تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
یک شعر _ نیما یوشیج نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦

 

 

نام بعضی نفرات


یاد بعضی نفرات
روشنَم می دارد:
اعتصام یوسف،
حسن رشدیه.

قوّتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاقِ کهنِ سردِ سَرایم
گرم می آید از گرمیِ عالی دَمِ شان.

نام بعضی نفرات
رزقِ روحم شده است.
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جراتم می بخشد
روشنم می دارد.

 

نیما یوشیج

  نظرات ()
یک شعر از نیمای بزرگ نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦

 

برف

 

زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
"وازانا" پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی
همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.

 

نیما یوشیج

  نظرات ()
یک شعر از نیما یوشیج نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۳

 

 

 

 

ری را... صدا می‌آید امشب

 از پشت کاچ که بندآب

 برق سیاهِ تابشِ تصویری از خراب

 در چشم می‌کشاند.

 گویا کسی‌ست که می‌خواند...

 

 اما صدای آدمی این نیست.

 با نظم هوش‌ربایی من

 آوازهای آدمیان را شنیده‌ام

 در گردش شبانی سنگین

 زاندوههای من

 سنگینتر

 وآوازهای آدمیان را یکسر

 من دارم از بر.

 یک‌شب درون قایقِ دل‌تنگ

 خواندند آنچنان

 که من هنوز هیبت دریا را

 در خواب می‌بینم.

 

 ری را، ری را...

 دارد هوا که بخواند

 در این شب سیا

 او نیست با خودش

 او رفته با صدایش اما

 خواندن نمی‌تواند.

  نظرات ()
دل فولادم نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٥

 

 

دل فولادم

 

ول کنید اسب مرا

راه‌توشه‌ی سفرم را و نمدزینم را

و مرا هرزه ‌درا،

که خیالی سرکش

به در خانه کشانده است مرا.

 

رسم از خطه‌ی دوری، نه دلی شاد در آن.

سرزمین های دور

جای آشوبگران

کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه‌ی آن

می‌نشانید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.

*

فکر می‌کردم در ره چه عبث

که از این جای بیابان هلاک

می‌تواند گذرش باشد هر راهگذر

باشد او را دل فولاد اگر

و برد سهل نظر

در بد و خوب که هست

و بگیرد مشکلها آسان.

و جهان را داند

جای کین و کشتار

و خراب و خذلان.

 

ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک

بازگشت من می‌باید، با زیرکی من که به کار،

خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست و هنوز

چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می‌دوزد،

هستیم را همه در آتش برپا شده اش می‌سوزد.

 

از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست

منم از هرکه در این ساعت غارت‌زده‌تر

همه چیز از کف من رفته به در

دل فولادم با من نیست

همه چیزم دل من بود و کنون می‌بینم

دل فولادم مانده در راه.

دل فولادم را بی شکی انداخته است

دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.

 

وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم

- ناروا در خون پیچان

بی گنه غلتان در خون-

دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.

 

نیما یوشیج

  نظرات ()
در شب سرد زمستانی نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۸

 

 

در شب سرد زمستانی

کوره خورشیدهم؛چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

و به مانندچراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ؛

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد.

 

من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود؛

باد می پیچید با کاج؛

در میان کومه ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده ی باریک.

و هنوز قصه بر یادست

وین سخن آویزه ی لب:

که می افروزد ؟که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم ؛چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

                                                           نیما

  نظرات ()
خانه ام ابریست نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢

 

آی نی زن که ترا آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

  نظرات ()
داروگ ! نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۳٠

 

 

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

  نظرات ()
حکایت سیمین و سینه ی کفتری! نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۸/٢۳

سیمین دانشور بعضی وقتها  اینجا و آنجا حرفهای جالب و خواندنی می زند. به تازگی هم مصاحبه ای او در اینجا منتشر شده و آنطوری که از عنوان مصاحبه بر می آید و نیز از اولین پرسش مصاحبه گر از ایشان ، گویا محور گفتگو بر نیما  می چرخیده که گویا پاسخهای خانم دانشور مانع این چرخش شده!

 در مقابل هر پرسش و سوالی، خانم دانشور تنها به جوابهایی سطحی اکتفا کرده است. وقتی از او پرسیده می شود که بعنوان همسایه و دوست نیما از نیما  و خاطراتش بگوید  تنها چیزی که می شنویم این است که او مردی صاف و مهربان بود . همین و دوباره تکرار همان حکایت هزاران بار تکرار شده ی آمدن جلال بر بالای سرش.

 در مورد نیما گفته است که، (،بله، می اومد اینجا می نشست. صبح  می اومد اینجا پیش من. من عصرها درس داشتم. یک تخته سنگ بود اینجا. اینجاها همه بیابون بود. ما اینجا برای نیما آمدیم. گفت اینجا یک زمینی هست بیایین بسازین. تقریباً ما شب وروزمون با نیما بود. صبح می آمد دنبال من، با هم می رفتیم راهپیمایی.می رفتیم، سیب زمینی ها رو کنار آتش می چید . خاک روش می ریخت. بعد سوراخ سوراخ می کرد و می رفتیم.  راه می رفتیم. شعر می گفت. بعد می گفت سیب زمینی هام پخته.)

