنگ روز دنیا و کشورمان از طریق کتاب می توانیم با خبر شویم، وقتی پروسه چاپ و انتشار کتاب چیزی بین چندین سال است . واقعا فکر کرده ایم که چقدر از ادبیات جهان عقب ایم؟

در طول سال حدود هفتاد الی صد هزار اثر ادبی چاپ اول در دنیا منتشر می‌شود. فکر می‌کنید چند تا از این کتاب‌ها به ایران می‌آید؟ فکر نمی کنم در طول سال به چند صد تا برسد.

 در طول سال نویسندگان و هنرمندان ما چقدر اثر ادبی بوجود میآورند و چقدر از آنها  در همان سال و به موقع منتشر می شوند؟

درست است که ما مردمی کهنه گرا ییم . درست است که جامعه ایرانی در مورد نویسندگان جدید ریسک نمی کند اما آیا دنیای ادبیات ما ، دنیایی که ما از ادبیات جهان می شناسیم در همین نام هایی خلاصه شده است که ترجمه شده و در نهایت توانسته پشت  ویترین کتاب فروشی ها قرار بگیرد. دنیایی که ما از ادبیات امروزمان خودمان می شناسیم همینهایی هستند که بعد از سالها انتظار و گاه در پشت ویترین کتابفروشی و یا بعضا در انبارها ی ناشران قرار گرفته اند؟

 در کشوری که گفته شده سه برابر تعداد خوانندگان حرفه ای ، ناشر وجود دارد(چیزی در حدود نه هزار ناشر ) نه هزار ناشر برای جامعه ای که تیراژ کتاب در آن به هزار هم نمی رسد،ضمن آنکه هر سال بر تعداد انها افزوده می شود و اکثرا هم به دنبال ایجاد حرفه ای برای خود هستند نه پرداختن به یک کار فرهنگی مفید و پر ثمر. اما این تعداد ناشر تامین کننده خوراک فکری جامعه هستند؟ آیا نباید راه های اجرایی برای دست یابی به این خوراک فکری را آسانتر کرد و یا لااقل موانع موجود  برای دست یابی به این خوراک را از میان برداشت و پاسخی به نیاز های جامعه در جهت فکری و فرهنگی داد؟

وقتی برخی از ناشران و نویسندگان از ممیزی کتاب ، از روندلاک پشتی مجوز دادن به آثار و از کتابسازی گلایه می کنندباید گفت که این مشکلات اولین ضربه اش به خود آنها و نویسندگان و دومین ضربه اش به فرهنگ جامعه وارد می شود که این ضربه دومی خطرناک تر و مهلک تر و نابود کننده تر از اولی هست و در ذات خود معضلی کاملا اجتماعی و فر هنگی و عمومی است.

البته غیر از مسله ممیزی کتاب ما چندین نوع سانسور دیگر هم داریم. اول سانسوری که نویسنده بر نوشته خود اعمال می کند تا کتابش  بتواند از فیلتر سانسور حاکم فرار کند. دوم سانسوری که ناشران بر نوع کتاب اعمال می کنند. چگونه؟ ناشر ترجیح می دهد فقط قصه و رمان و نمایشنامه چاپ کند. چرا که به تنها چیزی که فکر می کند فروش و نتیجه آن که سود دهی خوب باشد است. آیا این همان یک بعدی کردن ادبیات نیست و با این روند انتظار هم داریم که ادبیاتمان رشد کند؟ آیا ادبیات فقط قصه و داستان است؟ ...

در این موارد و موضوعات آن قدر می توان مطلب نوشت که طومار ها شود از رفتار سودجویانه ناشران از عدم مطلق حمایت از نویسندگان  از وضعیت چاپ و نشر و غیره و غیره...

 

اگر حوصله ای باشد...

 این مطلب ادامه دارد

  نظرات ()
حکایت کتاب من ! نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٧

١ -حمایت قانونی از مستمندان به روایت والتر بنیامین

ناشر: همه ی امیدم به نا منتظر ترین شکل ممکن ناامید شده است. اثر شما تاثیر چندانی بر مردم نگذاشته است شما بر انگیزنده ی کوچکترین واکنشی در خوانندگان نبوده اید و من از هیچ خرجی فرو گذار نکرده ام. همه ی پولم را صرف تبلیغ کتابتان کرده ام.به رغم همه ی اینها شما می دانید چقدر برایتان ارزش قایلم اما به من حق خواهید داد اگر دیگر به ندای وجدان تجاری ام گوش بسپارم.

اگر تنها یک نفر باشد که هر چه از دستش بر آمده برای مولف انجام داده است او منم. اما گذشته از همه چیز من نیز زن و بچه ای دارم که باید زندگی شان را اداره کنم . البته منظورم این نیست که شما مسئول ضررهای سال های اخیر هستید اما همیشه احساس تلخی از ناکامی باقی می ماند. متاسفم که در حال حاضر بیشتر از این نمی توانم از شما پشتیبانی کنم.

مولف: حضرت آقا شما چرا ناشر شدید؟ لابد پاسخ این پرسش را دریافت خواهیم کرد  اما اول به من اجازه بدهید چیزی را پیشاپیش خدمتتان عرض کنم : من در فهرست نویسندگان شما در رده ۲۷ قرار دارم. شما تا کنون پنج تا از کتاب های مرا چاپ کرده اید . به عبارت دیگر شما پول خود را ۵ بار روی شماره ۲۷ بازی کرده اید .

 متاسفم که شما ره ۲۷ نتوانسته برنده شود. ضمنا شما تنها به صورتی دو جانبه شر ط بندی کرده اید  تنها به خاطر این که من پهلوی شماره شانس شما  یعنی ۲۸ قرار گرفته ام. حالا دیگر می دانید چرا ناشر شده اید . شما هم می توانستید مثل پدر بزرگوارتان به یک شغل شرافتمندانه مشغول شوید. منتها معلوم است که خواسته اید وقت تان را تا کنون باری به هر جهت بگذرانید ـ جوانی است دیگر. همچنان عادت های خود را حفظ کنید اما دیگر نخواهید خود را مثل تاجری شرافتمند نشان دهید. دیگر تظاهر به معصومیت نکنید وقتی در قمار همه چیزتان را باخته اید. در باره ی این که روزی هشت ساعت کار می کنید یا این که شبها حتا وقت سر خاراندن ندارید چیزی نگویید. 

 فرزندم پیش از هر چیز حقیقت را بگو و درست باش! در ضمن با شماره هایتان الم شگنه درست نکنید ! در غیر این صورت از بازی اخراج می شویید.*

  

٢_ پاییز دوسال پیش بود که با شوق و شوری وصف ناپذیر ، "در جستجوی هویت فراموش شده "کتابی که دوست داشتم هر چه زودتر چاپ شود، را به ناشر سپردم  با این گمان و فرض که تا نمایشگاه کتاب در بیاید...  یکماه دیگر  دو سال کامل می شود .

 بعد  هی انتظار کشیدم و انتظار کشیدم ...کتاب پس از فهرست نویسی رفت به ارشاد برای مجوز گرفتن و همانجا ماند و ماند و ماند**_ نمی دانم به چه دلایلی _ تا اینکه  پس از گذشت یک سال و نیم  بعد دریافتم که فعالیت حرفه ای ناشر مذکور بنا بر دلایلی دچار توقف شده و  کتابم تیدیل شده به چیزی پا در هوا که وضعیتش نامعلوم و نا مشخص است.

 

٣_ این روزها  تصمیم گرفته ام کتاب را برای بار دوم به دست ناشری دیگر بسپارم ، هر چند که نه آن شور و شوق دوسال پیش است و نه آن اشتیاق ، بلکه دلسردی و نومید ست جای آنها. اما چگونه می توان کتابی را که سه سال پیش نوشته شده بدون نگاه مجدد و بدون دستکاری و تغییر دوباره به ناشر داد؟ به همین دلیل خیلی از مطالب در آن تغییر یافت و کم و زیاد شد و اسمش هم به ناگزیر عوض شد...

 

۴_ با خودم می گویم  به فرض که کتابت را دادی به ناشر و بعد از گذشت چندین و چند ماه انتظار و یا حتا چند سال  اگر این بار به جای توقف فعالیت ناشر ،خود کتاب توسط ارشاد متوقف شود آنوقت باید برای بار سوم آن را بنویسم؟

 

۵ _ ناشری  را می شناسم که تا زمانی که قرار است هزینه چاپ کتاب را از نویسنده بگیرد ماهی چند بار به او زنگ می زند تا احوالش  را بپرسد اما اگر سه سال از چاپ  کتابهای آن نویسنده بگذرد  بندرت زنگی زده برای احوالپرسی زده می شود، چه برسد به اینکه بگوید چند تا از کتابها به فروش رفته ...دریغ از...

 

۶_ مشکلات ناشران به جای خود، اما مشکلات نویسندگان  را نیز نمی توان نادیده گرفت. ناشر  انتظار دارد که نویسنده مشکلات حرفه ای اش را درک کند و تا جای ممکن  در جهت منافع او حرکت کند  . بهر حال ناشر غیر از اینکه حرفه ای با بعد فرهنگی است جنبه اقتصادی قضیه هم برایش مهم است . اما در این میان آیا نویسندگان هم چنین انتظاری از ناشران دارند؟ من فکر می کنم هیچ دیواری کوتاهتر از دیوار نویسنده وجود ندارد چون تنها  اوست که هیچگاه نمی تواند به ندای وجدان تجاری خویش گوش بسپارد.

 

٧_ و سرانجام اینکه  مدتی ست دارم به نشر اینترنتی کتاب فکر می کنم. شاید این راه نجاتی باشد برای نویسندگانی که سالهای سال منتظر چاپ کتابشان می مانند. 

_________

پ.ن

در جستجوی هویت فراموش شده

** مطلب مرتبط

* نقل از کتاب خیابان یک طرفه ـ والتر بنیامین  ترجمه حمید فرازنده

  نظرات ()
کدام نویسنده ای دوست دارد که... نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/٢/۱٢

 کدام نویسنده ای دوست دارد که...

کدام نویسنده ای دوست دارد چندین سال صبر کند و انتظار بکشد تا سخنش، حرفش،افکارش و نوشته امروزی اش، سالها بعد به دست مخاطبش برسد و همیشه ارتباط خودش را با جامعه و مخاطبانش به چند سال عقب تر موکول کند و به جای اینکه از نظر فرهنگی جمعیت کتابخوان با افکار روز و اکنونی یک نویسنده روبرو باشند ناچارند همیشه افکار و نگرش و نوشته های سالهای پیش او را در مقابل داشته باشند، و این براستی وضعیتی اسفناک و حرکتی رو به عقب است.

وضعیت چاپ و نشر کتاب برای نویسنده ای که ازنوشتن کتابش تا ورود آن به بازار و رسیدن به دست مخاطب( البته رسیدن فرضی چون با وضعیت نا بسامان و نابهنجار پخش کتاب فکر می کنم بر زمان پروسه رسیدن به دست مخاطب  افزوده می شود) حداقل چیزی بین دو تا چهار سال به طول می انجامد براستی مایوس کننده، دلسرد کننده و نومیدانه است و دقیقن می تواند به این معنا باشد که کتاب نقشی در زنده  نشان دادن فرهنگ ادبی روز جامعه ندارد.

مادر کجای جهان ایستاده ایم و کانال ارتباطی ما در عرصه ادبیات با دنیای اطرافمان چیست؟

ایا ما از فرهنگ روز دنیا و کشورمان از طریق کتاب می توانیم با خبر شویم، وقتی پروسه چاپ و انتشار کتاب چیزی بین چندین سال است . آیا فکر کرده ایم که چقدر از ادبیات جهان عقب ایم؟

در طول سال حدود هفتاد الی صد هزار اثر ادبی چاپ اول در دنیا منتشر می‌شود. فکر می‌کنید چند تا از این کتاب‌ها به ایران می‌آید؟ فکر نمی کنم در طول سال به چند صد تا برسد.

 در طول سال نویسندگان و هنرمندان ما چقدر اثر ادبی بوجود میآورند و چقدر از آنها  در همان سال و به موقع منتشر می شوند؟

درست است که ما مردمی کهنه گرا ییم . درست است که جامعه ایرانی در مورد نویسندگان جدید ریسک نمی کند اما آیا دنیای ادبیات ما ، دنیایی که ما از ادبیات جهان می شناسیم در همین نام هایی خلاصه شده است که ترجمه شده و در نهایت توانسته پشت  ویترین کتاب فروشی ها قرار بگیرد. دنیایی که ما از ادبیات امروزمان خودمان می شناسیم همینهایی هستند که بعد از سالها انتظار و گاه در پشت ویترین کتابفروشی و یا بعضن در انبارها ی ناشران قرار گرفته اند؟

 در کشوری که گفته شده سه برابر تعداد خوانندگان حرفه ای ، ناشر وجود دارد(چیزی در حدود نه هزار ناشر ) نه هزار ناشر برای جامعه ای که تیراژ کتاب در آن به هزار هم نمی رسد،ضمن آنکه هر سال بر تعداد انها افزوده می شود و اکثرا هم به دنبال ایجاد حرفه ای برای خود هستند نه پرداختن به یک کار فرهنگی مفید و پر ثمر. اما این تعداد ناشر تامین کننده خوراک فکری جامعه هستند؟ آیا نباید راه های اجرایی برای دست یابی به این خوراک فکری را آسانتر کرد و یا لااقل موانع موجود  برای دست یابی به این خوراک را از میان برداشت و پاسخی به نیاز های جامعه در جهت فکری و فرهنگی داد؟

وقتی برخی از ناشران و نویسندگان از ممیزی کتاب ، از روندلاک پشتی مجوز دادن به آثار و از کتابسازی گلایه می کنندباید گفت که این مشکلات اولین ضربه اش به خود آنها و نویسندگان و دومین ضربه اش به فرهنگ جامعه وارد می شود که این ضربه دومی خطرناک تر و مهلک تر و نابود کننده تر از اولی هست و در ذات خود معضلی کاملن اجتماعی و فر هنگی و عمومی است.

