تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
از کتاب فرشته ای در خانه نویسنده: - شنبه ۱۳٩٥/۱۱/٢۳

فروغ معشوق خود را به دیده ی یاری رسان، هستی بخش، نجات دهنده و پناهگاه نگریسته است. اما وجه دیگری که در شعر فروغ دیده می شود و در شعرهای عاشقانه شاعران مرد تقریبا وجود ندارد، این است که فروغ معشوق را " سرچشمه آگاهی " و" دریافت های نو"  می­داند و او را تجسم بخش شکفتن و رستن قرار می­دهد . این مسله بسیارمهم و قابل توجه و تامل است. زیرا بندرت شاعران مرد معشوق خود را سرچشمه آگاهی و دریافت های تازه دانسته اند. بندرت و شاید هرگز این تعبیر در مورد معشوقه های شاعران مرد، یعنی در مورد زنان، به کار رفته است و آنها هیچ گاه بیان نکرده اند که از طریق معشوق خود، یعنی از طریق زن، به آگاهی های تازه و دریافت های نو و جدید تفکر رسیده­اند. در این جا نکته مهم این است که شاعر ِزن جدا از نگاه مادی و جسمانی به معشوق خود، به بعد فکری و معنوی و عقلانی معشوق نیز توجه داشته است، بر خلاف روش شاعران مرد که مهم ترین بُعدی که از معشوق مطرح کرده اند، جسمانی بوده و به نوع تفکر و اندیشه معشوق خود نیم نگاهی هم نداشته و نینداخته اند." تو چه هستی/ جز یک لحظه/ یک لحظه که چشمان مرا/ می گشاید / در برهوت آگاهی؟"

فروغ معشوق را بدین خاطر می­ستاید که او را معنادهنده خود و زندگیش می­داند. او معشوق خود را با تمام ابعاد انسانی­اش می ستاید. او از معشوق به عنوان یک نیروی مکمل صحبت نمی­کند بلکه همه هستی خود را با در نظر گرفتن تمام ابعاد در وجود او می­یابد. در مقایسه نگاه زنانه فروغ و نگاه مردانه شاملو به معشوق در می­یابیم، که شاملو در عاشقانه های خود استوار و پا برجا از فردیت خود سخن می­گوید و از بودن معشوق نیرویی مضاعف پیدا می­کند که این نیروی مضاعف را هم چون یک سلاح برای رویارویی در برابر دشمنان به کار می­برد و بر عکس آن، فروغ معشوق را بدین خاطر می­خواهد و می­ستاید که او را به عنوان تمامیت معنا دهنده خود و زندگیش می­داند.

 ** منصوره اشرافی- از کتاب "فرشته ای در خانه" نشر شور افرین 1393


  نظرات ()
نگاهی بر رمان خروج ; نوشته علیرضا سیف الدینی نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱

 خروج،نقبی به ساحت تفکر

 

نگاهی بر رمان " خروج" نوشته علیرضا سیف الدینی

 

 لینک این مطلب در ماهنامه گذرگاه

 

در دایره‏ ای کآمدن و رفتن ماست

آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می‏ نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

 

" من تنها هستم. در شهر خودم، حالا، تنها هستم، در اتاقی که در زمان های مختلف، محل موقت هزاران نفر بوده است. هزاران نفری که آمده اند و ( با احساس تنهایی یا بی احساس تنهایی ) از آن رفته اند. هزاران نفری که تا آخر عمرم آنها را نخواهم دید و نخواهم شناخت. مثل مردمی که هر روز به راحتی از کنارم می گذرند و دیگر هیچ وقت نمی بینمشان. لحظه ای خودم را در جمع آنها می بینم. در جمع کسانی که رفته اند و فرد دیگری( اگر مثل من فکر کند) باز به مسافرهای ناآشنایی فکر می کند که من هم جزوشان بوده ام. چقدر عجیب است که آدم دلش برای خودش تنگ بشود" ( 1)

رمان خروج درباره مردی نقاش است که در پی خبر پیدا شدن تابلوهایی از خواهر گم شده اش( یا  خواهردر گذشته اش  به تعبیر خودش) مجبور به سفر به شهر زادگاهش می شود. این سفر به ظاهر سفری مادی ست، او در طی روزهای اقامتش در مسافرخانه ای در تبریز به ماجراها و اتفاقاتی بر می خورد و با اشخاصی آشنا و خاطراتی در ذهنش مرور می شود که همه در مسیر دگرگونی زندگی اش است. اما چه بسا  این سفر حکایت سیر و سلوکی نفسانی باشد و اقامت مرد نقاش در مسافرخانه، شکلی تمثیلی دارد و مسافرخانه ای در واقعیت وجود نداشته و این مکان تنها تشبیه ای نسبت به جهان و دنیا  است.

سفر آغاز رمان است. سفری برای یافتن. مرد نقاش به انگیزه دست یابی به سه تابلوی از خواهر نقاشش سفرش را می آغازد. اما این سفر، سفری ساده به مثابه رفتن از شهری به شهر دیگر نیست، بلکه رفتن به مکان هایی ست تا بتوان ارواح سرگردان آنجا را به جهان کتابت بازگرداند. سفری در لایه های تو در توی رسوبات زمان و رفتن به عمق ِ تاریک.

 تاریخ هم تاریک است. رفتن به درون تاریخ هم به مثابه رفتن به جهان تاریکی ست که در آن همه چیز در سکون و سیاهی فرو رفته اند و  روایات تاریخی همچون  بعضی صداهایی ست که از درون تاریکی به گوش ما می رسد. بعضی صداها را می شنویم ولی صداهای دیگری  هم هستند که خاموشند و یا ما آنها نمی شنویم.  و چون در تاریکی تاریخ قرار داریم پس مجبوریم تنها به شنیده های خود اکتفا کنیم و ناشنیده ها همچنان در دل سیاهی، ناشناخته باقی خواهند ماند.