 در تعجبم از سیمین دانشو که به گفته خودش شب و روزش با نیما بوده و فقط از نیما آنچه که برای گفتن دارد همین ها است.

مابقی این گفتگو هم خواندنی است آنجا که گفته است:

نیما به موسی صدر حسودی اش شد.(! ؟) موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. .

غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود.چشمهای خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری ها. من در رو باز کردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی...

 خندید. گفت: جلال هست؟گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم.نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود.باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش.من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه کرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی می‌دیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.

  این هم گوشه هایی از مصاحبه دیگری از دانشور  درج شده در روزنامه شرق ۵مهر ماه ١٣٨۴

 (...من در کوه سر گردان بیشتر درباره موعود نوشته ام ...امید وارم حضرت مهدی ظهور کنند و دنیای ما را نجات دهند . ظهور ایشان لازم است تا بوش دیوانه را سر جای خودش بنشاند. من خیلی در انتظار امام زمان و ظهور ایشان هستم و تنها راه حل را در این دنیای وانفسا ظهور ایشان می دانم...)

(...من از هدایت خیلی استفاده کردم و تا وقتی ایران بود هر چه می نوشتم می دادم تا بخواند . در تهران هم همسایه بودیم . می رفتیم روی یشت بام و او هم می آمد روی بام خانه اش و با هم حرف می زدیم...)

خسته نباشید خانم دانشور  با این همه چیزهایی که گفتید بخصوص از "راندوو" هایتان با نیما و هدایت و حکایت سینه کفتری و چشمهای درشت و زیبا !

خوشتر  آن باشد که سر دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران

  نظرات ()
دل فولادم نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٢

 

 

دل فولادم

 

ول کنید اسب مرا

راه‌توشه‌ی سفرم را و نمدزینم را

و مرا هرزه ‌درا،

که خیالی سرکش

به در خانه کشانده است مرا.

 

رسم از خطه‌ی دوری، نه دلی شاد در آن.

سرزمین های دور

جای آشوبگران

کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه‌ی آن

می‌نشانید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.

*

فکر می‌کردم در ره چه عبث

که از این جای بیابان هلاک

می‌تواند گذرش باشد هر راهگذر

باشد او را دل فولاد اگر

و برد سهل نظر

در بد و خوب که هست

و بگیرد مشکلها آسان.

و جهان را داند

جای کین و کشتار

و خراب و خذلان.

 

ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک

بازگشت من می‌باید، با زیرکی من که به کار،

خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست و هنوز

چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می‌دوزد،

هستیم را همه در آتش برپا شده اش می‌سوزد.

 

از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست

منم از هرکه در این ساعت غارت‌زده‌تر

همه چیز از کف من رفته به در

دل فولادم با من نیست

همه چیزم دل من بود و کنون می‌بینم

دل فولادم مانده در راه.

دل فولادم را بی شکی انداخته است

دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.

 

وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم

- ناروا در خون پیچان

بی گنه غلتان در خون-

دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.

 

نیما یوشیج

  نظرات ()
خانه ام ابریست... نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/۳/٢٥

 

 

 

 

خانه ام ابریست

یکسره روی زمین ابریست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که ترا آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

 

خانه ام ابریست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیال رو زهای روشنم کز دست رفتندم؛

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

وبه ره ؛نی زن که دایم می نوازد نی؛در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش.

  نظرات ()
این روزها ی انتخاباتی نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۳/٢۳

این روزها این حرفها از نیما باز هم خواندنی ست!

 

_______

 

چرکین چراست صورت مهتاب؟

کی مانده چشمش بیدار

خواب آشنا  که هست و چرا خواب؟

کی ساخته است ؟

کی برده است؟

کی باخته است؟

...

 

دوست من!

برای خوب دویدن؛میدان لازم است. انسان قفسه نیست که هر وقت هر دارویی را که بخواهداز یکی از جعبه های معین آن بیرون بکشد. ...

درست مثل داروهای رطوبت زده شده ام . برای من حرارت و آفتاب کافی و آسمان؛ که متاسفانه ابری است و من به خوبی می دانم که این ابرها در همه وقت و زمانی بو ده اند. بعضی از روی دریاها بلند می شوند؛بعضی از روی مردابها و جاهایی که نمی دانند کجاست و مرغابی های ترسو در کجاهای آن منزل دارند. باید در حساب گرفت که دنیا جای چشم دریده هایی هم که آفتاب نمی خواهند هست؛آنها هم سهم می برند.

جوری برای زندگی کردن خود دست و پا می کنم که خودم خنده ام می گیرد.مثل کبوتر هایی که از پرواز طولانی برگشته ؛ زیاد پرسه زده اند.

در دایره امکان همه ما را به مثابه ی یک مشت ریزه خوار مفلوک و عاجز به هم ریخته اند. پر از فکرهای علیل و طولانی برای رهایی.معنی کمال را در پیرامون این بهم خوردگی ها برای پیدا کردن یک توانایی مختصر باید به دست آورد.