_______

پ.ن  _ خسته شدم  بس که انتظار برای مجوز کتابم کشیدم.

  نظرات ()
نگاهی کوتاه بر نمایش‌نامه‌ی "در تاریکی سوزان" نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٠

نگاهی کوتاه بر نمایش‌نامه‌ی "در تاریکی سوزان"

ایگناسیو :

 بزرگترین مانعی که بین من و تو وجود دارد این است که تو حرفهای مرا نمی فهمی.رفقا ؛ و در نتیجه تو؛ خیلی بیشتر از آن چه فکر می کنی برای من مهم هستید. کوری شما مثل یک نقص عضو شخصی مرا ازار می دهد! من به جای همگی شما رنج می برم! گوش کن! وقتی که از تراس عبور می کردیموجه هوای سرد و خشک امشب نشدی؟ می دانی این چه معنی دارد؟ معلوم است که نمی دانی. معنایش این است که حالا ستاره ها دارند با تمام شکوه خود می درخشند و انسانهای بینا از حضور شگفت انگیز انها لذت می برند ؛ این دنیاهای بسیار دور دست آنجا هستند ؛ پشت شیشه ها ؛ در تیر رس نگاه ما... ای کاش قدرت دیدن داشتیم! این مساله برای تو مهم نیست بینوا. اما من برای دیدن آنها غبطه می خورم ؛ ای کاش می توانستم آنها را نظاره کنم ؛ تابش نور دل انگیزشان را بر روی صورتم احساس می کنم ! و طوری به نظرم می رسد که انگار می بینمشان!

 خوب می دانم که اگر از نعمت بینایی بر خوردار بودم از این که دستم به آنها نمی رسد جان می سپردم. اما لا اقل می توانستم ببینمشان ! اما کارلوس؛ هیچ کدام از ما آنها را نمی بیند. تو این دغدغه ها را بد می دانی؟ تو می دانی که این دل نگرانی ها نمی توانند بد باشند. ممکن نیست که تو این دلنگرانی ها را حس نکنی ؛ هر چقدر هم که این حس کمرنگ باشد!

کارلوس: 

  نه ! من این دلنگرانی ها را حس نمی کنم.

ایگناسیو:  

 حس شان نمی کنی ؛ نه؟ خب این دیگر بد بختی خودت است که اگر امیدی را که من برای شما به ارمغان آورده ام حس نمی کنی.

کارلوس:

  کدام امید؟

ایگناسیو:

  امید به نور.

...

ما انسان‌ها در عین چشم داشتن نابینا هستیم. نابینا بدین خاطر که چشم را بر روی حقایق می‌بندیم. کتاب«در تاریکی سوزان» حکایت جدال میان پذیرش یا انکار نور است. حکایت کتمان واقعیت یا روبه‌رو شدن با آن (هر چند تلخ). حکایت پذیرفتن واقعیت و رنج بردن از آن و یا فراموش کردن واقعیت و شاد زیستن است. دیالکتیک تسلیم شدن یا نشدن، تن دادن یا تن ندادن است. ترس نشانه‌ی ناتوانی است. هرگاه مردمی ترسیدند روزنه‌های امید را به روی خود بستند. در تاریکی سوزان، ترس به معنای روبه‌رو شدن با واقعیت است. تاریکی سوزان، جدال پایان‌ناپذیر میان چشم بستن و چشم گشودن است. دیالکتیکی که در این کتاب جریان دارد میان «پذیرفتن» و «نپذیرفتن» است، و حکایت انسان‌هایی هست که بیگانه شده‌اند با چشمه‌های زاینده‌ی وجودشان.

ما همه ناتوان‌ایم، همه می‌ترسیم، و به چیزهای کهنه و پوسیده دل بسته‌ایم. آن‌قدر جرأت نداریم که شور، نشاط یا فریادی و جنبشی تازه بخواهیم. از شب سیاه گریزان‌ایم؛ در حالی که همه‌ی شب‌هامان سیاه است. شکوه و جاودانگی نور خیره‌مان کرده است، ولی انکارش می‌کنیم چرا که یارای آن را نداریم که دست دراز کنیم و چراغی را در دل شب‌های سیاه برافروزیم. شاید این ترس از نتوانستن باشد. نتوانستن افروختن چراغ.
از سقوط وحشت داریم ولی بر لبه‌ی سهمناک‌ترین دره ها گام می‌زنیم‌، دره‌ی فراموشی خود و روزگار.
اگر بپذیری که کور هستی پس باید برای دیدن دنیای بینایان حسرت و رنج بکشی و اگر خواهان زندگی شاد و آسوده‌ای هستی باید کتمان حقیقت کنی و قبول کنی که دنیای دیگری به جز آن‌چه که در برابر توست وجود ندارد.

کتاب «در تاریکی سوزان» حکایت گروهی جوان کور است که با اعتماد به نفس کاذب، توهم متعارف بودن‌شان، آن چنان جامع و کامل است که خواننده هم به شک می‌افتد در این‌که آنان واقعن کور هستند.
آنان زندگی شاد و سرخوشانه‌ی خود را بدین سان دنبال می‌کنند که به ناگاه یک ناشناس که معترف است و صراحتن اقرار می‌کند: «من یک کور بیچاره هستم...» به جمع آنان وارد می‌شود.
ایگناسیو، کوری که معترف به کور بودن است، در بدو ورود به جمع دیگران آن چنان دچار اشتباه می‌شود که فکر می‌کند آن‌ها او را می‌بینند.
ایگناسیو شخص نیست، اسم خاص نیست، او یک معناست، یک شناخت است، یک ضربه‌ی بی‌رحم و تلخ واقعیت است بر اجتماع به ظاهر خوش‌بخت و بی‌درد کوران. او سمبل است؛ سمبل آگاهی و شناخت. او وجدان خفته است. او لایه‌ی پنهان در زیر سکون و آرامش دروغین است. اجتماعی که او به آن وارد می‌شود اجتماعی است دارای امنیت. این امنیت در سایه‌ی خوش‌بختی کاذب به وجود آمده است.
به قول دن پابلو:
«تنها لغزش‌ها و اشتباهات است که منجر به سقوط و نابودی می‌شود...»

سؤال کردن به وجود آمدن لغزش و اشتباه را محتمل‌تر می کند. پس اگر پرسشی در کار نباشد، اگر به طور قطع احساس کنی که طفلک و بیچاره نیستی، لغزش و اشتباهی نیز نیست و در سایه‌ی آن امنیت حکم‌فرما می شود و هیچ حادثه‌ی ناگواری به وجود نمی‌آید. ولی اگر این احساس را نداشتی به طور قاطع آن‌چه که در انتظار توست سقوط و نابودی است.
الیسا یکی از شخصیتهای کتاب وجود ایگناسیو را این گونه تعریف می‌کند:
«وقتی با ما بود به من نوعی احساس خفگی، اضطراب و تشویش دست داده بود. وقتی هم که با من دست داد این احساس به صورت وحشتناکی تشدید شد. یک دست خشک و سوزان...»

ایگناسیو همان خشکی و سوزانی و تلخی واقعیت است. واقعیتی که آرامش را به هم می‌زند و با خود اضطراب و تشویش به ارمغان می‌آورد.
آن‌ها نمی‌خواهند کسی دنیای دروغین‌شان را بر هم بریزد. آن‌ها نمی‌خواهند کسی بگوید دنیای شما دروغین و ساختگی است. آن‌ها نمی‌خواهند قبول کنند که دنیایی روشن در پس تاریکی‌ای که آن‌ها در آن قرار دارند وجود دارد.
ایگناسیو دنیای امن و امان آن‌ها را بر آشفته کرده است.

خوانا:
«ما تو را رفیق خود می‌دانیم... یک رفیق خوب که می‌توانیم شادمانه با او یک دوره‌ی فراموش‌نشدنی را سپری کنیم...»
ایگناسیو:
«ساکت باش! «شادمانه» این تکه کلام همه‌ی شماست. شادی شما را مسموم کرده، این آن چیزی نیست که من در این‌جا به دنبالش می‌گشتم. من به دنبال پیدا کردن رفقای حقیقی بودم... نه یک مشت هپروتی و مالیخولیایی...»
....

در جایی دیگر باز ایگناسیو تأکید می‌کند که« شادی شما را مسموم کرده، اما شما بدون این که بدانید، موجوداتی هستید غمگین و یکنواخت...»
ایگناسیو تلخی حقیقت را بر شیرینی دروغ ترجیح می‌دهد. حقیقت عریان بی‌پرده و در عین حال دردناک
:«... من تشنه‌ی یک «دوستت دارم» هستم که با تمام وجود و از ته دل برآمده باشد! تشنه‌ی این که یک نفر به من بگوید: «تو را با تمام غصه‌ها و دلواپسی‌هایت دوست دارم. برای آن که همراه با تو زجر بکشم». نه برای آن که به قلمرو واهی شادی بکشانمت...»

آلبر می‌گوید:«درست است که انسان لیاقت از پیش بردن کارهای بزرگی را دارد. اما این بس نیست، باید که لایق داشتن احساس‌های بزرگ هم باشد.»
ایگناسیو به آن جماعت کور می خواست احساس‌های بزرگ را منتقل کند، آشوبیدن علیه سرنوشت را منتقل کند، چرا که بشر می‌تواند و باید علیه سرنوشت بجگند و ایگناسیو می‌خواست این جنگ را برای آنان به ارمغان بیاورد. جنگیدن در برابر آن چه که هست و سر باز زدن از آن... رضا ندادن به نابینا بودن. اعتراض کردن و احساس بودن را درک کردن...
یا باید نور را پذیرفت یا تاریکی را. اگر تاریکی را باید پذیرفت در واقع پناه بردن به چیزی است که زندگی نیست بلکه مرگ است و بیهودگی است. اما پذیرفتن نور و اعتراف به وجود آن قبول زندگی است و طغیان بر ضد بیهودگی.

ایگناسیو:
«... شما حق زندگی کردن ندارید، برای این‌که تمام هم و غم‌تان زجر نکشیدن است، برای این که از روبه‌رو شدن با واقعیت تلخ زندگی‌تان سر باز می‌زنید، تظاهر می‌کنید که انسان‌های متعارفی هستید در حالی که نیستید، برای تجدید روحیه‌ی آدم‌های غمگین آن‌ها را وادار به فراموشی کنید و حتا از آن‌ها می‌خواهید در حمام شادی استحمام کنند... شما کورید، نه نابینا، یک مشت کور احمق!»
...
خوانا: «... برای چه این هم زجر می‌کشی؟ چته؟ اصلن خواسته‌ی تو چیه؟»
ایگناسیو: «دیدن!»
ــ «بله. دیدن! با آن که می‌دانم غیر ممکن است! حتا اگر تمام زندگی‌ام بیهوده برای تحقق این آرزو تباه شود. می‌خواهم ببینم! نمی‌توانم سر خود را شیره بمالم... و بدتر از آن نیش‌مان را باز کنیم و لبخند بزنیم و به این شادی احمقانه تن ‌در بدهیم، هرگز!...»

اشتیاق بی‌پایان ایگناسیو برای دیدن.

پس از آنکه ایگناسیو شوق دیدن و آگاهی یافتن را در آنان می‌دمد، آنان دیگر نمی‌توانند بر ضعف خود و اطرافیان‌شان پرده بیندازند و آن را نادیده بینگارند.
کارلوس:

 «... چطور بگویم... احساس کردم... دن پابلو... کوچک شده است.»
احساس خلع سلاح شدن. کارلوس، دن پابلو را کوچک احساس می‌کند. کسی که همیشه سعی داشت در آنان روحیه‌ی فولادین ایجاد کند.

جماعت کور به هر ترفندی که شده است سعی می‌کنند که خود را از مواجه شدن با واقعیت بر حذر دارند و به هر دلیلی متوسل می‌شوند:
میگل:

 «... ما نمی‌بینیم. این قبول. آیا درکی از بینایی داریم؟ نه. پس بینایی درک‌ناپذیر است. نتیجتن افراد بینا هم نمی‌بینند.»

اما ایگناسیو چون به خوبی از موجودیت بینایی خبر دارد و نیز این را می‌داند که آنان هم به خوبی از این موجودیت باخبرند، پس این راه حل را مردود می‌شمارد. چرا که راه یافتن به زندگی آرام‌تر را در گول زدن نمی‌یابد.