جهان تاریکی،  همان تاریخ است با ظاهری روشن و گویا و بدون ابهام، اما در واقع تاریک و ناشناس.

" من به آنها باز می گردم. به ارواح سرگردان، تا همه را به جهان کتابت بر گردانم، به کبوتر. به من:"

این عبارت پایانی "خروج" است و در واقع شروع ِ "من". منی که در ابتدا می گوید: " من نقاش هستم". و خواننده را با خود به سفری خواهد برد منزل به منزل از خود به خود و با خود و در خود. سفری شاید در تو در توی ذهن و تاریخ و واقعیت و خاطره در ارتباطی تنگاتنگ با دیارهای دیروز و روزگاران پیشین و اسطوره ها و خواب ها و خیال ها و رویاها و واقعیت ها و امروز... . چنین است آغاز سفر.

 "خروج از زمانی شروع می شود که تمام روی زمین آب است تا چشم کار می کند. بعد کبوتری از راه می رسد و صورت های گوناگون تبریز را نشانم می دهد که هرکدام انگار از زیر ابرهایی تیره همچون دور تند فیلمی می گریزد و شهر مدام ویران می شود و آباد می شود." (1)

 

در "خروج" پایان، آغاز است و آغاز در پایان. بخش چهارم و یا آخرین بخش کتاب با کلمه ی " آغاز سیاه" شروع شده است. آغاز سیاه همان آغاز کتابت  است،

" در آغاز، کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود... و کلمه تن یافت و میان ما مسکن گزید." انجیل یوحنا

 

آیا مهم است که دریابیم این سفر سفری واقعی یا خیالی، درونی ست یا بیرونی؟  مهم این است دریابیم که در این سفر از زمانی به زمان دیگر و از مکانی به  مکان دیگر رفته ایم و گذشته و حال و آینده در هم ریخته و به هم آمیخته شده  اند. حفره هایی کاویده شده اند برای روایت آنچه  که از چشم  پنهان مانده است. شهر مرد نقاش(تبریز) در این جا می تواند از یک مکان جغرافیایی خاص فراتر رفته باشد و تعمیم یافته باشد به یک گستره بزرگتر و پهناورتر. شاید به مثابه کشوری و سرزمینی. مگر نه این است که تاریخ تکرار حادثه هاست.

 

نگاه مرد نقاش و سیر و سلوکش در این سفر، نگاهی جستجوگرانه و کاوشگرانه است، نه نگاهی صرفا نوستالژیک با یادآوری خاطرات. او  با کاویدن درون ِ تاریخ به روح ِ مکان نزدیک شده و روح مکان را با روح انسان در هم آمیخته است.او  روح خود را نیز در این سفر می کاود. او افکار خود را نیز در این سفر می کاود و هرچند که به قصد یافتن تابلوها دست به سفر یازیده، اما گویی در پروسه ای از مرور افکارش موفق به یافتن ماهیت وجودی  خودش خواهد شد.

به گفته میشل برت، " یک اثر هنری تنها برای کسی جالب توجه و دارای معنی ست که توان این را داشته باشد که به رمزگذاری های آن اشراف یابد. بنابراین مواجهه با اثر هنری به مثابه" عشق در نگاه اول" نیست. چرا که دست یابی به لذت خوانش متضمن شناخت و یافتن رموز است."

 به نظر من هنری که فاقد تفکر باشد و مخاطب را به تفکر وادار نکند، هنری کاذب است و محصولی است صرفا برای بازار. هنر واقعی سرشار از تفکر است  و اگر ما بخواهیم عنصر تفکر را از هنر به کناری بگذاریم، در واقع هنر را تنزل داده ایم به ابزاری برای برآوردن مقاصد دیگر.

 

در برخورد با این کتاب، ژانر و نحوه ی روایت، مناسبت ها، شخصیت ها و رویداها، مکان ها و زمان ها مهم است و باید  آنها را شناخت  و ارتباط میان آنها را دریافت تا مشخص شود داستان را چگونه و براساس کدام مناسبات باید  دریافت و تفسیر کرد. گذر سالها، اسامی و حتی اشکال، نظرها، فکر ها ، گفتگوها   همه مهم و همه کلیدها و نماد هایی برای راهیابی به کشف و درک هستند.  چرا که این کتاب در واقع متعلق به ساحتی موسوم به رمان تفکر است. برای دست یابی به مفهوم آن باید این امکان را فراهم کنیم که اثر ما را در بر گیرد و یا بعبارت دیگر به آن " وارد" شویم،  از همان راهها و کانال هایی که نویسنده  تعیین کرده است.  

هر چند که ممکن و حتی حتمی ست  که هر متنی تفاسیر متعدد بپذیرد که دلیل این امر پیچیدگی و چند ارزشی بودن زبان و دورن مایه هایش است و هر چند که خواننده همانند نویسنده معنا را می سازد، اما بهر حال برای راه یافتن به نظر واقعی نویسنده، برای فهم زبان و معنا و درون مایه های آن باید کلید درک آن را در اختیار بگیریم.

 نه تنها در فرهنگ ما، بلکه به یقین می توان گفت در تمام فرهنگ ها وقتی تاریک و روشنایی به عنوان نماد مطرح می شود یکی مظهر نیکی و دیگری قطب مخالف آن است. تاریکی یا همان ظلمات را با جهل و تیرگی و جمیع صفات غیر نیک منتسب کرده اند . می توان گفت همیشه و همواره به گاه سخن از تاریکی و روشنایی، بی درنگ همین مقوله یعنی سمبولیک بودن آنها به ذهن متبادر می شود. اگر مردمانی را در تاریکی و مردمان دیگری را در روشنایی قرار دهیم گروه اول را می توان با تباهی و سیاهی در هم آمیخته و گروه دوم را در خوشبختی و سعدات فرض کرد. در تاریخ ادبیات ما نیز نور و ظلمت در جدال با یکدیگرند و پیروزی نهایی همیشه با غلبه روشنی بر تاریکی همراه  است.