آنچه دائمی ست همین حرکت است از برای همان توانایی یا کمالی که گفتم.از نوشتن دست بر می دارم. رفتم به سر وقت آب دادن بوته هایی که با دست خودم آنها را کاشته ام. در صورتیکه من تابستان به ییلاق می روم و می ماند برای دیگران؛ نمی دانم چرا  وقت مرا می گیرد؟

                                 خدا حافظ شما

                                   دوست شما  ــفروردین ماه ۱۳۳۴ـــنیما یوشیج

  نظرات ()
نامه ای از نیما یوشیج به عالیه نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/۱۸

عالیه
به خانه ی بد بخت ها نظر بینداز . این شمشادها را که این طور سبز و خرم می بینی ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح کرد. آن چند گلدان کوچک را حالیه غبار آلود است خودش مرتبن چید . به ما گفت به آن ها دست نزنید
روز بعد روزنامه ای دستم بود ، از من پرسید در آن چه نوشته اند ؟
جواب دادم یک نفر در حدود جنگل یاغی شده است . از این جواب آثار بشاشتی در سیمای پدرم ظاهر شد ، پهلوان انقلاب سرش را بلند کرد ، گفت : معلوم می شود آن ها را تحریک کرده اند . گفتم یک فصل از کتاب « آیدین » مرا در این روزنامه نقل کرده اند . روزنامه را از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش را می خواند . چند دفعه از گوشه ی درگاه نگاه کردم دیدم به دقت و حرص زیاد هنوز مشغول خواندن آن فصل است
چه قدر از برومندی و یکه بودن پسرش خوشحال می شد . این آخرین مقالات و مکالمات من با پدرم بود . یک روز پیش از ورود مرگ . بعد از آن دیگر ...
به تو گفته بودم شب دیگر به مهمانخانه « ساوز » می رویم . او را می خواستم دعوت کنم
پدرم می خواست زمین بخرد . خانه بسازد . دیدی عالیه ، عروس یک شاعر بدبخت ، چه خوب زمین کوچکش را ارزان خرید و ارزان ساخت.

نیما

شب 2 خرداد 1305

  نظرات ()
حرفهای همسایه _ نیما یوشیج نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/٧/٢٤

 

 

دوست من!

برای خوب دویدن؛میدان لازم است. انسان قفسه نیست که هر وقت هر دارویی را که بخواهداز یکی از جعبه های معین آن بیرون بکشد. به گمانم کمتر کسی اگر به وضع زندگی من بود قادر به ادا مه حیات می شد و کسی جز خود من نمی داند چطور و چرا.

درست مثل داروهای رطوبت زده شده ام . برای من حرارت و آفتاب کافی و آسمان؛ که متاسفانه ابری است و من به خوبی می دانم که این ابرها در همه وقت و زمانی بو ده اند. بعضی از روی دریاها بلند می شوند؛بعضی از روی مردابها و جاهایی که نمی دانند کجاست و مرغابی های ترسو در کجاهای آن منزل دارند. باید در حساب گرفت که دنیا جای چشم دریده هایی هم که آافتاب نمی خواهند هست؛آنها هم سهم می برند.

جوری برای زندگی کردن خود دست و پا می کنم که خودم خنده ام می گیرد.مثل کبوتر هایی که از پرواز طولانی برگشته ؛ زیاد پرسه زده اند.

در دایره امکان همه ما را به مثابه ی یک مشت ریزه خوار مفلوک و عاجز به هم ریخته اند. پر از فکرهای علیل و طولانی برای رهایی.معنی کمال را در پیرامون این بهم خوردگی ها برای پیدا کردن یک توانایی مختصر باید به دست آورد.

آنچه دایمی ست همین حرکت است از برای همان توانایی یا کمالی که گفتم.از نوشتن دست بر می دارم. رفتم به سر وقت آب دادن بوته هایی که با دست خودم آنها را کاشته ام. در صورتیکه من تابستان به ییلاق می روم و می ماند برای دیگران؛ نمی دانم چرا  وقت مرا می گیرد؟

                                 خدا حافظ شما

                                   دوست شما  ــفروردین ماه ۱۳۳۴ـــنیما یوشیج

 

  نظرات ()
سیمین دانشور منتظر ادب شدن بوش است! نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٧/٧/٢۱

 برخی از قسمتهایی از مصاحبه با سیمین دانشور که فکر می کنم جالب و خواندنی باشد . خصوصن آنجایی که گفته منتظر است امام زمان بیاید و " بوش" دیوانه را ادب کند!

سیب زمینی خوران صبحگاهی و گپ زدنهای پشت بامی هم جالب است.

 (...من در کوه سر گردان بیشتر درباره موعود نوشته ام ...امید وارم حضرت مهدی ظهور کنند و دنیای ما را نجات دهند . ظهور ایشان لازم است تا بوش دیوانه را سر جای خودش بنشاند. من خیلی در انتظار امام زمان و ظهور ایشان هستم و تنها راه حل را در این دنیای وانفسا ظهور ایشان می دانم...)