جماعت کور با حصار خوش‌بینی‌ای که به دور خود تنیده‌اند مجال تشخیص واقعیت را نمی‌یابند.
ایگناسیو این حق را نه برای خود بلکه برای هیچ کس قائل نیست که به دیگران خوشی و خوش‌بینی توصیه کند. او نمی‌تواند به آدم‌ها دروغ تحویل دهد... سرابی که آدمیان در آن زندگی می‌کنند ایگناسیو را متوحش کرده است. سرابی که صلح و آرامش آورده است.

ایگناسیو تشنه‌ی درک کردن و درک شدن است. برای او آن‌چه که مهم است جوهر درک است. رو به حقیقت و پشت به تمام دروغ‌هایی که در صدد پنهان کردن بدبختی است.
دریچه آگاهی‌ای که ایگناسیو بر آن جماعت می‌گشاید اشکار شدن خودفریبی‌شان هست.

الیسا:

 «... من هم خواسته‌ام ــ یعنی هنوز هم بعضی وقت‌ها می‌خواهم ــ که خودم را فریب بدهم...»

ایگناسیو شیفته و در حسرت و در پی تلاش برای به دست آوردن شناخت است و آگاهی. او می‌خواهد تابش نور دل‌انگیز ستاره‌ها را بر صورتش احساس کند، آن‌ها را نظاره کند و اگر زمانی بتواند بینا شود از این که دستش به آن‌ها نمی‌رسد جان بسپارد.
پویایی و تکاپوی بی‌نظیری که ایگناسیو در پی آن است.
ایگناسیو ایستا بودن را مردود می‌شمارد و حتا اگر بینا هم شود باز این عطش دست‌یابی او را رها نخواهد کرد.
«شاید مرگ تنها راه دست‌یابی به بینایی محض باشد».
در انتها هر چند که کارلوس از نظر فیزیکی ایگناسیو را از بین می‌برد و تصور می‌کند با از بین رفتن او دوباره آرامش و شادی به آنان باز می‌گردد؛ اما خودش در ضمیر پنهانش به خوبی این را دریافته است که نابود کردن ایگناسیو، تلاش مذبوحانه‌ای بیش نبوده است، برای چشم بستن به روی آگاهی. چرا که هرگز نمی‌توان با یافتن درک از آگاهی چشم را به روی آن بسته نگاه داشت.
چرا که چشم‌های کارلوس درحسرت دیدن نور شکوهمند ستارگان خواهد بود.
به نقل از ماریانو دپاکو، بوئرو بایخو در انتقاد شخصی خود از نمایشنامه‌ی «در تاریکی سوزان» اشاره کرده بود که در این اثر «مبهم» به دنبال انعکاس «بخش وسیعی از هم‌نوعان ما (یعنی نابینایان) که ممکن است به همراه دلایل بسیار و آشکار، به گونه‌ای ناشیانه و نامناسب به تصویر کشیده شده باشد» نبوده است. در واقع نه آن‌ها، بلکه قصد به تصویر کشیدن خودمان را داشتم.

منصوره اشرافی

نمایش‌نامه‌ی "در تاریکی سوزان"
نوشته‌ی_ آنتونیو بوئرو بایخو_نویسنده اسپانیایی 2000-1916
ترجمه‌_ پژمان رضایی
انتشارات ماکان

 

 این مطلب تا کنون در سایتهای ادبی خزه _ آتی بان _ رندان به چاپ رسیده است.

  نظرات ()
اهمیت فروغ درچیست؟ نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢۳

بهمن ماه همیشه یادآور فروغ است. به همین دلیل بهتر دیدم که بخشهایی از مقدمه و متن کتاب در انتظار مجوزم با عنوان< در جستجوی هویت فراموش شده> که رویکردی به هنر، شعر و فروغ است را در اینجا بیاورم.

 _______________

تاریخ ادبیات نوشتاری زنان را شرایط خاص آنها ازقبیل شرایط مادی، روانشناختی و اعتقادی آنان شکل می­دهد واین شرایط وعوامل نقش بسیارتعیین کننده و مهمی در روند شکل گیری و تکامل این شاخه از ادبیات داشته است. در مورد فروغ و شعر او بسیار نوشته شده و از زوایای مختلف آثار او مورد بررسی قرار گرفته است .

حرکت­ها، نوسانات، کنش­ها و واکنش­های هنرمند چه در زندگی شخصی خود وچه در رابطه با جهان پیرامونش لزومن با هضم و توجیه و تایید جامعه نمی­تواند همگام و همراه باشد. از نظر و دیدگاه جامعه که حرکت درست براصل مصلحت اندیشی و عافیت جویی استوار است چه بسیار حرکت­های هنرمندان رد وغیرقابل توجیه و پذیرش و مردود واشتباه است.

به قول والتر بنیامین هیچ یک از آثارهنری به نیت مخاطب نوشته و یا عرضه نشده است. به نظر من برای بررسی شعر فروغ، نگاه به شرایط خاص اجتماعی که او درآن می­زیسته و وضعیت زنان درآن اجتماع و موقعیت نوشتاری زنان در تاریخ ادبیات و نیز نگاه به نقش زن در ادبیات و چگونگی تطابق مفاهیم بر وجود زن الزامی و اجتناب ناپذیر است.  فروغ شخصیت خود و حالات مختلف روحی­اش را در تمامی آثارش منعکس کرده است و در مورد فروغ _ خصوصن_ نوشتن زندگی نامه بی معنی جلوه می کند، چرا که ازمیان تمام آثارو نوشته­های او می­توان نقبی به زندگی او زد. نه تنها نقبی به زندگی او بلکه به زندگی تمام زنانی که در هستی خود با مفاهیمی چون عشق، مرگ، زیستن، یاس و امید  به طور اجتباب ناپذیری روبروهستند .

بدون درنظر گرفتن ارتباط زن با این مفاهیم و بدون در نظر گرفتن تعاریفی که از ارتباط کلیشه­ای زن با این مفاهیم ارایه شده و بدون مقایسه رفتارهای کلیشه ای و از پیش تعیین شده برای زن در این مقوله­ها ، نمی توان به عصیان سترگ فروغ در تمامی زوایای رودرویی با این مفاهیم پی برد. در این کتاب سعی شده است تا حد امکان و به طور خلاصه موقعیت زن در هنر و ادبیات نشان داده شود تا رهیافتی شود به سوی شناخت بیشتر از فروغ فرخزاد .

 

اهمیت فروغ درچیست؟

 "آنچه که مرا به رفتن ازاینجا و زندگی دریک کشور بیگانه تشویق وترغیب می­کرد، فشارزندگی، فشار محیط، فشارزنجیرهایی که به دست و پایم بسته بود و من با همه­ی نیرویم برای ایستادگی درمقابل آن تلاش می­کردم، خسته و پریشانم کرده بود. من می­خواستم یک زن، یعنی یک بشرباشم، من می­خواستم بگویم که من هم حق نفس کشیدن و فریاد زدن دارم".

اهمیت فروغ در چیست؟ به نظرمن اهمیت فروغ دراین است که با زبان مردانه از زن سخن نگفته و در مورد بیان زن اززبان خود او(زن) کمک گرفته است. بنا برگفته سیمون دوبوار[1]"هنگامی که خواستم از خودم سخن بگویم متوجه شدم که بایستی به وضعیت زن بپردازم."

فروغ نیزبه همین دریافت رسیده بود. اودریافته بود که وقتی به عنوان زن می­خواهد از زن سخن بگوید پس به ناچارباید از ستمی که براو می­رود یاد کند. درمقایسه نگاه فروغ و پروین اعتصامی به عنوان دو شاعرزن که هردوازمقوله  ستم سخن گفته اند می­توان چنین تعریفی ارایه داد که، ستمی که پروین ازآن سخن گفته است، ستمی به مفهوم عام وکلی ودربرگیرنده نوع انسان، چه زن وچه مرد است. ستمی فرا گیرکه شامل حال همه است .

درحالی که فروغ این نگاه به ستم مضاعف را موشکافانه وازدرون ستم فرا گیر موجود بیرون کشیده، ستمی که دروهله اول زیر لایه کلی وعام آن پنهان گشته وچه بسا که گم و به دست فراموشی سپرده شده است، ستمی خاص تر برنوعی ازانواع انسان که مضاعف­تر و شدید­تراعمال شده است .

ستمی که فروغ به آن اشاره می­کند وازآن یادمی کند بنا براقتضا وموقعیت زن بودنش به دریافت آن رسیده است چرا که درنگاه به ستم نیز، ابتدا طبیعی است که انسان از ستمی که برخویش رفته یاد کند تا به ستمی که بردیگران می­رود برسد .

آیا پروین ازستمی که بر نوع زن رفته است بی خبرونا آگاه بوده و یا اینکه در ورطه خود سانسوری آن را به دست فراموشی سپرده است ؟ آن چه که بدیهی ست این است که انسان اگردرکی از ستم و ستم کاری داشته باشد به راحتی می­تواند انواع آن را تشخیص دهد وپروین چون این ستم را درک کرده پس ستم مضاعف برزن را نیزشناخته است، منتها بنا برمتقضیات جامعه وسلطه فرهنگ مرد سالارانه از ذکرآن ابا کرده است.

درروزگاری که زن موجودیت­اش درکالا بودن ویا درهیچ بودن خلاصه شده بود. درروزگاری که زن انسان شمرده نشده بود. فروغ به مثابه فریاد ی سال­ها درگلو مانده بود وفقط دهانی می­طلبید تا تبدیل به بانگی رسا شده وموجودیت بودن صدا را اعلام کند. هرنوشته ای راجع به فروغ فرخزاد، درحکم ادای دینی است نسبت به کسی که، فریاد بلند عصیان زن درروزگارخویش بود.

فروغ آغاز کننده بود به­هنگامی که زنان به عنوان نیمی ازانسان­ها، مردگان متحرکی را مانند بودند. ارزش فروغ به خاطرآغازگری و راه گشایی اودرزمان خاص خودش بود. راه او تولدی دیگربرای شعر، برای زن وبرای عصیان واعتراض نسبت به شرایط موجود بود.*

 

* بخشهایی از مقدمه و متن کتاب در دست انتشار _در جستجوی هویت فراموش شده_ نشر ماکان

______________

مطالب مرتبط

گزارشی از سالگرد فروغ

 در جستجوی هویت فراموش شده

  نظرات ()
کتاب در دست انتشار" در جستجوی هویت فراموش شده" نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٧/٩/٤

 

خبر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)

گفتگویی در ارتباط با کتاب در دست انتشارم با عنوان "در جستجوی هویت فراموش شده"

  نظرات ()
تکثیر غیر مجاز کتاب بر روی اینترنت نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٧/۳/٥

در واقع کسانی که دست به تکثیر غیر مجاز کتاب می زند عمیقن معتقدند که کار فرهنگی انجام می دهند و حرکتشان در جهت اگاهی بخشی و بالا بردن سطح فکر و فرهنگ جامعه است و نیز اینکه به نحوی با سانسور وو هم مبارزه می کنند . البته با توجه به اینکه هیچ نفع مادی از این کار خود نمی برند . فکر می کنم همین احساس مفید بودن و اینکه دارند حرکت مثبتی را انجام می دهند در جامعه برایشان قابل توجیه است. اما کار فرهنگی به این معنا نبوده و نیست که آدمی فقط در راستای تمایلات روحی و روانی خود و ارضای آنها  بدون در نظر گرفتن حق و حقوق دیگران حرکت کند...

آیا تکثیر غیر قانونی اثار فرهنگی در راستای فرهنگی کردن مردم است؟ وقتی مردم ما با کتاب قهرند قرار دادن کتاب روی نت به خاطر اشتی دادن آنها با کتاب و کتابخوانی است؟


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
کتابهای من نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/۱٧

کتابهای من در نمایشگاه کتاب امسال

این تاج خار
ـ مجموعه شعر ـ ۱۳۸۶ ـ نشر مینا

معشوق بی صدا ـ رویکردی جامعه شناختی بر عاشقانه های احمد شاملو ـ ۱۳۸۶ـ نشر مینا

خورشید من کجاست ـ مجموعه شعر ـ ۱۳۸۵ ـ نشر ماکان
 

کتابهای نشر مینا را از غرفه نشر مینا می توان خریداری کرد.

نشر ماکان در نمایشگاه امسال غرفه ندارد ولی کتابهایش قرار بوده توسط نشر هنر پارینه به فروش رسد.

علاوه بر این کتابها را  نیز می توان از فروشگاههای اینترنتی نشر مینا و نشر ماکان خریداری کرد.

فروشگاه اینترنتی نشر مینا

فروشگاه اینترنتی نشر ماکان 

  نظرات ()
دومین کتاب از سری کتاب های نقد و بررسی نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٦/٩/۱۳

دومین کتاب از سری کتاب های نقد و بررسی

از سری کتابهای مرتبط با  نقد و بررسی دومین کتابم تقریبا تمام کارهایش انجام شده و مانده که فقط بسپارمش به دست ناشر . احتمالن  ناشر این کتاب  نشر مینا یا نشر ماکان خواهد بود.