اما اینجا  تاریکی از جنس دیگری است. در این کتاب تاریکی و روشنی نه نمادین است و نه سمبلیک، بلکه کاملا واقعی و حقیقی هستند و وقتی این دو مقوله واقعی و حقیقی باشند، تاریکی  و سیاهی می تواند عین رهایی هم باشد. چرا که وقتی مردمانی از روشنایی به تاریکی پناه می برند و ظلمت را به جای نور بر می گزینند، ظلمت و تاریکی و سیاهی جان پناهی برای رهایی آنها.همانطورکه در روزگاران قدیم، مردمان برخی از شهرها، تونل ها و پناهگاههایی و گاه حتی شهرهایی را در زیر زمین ایجاد کرده بودند تا بتوانند در مواقعی که دشمن به آنان وارد می شود، بدانجا بگریزند و در امان بمانند. بعضی از این شهرها کشف شده  و بقایای آنها هنوز وجود دارند.

آن مردمانی که به خاطر بقا، بدان شهرهای زیر زمینی پناه می بردند، در واقع به تاریکی پناه می بردند. زنده گانی  می شدند در ساحت مردگان. زندگانی که شهر شان در زیر زمین، جایی که متعلق به مردگان است بود و در واقع مردگانی بودند زنده.

 

 المیرا و برادرش هر دو نقاش اند. آیا نمی توان نقاش بودن هر دوی اینها را شکلی نمادین دانست؟ می توانیم بپرسیم چرا نقاش انتخاب شده اند؟ شاید دلیل این کار این باشد که در "خروج" عنصر تصویر بسیار مهم است . تصویر حال، گذشته و آینده و چه کسی بهتر از یک تصویر گر می تواند تصویر زمان ها را در هم بیامیزد و پیشگویی کند. می بینیم که المیرا در نقاشی هایش به طور ناخود آگاه آینده را تصویر می کرده است.

می توانیم در این هم شک کنیم که آیا المیرایی که برادرش می گوید مرده است و دیگرانی که می گویند گم شده و دیگرانی که می گویند ممکن است او را کشته باشند، اصلا وجود خارجی نداشته است.

" با خودم گفتم تنها هستم. اما حس کردم این جمله را نه من که المیرا می گوید. من با صدای المیرا با خودم حرف می زدم."(1)

می توانیم این تصور را کنیم که " من " راوی   با المیرا یک تن ِ واحد هستند و المیرا شاید در واقع " آنیمای"  من روای ست. انگاره و یا تصویر جمعی موروثی زن است. عنصر زنانه در وجود مرد نقاش است. شاید همان شهر زاد قصه گوست . شاید همان زن اسطوره ها و افسانه های کهن است  زنی بر آمده از دل تاریخ. زنی که هرگز نمی میرد و نمرده است و بدین خاطر نیز المیرا(نا میرا) نام گرفته است.

 

همان گونه که اسطوره رویای همگانی ست، رویا نیز اسطوره فردی ست. در واقع اسطوره، همان رویایی ست که یک نسل در وسعت تاریخ خود دیده و در عرصه فرهنگش جلوه گر شده و رویا اسطوره فشرده ایست در تنگنای نهاد هر انسان. اما آنچه در هر دو مشترک است زبان نمادین است. در هر دوی آنها، زبان نماد به کار می رود و برای راه یافتن و درک و شناختن هر دوی آنها، دانستن زبان نماد لازم است.

 بعنوان نمونه درتابلوی چشم ها. چشم تمثیلی از دیدن و نگریستن است . چشم نگاه به آینده است. نگاه به گذشته است. نگاه به حال است  نگاه به درون است و نگاه به بیرون. نقاشی های المیرا " بیان تصویری"  زمانه خویش اند.

در قسمتی زمان به عقب می رود و المیرادر هیات " الف"  با " ب" که همان بدیع  نقاش است به گفتگو می نشیند. " ب" در واقع نقاشی است مربوط به دوره های گذشته که "الف"  تابلوهای مفقود شده او را دوباره نقاشی می کند ، در مکانی که "بهادر" آنجا را ویران کرده است.  تاریخ همیشه تکرار شدنی ست و وقتی اتفاقات و رویدادهای تاریخ پیوسته مکررند "ب" برای " الف" تداعی کننده  پدر می شود. همان اتفاقاتی که بر سر تابلوهای"الف" آمده برای  تابلوهای" ب"  نیز خواهد افتاد و سرنوشت هر دوی آنها همسان و یک شکل خواهد بود. مگر نه اینکه هر دوی آنها بالاخره در تاریکی غار با یکدیگر برخورد کردند.

 

در قسمتی از کتاب راجع پدر المیرا و مرد نقاش می خوانیم و شکل زندگی خانواده در نبود پدر. این در واقع حکایت زندگی افرادی ست که به خاطر عقیده و آرمان نه تنها جان خود، بلکه زندگی خانواده و اطرافیانشان را نیز فدا کرده اند و نشانگر این واقعیت است که آنهایی که در اذهان مردم به شکل قهرمان تجلی کرده اند و مورد ستایش واقع شده اند، زندگی شخصی شان ممکن است در واقع چقدر غم انگیز، دردناک  و یا حتی رقت بار بوده باشد و نزدیکان آنها دچار چه رنج ها و مشقت های طاقت فرسایی شده اند. براستی قهرمان کیست و چیست و مردمی که فرد به خاطر آنها مبارزه می کند و جان می دهد، کدامین اند؟ این که مردم بر چه کسانی اطلاق می شود و خواسته های آنها بر حق است یا نه و اینکه همه دسته ها و گروهها و نظریه ها معتقد به هواداری از مردم هستند و خود را مدافع آنها می دانند و اینکه حق با کدامیک از آنهاست و تشخیص درست و غلط بودن خط مشی ها در چیست و کجاست...