(...من از هدایت خیلی استفاده کردم و تا وقتی ایران بود هر چه می نوشتم می دادم تا بخواند . در تهران هم همسایه بودیم . می رفتیم روی یشت بام و او هم می آمد روی بام خانه اش و با هم حرف می زدیم...)

(...من نیما را می شناختم . صبح ها می آمد دنبال من و می رفتیم از دشت بان سیب زمینی می گرفتیم . ..نیما ذغال هم می اورد زمین را گود می کرد و سیب زمینی تنوری درست می کرد و بعد هم بر روی تخته سنگ عظیمی که آنجا بود می نشستیم . نیما بسیاری از شعر هایش را در حضور من سرود...)

(...من با دکتر غلامحسین ساعدی که در یک بیمارستان شبانه روزی کار می کرد  صحبت کردم که به طورپنهانی و بدون اینکه کسی بفهمد آنها را ترک بدهد . اوخیلی موفق بود و ساعدی خیلی  از این شاعر ها یا نویسندگان را نجات داد ...)

 نقل از روزنامه شرق ۵مهر ماه ١٣٨۴

  نظرات ()
دیدار با نیما نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/٢/٥

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.

یوش دهکده بسیار کوچکی است ؛در دل کوهستان ؛با راهی نسبتا دشوار و کم تردد.احاطه شده در میان کوههای برفگیر و سرد و دره هایی که چون مرده ماران خفتگانند؛ ؛و رودخانه ای غران و جاری در پیش پایش.
به یوش که می روی ،این روستای کوچک و کم جمعیت؛تنها به خاطر یک چیز است و آن نیماست. پیرمردی مهجور و دور افتاده ؛خفته در میان حیاط خانه اش. خانه ای مهجور و غریب؛ولی ایستاده هنوز در دل کوچه ای تنگ و باریک و گل آلود.


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
یک نامه و یک شعر از نیمایو شیج: نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٦/٤/۱۳

یک نامه و یک شعر از نیمایو شیج:

 

دوست من!

 

برای خوب دویدن؛میدان لازم است. انسان قفسه نیست که هر وقت هر دارویی را که بخواهداز یکی از جعبه های معین آن بیرون بکشد. به گمانم کمتر کسی اگر به وضع زندگی من بود قادر به ادا مه حیات می شد و کسی جز خود من نمی داند چطور و چرا.

 

درست مثل داروهای رطوبت زده شده ام . برای من حرارت و افتاب کافی و اسمان؛ که متاسفانه ابری است و من به خوبی می دانم که این ابرها در همه وقت و زمانی بو ده اند. بعضی از روی دریاها بلند می شوند؛بعضی از روی مردابها و جاهایی که نمی دانند کجاست و مرغابی های ترسو در کجاهای ان منزل دارند. باید در حساب گرفت که دنیا جای چشم دریده هایی هم که افتاب نمی خواهند هست؛آنها هم سهم می برند.

 

جوری برای زندگی کردن خود دست و پا می کنم که خودم خنده ام می گیرد.مثل کبوتر هایی که از پرواز طولانی برگشته ؛ زیاد پرسه زده اند.

 

در دایره امکان همه ما را به مثابه ی یک مشت ریزه خوار مفلوک و عاجز به هم ریخته اند. پر از فکرهای علیل و طولانی برای رهایی.معنی کمال را در پیرامون این بهم خوردگی ها برای پیدا کردن یک توانایی مختصر باید به دست آورد.

 

آنچه دایمی ست همین حرکت است از برای همان توانایی یا کمالی که گفتم.

 

از نوشتن دست بر می دارم.

 

رفتم به سر وقت آب دادن بوته هایی که با دست خودم آنها را کاشته ام. در صورتیکه من تابستان به ییلاق می روم و می ماند برای دیگران؛ نمی دانم چرا  وقت مرا می گیرد؟

 

                                 خدا حافظ شما

 

                                   دوست شما  ــفروردین ماه ۱۳۳۴ـــنیما یوشیج                حرفهای همسایه_ نیمایوشیج

هست شب یک شب دم کرده و خاک

 

رنگ رخ باخته است.                        

 

باد؛نو باوه ی ابر؛از بر کوه

 

سوی من تاخته است.

 

               *

 

هست شب ؛همچو ورم کرده تنی گرم دراستاده هوا؛

 

هم ازین روست که نمی بینداگر گمشده ای راهش را.

 

               *

 

با تنش گرم ؛بیابان دراز

 

مرده را مانددر گورش تنگ

 

به دل سوخته ی من ماند

 

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!

 

هست شب. اری؛شب

 

 

  نظرات ()
یکشعر از نیما نویسنده: - شنبه ۱۳۸٦/٤/٢

چرکین چراست صورت مهتاب؟

کی مانده چشمش بیدار

خواب آشنا  که هست و چرا خواب؟

کی ساخته است ؟

کی برده است؟

کی باخته است؟

...

نیما یو شیج

 

  نظرات ()
گفتگو با خواهر نیما نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٦/۳/٩

 خبر گزاری مهر: «بهجت الزمان اسفندیاری» خواهر نیما یوشیج که سال ها در آسایشگاه کهریزک زندگی می کرد دیشب در سن 92 سالگی بدرود حیات گفت.