این کتاب  درجستجوی هویت فراموش شده نام دارد  و رویکردی است به ادبیات و شعرو هویت زن و تعارضات او با مقوله های گوناگون در این رابطه .

  نظرات ()
معشوق بی صدا نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٦/٧/۱٧

دنیا عجیب است

و آدم ها عجیب تر

و زندگی ساده

...

ـــــــــــــــــ

 

معشوق بی صدا

رویکردی جامعه شناختی بر عاشقانه های احمد شاملو

نشر مینا ـ ۱۳۸۶

قیمت 2500 تومان

کتاب (معشوق بی صدا ) نگاهی متفاوت  و انتقادی به عاشقانه های شاملو به عنوان مطرح شده ترین شاعر  در دوران معاصر  است .در این کتاب سعی شده است به طور بسیار خلاصه و مختصر  مقوله نگاه شاعر به زن  یا به عبارتی دیگر همان معشوق  مورد نقد فمنیستی قرار گیرد.

 

شاخص ترین چهره معاصر در سرودن عاشقانه ها ، بی تردید شاملو است . اما سخن گفتن از وی و پیرامون شعر وی بی اندازه دشوار می نماید. چرا که شاملو از چهر ه هایی در ادبیات معاصر است که گر داگردش را تقدس های فراوانی فرا گرفته است  و به همان صورت نیز تکفیر های بسیار.سخن گفتن از شعر او بدون در غلطیدن به این دو وادی افراط و تفریط کاری سخت و دشوار است . چر اکه در تقدس ها از او بتی بی بدیل ساخته اند و در تکفیر ها او را به حضیض کشاند ه اند.هدف این نوشتار و اهمیت پرداختن به این مقوله در آن است که به مثابه ی اینه ای ، دورانی از اندیشه و فرهنگ روشنفکران ایران و باز تاب نقش زن در ادبیات معاصر را  به اجمال نمایانگر کند .

 

 

اصو لا این شیوه و اخلاق و روش در نزد ما ایرانی ها (شاید) کاری چندان عجیب نیست. چرا که ما ایرانی ها( مردم دیگر دنیا را نمی دانم) یک عادت خیلی بدی داریم  و آن این است که وقتی بخواهیم از کسی تعریف و تمجید کنیم او را به عرش می بریم و بر عکس وقتی از کسی خوشمان نیاید او را تماما سرزنش کرده و با خاک یک سانش می کنیم .

 

چرا که مطلق گرایی  را سر لوحه قرار داده و می خواهیم یا بی عیب و نقص و یا سراپا عیب و نقص ببینیم . روحیه افراط گرایی و تفریط گرایی در فرهنگ ما جایگاه ویژه ای دارد که در تمام ابعاد زندگی ما جا خوش کرده و به فراوان به چشم می خورد.

 

هنگامی که زبان به ستایش می گشاییم به یک باره تمام صفات بد او را به فراموشی سپرده و حذف می کنیم  و تنها چیزی را که مدام به زبان می آوریییم تحسین ها و تعریفهای بی شمار است .

 

شخص پرستی و در مقابل آن تخریب شخصیت دو آفت مهم هستند که زمینه رشد و نمو نقد سالم را از بین می برند . با وجود این دو عامل تمام نظرات  به گونه ای بیمار گونه می نماید .

 

سانسور کردن نقاط ضعف زندگی و شخصیتی یک هنرمند نشانه گریز از واقعیت  است و تمایل داشتن به بت ساختن ، بت هایی دست نیافتنی و با ابهت.

 

اگر می خواهیم با دیدی منطقی و بی طرفانه در هر موردی قضاوت کنیم باید کفه های ترازو را از هر انچه که وجود دارد پر کنیم ، نه از چیزهایی که فقط خودمان دوست داریم و آنچه را که نمی پسندیم با بر روی هم گذاشتن چشمها به دور افکنیم.

 

در نقدهای بی طرفانه نه قصد سرکوب وجود دارد و نه تایید وجود دارد.

 

برای نگاه کرد ن منصفانه و دوباره باید تمام پیش داوری های گذشته را از ذهن پاک نمود و با دیدگاه های تازه و نو حلقه های در هم تنیده افراط گرایی و تفریط گرایی را به کنار نهیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
گرفتن مجوز نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱/٢۱

 

 چند روز پیش باخبر شدم که دومین مجموعه شعرم با عنوان(این تاج خار)مجوز گرفته است و امیدوارم که تا نمایشگاه کتاب از زیر چاپ دربیاید.

این کتاب توسط نشر مینا به چاپ می رسد.

ــــــــــــــــــــــــــ

 

پهناور و سرخ


پهناور و سرخ
بر فراز "کاخ بزرگ"
خورشید زمستانی ظاهر می شود
و پنهان می شود
چون او دل من پنهان می شود
و همه حزن من روان می شود
به جستجوی تو روان می شود
عزیز من
دلبر من
و تو را می یابد
در همانجایی که هستی.

 

ژاک پره ور

ترجمه ـ نا تل خانلری

  نظرات ()
نمایشگاه کتاب نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱

عدم شرکت نشر ماکان در بیستمین نمایشگاه کتاب به خاطر اعتراض به محل نمایشگاه   تصمیم بسیار درست و صحیحی است که اتخاذ شده است .  چند ناشر دیگر هم اعلام کرده اند که شرکت نخواهند کرد منتهی برای این شر کت نکردنشان شرط و شروطی قایل شدند از جمله نشر ققنوس گفته است:

در نهایت اگر 10 ناشر مطرح یا اتحادیه ناشران اعلام کنند که در نمایشگاه شرکت نمی کنند من هم شرکت نخواهم کرد .

من فکر می کنم این عدم قاطعیت در تصمیم گیری چیزی هست که همیشه گریبان ما ایرانی ها را گرفته است . چون گرفتن هر تصمیمی را منوط به انجام کارخاصی از جانب دیگران می کنیم. چرا؟

چون از طرفی مردد هستیم که ایا عملکردمان درست است و یا نه و از طرف دیگر نمی خواهیم که در عین حال دچار ضرر و زیان هم بشوییم و  از طرف دیگر پس طرز تفکر همرنگ جماعت شدن چه شود؟

چرا ما ایرانی ها دوست داریم حتما همرنگ جماعت باشیم  آن هم در حالی که جماعتی در کار نیست . اگر تمام ناشرانی که نمی خواهند در نمایشگاه شرکت کنند قاطعانه و قایم به ذات نظر خود را صریحا اعلام کنند خیلی بهتر است . مثل کاری که نشر ماکان انجام داد و یا ناشران دیگری که به همین گونه اعلام تصمیم نمودند.

عدم یک پارچگی و  تزلزل و تردید در اتخاذ تصمصم درست و عاقلانه همیشه از مواردی هستند که  ضربه وارد می کنند . امیدوارم که این دو مورد باعث نشود که در نهایت و در آخر و عاقبت کار همان ناشران بزرگ و مطرح با جدیت تمام در نمایشگاه حاضر شوند و عین سالهای قبل کتابهای خود را به فروش برسانند و در این میان تنها کسانی ضرر کنند که به خاطر ایستادن بر سر حرف و تصمیم خود  خویشتن را از شرکتد ر نمایشگاه محروم نمودند.

به هر روی در این چنین مواقعی و در حول گرفتن تصمیم در مورد چنین مسایلی ضرورت وجود یک اتحادیه یک پارچه و قوی و منسجم احساس می شود که بتواند بر حول مرکزیت خود تصمیم گیری های اصولی و قاطعانه را به اکثریت ناشران اعلام وابلاغ کند وآنان نیز خود را ملزم به تبعیت از این مواضع  بدانند .

امید است که تمام ناشران بخصوص ناشران مطرح و بزرگ هر چه زودتر تصمصم  خود را مبنی بر عدم شرکت در نمایشگاه با ارایه پیشنهادات اصولی اعلام کنند   و به خاطر نشان دادن یک پارچگی در اخذ یک تصمیم از سود احتمالی خود ترجیحا چشم پوشی کرده و برای یک بار هم شده نشان دهند که می شود حرف حق را به کرسی نشاند.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ...دیگران را تلخ مى آید شراب جور عشق
ما ز دست دوست مى گیریم و شکر مى شود...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سه شعر در تازه ترین شماره ماندگار از من درج شده که سومین شعر به صورت نا تمام آمده است  .

متن کاملش را می تونید اینجا بخونید:

...

برهنه در برابر  نسیم

 

برهنه در برابر باد

 

بر هنه در برابر طوفان

 

                         بر خاک خفته ام .

 

 

 

اندوه را از یاد برده ام

 

غم را

 

            نیز

 

و خشم را

 

به طوفان

 

            سپرده ام.

 

 

 

 

 

بر زمینی که غنوده ام

 

نقش اندامم

 

خاطره ای تلخ را

 

            به جا می گذارد

 

از آن که زیست،

 

در دایره اجبار و بیهوده گی

 

و هم چون قمری غریبی

 

قربانی سادگیش گشت

 

 

 

وانسان

 

            نامش نهادند

 

 

 

 

 

  نظرات ()
زن و نگاه جامعه3 نویسنده: - شنبه ۱۳۸٥/۳/٦

آقایون خوشگلش و خانمها زشتش را بفرستند:

 

 

چندی پیش یک سایت هنری  خواست تا برایشان عکسی از خود ارسال دارم تا در سایتشان قرار دهند. منهم عکسی که در کنار همین وب لاگ ملاحضه می فرمایید (البته  بدون آن تکه روسری که گوشه  کوچکی از صورت را پوشانده )برایشان ارسال کردم ... دیدم خبری نشد ...

سوال کردم . جواب رسید که لطفا عکس با حجاب بفرستید !

 من هم برای آن  عکسی که اگر حتی حجاب هم داشت در عکس قابل رویت نبود ؛حجاب گذاشتم و برایشان  ارسال کردم ...دیدم خبری نشد...

سوال کردم ! مجددا گفتند عکس با حجاب بفرستید!

پرسیدم :مگر این عکس حجاب ندارد . این روسری که خیلی واضح و مشخص قابل رویت می باشد ...

پاسخ دادند که : البته ...ولی عکس شما کمی اشکال دارد... و وقتی که توضیح بیشتری در مورد اشکال عکس از آنان خواستم  جواب دادند که بهتر است عکسی بفرستید که جلب توجه نکند و من چون بازتوضیح بیشتری خواستم  صراحتا گفتند یک عکس زشت بفرستید...

یادم رفت ازشون بپرسم که به اقایون هم همین را می گویند؟

----------------------------------

 

 

 

 

کتاب های در دست چاپ انتشارات ماکان:

عرفان در بودیسم و مسیحیت / د.ت . سوزوکی / عذرا اسماعیلی
نقد و تحلیل میزانسن سینمایی / بیل نیکولز / دکتر محمد شهبا
معشوق بی صدا (تحلیل جامعه شناختی اشعار احمد شاملو) / منصوره اشرافی
خاطرم هست، خاطرم نیست/ ناهید حسام
خلوت بهانه ای است / ناهید حسام
از مرگ و عشق / منصوره اشرافی
مهندی / هومن بابک

(نقل از بررسی کتاب ماکان)

  نظرات ()
نمایشگاه کتاب نویسنده: - جمعه ۱۳۸٥/٢/۱٥

روزنا:طی روزهای گذشته کتاب های بسیاری از نمایشگاه کتاب جمع شده اند. نیما یوشیج، هوشنگ گلشیری، ابراهیم یونسی، امیرحسن چهلتن و صادق هدایت از جمله نویسندگانی هستند که آثارشان در نمایشگاه جمع شده است. جمع آوری برخی کتاب ها از نمایشگاه ناشران را نگران کرده است

 

 

هیچ کس نمی داند کسانی که ناگهان وارد غرفه های نمایشگاه کتاب می شوند و بعضی از کتاب ها را دسته دسته روی هم می چینند و با خود می برند به دستور چه مرجعی چنین کاری می کنند. فهرست کتاب های جمع شده از نوزدهمین نمایشگاه کتاب تهران فهرستی است که با گذشت هر روز از برگزاری نمایشگاه به طول آن افزوده می شود.

غرفه کتاب های نشر نیلوفر که با کتاب های منتشر شده در سال های گذشته، به یکی از غرفه های دندان گیر نمایشگاه تبدیل شده بود حالا "جبه خانه" و " شازده احتجاب" اثر هوشنگ گلشیری را روی پیشخوان خود ندارد. به این دو کتاب "تاویل بوف کور" نوشته محمد قیاسی را هم اضافه کنید تا معنای نگاه سرگردان فروشندگان غرفه نشر نیلوفر را دریابید.

نشر نگاه هم البته از این خوان بی نصیب نمانده است. "گورستان غریبان" اثر ابراهیم یونسی، "عشق و بانوی ناتمام" نوشته امیرحسن چهلتن و "تاریخ اجتماعی ایران" اثر مرتضی راوندی کتاب هایی است که از غرفه نشر نگاه جمع آوری شده است.

نشر کتاب مس هم که از سال گذشته هر چه کتاب در زمینه موسیقی راک و متال منتشر کرده بود را جمع آوری کرده اند. کتاب های جمع شده هنوز تحویل ناشر داده نشده است.