اینها را " من " راوی از خود می پرسد و... در اینجا تضاد آرا و افکار و عقاید طرح می شوند و بنا بر اینکه نمی توان در مورد هیچ چیزی حکم کلی و نهایی صادر کرد مبنی بر اینکه چه راهی صد در صد درست و صحیح است. همه چیز بستگی دارد به اینکه از چه زاویه دیدی و از چه مقطعی  و از چه موضع ای  و با چه توجیه اعتقادی و مسلکی به رویدادها نگاه کرده باشیم.

حتی " الف" یا همان المیرا نیز هنگامی که "ب" از او در مورد پدرش می پرسد می گوید که"...گهگاه می تواند او را در وجود خود احساس کند. مثلا این که تصمیم گرفته با او به این غار بی انتها بیاید ممکن است یکی از خصلتهای پدرش باشد. چون پدرش در زمان جوانی به گفته مادرش به راهی که می خواسته رفته و جانش را هم در آن راه از دست داده."(1)

 

راه مرد نقاش نیز عاقبت به همان مسیری که پدر و المیرا رفته اند ختم خواهد شد اما با این تفاوت که همانند پدر با تسلیم پذیری صد در صد نیست. او می گوید، از من و المیرا به عنوان ابزار استفاده کرده اید و سعی می کند آگاهانه به مسیر پیش پایش نگاه کند ، اما چه اعتقاد داشته باشد و چه نداشته باشد نمی توان بی تفاوت بود، این حرفی ست که پیر مرد به او می گوید

 

به نظر باختین، چند آوایی مشخصه نثری ست که در آن صداهای متعدد رقیب، موضع گیری های ایدئولوژیکی متنوع را نمایش داده و به طور مساوی و فارغ از داوری و محدودیت ِنویسنده، با آزادی  سخن بگویند و هیچ دیدگاهی بر دیگاه دیگر برتری نمی یابد از جمله دیدگاه نویسنده.

 

در خروج مسایل و موضوعات گوناگون و بسیاری مطرح شده است که ارتباط همه اینها با هم تنها مقوله ی زندگی و زیستن می تواند باشد چون همه این موضوعات و مسایل به نحوی به زندگی و به کل زیستن مربوطند.  خروج رمان فشرده ای ست که   خواننده را وا می دارد در عین حالی  که موضوع  واحدی را پی گیری می کند، به گفته ها و نوشته های زیادی  در ارتباط با مقوله های مختلفی که مطرح می شوند، هم، فکر کند و بیندیشد. چرا که نویسنده در جای جای صفحات، سعی کرده " چیزهایی" را طرح کند که نیاز به اندیشیدن دارد و همین " خروج" را فشرده کرده است، به قدری فشرده که چه بسا قسمتهایی از همین رمان  خودش به تنهایی می تواند در قالب داستانی مستقل نوشته و ارایه شود. اما از طرف دیگر هم موجز و فشرده بودن نوشته امتیازی است برای خواننده در زمانه کنونی که رغبتی به این ندارد که هر چیزی برایش مبسوط و مفصل توضیح و ارایه شود.

نویسنده ذهن خواننده را درگیر موضوعات و مسایل  مختلفی کرده و خود همین کافی ست، چرا که قرار بر این نیست که به خواننده خط مشی و یا راهکار ارایه دهیم و برایش تئوری و نظریه صادر کنیم. همین که تخیل او را بارور کنیم و ذهنش را به کار بیندازیم، خوب و کافی ست.  خروج در واقع رمان اندیشیدن است نه رمان حادثه و ماجرا. بیان تفکر و تعمق است و کتابی نیست که تنها جذابیت حادثه در آن خواننده را وادار به خواندن کرده باشد.

 

المیرا نقاشی ست که در خلوت هنرمندانه خود به بازسازی ذهنییاتش مشغول است، ذهنیاتی که با حضور غیر واقعی اشیا و اشکال در هم می آمیزد و بر تابلوها نقش می بندند. در واقع شاید رویاهایی باشند که بیان واقعیت هایی گنگ و مبهم اند با معانی ای جادویی اما آگاهانه شکل گرفته و تصویر شده. در واقع نقاشی هم نوعی زبان است به مثابه نخستین و طبیعی ترین راه برای ایجاد ارتباط میان ادراکات ما و دیگران. تصویر، نخستین کوشش بشر در جهت نوشتار بوده و می توان آن را شکلی مجازی و استعاری از زبان دانست.

 اروین پانوفسکی بر طبق نظریه شمایل شناسی ( Iconology) که ارایه داده است گفته که یک اثر هنری(مثلا نقاشی) را در بافت تاریخی و فرهنگی آن باید فهمید. بدین ترتیب، اثر هنری حکم یک سند ملموس و تاریخی را پیدا می کند. سندی که به کار مطالعه تمدن و یا دوره تاریخی مربوط به اثر است. 

 اینجاست که  به اهمیت نقاشی های المیرا پی می بریم و اینکه چرا تابلوهای او مفقود( دزدیده) و یا تصاحب شده اند  و چرا مهم بوده اند؟ همان گونه که تابلوی  استاد نقاش" ب" نیز مفقود شده اند. آیا این تابلوها، همان تاریخ  و تصویر آن نیستند که همیشه در طول قرون و اعصار و مکررا توسط غاصبان تاریخ به یغما برده می شوند؟

 

نویسنده داستان را از زبان اول شخص، همانند یک رویا، نقل می کند  و خواننده را به طور عادی پیش می برد. گویی گوینده با ذکر وقایعی ای گاه شخصی و گاه تصویر یافته از مشاهدات و یا تخیلات خود، مخاطبی دارد که همان نفس خودش هست  و اگر دیگرانی که این داستان را می خوانند صحت این نوشته ها را بپذیرند یا نپذیرند از نظر " من " روای زیاد مهم نیست چرا که وقایع برای او آن قدر حقیقی هستند که جای هیچ گونه  شک و تردیدی وجود ندارد هر چند که در بسیاری از موارد نشانه های عدم واقعی بودن در آنها باشد و شخصیت ها و مکان ها و حوادث با تجربیات عادی و واقعی هم خوانی نداشته باشند.