دلم برای دریا عجیب تنگ است

گفتگویی قدیمی با خواهر نیما

بهجت الزمان اسفندیاری همان ثریا خواهر دردانه و کوچولوی نیما یوشیج پدر شعر نوی ایران است. او با کوله بار 90 سال خاطره و تجربه در آسایشگاه کهریزک زندگی می کند.
وقتی در نور متولد شد، نیما 20ساله بود. او می گوید: خانواده ام همه ماجراجو بودند و این صفت را از پدر به ارث برده بودند.
پدر نمونه کامل انسانی بود که در زندگی ما وجود داشت ، به طوری که نیما درباره اش می گوید: من مسلح مردی دیدم / سبلت آویخته ، بر دست عصا/ نقش بر لب هر دم / که می آمد تن خسته سوی ما.
این تاثیر را رضا اسفندیاری یا همان لادبن نوری هم پذیرفت به طوری که او انقلابی شد و به نهضت جنگل پیوست و بهجت الزمان به عرفان و فلسفه روی آورد.
بهجت الزمان از روحیه مردانه ای برخوردار است و از معدود زنان سالخورده ای است که دنیای مدرن را می ستاید و اینترنت را بهترین وسیله برای کسب آگاهی و اطلاعات برمی شمارد. او زنی عارف ، تنها و مهربان است و این روزها دلش برای دریا عجیب تنگ است.


خانم اسفندیاری شما کوچکترین عضو خانواده و تنها بازمانده آن نسل هستید. در این باره صحبت کنید؟
خانواده هفت نفری ما متشکل از پدرم ابراهیم خان اسفندیاری و مادرم ، شمسی و توران و برادرانم رضا اسفندیاری یا همان لادبن نوری و علی اسفندیاری یا همان نیما یوشیج بودند.
پدرم از مشروطه خواهانی بود که در جریان مشروطیت بعد از شناخت ماهیت آن به دنیای خود بازگشت. او کشاورزی پاکدل و مردی وارسته ، هنرمند و اهل موسیقی بود و تار را از درویش خان آموخته بود. شکارچی خوبی بود که گاه خودش باروت و ساچمه درست می کرد.
او مرد رزم و موسیقی بود. نیما او را بسیار دوست داشت و همیشه همراه او به کوهستان می رفت و بهترین خاطرات خود را از زمانی داشت که به بالای کوه یا دورترین نقطه ییلاق ، قشلاق می رفتند و شب ساعات طولانی گرد آتش جمع می شدند.
این تاثیر در منظومه افسانه بوضوح دیده می شود.
یاد دارم شبی ماهتابی
بر سر کوه نوبن نشسته
دیده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغای دو دیده رسته
باد سردی دمیده از بر کوه
نیما بیشترین تاثیر را از پدرم می گرفت. در زندگینامه خود نوشت نیما آمده است : پدرم مرا سوار اسب کهر کرد و گفت می روی شهر، درس می خوانی ولی بچه کوهستانی و باید به کوهستان برگردی. نیما عاشق طبیعت بود.

در آثار نیما هم می توان این علاقه و عشق به زادگاه و طبیعت را بوضوح دید؟
علاقه شدیدی داشت و هیچ جا به اندازه شمال احساس راحتی نمی کرد، به طوری که مدام می گفت: داروک کی می رسد باران
یا می گفت : ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازه جهان
آواره مانده از وزش بادهای سرد
بر شاخ خیزران
بنشسته است فرد
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان
و یا شعر قلعه سقریم را تحت تاثیر زندگی پرفراز و نشیب خودش نوشت. او مردی آسیب پذیر بود و زندگی در نظر او قلعه ای بود که در آن زندگی می کرد و اشاره به زندگی از هم پاشیده پس از مرگ پدرم داشت.
او در شعری دیگر دوران کودکی و زادگاه خودش را این گونه تصویر می کند:
به حد فاصل آن دو دیار ناتل و یوش
در آن مکان که همه کوههاست هول انگیز
در آن مکان که بهر بامداد جای رمه
همی نهادند از شیر جوله ها لبریز
به 20سال از این پیش کودکی می زیست
که بس عزیز پدر بود و پیش مام عزیز
شنیده دارندش دائم نشانه و احوال
سپید روی و گشاده جبین و فکرت تیز
همی گذشت زمانش به لعب های دیگر
رفیق طفلانی مانند خویش چابک خیز
کنون چنان شد از بخت تیره ، کان کودک
نه رنجه گشته بکرده است از برم پرهیز

اختلاف سنی شما با نیما چند سال بود؟
نزدیک 20سال ، میان من و او اختلاف بود.