عجیب ترین خبر اما جمع آوری کتاب نیما یوشیج است. کتابی که در سال 69 منتشر شده و طی این سالها مدام تجدید چاپ می شده است.

بدین ترتیب اگر در گشت و گذار از نمایشگاه کتاب چشم تان به کتابی افتاد که بوی همان غذای خوشمزه ایرانی را می داد سریع خریداری اش کنید. این فهرست هنوز تمام نشده است.  

 نقل خبر از:http://www.roozna.com

 

کتاب (کالی) را نیز از انتشارات ماکان جمع آوری  کردند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

****غزاله علیزادهنام آشنای سالهای دور من است .در آن سالها وقتی که دبیر ادبیات در کلاس انشاهایی از مرا برای همکلاسی می خواند گاهی اوقات از شاگرد قدیمی خودش یعنی غزاله هم یادی می کرد و اگر نوشته تازه ای از او در مجله ای چاپ  شده بود را برایمان می خواند...با غزاله یک نوع احساس آشنایی در عین نا شناسی داشتم ....

و اردیبهشت ماه یادآور خاطره وی است ...او که زیستن خود را آنگونه که می خواست رقم زد  ...بر شاخه درختی که تازه برگهای سبزش را به بیداری خوانده بود در جنگل های شمال...غزاله تا ناکجا آ باد قصد سفر کرده بود و سفر خود را از شاخه های درختان سرسبز و زنده در اردبیهشت ماه آغازید...

از او باید بیش از اینها گفت.

_______ 

 

 

 

 

 

همراه با شما در نوزدهمین نمایشگاه کتاب

 

تهران

از غرفه نشر ماکان در نمایشگاه کتاب دیدن کنید:

سالن ۲۷ - غرفه ۲۹

ادبیات، سینما، تاتر، باستان شناسی

- تخفیف ویژه به دانشجویان

 

 

 

  نظرات ()
شرط صدور مجوز کتاب نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٥/۱/۱٤

صدور مجوز به شرط خواندن برای خانواده!

"برخی کتابها چنان هستند که نمی توانید آنها را با صدای بلند برای اعضای خانواده بخوانید.ما به این کتابها حتی اگر مجوز دائم هم داشته باشند اجازه انتشار نمی دهیم."-وزیر ارشاد

پاسخ یک مقام آگاه به سوالات رسیده در این رابطه
-------------------------------------------------
س-حضور فرزندان اناث در مراسم صدور مجوز مذکور چه حکمی دارد؟
ج-واجب است حضور داشته باشند.

س-اگر اعضای خانواده موقع صدور مجوز خوابشان برد تکلیف چیست؟
ج-مراسم مذکور از درجه اعتبار ساقط است.باید از نو شروع کنند.

س-هنگام صدور مجوز، بلندی صدا چقدر باید باشد؟
ج-آنقدر که همسایه ها تنگ نیایند و عارض نشوند.

س-آیا حضور خانم والده و ابوی نیزدر مراسم صدور مجوز الزامی است یا حضور والده آقا مرتضی و آقازاده ها کفایت می کند؟
ج-هر چه تعداد بیشتر باشد بهتر است.محض احتیاط واجب باجناقها را هم بگویید بیایند.

س-آیا کتابهای حوزه علوم پزشکی و زیست شناسی که وارد برخی مباحث دقیقه می شود را نیز برای دادن مجوز باید بلند-بلند در حضور خانواده خواند؟
ج-خیر.آنها را در خفا،دور از چشم زن و بچه بخوانید کفایت می کند.

س-بلند خواندن برخی کتابهای حوزه علوم انسانی از قبیل فقه،روانشناسی وغیره در حضور خانواده جهت اجازه چاپ به جهت داشتن الفاظ و مباحث خاص چه حکمی دارد؟
ج-بلند خواندن مذکورفقط در مورد کتابهای حوزه ادبیات واجب موکد است و در دیگر موارد چه بسا جایز نیست.

س-بلند خواندن شعرهای شاعران معلوم الحالی مثل مولوی و حافظ و سعدی از جهت داشتن الفاظ مستهجن یا پرداختن به مضامین قبیحی چون صرف مشروبات الکلی و یا اعمال منافی عفت،چه حکمی دارد؟
ج-جایز نیست.به آنها مجوز ندهید.

س-بلند خواندن کتابهای نویسندگان منحط خارجی از آنجا که اشاعه فرهنگ محیطهای ضد ارزشی است چه حکمی دارد؟
ج-برای والده بچه ها بخوانید کفایت می کند.احتیاطا به چنین کتابهایی مجوز ندهید

نقل از وب لاگ:

http://www.bbgoal.com/

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

The text is from  copy of Emma Goldman's Anarchism and Other Essays. Second Revised Edition. New York & London: Mother Earth Publishing Association, 1911. pp. 233-245.

نویسنده : اما گلدمن
ترجمه : محسن جاودانی
منبع :  مرحوم
خوشه

This page has been accessed by visitors outside of Pitzer College 26128 times since October 8,

آیا هیچ‌گونه ارتباط یا هم‌آهنگی میانِ عشق و ازدواج وجود دارد؟

 

 

ازدواج و عشق!

تصور عامه ی مردم در مورد ازدواج و عشق بدین صورت است که آنها مترادف و هم معنی هستند و از انگیزه های یکسانی سرچشمه می گیرند و نیازهای یکسانی از بشر را پاسخگو هستند. مانند اکثر تصورات عوامانه این تصور نیز بر خرافات و موهومات متکی است نه بر واقعیت و حقیقت
.
ازدواج و عشق هیچ پارامتر مشترکی ندارند،دوری این دو مفهوم از یکدیگر مانند فاصله قطب شمال و جنوب است،در حقیقت این دو نسبت به هم خصومت آمیز و هماورد هستند.البته بی شک برخی از ازدواجها نتیجه عشق بوده اند اگرچه،نه به این دلیل که عشق تنها می تواند وجودش را در ازدواج اثبات کند بلکه بیشتر به این دلیل که افراد کمتری می توانند یک قاعده و عرف را کاملا پشت سر بگذارند. امروز تعداد زیادی از مردان و زنان وجود دارند که ازدواج برای آنها بی ارزش و مضحک است اما در مقابل آن بخاطر عقیده عمومی و اجتماعی تسلیم می شوند. در هر حال با وجودِ آن‌که برخی ازدواجها بر پایه عشق بنا می شوند، و با وجودِ آن‌که در برخی موارد عشق به ازدواج منجر می شود من ادعا می کنم که این امر بدون توجه به ازدواج صورت می گیرد نه به سبب آن .

 

 

 

از طرف دیگر این تفکر بکلی اشتباه است که عشق از ازدواج نتیجه می شود. در مواردی استثنائی می شنویم که در یک نمونه معجزه آسا از یک ازدواج، زوجی بعد از ازدواج عاشق می شوند، اما در مشاهدات نزدیک این امر آشکار خواهد شد که این امر یک تعدیل محض در مورد مسائل اجتناب ناپذیر است. مطمئنا روند رشد مورد استفاده در قبال یکدیگر بسیار دور از خودجوشی، نیرومندی و زیبایی عشق است که بدون آنها صمیمیت ازدواج باید تحقیر آمیز بودن را به هردو یعنی زن و مرد اثبات کند.
ازدواج در حالت ابتدایی یک قرارداد اقتصادی است،یک قرارداد بیمه. این قرارداد با توافقات بیمه زندگی روزمره تفاوت دارد و تنها فرقش در این است که الزام آورتر، محصورکننده تر، دقیقتر و کاملتر است. عواید آن تا حدِ زیادی قابلِ مقایسه با سرمایه گذاریها کوچک است. در تنظیم و انعقاد یک بیمه نامه فرد بها را به دلار و سنت پرداخت می کند و همیشه مختار و آزاد است که پرداختها را ادامه ندهد. در مقابل اگرچه نفع و پاداش زن یک شوهر است ولی او با نام و شهرت، زندگی خصوصی، عزت نفس و زندگی عینی خویش هزینه‌اش را «تا هنگام مرگ» پرداخت می کند. علاوه بر این، بیمه ازدواج او را محکوم به یک وابستگی مادام العمر، زندگی طفیلی، بی فایدگی کامل و وابستگی به جامعه می کند. مرد نیز گرچه عوارض و خسارتهایش را می پردازد،اما از آنجا که قلمرو او گسترده تر است،ازدواج او را به اندازه زن محدود نمی کند. او بندها و محدودیتهایش را بیشتر در یک قالب اقتصادی احساس می کند
بدین گونه پند دانته در «دوزخ» با شدتی برابر در ازدواج مورد استفاده خواهد بود:«شما که اینجا وارد می شوید دست از هر امیدی بشویید».
اینکه ازدواج یک شکست است را هیچکس به استثنای افراد بسیار احمق انکار نخواهد کرد. نظری اجمالی به آمار طلاق کافیست تا مشخص شود که تلخی یک ازدواج نافرجام واقعا چه اندازه است. هیچکدام از استدلالات کلیشه ای نظیر سستی قانون ازدواج و افزایش بی بند و باری و هرزگی در زنان این حقیقت را بیان نمی کند که:
اولا،از هر دوازده ازدواج یکی به طلاق منجر می شود. دوم،از سال 1870 طلاقها از 28 به 73 برای هر صد هزار نفر جمعیت افزایش یافته است. سوم، زنا و ازدواج نامشروع از سال 1867 بدلیل طلاق 270.8 درصد افزایش یافته است و چهارم، آمار متارکه 369.8 درصد افزایش یافته است
علاوه بر این آمار قابل توجه، بسیاری شخصیت های برجسته و ادبا، پیشتر این موضوع را روشن کرده اند. رابرت هِریک [Robert Herrick - 1591 – 1674 – شاعرِ انگلیسی] در اثرش با نام «با همدیگر»، پینِرو [Arthur Wing Pinero 1855-1934 - نمایش‌نامه‌نویس و بازی‌گرِ مهمِ اواخرِ دوره‌یِ ویکتوریایی درانگلیس] در «گذرگاه میانی»، ایوگِنه والتر [ugene Walter] در «تماما پرداخت شده» و تعداد کثیر دیگری از نویسندگان، بی حاصلی، خسته کنندگی، دردناکی و کمداشت ازدواج را بعنوان یک عامل سازگاری، هماهنگی و تفاهم مورد بحث و بررسی قرار می دهند.
پژوهشگر اجتماعی متفکر هرگز خودش را با توجیهات سطحی معروف برای این پدیده قانع نمی کند. او باید در چگونگی زندگی عینی جنسیت ها بطور عمیقتر کنکاش کند تا دریابد که چرا ازدواج بسیار فاجعه آمیز نشان داده می شود.
ادوارد کارپنتر [Edward Carpenter - 1844 - 1929 - نویسنده‌یِ سوسیالیستِ انگلیسی، از آغازگرانِ جنبش‌هایِ آنارکوسندیکالیسم و حمایت از هم‌جنس‌گرایان] اعتقاد دارد که در قفای هر ازدواجی محیط زیست مادام العمر دو جنس قرار دارد. محیطی بسیار متفاوت از یکدیگر که زن و مرد باید بصورت غریبه از یکدیگر باقی بمانند، جدا شده و مهجور بوسیله دیوار غیر قابل عبور خرافه، سنت و عادت. ازدواج پتانسیل و توان توسعه معلومات و احترام متقابل برای طرفین را که بدون آنها هر نهادی محکوم به فناست ندارد.
هنریک ایبسِن [Henrik Ibsen - 1828 - 1906 - نمایش‌نامه‌نویسِ معروفِ نروژی، نویسنده‌یِ «خانه‌یِ عروسک»] که ضد تمام شرمهای اجتماعی است، احتمالا اولین کسی بود که این حقیقت را دریافت. نورا [از شخصیت‌هایِ نمایش‌نامه‌یِ خانه‌یِ عروسک] همسرش را ترک گفت اما نه بخاطر اینکه از مسئولیتهایش خسته بود یا اینکه ضرورت حقوق زنان را حس می کرد (آنگونه که ممکن است یک منتفد الکن گمانه زنی کند) بلکه بدلیل اینکه او دریافته بود که برای 8 سال با یک غریبه زندگی کرده و بچه هایش را تحمل کرده است. آیا بدین ترتیب چیزی مضحک تر و فرومایه تر از یک عمر مجاورت میان دو غریبه وجود دارد؟ گویا هیچ الزامی از سوی زن برای شناخت مرد وجود ندارد، تنها چیزی که از دید او اهمیت دارد پس انداز درآمدهای مرد است. بدین ترتیب تا آنجا که به مرد مربوط می شود چه چیز برای شناختن وجود دارد به استثنای اینکه زن ظاهر خوشایند و آراسته ای داشته باشد؟ علاوه بر این هنوز این باور مذهبی را مطرح نکرده ایم که زن دارای روح نمی باشد [!]،اینکه او یک زائده محض برای مرد است که از دنده مرد ساخته شده و تنها برای راحتی و آرامش این مرد بزرگ و قدرتمند که از سایه خودش نیز می ترسد بوجود آمده است.
شاید کیفیت پایین مواد جایی که زن از آن حاصل شده است مسئول پستی و فرومایگی اوست! در هر حال اگر زن صاحب روح نیست، دیگر چه چیزی برای دانستن در مورد او وجود دارد؟ بعلاوه،هرچه یک زن روح و روان کوچکتری داشته باشد داراییهای او بعنوان یک همسر بیشتر خواهد بود و آسانتر و سریعتر می تواند خودش را در همسرش مغروق کند. این گردن نهادن بنده وار به برتری مرد است که از قرار معلوم بنیاد ازدواج را در این مدت طولانی دست نخورده نگهداشته است. اکنون از آنجا که زن به جایگاه خودش بازمی گردد، بنیان مقدس و مصون ازدواج بتدریج سست می گردد و هیچگونه سوگواری و دریغ احساساتی و عاطفی نمی تواند مانع آن شود.
از طفولیت تقریبا، به دختر گفته می شود که ازدواج هدف نهایی اوست، بدین ترتیب آموزش و پرورش وی باید به سمت این هدف جهت گیری شود. او، مانند یک چارپای بی زبانِ فربه شده برای سلاخی، برای چنین امری آماده است. با این حال، با شگفتی تمام، او کمتر از یک پیشه ور در مورد کارش، حق دانستن در مورد نقشش بعنوان یک همسر و مادر را دارد. این امر برای یک دختر محترم، بیشرمانه و قبیح است که چیزی در مورد رابطه زناشویی بداند! آری، بخاطر تضاد با آبرومندی و حیثیت، لازم است که عهد و پیمان ازدواج یک امر قبیح را به پاکترین و مقدس ترین ترکیب ممکن بدل سازد بطوریکه احدی جرات پرسش و انتقاد نداشته باشد. با این حال این دقیقا برخورد و منش حامیان ازدواج است. همسر و مادر آینده در جهل کامل نسبت به تنها داشته اش در عرصه رقابت یعنی رابطه جنسی (سکس) نگهداشته می شود. بدین ترتیب او وارد یک رابطه مادام العمر با یک مرد می شود و خودش را گیج و سرگردان، منزجر و خارج از اندازه لازم در رابطه با طبیعی ترین و سالم ترین غریزه یعنی سکس می یابد. با اطمینان می توان گفت که درصد عظیمی از ناخرسندی، بدبختی، اضطراب و ناراحتیهای فیزیکی نکاح ناشی از ناآگاهی در مسائل مربوط به سکس است (که این امر بعنوان یک فضیلت و نجابت بزرگ ستوده می شود!) این نیز به هیچ وجه مبالغه آمیز نیست اگر ادعا کنم که چیزی بیش از جمعیت یک کشور بخاطر این حقیقت تاسف آور از هم پاشیده است.