در "خروج" حوادث گاه ظاهرا متوالی نیستند و بخش هایی به یکدیگر در ظاهر ارتباطی ندارند. گاه راوی از خاطرات می گوید و گاه از ماجراهایی که بر او می گذرد و گاه از آنچه که بر دیگران گذشته است. گاه روای بخشی از دنیای متن است که روایتی را به بخش دیگری از دنیا ی متن انتقال می دهد. گاه راوی اول شخص است و گاه روای سوم شخص.

 

بین روح و فضا های پیدا و پنهان( مدفون) شهر تطابقی وجود دارد. همان گونه که لایه های پنهان و زیرین نابود نمی شوند بلکه در لایه های تازه تر مستقر می شوند، رگه های روح انسانها هم، هر چند به گوشه ای رانده و در تاریکی و سیاهی ته نشین شده باشند، اما در جایی هنوز زنده اند و فقط باید به صدای آنها گوش سپرد و شنیدشان. به قول فروغ تنها صداست که می ماند و می بینم که در آن شهر زیر ِ زمین و یا شهر مردگان و یا شهر زندگان ِ مرده محسوب شده، تنها چیزی که شنیده می شود و تنها چیزی که نشان زندگی با خود دارد "صدا"ست. صدای آنها از اعماق قرون و اعصار و زمانها با صدای آنانی که در اکنون می زییند پیوند می خورد .

لایه های پنهان و آاشکار با هم جمع می شوند و به یکدیگر می پیوندند و به مثابه آمیزه ای از رویا و واقعیت ما را به کشف وا می دارند. صداهایی که همواره باقی مانده اند و از میان رفتنی نیستند  و مکان هایی که وجود دارند با روح انسانهایی که سازنده لایه های باستانی فکر و روح انسان اند.  روح مکان و روح  انسان در جایی به هم گره می خورند و در هم می آمیزند.

خروج یعنی اینکه چگونه هویت مرد نقاش در تقاطع روایت داستانی و روایت تاریخی آفریده می شود . خروج  یک وجه از این تجربه زندگی است. وجه مهمی که با تاریخ و اجتماع و اعتقاد انسانها گره خورده است . وجه مهمی از زندگی که همواره تعیین کننده کل مسیر زیستن آدمی شده است.

 

در نهایت اینکه این رمان اثری با مضامین اجتماعی و فرهنگی و تاریخی ست و نشات گرفته از اجتماع روزگار خویش است. به قول پروست، درواقعیت هر خواننده می تواند خواننده نفس خودش باشد. اثر نویسنده نوعی ابزار بینائی است که به خواننده داده می شود تا بتواند چیزی را که بدون این کتاب احتمالا هر گز نمی توانست تجربه کند، ببیند.

                                                                                                                                                                 منصوره اشرافی 1390                                                                                                   

 

پ .ن 

(1) نقل قول ها از متن کتاب

 " خروج" _نشر افراز/1390/

  نظرات ()
نگاهی به کوندرا در لوح نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/۱٠/٢

 

لوح (پایگاه فرهنگ و ادب فارسی)

 

نگاهی به کوندرا _ بخش نخست

 

نگاهی به کوندرا _ بخش پایانی

 

  نظرات ()
اهمیت وبلاگ نویسی نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۸


می نویسم ، پس هستم!

 

من هستم ،برای اینکه می نویسم .هستم تا بنویسم. ومی نویسم تا معنا یابم و بودنم را اثبات کنم به خود و دیگران .
نوشتن رشته نازکی است از اثبات ماهیت وجودی من با دیگران . وبلاگ عرصه همگانی بیان اندیشه است؛ پس برای اندیشیدن ارزش قائل شویم و نیز برای خواننده اندیشه مان .

وبلاگ هم برای خودش دنیایی است.دنیایی که در آن آدمها را فقط می توانی از دریچه اندیشه شان ببینی.
آدمها را نمی بینی بلکه انعکاس افکارشان را می بینی ؛ خوب ؛بد ؛ زشت ؛زیبا ؛ درست و نادرست . شاید هم بشود گفت وبلاگ نویسی نوعی درد دل مدرن است، برای همین هم شماره آنها این قدر زیاد است !
در این دنیای اندیشه ها و افکار، هم آمدن وهم رفتن وجود دارد اما نه مثل دنیای آدمها که آمدن و رفتنشان دست خودشان نباشد بلکه دقیقا برعکس آمدنشان غیر تصادفی و غیر اتفاقی است و کاملا دست خودشان است . هر وبلاگی که متولد می شود مطمئنن با هدف و انگیزه ای خاص بوجود آمده است و اما سرنوشت آن؟به سر نوشت وبلاگها کاری نداریم . به این مسله کار داریم که انگیزه تولدش چیست.
نویسنده وبلاگ به صفحه نوشته شده اش همچون سنگری نگاه می کند که در پشت آن پناه گرفته ...سنگری که در آن عریانی روحش را به معرض تماشای خود و دیگران قرار داده است . چه بسیار حرفهایی وجود دارد که نویسنده فقط در وبلاگ و در پناه سنگرش بیان می کند و چه بسیار پیش آمده که وقتی او را در پشت سنگر مجازی اش شناسایی می کنند به سنگر جدیدی پناه برده تا هم چنان نا شناس باقی بماند.