نیما بارها در نامه هایش خطاب به شما احساس نارضایتی و نگرانی می کرد. علت این نگرانی چه بود؟
من در دورانی رشد کردم که اجتماعیون حضور داشتند و بعدها با انقلابیون معروف شدند. میرزا کوچک خان و همراهان او در مازندران و لابلای جنگل های انبوه دست به مبارزه زده بودند.
این روحیه در من هم به وجود آمده بود چرا که پدرم شکارچی و برادرم مبارز بود. نیما هم بی تاثیر از شرایط آن زمان نبود. من به سمت عرفان و فلسفه کشیده شدم.
آن زمان نیما در آستارا زندگی می کرد و در وزارت مالیه مشغول کار بود که بعدها چون با روحیه او نساخت. این وزارت را رها و در مدرسه صنعتی آلمانی شروع به تدریس زبان و ادبیات فارسی کرد.
من مرتب به او نامه می دادم و از خودم و روحیاتم برایش می نوشتم. خوب یادم هست که نوشتم : «اطرافیان مرا به غواصی می خوانند و من احساس می کنم که می توانم در تاریکی زندگی کنم.»
اوضاع و احوال مازندران و جو سیاسی کشور، باعث شده بود من نیز بی تفاوت نباشم و در مسائل مختلف ابراز نظر کنم.
نیما در این شرایط نگران من بود. در دست نوشته هایش این نگرانی را به وضوح می توان دید. او می گفت :«من آینده خطرناک تو را از دور می پایم.»
نه تنها نیما بلکه مادرم هم نگران وضع من بود و می گفت سر نترس تو عاقبت برایت دردسر خواهد شد.

به خاطر دارید چطور شد نیما به طرف شعر کشیده شد؟
در دوره ای که نیما کودکی بیش نبود، همراه پدرم تا 12سالگی به کوهستان و طبیعت می رفت و گله داری می کرد. بعد از آن خواندن و نوشتن را تحت تعلیم آخوند روستا فرا گرفت. به تهران آمد و در مدرسه سن لویی زبان و ادبیات فرانسه و نقاشی یاد گرفت.
آن زمان مردم به شعر و ادبیات علاقه نشان می دادند و البته تحت تاثیر فرهنگ و آداب غرب بودند. «ناخن دراز کردن و رنگ کردن ، انواع مدل مو و لباس و از نظر فرهنگی گرایش های مختلف نویسندگان و موسیقیدانان به فرهنگ غرب نشانه هایی از این غرب زدگی بود.»
نیما در آن مدرسه با استاد نظام وفا که استاد ادبیات بود آشنا و به سمت شعر و شاعری کشیده شد. نظام وفا در یکی از شعرهای نیما خطاب به او می نویسد:
«روح ادبی شما قابل تعالی و تکامل است و من به داشتن چون شما فرزندی تبریک می گویم.» بعدها نیما هم منظومه «افسانه » را به نظام وفا تقدیم کرد. در جایی می نویسد:
دیوانه شو
نظام اگر هست گوبیا
که او را سری است چون سر گردن فراز من
در آن مدرسه بسیاری از افراد شعر می گفتند:
آن شاعر لات لاابالی
حیدرعلی کچل کمالی
یکی از دانش آموزان سرش مو نداشت و بچه های مدرسه او را این گونه معرفی می کردند. یکی از دوستان نیما که بعدها مجله باغچه ریحان را چاپ می کرد ریحان نام داشت و دوستی آنها از همین مدرسه شروع شد و تا سالها ادامه پیدا کرد.

تا زمانی که نیما ازدواج کرد و به تهران رفت ، شما و نیما چند سال در یک محیط خانوادگی کنار هم زندگی کردید؟
سال 1305وقتی 11سال بیشتر نداشتم ، پدرم فوت کرد. آن زمان نیما تازه با عالیه جهانگیر نامزد کرده بود. با فوت پدرم و جدا شدن نیما، گویی خانواده از هم پاشیده شد.
من و نیما مدت کوتاهی در کنار هم بودیم اما همیشه با نامه از حال یکدیگر با خبر می شدیم. او در نامه ای به من نوشت: «بهجت کوچولو، در شبهای تاریک چه حالی دارد؟ برای تو یک کلاه از گل درست می کنم که هر چه پروانه هست ، دور این کلاه جمع شونده.
برای تو پیراهنی به دست می آورم که در مهتاب ، مهتابی رنگ و در آفتاب به رنگ آفتاب باشد. این چه رنگی است؟ اگر گفتی؟ وعده هایی که می دهم راست است یا دروغ ، برای تو از آن اسباب بازی هایی می خرم که دلت می خواهد، به شرط این که فکر کنی ، ببینی چه سوغاتی خوبی می توانی از کنار مرداب ها برای من بیاوری.»

اطراف نیما دوستان بسیار زیادی بودند، مثل شاملو، اخوان ثالث ، و جلال آل احمد که البته آل احمد بیشترین ارتباط را با نیما داشت. در این باره توضیح بفرمایید.
نیما آدم شناس خوبی نبود و دوستانش را انتخاب نمی کرد، بلکه دوستانش او را انتخاب می کردند. در این میان ، دوستان خوبی نظیر جلال آل احمد، سیمین دانشور، شهریار و ابوالحسن صبا، نیما را به گرد خود راه دادند. در دوره ای که نیما بازداشت شده بود، جلال آل احمد زحمات زیادی برای آزادی او کشید.
نیما القاب مختلفی را هم برای شاعران انتخاب می کرد. لقب بامداد را به شاملو داد و برای اخوان ثالث لقب امید را برگزید.