بنابراین اگر زن به اندازه کافی بالغ و آزاد باشد تا راز و رمز روابط جنسی را بدون تایید و اجازه دولت یا کلیسا بیاموزد، او به عنوان یک همسر کاملا نامناسب برای یک مرد محترم [!] محکوم باقی خواهد ماند (احترامی که شامل یک کله پوک و یک جیب پرپول است). آیا ممکن است چیزی اهانت آمیزتر از این نگرش یافته شود که زنی بالغ، سالم و سرشار از انرژی زندگی و شور، خواسته طبیعت را نفی کند، تمایل شدیدش را کنترل و مهار نماید، به سلامت خویش آسیب برساند و روحش را خدشه دار سازد، بینش خود را محدود کند، از عمق و شکوه تجارب جنسی اجتناب ورزد تا زمانیکه یک مرد خوب پیدا شود تا او را به عنوان همسر بپذیرد؟ این همان چیزی است که گرچه دارای کمترین اهمیتی نیست ولی عاملی از ازدواج است که آنرا از عشق متمایز می کند.
زمانه،زمانه واقعیت هاست.آن زمانی که رومئو و ژولیت خشم و غضب پدرانشان را برای پایداری عشقشان به جان خریدند یا زمانیکه گرچن خودش را برای عشقش در معرض شایعات و بدگوییهای همسایگانش قرارداد بسر رسیده است. اگر در شرایطی نادر، جوانان به خودشان اجازه بدهند تا از تجمل عشقی که توسط مسن ترها متوجه آن شده اند لذت ببرند، سرکوب و نصیحت خواهند گشت تا معقول و منطقی گردند
.
درس اخلاقی که به دختر القا شده این نیست که آیا مرد عشق او را برمی انگیزد، تا حدی رگه هایی از این امر را در خود دارد، ولی سوال این است که «چه مقدار»؟ تنها دغدغه در زندگی واقعی آمریکائیها: آیا مرد می تواند یک زندگی را سر و سامان بدهد؟ می تواند همسرش را حمایت کند؟ این تنها چیزی است که ازدواج را توجیه می کند. به تدریج این اندیشه تمام ذهن یک دختر را اشباع خواهد کرد. رویاهای او مهتاب و بوسه های عاشقانه، اشک ها و لبخندها نیستند. او رویاهای گردش برای خرید کردن و چانه زدن با فروشنده را در سر می پروراند. این فقر روحی و فرومایگی عواملی هستند که در پدیده‌یِ ازدواج نهادینه شده اند. دولت و کلیسا هیچ ایده دیگری را پذیرا نیستند، تنها برای اینکه اینها عواملی است که دولت را ملزم به کنترل زن و مرد می کند
.
بدون شک افرادی وجود دارند که عشق را به عنوان مفهومی فراتر ار دلار و سنت در نظر دارند. بویژه این امر در مورد آن طبقه ای صادق است که الزامات اقتصادی آنها را وادار ساخته که به خود اتکا کنند. تغییر عظیم در موقعیت زن که بوسیله یک عامل نیرومند شکل داده شده،البته عظیم و خارق العاده است هنگامی که ما توجه نماییم که این امر در مدت زمان کوتاهی که زنان وارد عرصه صنعت شده اند رخ داده است. شش میلیون زن حقوق بگیر، شش میلیون زن که حقوق یکسانی با مردان دارند تا مورد بهره کشی قرار بگیرند، مورد سرقت واقع شوند، در اعتراضات و اعتصابات شرکت کنند، آری حتی گرسنگی بکشند.امر دیگری نیست سرور من؟!!! آری شش میلیون نیروی کار در حرفه های مختلف از بالاترین کارهای ذهنی تا دشوارترین کارهای بدنی در معادن و خطوط راه آهن،حتی کارآگاهان و پلیسان. مطمئنا آنان از قید و بند اسارت کاملا رها شده اند
.
این همه تعداد بسیار کمی از لشگر انبوه زنان حقوق بگیر به مسئله کارکردن بعنوان یک مورد دائمی نظر می افکنند. مردان، بدون توجه به اینکه چقدر فرتوت شوند، یاد گرفته اند که مستقل و متکی به خود باشند. آری من می دانم که هیچکس در اقتصاد خردکننده ما واقعا مستقل نمی باشد. اما هنوز فرومایه ترین گونه مردان از اینکه یک انگل باشند متنفرند، از اینکه در هر حال معرف چنین تصویری باشند.

زن موقعیت خودش را بعنوان یک نیروی کار موقتی به حساب می آورد که در اولین مجال به کنار گذاشته می شود. بدین دلیل است که متشکل کردن زنان در اتحادیه های کارگری بسیار دشوار است. «چرا من باید به یک اتحادیه بپیوندم؟ من قصد دارم که ازدواج کنم، که صاحب خانه شوم» آیا به او از کودکی آموخته نشده است که این مسئله را بعنوان یک فراخوان نهایی در نظر داشته باشد؟ او به زودی می آموزد که خانه اش صاحب و نگهدارنده بسیار وفاداری دارد که هیچ چیز نمی تواند او را فراری دهد. اگرچه تاسف بارترین مسئله اینجاست که خانه دیگر او را از کار شاق برای حقوق و دستمزد آزاد نمی سازد بلکه تنها وظایف او را افزایش می دهد.
طبق آخرین آمار ارائه شده در کمیسیون «کار و حقوق، و تراکم جمعیت» ده درصد از کارگران حقوق بگیر در نیویورک ازدواج کرده اند و هنوز باید به عنوان کارگرانی با کمترین مقدار پرداخت در جهان به کارشان ادامه دهند. به این جنبه وحشتناک، کارِ شاق منزل نیز اضافه می شود وبدین ترتیب چه چیزی از حفاظت و شکوه خانه باقی خواهد ماند. بعنوان یک واقعیت، حتی دختری از طبقه متوسط هم نمی تواند از خانه خودش صحبت کند، از آنجا که این مرد است که حدود فعالیت او را مشخص می کند. و مهم نیست که شوهر، سنگدلی جانورخو باشد یا دلداری دوست‌داشتنی. آن‌چه که می‌کوشم نشان دهم این است که، بله، در ازدواج، به یُمنِ حُسن نیت مرد زندگی، زن صاحب خانه‌ای خواهد شد (اما چه خانه‌ای؟ خانه‌ی شوهری که در آن سال‌های سال زندگی می‌کند) تا این‌که کم‌کم، کل جهان‌بینی‌اش درباره‌ی زندگی و امور انسانی به سطحِ نازل و پست و بی‌اهمیت و ناچیزِ محیطی (خانه‌ای) که در آن زندگی می‌کند فروکاسته شود! عجیب نیست این زندگی از او ‌خاله‌زنکی غرغرو، کوته‌فکر، پرخاشگر و تحمل‌ناپذیر بسازد و باز، هرگز عجیب نیست اگر وجود چنین زنی، مرد را از خانه برماند! زن از این خانه (زندانِ بیگاری کشی) هیچ‌جا نمی‌رود؛ اگر بخواهد، جایی برای رفتن ندارد! از سوی دیگر، زیستنِ هرچند کوتاهِ زناشویی کافی‌ست تا قوای زن را برای زندگی خارج از خانواده تحلیل برد. کم‌کم در ظاهر و نمای خود بی‌ملاحظه می‌شود، چاق و خسته‌کننده می‌شود به‌طوری که مرد از او روگردان می‌شود و حتا بیشتر به او نفرت می‌ورزد. چه وضعیت دل‌انگیز معرکه‌ای است، نه؟!
اما درمورد کودک چه‌طور؟ اگر ازدواج نبود، چه‌گونه حمایت می‌شدند؟ اصلا آیا این مهم‌ترین مسئله درازدواج نیست؟ یا نه! فریب و ریاست! با وجود حمایت ازدواج از کودکان، هنوز هزاران کودک، بی‌چیز و بی‌خانمان اند. با وجود ازدواج، یتیم‌خانه‌ها و داراتأدیب‌ها روز‌به‌روز زیادتر می‌شوند. «مؤسسه‌ی پیشگیری از کودک‌آزاری» هرروز با صدها پرونده در مورد سوء‌رفتار والدینِ «مهربان» [!] درگیر می‌شود، به این امید که برای کودکان بیچاره، سرپناهی ایمن‌تر و مهرآمیزتر فراهم کند؛ کاری که اکنون، افتخارِ آن به موسسه‌ی جری البریج [Gerry Elbridge - 1744 - 1814 - معاونِ رئیس‌جمهورِ وقتِ آمریکا] داده شده. چه مضحکه‌ای!
ممکن است ازدواج این قدرت را داشته باشد که «اسب را به لب چشمه ببرد» ولی آیا او را سیراب می کند؟ شاید قانون، پدری را که خرجی خانه را ندهد بازداشت کند و لباسِ محکومیت به تن‌اش کند، اما آیا با این ‌کار گرسنگیِ کودک برطرف می‌شود؟ اگر والدین شغلی برای معاش ندارند، اگر هویت و نام‌ونشان‌اش را با سرِ راهی کردن فرزندش پنهان می‌کند، پس ازدواج برای چیست؟ قانون اعمال می‌شود تا مرد را به پای محکمه‌ی «عدالت» بکشاند و سپس او را در ایمنی پشت درهای بسته، عادلانه پنهان کند؛ در آخر اما، جای خالی نیروی کارِ پدر به کودک بی‌حامی داده نمی‌شود، نه، این حقِ ایالتِ عدل‌گستر است. کودک می‌ماند و خاطره‌ای یأس‌انگیز از پدری که لباس راه راه به تن کرده.
ازدواج که پاسدار زندگیِ زن خوانده می‌شود، چیزی نیست مگر مصیبتی منفور و بدشگون. این پاسدارِ چندش‌آور و انزجارانگیز، با شناعت و اهانتِ پنهان، مقام و متانتِ انسانی را خوار می‌کند، این است حمایتی که از این رسمِ انگل‌زا انتظار می‌رود.
ازدواج به سرمایه‌داری (سیستمی که آن هم مثل ازدواج پدروار است) شبیه است. حقوقِ حقه‌ی انسان را ضایع می‌کند، از رشد و بالیدن‌اش جلوگیری می‌کند، تن‌اش را خراب می‌کند، در غفلت و ضعف و وابستگی نگاه‌اش می دارد. بعد، مؤسسه‌ی خیریه به‌پا می‌کند تا آخرین چشمک‌های عزت نفس انسان را چراغانی کند.
ازدواج، از زن، یک انگل می‌سازد، یک عائله، یک نان‌خور. توانِ او را برای درگیری در زندگی می‌گیرد، آگاهی اجتماعی‌اش را کور می‌کند، تصورات و انگارگری‌های‌اش را فلج می‌کند و بعد از تمام این‌ها (این الطاف)، حمایتِ پرترحم و ضعیف‌نوازش را تحمیل می‌کند. یک دامِ فریبا، یک تحریف آشکار. مضحکه‌ای که شخصیت انسان را (با گستاخی تمام) به بازی می‌گیرد.