مطمئنا هر کسی وبلاگ نویسی را برای بیان چیزی خاص در نظر گرفته است . برای بعضی حکم دفتر چه خاطرات را دارد که اصلا جنبه عمومی ندارد و کاملا خصوصی است و این حس کنجکاوی خوانندگان است که خواندن دفترچه های به ظاهر خصوصی را برایشان جذاب و خواندنی می کند البته آنهایی که وبلاگ را یک دفتر چه خاطرات خصوصی و کاملا شخصی می پندارند در واقع خوب هم می دانند که هر کسی می تواند به راحتی از این اسرار آگاه شود بنابر این قلبن بدشان نمی آید که همه بدانند که چه بر آنها گذشته است ...پس وبلاگ هیچ گاه نمی تواند خصوصی باشد و خصوصی باقی بماند. اما هستند کسانی که بر آنچه که می نویسند آگاهند و می دانند که خوانندگان با شعوری هستند که مطالب آنها را خواهند خواند و در مورد آن قضاوت می کنند اما این باز هم دلیل نمی شود که نویسنده مطلب را مطابق میل و یا باب سلیقه آنها بنویسد بلکه نویسنده مطلب را طبق آنچه که می اندیشد می نویسد خواه مخاطبان بپسندند خواه نپسندند .

در واقع به گفته ای وبلاگ «بایگانی افکار» است و چقدر خوب است که در بیان افکار صداقت داشته باشیم و چقدر خوب است که لااقل حتی یک نفر از این افکار سود ببرد .البته مساله سود و ضرر در میان نیست بلکه مساله بیان افکاری است که ارزش گفتن و نوشتن را داشته باشند و به قولی ارزش بایگانی شدن را و مگر نه این است که ما هر آت و اشغالی را نگه نمی داریم و دور می ریزیم و تنها چیز های با ارزش و گران قدر را حفظ و نگه داری می کنیم افکار ما هم همین حالت را دارند .

 باید فکر ها و نوشته هایی را که حاصل فکر های پوچ و بی ارزش است به دور افکند و تنها چیزهایی را به بایگانی سپرد که ارزش با یگانی شدن داشته باشد .نه مزخرفات و چرندیاتی که تنها عده بخوصی از آنها خوششان می آید و مایه شرمندگی نویسنده آن خواهد بود .البته اگر نویسنده چرندیات وبلاگی واژه شرمنده بودن را درک کند وگرنه چه بسا که به مزخرفات خود افتخار می کنند و نیز به تعداد خوانندگان این چرندیات . که البته خوانندگان این چرندیات هم واقعا از خواندن آنها نشئه می شوند و کیف می کنند.

به راستی چرا تعدادوبلاگ هایی که دارای مطالب بی محتوا و گاه پوچ و بی ارزش هستند؛چندان هم کم نیست؟
گاه در این وبلاگ ها مطالبی به چشم می خورد که ذره ای ارزش نوشتن ندارد از جمله اتفاقات بسیار مبتذل و پیش پا افتاده...آیا وبلاگ نویس هیچ ارزشی برای بیان خود و نیز خواننده آ ن قایل نیست؟
در نوشتن وبلاگ وقتی مخاطب خود را در جلوی چشم نداریم آیا مجازیم که هر گونه می خواهیم با وی سخن بگوییم؟
شخصی که در وبلاگ خود نوشته هایی مبتذل ارائه می دهد بیشتر به کسی می ماند که در پشت این صفحه پنهان گشته و چون هیچ کس او را نمی بیند به راحتی می تواند تمام عقده های فرو خورده خود را بگشاید و هر چه دلش می خواهد بنویسد.زیرا نه شناخته می شود ونه مخاطبانش را می شناسد.ما آدمها اکثرا همین طوریم در جلوی روی افراد می خواهیم فهمیده ؛عاقل؛منطقی ؛و مودب جلوه کنیم ولی وقتی تماشاچی در کار نباشد؛آنوقت تمام هنر خود را در لودگی و ابتذال به کار می بندیم تا بامزه و حاضر جواب و... شمرده شویم.

بعضی وبلاگ نویسان به روند نوشتنشان به دیده سر گرمی و پر کردن اوقات فراغت و تئوری فال و تماشا نگاه می کنند ؛در قید این نیستند که هر حرفی می زنند در پشتش تفکری وجود داشته باشد.
گاه بعضی وبلاگ ها فقط دفتر خاطراتی هست که خواننده از روی کنجکاوی آ ن را می خواند تا بفهمد نویسنده آن کی هست و چکاره است ؛نه چیز تازه ای عایدش می شود و نه چیز جدیدی یاد می گیرد خواندن این خاطرات بدون داشتن فکر و اندیشه مثل همان سبزی پاک کردن به همراه همسایه ها جلوی در خانه است به همراه درد دل کردن...
اگر از نظر آ ماری نگاهی به تعداد باز دید کنند گان و پیام دهندگان وبلاگ های مبتذل و وبلاگ هایی که در آ ن مسائل سطحی (مثل قهر و آشتی )با دوست دختر و پسرشان مطرح می شود؛بیندازیم ؛آ نوقت می بینیم که اینها چقدر خواننده و چه قدر طرفدار دارند!
دلسرد شدن ؛ ناامید شدن ؛ ننوشتن؛ کم نوشتن و یا اصلا هر گز ننوشتن مساله ای است که گاه به گاه گریبان هر وبلاگ نویسی را می گیرد.من فکر می کنم اندازه مایوس شدن بستگی به مقدار توقعی داردکه ما از وبلاگ داریم.درست است که وبلاگهای مبتذل مراجعان بیشتری دارند .ولی هر وبلاگ نویسی به نظر من باید برای خودش کاملا مشخص و روشن باشد که چرا و برای چه وبلاگ می نویسد .
اگر این مسله روشن باشد خیلی از چیزها حل می شود. اینکه ما بدانیم که از خوانندگان خود چه می خواهیم بسیار مهم است .وبلاگ گاه برای خوانندگان آن مفید است و گاه برای نویسنده آن؛ وبلاگهایی که برای خوانندگانشان مفید هستند وبلاگهایی هستند که نویسنده آن با هدف اطلاع رسانی و اگاهی دادن به نوشتن آنها مبادرت می کند حالا فرق نمی کند که این آگاهی دادن از چه جنبه ای باشد .