نیما در مجله موسیقی هم فعالیت می کرد و سردبیر آن بود. در این باره صحبت کنید.
نیما با ابوالحسن صبا دوستی نزدیکی داشت و البته منتخب صبا از اقوام نزدیک خانواده ماست.
نیما به اصرار همین دوستان سال 1317در سلک نویسندگان آن مجله مشغول کار شد و مطالب خود را چاپ کرد. البته گاه دوستان نیما مطالب و اشعار او را می بردند تا چاپ کنند. در مجله خروس جنگی هم مدت کوتاهی کار کرد.

از مجله خروس جنگی که نیما در آن مطلب می نوشت و نقاشی می کشید بیشتر صحبت کنید.
مدت کوتاهی در این مجله کار می کرد. هدف آنها نقاشی مدرن و نو با همکاری با جلیل ضیائپور بود. این مجله طعم سیاسی داشت.

نیما با انتشار نوشته هایش در مجلات و نشریات مختلف با موضعگیری های مختلفی مواجه می شد
دکتر خانلری که از اقوام ماست ، اوایل دوستی خوبی با نیما داشت ، اما بعدها خانلری گرایش خاصی به رضاخان پیدا کرد و روابط میان آنها قطع شد.
خانلری دنیای سخن را چاپ می کرد و علیه نیما موضع می گرفت.

انزوا و گوشه گیری بخشی از زندگی نیما بود. علت آن چه بود؟
نیما از شهریور 20تا سال 1332که همه در جنب و جوش مسائل سیاسی کشور بودند در انزوا به سر می برد.

این انزوا خودخواسته بود؟
بله ، نیما به سمت ادبیات گرایش پیدا کرده بود و به من هم توصیه می کرد به سمت ادبیات بروم. در زندگی خصوصی او همسرش بیشترین تاثیر را در انزوای او داشت.
البته شاید خود او این طور می خواست ، در حالی که قبلا در شعری خود را شیر لقب داده بود:
منم شیر، سلطان جانوران
سردفتر خیل جنگ آوران
که تا مادرم در زمانه بزاد
بغرید و غریدنم یاد داد
من این شعر را همیشه دوست داشتم ، آنجا که می گوید:
مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی

زمانی را که نیما منظومه افسانه را نوشت ، به خاطر دارید؟
او در مقابل اشعارش با موضعگیری های مختلفی مواجه شد و با گفتن منظومه افسانه زنجیر و قیدهای کمی را یکباره از هم جدا کرد و بعد از آن ، در اشعار مختلفی مثل آی آدمها، اندوهناک شب ، ققنوس و ناقوس ترکیب ، قالب و شیوه بیان تازه ای در پیش گرفت. او می گوید:
یکدست بی صداست
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب
فریاد من شکسته اگر در گلو و گر فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما فریاد می زنم
فریاد می زنم
پس از این شعر، حکومت زمان به نیما بدبین شد و او به زندان افتاد نیما اشعار محلی زیادی هم دارد.
من کاچ ور قرمز جمه تلیم
چاشنی نخورد گدا رمن هلیم
اوندم کو من بخوشتم شیرینم

خونسه ی و هارون کلیم و معنی آن چیست؟
من خار سرخ جامه پای درختم / من چاشنی خورشت بسان آلوچه ام / آن دم که خورشیدم ، شیرینم / خوانندگان بهاران را آشیانه هستم. نیما در شعرش به منطقه بومی خود بسیار توجه داشت.
از او شعرهای بسیاری در این زمینه ثبت شده است. یکی از قوتهای شعر نیما، استفاده به جای او از کلمات و اصطلاحات محلی است.
در یکی دیگر از اشعار خود که به زبان محلی است ، می گوید:
لادبن و من دو تا برار ویمی
دنی کار انتظار و یمی ها این دار سر، مرغ هار ویمی
بئی می جان کو در چه کار ویمی
یعنی لادبن و من دو برادر بودیم / در انتظار کار دنیا بودیم؟ روی این درخت (دنیا) مرغ بهار بودیم / جان من دیدی در چه کاری بودیم ؟/

به نظر شما چرا نیما پدر شعر نوی ایران لقب گرفت؟
او در این سبک پیشرو بود. البته این سبک از غرب هم وارد شده بود. در اشعار یشت های زرتشت قافیه وجود نداشت و حتی مولانا. می گوید:
بزن مطرب سرودی خوش
که در دستت رودی خوش
بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم
و پاکوبان در اندازیم
و این سرودهای آیینی زرتشت است که وزن دارند و قبل از نیما هم وجود داشته اند. در دوره ای که ساواک نیما را بازداشت کرده بود، متهم به عاشق بودن شد.
در تمامی آثار شاعران قبل و بعد از نیما که جستجو کنیم ، درمی یابیم هر شاعری شعر عاشقانه در کارنامه خود دارد، اما نیما این طور نبود چون در جوانی به طرف مبارزه کشیده شد و بعد از آن هم به دنیای ادبیات وارد شد. او فرصتی برای عشق پیدا نکرد.
وقتی خوب به اشعارش دقیق شویم می بینم که به بسیاری از مسائل بیش از خود توجه داشت. در شعر «آی آدمها» او به اجتماع سرد آن زمان اشاره می کند و می گوید:
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!