اگر مادربودن، غایت سرشت زن است، پس چرا از عشق و آزادی حرف می‌زنند؟ ازدواج اما، تمامِ آرزوها و آمال زن را می‌سوزاند و دودش را به هوا می‌فرستد. آیا به زن نمی‌گویند که «مادر شو، تا رشد کنی»؟ آیا این مانعی برای رشد زن نیست؟ آیا ممانعت از فروش خویشتن برای به دست‌آوردنِ مادری را مایه‌ی شرم و ننگ زن نمی‌دانند؟ آیا این تنها ازدواج نیست که چنین مادرشدنِ اجباری و نفرت‌انگیزی را تصدیق می‌کند؟ اگر مقصودِشان از مادربودن ثمره‌ی یک انتخاب آزادانه، یک عشق، حاصل شورمندی و شعف می‌بود، به هیچ قیمتی حاضر نمی‌شدند کاری کنند که بر سر آفریده‌ی بی‌گناه‌اش، کلاهِ گناهکاری گذاشته و با برچسبِ وحشتناکِ حرامزاده صدای‌اش کنند. اما ازدواج کک‌اش هم نمی‌گزد، ازدواج، با نابکاری‌اش برضد مادری، خود را برای همیشه از قلمروی عشق، محروم کرده.
عشق، سترگ‌ترین و ژرف‌ترین چیز در زندگی؛ مژده‌گرِ امید، شور وشادی؛ عشق، گردنکش از هر قانون، از هر رسم و قرارداد؛ عشق، آزادترین و پرمایه‌ترین خمیره‌ی سرنوشت؛ چنین نیروی سرشاری را چگونه می توان با آیینِ پست دولتی-کلیسایی بچه‌پس‌اندازی یکی گرفت؟
عشقِ آزاد؟ مگر عشق جز آزادی چیز دیگری هم می‌تواند باشد؟ شاید مغز را بتوان خرید، اما عشق را هرگز. شاید بتوان بر تن چیره شد، اما بسیج تمام نیروهای زمینی هم نمی‌توانند بر قدرت عشق غلبه کنند. می‌توان بر کشورهای بسیاری سلطه یافت، اما نه هرگز بر عشق. می‌توان روح را به زنجیر کشید، اما در برابر عشق جز در بند شدن کاری نمی‌توان کرد. می‌توان، چون شاهی بر تخت نشست و با دستگاهی پرطمطراق و پرزرق‌ وبرق فرمان راند، اما بی‌عشق تمام این‌ها به هیچ نمی‌ارزد. فقیرانه ترین آلونک به نور عشق، گرم و زنده و رنگین می‌شود. با عشق، خُردترین گدا، غنی‌ترین شاه می‌شود. باری، عشق، آزاد است؛ و جز در آزادی در هیچ‌جایی نمی‌تواند منزل کند. عشق، در آزادی، از خود سرشار می شود. اگر عشق در جایی ریشه کند، هیچ قانون و آیین‌نامه‌ای، وهیچ‌ دادگاهی نمی‌تواند ریشه‌اش را از خاک بکند. حال اگر زمین بایر باشد، ازدواج چگونه می‌خواهد میوه بگیرد؟ این مورد، شبیه به آخرین تلاش نومیدانه‌ی زندگی برضدِ مرگ است.
عشق به حامی نیاز ندارد؛ چون پاسدار خویش است. تا زمانی که زاد-و-ولد ریشه در عشق داشته باشد، هیچ کودکی بی‌نوا و گرسنه نخواهد ماند و دیگر احساس کمبودِ عاطفه نخواهد کرد. من به این ایمان دارم. من زنانی را می‌شناسم که با عشق‌ورزی به مردانی که به راستی دوستشان داشتند، از خود، مادرانی آزاد ساخته‌اند. کودکانِ ازدواج، از فقدان مراقبت، توجه و فداکاری در رنج اند؛ در حالی که مادرِ آزاد [منظور مادرشدن بدون ازدواج است] قدرت بخشیدن تمامِ این چیزها را دارد.
حامیانِ اتوریته و حاکمیت، از پیدایش «مادریِ آزاد» واهمه دارند، مبادا که از مزایایی که به‌تبعِ ازدواج به کف آورند، محروم شوند. بی ازدواج، چه‌کسی خواهد جنگید؟ چه کسی پول درمی آورد؟ اگر زنان از بی‌بندوباری بچه‌آوری در ازدواج بپرهیزند، دیگر چه کسی پلیس و زندان‌بان خواهد شد؟! شاه و رئیس‌جمهور و سرمایه‌دار و کشیش، همه فریادِ "مردم، مردم" سرمی دهند؛ مردمی که پایندگی‌شان باید به بهای تبدیل‌ِ زن به یک ماشینِ صرف، تأمین شود. از دیدِ این‌ها ازدواج، سوپاپ اطمینانی است برای پیش‌گیری از واقعه‌یِ وحشتناک و زیانبارِ بیداری جنسیِ زن. اما تمام این تقلاهای برده‌ساز بی‌نتیجه خواهد ماند. تمامِ احکام کلیسایی، تحکم‌های آیین‌نامه‌ای و تحمیل‌های قانونی بی‌فایده خواهد بود. زنان دیگر نمی‌خواهند در تولیدِ نژادِ بیمار و ضعیف و فرتوتی که حال و توانِ بیرون آمدن از یوغِ بی‌چیزی و بندگی را ندارد، شریک باشند. درعوض، کودکانی بهتر و ‌کم‌شمارتر می‌خواهند که همه حاصلِ انتخابی آزاد باشند و همه در عشق پرورده شده باشند؛ نه آن‌که با اجبار ازدواج، به دنیا آمده باشند. شبه-معلمانِ اخلاق ما هنوز باید چیزهای زیادی درباره‌ی وظیفه نسبت به کودک بیاموزند، وظیفه و رسالتی که با آزادی عشق در سینه‌ی مادر برای همیشه بیدار نگاه خواهد ماند. زن، زیبایی مادرشدنِ احترام‌انگیز را به زادآوری موجودی که قرار است در فضایی تبهگن و مرگ‌آور بزیَد، نخواهد فروخت. اگر قرار است مادر شود، دوست دارد به آفریده‌اش بیشترین و بهترین چیزهایی را که دارد، ببخشد. زندگی با کودک، آرمان اوست؛ او می‌داند که تنها با این آرمان می‌تواند در آفریدن مردان و زنانی شایسته سهیم باشد.
ابسن، با کشیدن تصویر آلوینگ می‌بایست درک روشنی از یک مادر آزاد را داشته باشد. آلوینگ، یک مادر ایده‌آل بود، چون از ازدواج گذشت تا پرواز روح‌اش را نظاره کند، تا به شخصیت‌اش بازگردد، تا جان‌یافته و توانا شود. دریغ که نتوانست عزیز زندگی‌اش، اسوالد را نجات دهد، اما فهمید که عشقِ آزاد، یگانه‌حالتِ زیبای زندگی است. کسانی که مانند آلوینگ، برای بیداری روح‌شان، در خون و اشک زندگی کرده‌اند، ازدواج را پوچ و مسخره و بی‌معنا رهامی‌کنند. آنان می‌دانند که عشق چه فانی باشد و چه باقی، تنها راهِ روشن برای آفریدن نسلی فعال و ساختن دنیای جدید است.
در وضعیت حقیر کنونی، برای اکثریت، عشق، امری غریب است. دوری‌کردن و بدفهمیدن‌اش مُد شده. تارهای ابریشمین و لطیف عشق، فشار و تنش و اصطکاک‌های روزمره را تاب نمی‌آورند. روحِ عشق پیچیده و غنی است و بسیار ناسازگار با واق‌واق تنفرانگیزِ جامعه. در این وضعیت عشق برای کسانی که آن را طلب می‌کنند، می‌گرید ، می رنجد و آه می‌کشد؛ چون مجبور است ناکامیابیِ هرروزشان را در تلاش برای فتح قله‌ی عشق، نظاره کند.
روزی، مردان و زنانی خواهند برخاست که عزمِ آن قله کنند. آنان خود را به قله‌ خواهند رساند تا در روشنی و گرمای عشق پاکیزه شوند. اگر دنیا، زادآوری را به فضای روابط اصیلِ دوستی، به همدلی و هم‌زبانی بسپارد؛ و نه ازدواج، که عشق را ولیِ این امر کند، چه پنداشتی، چه تصوری، کدام نبوغ شاعرانه می‌تواند توانمندی‌های چنان زنان و مردانی را به انگار کشد؟

  نظرات ()
انتشار کتاب خورشید من کجاست؟ نویسنده: - جمعه ۱۳۸٤/۱٢/٢٦

  

طبیعت نو می شود و ما  کهنه تر...

 ایا می توانیم هم چون طبیعت نو شویم؟

نویی در افکار و اندیشه و عمل

نویی در نگاه کردن

...

 بالاخره ورق پاره های سال کهنه را تحویل دادیم به تاریخ و دفترسال نو را از گردش روزگار تحویل گرفتیم ...تا چگونه سیاه یا سپید به دست باد بسپاریمش یا گرانبها همچون گنجینه ای نگاهش داریم.

 

امید وارم که هر کسی در دفتر آن بنگارد که از ته دل آرزو دارد.

 

وآرزوی روزهای نوتری  شاید در اینده...

نوتر؟

 ۱ فروردین ۱۳۸۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

از تمام آن چه که کلیشه ایست ؛ متنفرم...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ.

 

اسفند ۸۴ منتشر شد:

خورشید من کجاست؟

مجموعه شعرهای منصوره اشرافی

۷۰ ص - قطع رقعی - ۱۵۰۰ نسخه - ۱۰۰۰ تومان

چاپ اسفند ۸۴ - توزیع نمایشگاه کتاب - ۱۳ تا ۲۳ اردی بهشت ۱۳۸۵

توزیع عمومی بهار ۸۵

 

راستی  باید از  ماکان مهرپویا مدیر انتشارات ماکان هم یک تشکر مخصوص بکنم که برای چاپ کتابم خیلی زحمت کشید .و با کیفیت بسار خوب و با سلیقه ای آن را منتشر کرد.

  نظرات ()
  نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٤/٧/٢٧

نیما در وب لاگش نوشته است:در وجود همه ما گرگی نهفته است، برای بیدار کردنش کمی نفرت و ذره ای بوی خون لازم است.

ومن می گویم : در نیمه دیگر وجودمان هم خاکستر اهورایی نهفته است که برای شعله ور شدنش نسیمی از مهر و عاطفه لازم است تا دوباره بردمد و همه چیز را که اهریمنی ست به نابودی کشد از جمله همان گرگ را.

ـــــــــــــــــــــــــــ

فهرست برخی از عناوینی که تاکنون  انتشارات ماکان به چاپ رسانده است:

 

در انتظار گودو / ساموئل بکت ـ علی اکبر علیزاد

در تاریکی سوزان / انتونیو بوئرو بایخو / پژمان رضایی

(کتاب سال دانشجویی در حوزه ترجمه )

صبر زرد آژیر چهار گوش / عبدالحی شماسی

رویکردهایی به نظریه اجرا / به کوشش علی اکبر علیزاد

یادداشت هایی در باب سینما تو گرافی / روبر بر سون / علی اکبر علیزاد

شب سپیده می زند / یوریک کریم مسیحی

۲۰۰ فیلم پر فروش تاریخ سینما / سمانه مشتاقی

درام تلویزیونی / جان تولاک / امیر پوریا و شبنم میر زین العابدین

تمرین نگارش فیلم نامه / ژان کلود کریدر / داریوش مودبیان

تولید فیلم تلویزیونی / ترجمه حمید احمدی لاری

جنایت و مکافات / پیتر فلانری / مهدی غبرائی

تراژدی ایرلند / پیتر فلانری / مهدی غبرائی

زندگی خصوصی شرلوک هلمز / مایکل هاردویک / وحید تقوی

زندگی پسر / رابرت مک کامون / دکتر جعفر زاده

کالی / هومن بابک

و خنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب / حسین جوان

منظومه گفتگو  در تمام طول گریه / بهزاد میهن خواه

عاطفه در قاب / عزت عزیزی

تقدیم به خورشید / علی غفوری

از قلمرو قالب تا اقلیم شعر

هیچ هیچ / محمد رضا اسد زاده

تو برایم همه چیز / مهناز عابدینی

من منم / راتان لعل (سای بابا)

تجر به های اوج / فرزانه حبیبی

آشنایی با ارجاع / پروانه فخیم زاده

مجمو عه طرحهای ایرانی / آذر خاکعلی

نگرشی نو بر تخت جمشید / دکتر اردشیر خورشیدیان

هنر های کار بردی در گنبد سلطانیه / منوچهر حمزه لو

ریتون های اشکانی نسا / منوچهر حمزه لو

 

  نظرات ()
در تاریکی سوزان نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٤/٤/٥

 

 

 ...