اما وبلاگهایی هم هستند که بیشتر برای نویسنده آن مفید واقع می شوند و آن، وبلاگها حاوی نوشته هایی هستند که نویسنده با بازگو کردن آنها از بار روانی و احساسی خود می کاهد. این نوع وبلاگ ها به نوعی تخلیه روانی فرد محسوب می شوند .
بر طبق آماری سایت Technorati در گزارش آوریل 2005 خود تعداد وبلاگ‌ها را 75/50 میلیون ذکر کرده بود که از این تعداد 6/31 میلیون وبلاگ با استفاده از ابزارهای انگلیسی زبان وبلاگ‌نویسی نوشته شده‌اند. وزبان فارسی با کنار زدن زبان‌هایی مثل فرانسوی، روسی و ایتالیایی جزو 5 زبان اول وبلاگ نویسی شده است.
اگر وبلاگ نویسی را به مثابه انتقال یافته ها و آن را چیزی فراتر از حیطه شخصی و یک دفترچه خاطرات آنلاین بدانیم به میزان اهمیت آن پی می برییم .

چه وبلاگ نویسی را به مثابه یک نیاز که از بار روانی و تفکرسر چشمه می گیرد و دارای جایگاه اجتماعی، سیاسی، علمی، ادبی و ... است بدانیم و چه آن را وسیله ای برای بیان احساسات زود گذر و کوتاه خود، باید به اهمیت آن معترف شویم .

 

مطالب مرتبط

چرا دوست دارند با نقاب باشند؟

در باب روانکاوی کامنتهای بی نام و نشان

  نظرات ()
چرا دوست دارند با نقاب باشند؟ نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٧/٧/٢٩

چرا دوست دارند با نقاب باشند؟

زمانی در سیاست و در میان گروههای مخالف مخفی که در حال مبارزه با دیکتاتور­های سرکوبگر بودند، داشتن نام مستعار امری عادی، طبیعی و الزامی بود چرا که مصونیت و امنیتی را ایجاد می کرد که در پناه آن ، فرد قادر به ادامه زندگی بود و می توانست با استفاده ازنام مستعار و پنهان کردن نام واقعی خود بهترین و بیشترین  بازده در کار تبادل اطلاعات و نفوذ کردن به منابع اطلاعاتی  را داشته باشد و در عین حال از وارد شدن آسیب به زندگی عادی و روزمره خود و اطرافیانش بکاهد. تمام اینها و موارد دیگری از این قبیل مجموعه محاسنی را برای استفاده از نام مستعار و الزام به آن را در مبارزات سیاسی بوجود می آورد.