ایگناسیو :   بزرگترین مانعی که بین من و تو وجود دارد این است که تو حرفهای مرا نمی فهمی.رفقا ؛ و در نتیجه تو؛ خیلی بیشتر از آن چه فکر می کنی برای من مهم هستید. کوری شما مثل یک نقص عضو شخصی مرا ازار می دهد! من به جای همگی شما رنج می برم! گوش کن! وقتی که از تراس عبور می کردیموجه هوای سرد و خشک امشب نشدی؟ می دانی این چه معنی دارد؟ معلوم است که نمی دانی. معنایش این است که حالا ستاره ها دارند با تمام شکوه خود می درخشند و انسانهای بینا از حضور شگفت انگیز انها لذت می برند ؛ این دنیاهای بسیار دور دست آنجا هستند ؛ پشت شیشه ها ؛ در تیر رس نگاه ما... ای کاش قدرت دیدن داشتیم! این مساله برای تو مهم نیست بینوا. اما من برای دیدن آنها غبطه می خورم ؛ ای کاش می توانستم آنها را نظاره کنم ؛ تابش نور دل انگیزشان را بر روی صورتم احساس می کنم ! و طوری به نظرم می رسد که انگار می بینمشان!

 خوب می دانم که اگر از نعمت بینایی بر خوردار بودم از این که دستم به آنها نمی رسد جان می سپردم. اما لا اقل می توانستم ببینمشان ! اما کارلوس؛ هیچ کدام از ما آنها را نمی بیند. تو این دغدغه ها را بد می دانی؟ تو می دانی که این دل نگرانی ها نمی توانند بد باشند. ممکن نیست که تو این دلنگرانی ها را حس نکنی ؛ هر چقدر هم که این حس کمرنگ باشد!

کارلوس:   نه ! من این دلنگرانی ها را حس نمی کنم.

ایگناسیو:   حس شان نمی کنی ؛ نه؟ خب این دیگر بد بختی خودت است که اگر امیدی را که من برای شما به ارمغان آورده ام حس نمی کنی.

کارلوس:  کدام امید؟

ایگناسیو:  امید به نور.

...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در تاریکی سوزان اسم نیست که ذات باشد یا معنا . کتابی نیست که امروز خوانده شدن را در کنج کتابخانه آرام گیرد یا نمایشی که فردا روز به صحنه رفتن را پرده بیفتد. صفت نیست که گدا منشانه موصوف محقر خود را بجوید و کودن وار یافتنش را آرام ابد یابد. قید است ؛ به پهنای زمان و درازنای مکان ؛ که واگویه حدیث تلخ آدمی را پای بند می کند.

 ــــــــــــــــــــــــــــ

نقل از کتاب (در تاریکی سوزان ) نوشته: آنتو نیو بوئرو بایخو

ترجمه: پژمان رضایی 

این کتاب توسط نشر ماکان در سال ۱۳۸۳ به چاپ رسیده و در همان سال به عنوان بهترین کتاب دانشجویی سال انتخاب شده است.

۵/ ۴ /۱۳۸۴

  نظرات ()
کتاب شاعر بالاخره چاپ شد! نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٤/٢/۱٥

 

 

خروش،             

        کف به لب آ ورده

و نعره های کشنده ی بی جواب

به ناگزیر،

رگ و پی و جگر را

                آماده می کند

                به کار سازی.

 

چرخ، به آ رامی می پر وراند

        و خاک می کند

و خنیا گران چه غمین

پرده می کشند

        بر اسرار این فریب.

                                                         

 

 اینهم روی جلد کتاب"و خنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب" که توسط انتشارات ماکان به چاپ رسیده است .

انشارات ماکان در نمایشگاه شماره ۲۵  B  می باشد.

 

 

 

 

                                                       

 

  نظرات ()
دفتر چه ممنوع - آلبا دسس پدس نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۳/۱٠/٢٩

خوب برای «سرور» هم بزودی سالهای دور از خانه به پایان می رسد و اولین مهندس خانه ما به خانه اش باز می گردد.

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

بالاخره بعد از مدتها دل را به دریا زدم و ...یک مجموعه شعر به نام(خورشید من کجاست؟)را به انتشارات ماکان سپردم ...این مجموعه ای کوچک است  که در بر گیرنده شعرهایی از سالهای دور  تا اکنون می باشد.

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

«دفتر چه ممنوع» اثر «آلبا دسس پدس» حکایت سر گردانی جانهایی است که نیاز های خود را نشناخته اند  و یا اگر شناخته اند قادر به بر اوردن خواسته های خود نیستند.

سر گردانی انسانهایی که هر کدام به مانند جزایری دور افتاده و جدا از هم در دریای مستقر شده اند. جزایری در کنار هم  اما جدا از همدیگر .

تضاد های فکری ؛تضاد های خواسته ها ؛درک نکردن همدیگر و نفهمیدن همدیگر ؛اینها چیز هایی است که بر روابط آن انسانها سایه افکنده است.

دگر گون شدن مفهومها و تناقضی که به جان آدم می افتد همه دست به دست می دهند تا فرد عصیان  کند .اما نسل حکایتگر داستان دریغا که نسل عصیا نگر نیست؛ پس تسلیم می شود و به جبری که برای او قرار داده شده ؛ می بازد.

نیاز های مشترک انسانها را به هم نزدیک می کند و انسانها در هر مقطعی از زندگی نیازهای خاصی را احساس می کنند ؛همین احساس باعث دوری و نزدیکی انها می شود. همانقدر که دو انسان از هم دور می شوند به دیگری نزدیک می شوند. اند.این دور شدن تنهایی را برای آنان ارمغان اورده و تنهایی صفت مشترک نزدیک شدن آنها می گردد.درک متقابل از تنهایی همدیگر باعث نزدیک شدن گشته ؛اما چه بسا اگر در شرایط دیگری بودند هرگز به یگدیگر احساس نیاز نمی کردند.

شرایط زندگی آدمهای رمان دفتر چه ممنوع انها را به هم پیوند می دهد و نزدیک می کند و نیز همین شرایط پیوندهای دیرین را سست می کند . آنها به اشتباه نام ان را عشق و ...می پندارند ؛غافل از اینکه این عشق و نفرت در انان زاییده نیاز ها و شرایط خاص آنهاست.

داستان با اعلام موجودیت  من اغاز می شود . موجودیتی که از سوی دیگران به رسمیت شناخته نشده و نمی شود. موجودیتی که  غصب  شده؛ از بین رفته و به فراموشی سپرده شده است.«میشل»* «والریا»* را «ماما »صدا می کند ؛ اما والریا می خواهد والریا باشد و والریا بماند.او می خواهد خودش باشد با همان احساسات و عواطفی که وجودش را تشکیل داده اند.

خریدن دفترچه ممنوع و نوشتن افکار ممنوع در ان اغاز یک عصیان است و در نهایت سوختن و از بین بردن آن کشیدن خط بطلانی بر این عصیان.تسلیمی در برابر اعلام موجودیت و تسلیمی در برابر آنچه که به او تحمیل شده است.

والریا این را فهمیده است که هر کس دنیای خاص خود را دارد و تنها اوست که باید دنیای دیگران را درک کند تا زندگی را برایشان راحتتر نماید .

والریا قربانی قربانی شدگان است.

آلبادسس پدس در این کتاب به خوبی نشان داده است که این زنان هستن که با فداکاری و از خود گذشتگی تمام زندگی خود را وقف اطرافیان خود می کنند و با این حال احساس رضایت و خوش بختی نیز می نمایند.

والریا به دنبال یافتن هویت گمشده خویش به خاطر نداشتن شهامت در ابراز عقیده و وجود و به خاطر محافظه کار بودن تا سر حد مرگ؛ تلاشی عبث نمود و به تلخی تسلیم شد.

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

پ ـ ن

* میشل و  والریا دو شخصیت اصلی رمان هستند.

**رمان «چراغها را من خاموش می کنم »نوشته «زویا پیر زاد » بسیار شبیه این رمان است از نظر نوع راویت و شخصیت ها  و دغدغه های آنان و روابط حاکم بر افراد داستان  و ماجر اهایی که بر شخصیت ها می گذرد.تنها این رمان تفاوت هایی جزیی با رمان البا دسس دارد که یکی از آن تفاوت ها حاکم بودن رنگ و بوی ایرانی بر فضای داستان است.در اینده در این مورد بیشتر خواهم نوشت. 

  نظرات ()
در تاریکی سوزان نویسنده: - شنبه ۱۳۸۳/۸/۳٠

 

کتاب در تاریکی سوزان اثر آنتونیو بوئرو بایخو
به ترجمه پژمان رضایی از انشارات ماکان به عنوان کتاب سال ۸۳ برگزیده شد
.

تبریک به آقای ماکان مهرپویا به خاطر این موفقیت.

-----------------------------

 

ما که یک نسل قربانی شده ایم!

این جمله ای است که من از ۱۶ ساله از ۲۲ ساله از ۳۲ ساله از ۴۲ ساله و از ۵۰ ساله شنیده ام و همگی آنها به قربانی شدن و تلف شدنشان معترف بودند .

اصلا ما مردم تلف شده هستیم .جهان سومی ها...

 

ولی با این وجود من به شخصه از این جمله خیلی خوشم نمی اید .در ان یک جور حالت نومیدی مظلومیت و ترحم پذیری موج می زند ...آخر قربانیی که به تلف شدن خودش معترف باشد زیاد دلچسب نیست ...حس مقاومت و ایستادگی را در آدم از بین می برد.

من که معتقدم :من نفس می کشم. من امید دارم.من تلاش می کنم.من مقاومت می کنم  پس تلف نشده ام.

 

--------------------

اهمیتی قائل نبودم که حتمابنویسمش .ولی یک چیزی مدام در ذهنم آزارم می داد و آن چیز ناشی از نگفتن بود.هر چند که این گفتن ها هیچ سودی شاید ندارد و بیهوده است و تکراری وسطحی...ولی با این وجود...

 

چندی پیش درخبرها شنیدم که یک پارک مخصوص دختر خانمهاو خانمها ایجاد می شود  به نام پارک مادر !!حالا چرا پارک مادر!!مثل اینکه خانمها مترادف با مادر هستند ولی آقایان مترادف با پدر نیستند .واقعا این نام گذاری ها  خیلی جالب است و می توان گفت نشانگر یک سری افکار وعقاید ی می تواند باشد که از آنهم جالبتر است.

زن بودن در یک کلام یعنی مادر بودن .پس مهمترین و شاخص ترین وظیفه هر زنی در مادر بودنش خلاصه می شود . ولی مرد بودن اصلا مترادف با پدر بودن نیست زیرا مردان مهمترین و شاخص ترین وظیفه اشان پدر بودن نیست .آنان نقشها و وظایف مهمتری دارند !!پس هیچگاه ما ندیده ایم که مثلا نام یک باشگاه ورزشی و یا ...به نام پدر باشد .و اصولا کلمه پدر بیشتر به اقایان پیر و از کار افتاده اطلاق می شود مثلا امکان دارد که نام یک مرکز نگه داری از سالخوردگان آقا را به نام پدر نامگذاری کرد.

بهر حال بیخود نیست که گفته اند بهشت زیر پای مادران است .لابد دنیا وجهان هم زیر پای آقایان است. 

  نظرات ()
  نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۳/٤/۱

 

*** بزودی مجموعه شعر ی با عنوان (و خنیاگران /چه غمین /پرده می کشند /براسرار این فریب)سروده حسین جوان توسط انتشارات ماکان به بازار کتاب عرضه خواهد شد .در مورد این مجموعه و سروده های آن باز هم بیشتر خواهم نوشت.

*************************

*****چگونه می توان در جهانی زندگی کرد که با ان سازگاری نداری؟چگونه می شود با مردمی زندگی کرد که نه در رنجهایشان سهیم هستی و نه در شادی هایشان؟و بدانی که تو جزوشان نیستی؟

........

در روزگاران قدیم آدمهایی که با دنیا سازگار نبودند و شادیها و رنجهای آن را از ان خویش نمی دانستند به صومعه ای پناه می بردند.اما قرن ما حق نا سازگاری با دنیا را برای هیچ کس قائل نیست و بنا براین صومعه ای نیست . دیگر مکانی جدای از مردم و دنیا وجود ندارد.تنها چیزی که از چنین مکانی بر جا مانده خاطره و آر مان یک صومعه است.او به صومعه پارم پناه برد ؛خیال یک صومعه.اگنس به خیال باز یافتن صومعه هفت سال است که به سویس می رود.صومعه راههای متروک دنیا .

........

جادهای که از شاهراه منشعب شده بود و اگنس در آن حرکت می کرد ارام بود؛و ستارگان دور دست :ستارگان بینهایت دور دست بر فراز آن می درخشیدند.اگنس میراند و فکر می کند:

زندگی؛هیچ شادییی در ان نیست.زندگی:کشاندن خویشتن رنج آلود است در دنیا.

اما هستی؛هستی شادی است .هستی :چشمه شدن است؛چشمه ای که جهان چون باران گرمی بر آن می بارد.

                                         بر گرفته از :           کتاب جاودانگی- میلان کوندرا

  نظرات ()