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
مطالب اخیر شعر شعر بهار شعر شعز شعر شعر زندگی در نوستالژی گذشته شعر شعر
کلمات کلیدی وبلاگ شعر (۳٢٩) حاشیه زندگی (۱٦۱) یادداشت ادبی (۱۳۳) اجتماع (٧٩) خبر (٦٩) نقاشی (٤٦) نیما یوشیج (۳٠) زن (٢٩) ماهنامه رندان (٢٩) نشر (٢۳) وبلاگ نویسی (٢٢) دیدگاه هنری ادبی (٢٢) احمد شاملو (٢۱) این تاج خار (۱٥) ماهنامه مارال (۱٥) نشر شورآفرین (۱۳) حسین جوان (۱٢) فمنیسم (۱٢) علیرضا ذیحق (۱٢) نمایشگاه کتاب (۱۱) غزاله علیزاده (۱۱) ماهنامه ماندگار (۱۱) مهرسان جوان (۱٠) و خنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب (۱٠) مرگ خلاصه شد (۱٠) نفس های پنهان (۱٠) سیمون دوبوار (۱٠) خورشید من کجاست؟ (٩) فروغ فرخزاد (٩) دریغا از عشق (٩) میلان کوندرا (۸) وازنا (۸) سهراب سپهری (۸) اکتاویو پاز (٧) انتخابات ریاست جمهوری (٧) سارتر (٧) معشوق بی صدا (٧) دالان ها (٧) سینما (٦) آنسل آدامز (٦) سکوت سپری شده (٦) سرور جوان (٥) نرودا (٥) موسیقی (٥) فلسفه (٥) عکاسی (٥) نیچه (٥) نقد و بررسی (٥) آتی بان (٥) آلبر کامو (٥) چه گوارا (٥) ماهنامه فریاد (٥) خبرگزاری ایبنا (٤) ماهنامه گذرگاه (٤) منصوره اشرافی (٤) فرشته ای در خانه (٤) در جست و جوی هویت (٤) فریاد بلند عصیان (٤) سیمین دانشور (٤) عطار (٤) داستان (٤) در جستجوی هویت فراموش شده (٤) در تاریکی سوزان (٤) در برزخ تساوی (۳) روسپییان سودا زده من (۳) سالینجر (۳) آلبا دسس پدس (۳) مهدی اخوان ثالث (۳) مارکز (۳) سینمای مستند (۳) گفتگو (۳) بهار (۳) ناظم حکمت (۳) نوبل (۳) آیدا (۳) رضا قاسمی (۳) عباس معروفی (۳) 8 مارس (۳) شور آفرین (۳) عمادالدین نسیمی (۳) سایت والس (۳) مهراوه جوان (۳) saturated darkness (۳) خبرگزاری ایسنا (۳) آنتونیو بوئرو بایخو (۳) چراغها را من خاموش می کنم (۳) زیستن از نوع اول (۳) سپنج (۳) فالکنر (۳) سیاوش شاملو (٢) میشل فوکو (٢) مهرهرمز (٢) فرانسیسکو گویا (٢) سرگی یسنین (٢) مایاکوفسکی (٢) حسین منصوری (٢) خبرگزاری ایانا (٢) در انتظار گودو (٢) سایت ادبی دیباچه (٢) سایت مرور (٢) پاییز را به خاطر بادهایش (٢) غزلیات شمس (٢) غلامحسین ساعدی (٢) نزار قبانی (٢) برتولت برشت (٢) ساموئل بکت (٢) حلاج (٢) ریلکه (٢) لورکا (٢) نوروز (٢) مولانا (٢) شریعتی (٢) ایلنا (٢) منوچهر آتشی (٢) سال بلوا (٢) من ری (٢) عین القضات (٢) یاشار احد صارمی (٢) ژاک پره ور (٢) کیان وش شمس اسحاق (٢) ناتور دشت (٢) یانیس ریتسوس (٢) لنگستون هیوز (٢) گالری ثالث (٢) شبهای تهران (٢) والتر بنیامین (٢) جایزه شعر زنان (٢) حرفهای همسایه (٢) سایت کارگاه (٢) علیرضا بهنام (٢) اسماعیل خویی (۱) طاهر صفار زاده (۱) انقلاب فرهنگی (۱) نیکول فریدنی (۱) هومن بابک نیا (۱) آنتونیونی (۱) تعزیه در نقاشی (۱) تی اس الیوت (۱) وردی که بره ها می خوانند (۱) فرد زینه مان (۱) اروفه (۱) ژان کوکتو (۱) رومن پولانسکی (۱) مکرمه قنبری (۱) اکسپرسیونیسم (۱) خوزه کراویرینها (۱) ژان کریستف (۱) مسیح باز مصلوب (۱) نیکوس کازانتاکیس (۱) سعید سلطانپور (۱) نازنین نظام شهیدی (۱) قیصر امین پور (۱) هیوا مسیح (۱) محمود دولت آبادی (۱) رادیو زمانه (۱) پروست (۱) آلن دوباتن (۱) پینک فلوید (۱) عشق و ازدواج (۱) لوح (۱) ابراهیم گلستان (۱) ویتگنشتاین (۱) پیانیست (۱) خبر گزاری فارس (۱) کلود لانزمن (۱) تفکیک ارزشگذاری ادبی (۱) man ray (۱) پل نیومن (۱) فریدا کالو (۱) بوی پاییز (۱) هنری مور (۱) شهرنوش پارسی پور (۱) خلیل پاک نیا (۱) صالح نجفی (۱) تیرداد نصری (۱) رسانه (۱) کلیدر (۱) زرتشت (۱) اصغر فرهادی (۱) فقر (۱) صادق هدایت (۱) حافظ (۱) سعدی (۱) مشهد (۱) یداله رویایی (۱) اسکار (۱) خبرگزاری مهر (۱) رومن گاری (۱) آرمانگرایی (۱) دادائیسم (۱) رومن رولان (۱) مارسل پروست (۱) اوباما (۱) شطرنج (۱) برگمن (۱) شیرین عبادی (۱) اورهان پاموک (۱) تکثیر غیر قانونی (۱) obama (۱) یوش (۱) ایسنا (۱) روسو (۱) روزنامه شرق (۱) شفیعی کدکنی (۱) جایزه صلح نوبل (۱) هشت مارس (۱) اکبر رادی (۱) صدام (۱) آدونیس(علی احمد سعید) (۱) دیدگاه هنری ادبی نهم (۱) دیدگاه هنری ادبی دهم (۱) شهرگان (۱) ناظم حکمت (۱) بهار 1390 (۱) نعمت آزرم(میرزازاده) (۱) روزنامه شهرآرا (۱) شهریار گلوانی (۱) قاسم صنعوی (۱) سمانه مرادیانی (۱) علیرضا اجلی (۱) سایت کافه داستان (۱) سالمرگی (۱) mansourehgallery (۱) محمد مسافر (۱) ذر برزخ تساوی (۱) in the purgatory of equatliy (۱) نشر آرست (۱) جدایی نادر از سیمین (۱) سایت صحنه ها (۱) سهراب رحیمی (۱) sohrab rahimi (۱) موسسه نقد حرفه ای (۱) کارل سندبرگ (۱) کته کولویتز (۱) kathe kollwitz (۱) کتابناک (۱) روسپیان سودازده من (۱) فرانس مارک (۱) اسبهای آبی (۱) مسعود حاجی حسن (۱) باقر پرهام (۱) holding on to myself (۱) peter callesen (۱) نلسون آلگرن (۱) ده شب شعر (۱) انیستیتو گوته (۱) مهر 1356 (۱) ماهنامه کارنامه (۱) محمد تهرانی (۱) دکتر بهار و خواستگار مرده (۱) معصومه سیحون (۱) ماهنامه پل ادبی (۱) سایت هنری نقش آوا (۱) سایت ادبی خزه (۱) سایت فرهنگی هفتان (۱) فلا هرتی (۱) آلینوش طریان (۱) دل آرا دارابی (۱) کلاوس اشتریگل (۱) فلسفه و عرفان (۱) اصغر الهی (۱) م ـ آزاد (۱) رضا سعیدی (۱) مارگو ت بیکل (۱) اورهان ولی (۱) مهران صدرالسادات (۱) سعید کاشانی (۱) سایت فل سفه (۱) ویکتور خارا (۱) ایولین رید (۱) افسردگی عمیق تر (۱) روزنا (۱) گلستانه (۱) مجتباپورمحسن (۱) مجله دنیای سخن (۱) قره العین (۱) نادر مشایخی (۱) شب موتسارت (۱) روزنامه همبستگی (۱) ژیژک (۱)
دوستان من دیدگاه - Diddgah Mansoureh Ashrafi Gallery مهرسان جوان سرور حوان خسین حوان خسین حوان پرتال زیگور طراح قالب