از اواخر عمر نیما صحبت کنید و این که نیما چرا تنها به دکتر محمدمعین اجازه چاپ آثارش را داد؟
نیما سیزدهم دیماه 1338 بعد از یک دوره بیماری فوت کرد.
او در حالی از این دنیا رفت که خیلی ها او را دوست داشتند و شاید بسیاری از این مردم اشعار کمی از او می شناختند؛ اما بعدها بیشتر با او آشنا شدند. نیما در وصیت نامه خودش نوشته بود: «بعد از من هیچ کس حق دست زدن به آثار مرا ندارد، بجز دکتر محمد معین ، اگرچه او مخالف من باشد.
دکتر معین حق دارد در آثار من کنجکاوی کند. «او مثل صحیح علم و دانش است. با وجودی که او را ندیده ام اما مثل این است که او را دیده ام. کاغذ پاره های مرا بازدید کند، ولو این که او شعر مرا دوست نداشته باشد.» اما این طور نشد شراگیم یوشیج پسر نیما این آثار را به چاپ رساند.
در تمام مدت زندگی نیما جلال آل احمد بیشترین و صادقانه ترین دوستی را با او داشت ، به طوری که بعد از فوت نیما این جلال بود که پیکر او را در آغوش گرفت و به خاک سپرد. این تمام زندگی نیما بود.

گفتگو از : معصومه موسوی ـسایت (آی آی کتاب)

  نظرات ()
یک شعر_ نرودا نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱/٢٢

 

 

POETRY

And it was at that age...Poetry arrived
in search of me. I don't know, I don't know where
it came from, from winter or a river
I don't know how or when
no, they were not voices, they were not
words, nor silence
but from a street I was summoned
from the branches of night
abruptly from the others,
among violent fires
or returning alone,
there I was without a face
and it touched me.
I did not know what to say, my mouth
had no way
with names
my eyes were blind
and something started in my soul
fever or forgotten wings
and I made my own way
deciphering
that fire
and I wrote the first faint line
faint, without substance, pure
nonsense
pure wisdom
of someone who knows nothing
and suddenly I saw
the heavens
unfastened
and open
planets
palpitating planations
shadow perforated
riddled
with arrows, fire and flowers
the winding night, the universe
And I, infinitesmal being
drunk with the great starry
void
likeness, image of
mystery
I felt myself a pure part
of the abyss
I wheeled with the stars
my heart broke free on the open sky



Pabllo Neroda

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

 

دوست من!

برای خوب دویدن؛میدان لازم است. انسان قفسه نیست که هر وقت هر دارویی را که بخواهداز یکی از جعبه های معین آن بیرون بکشد. به گمانم کمتر کسی اگر به وضع زندگی من بود قادر به ادا مه حیات می شد و کسی جز خود من نمی داند چطور و چرا.

درست مثل داروهای رطوبت زده شده ام . برای من حرارت و افتاب کافی و اسمان؛ که متاسفانه ابری است و من به خوبی می دانم که این ابرها در همه وقت و زمانئ بو ده اند. بعضی از روی دریاها بلند می شوند؛بعضی از روی مردابها و جاهایی که نمی دانند کجاست و مرغابی های ترسو در کجاهای ان منزل دارند. باید در حساب گرفت که دنیا جای چشم دریده هایی هم که افتاب نمی خواهند هست؛آنها هم سهم می برند.

جوری برای زندگی کردن خود دست و پا می کنم که خودم خنده ام می گیرد.مثل کبوتر هایی که از پرواز طولانی برگشته ؛ زیاد پرسه زده اند.

در دایره امکان همه ما را به مثابهی یک مشت ریزه خوار مفلوک و عاجز به هم ریخته اند. پر از فکرهای علیل و طولانی برای رهایی.معنی کمال را در پیرامون این بهم خوردگی ها برای پیدا کردن یک توانایی مختصر باید به دست آورد.

آنچه دائمی ست همین حرکت است از برای همان توانایی یا کمالی که گفتم.از نوشتن دست بر می دارم. رفتم به سر وقت آب دادن بوته هایی که با دست خودم آنها را کاشته ام. در صورتیکه من تابستان به ییلاق می روم و می ماند برای دیگران؛ نمی دانم چرا  وقت مرا می گیرد؟

                                 خدا حافظ شما

                                   دوست شما  ــفروردین ماه ۱۳۳۴ـــنیما یوشیج

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

قابل توجه فمینیستهای محترم!

تا به حال به کلمات (مرد) و (زن)  وبه معنای آن دقت کرده اید؟

در کتاب لغت در جلوی کلمه زن نوشته شده است : مقابل مرد؛ امر فاعل از زدن

( به این فعل زدن دقت کنید!)

ودر معنای کلمه مرد نوشته شده: مقابل زن ؛ کنایه از مردم دلیر ـ انسان کامل

  نظرات ()
گفتگو با خواهر نیما نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٤/٤/۱٩

گفتگو با خواهر نیما به نقل از سایت (آی آی کتاب)

بهجت الزمان اسفندیاری همان ثریا خواهر دردانه و کوچولوی نیما یوشیج پدر شعر نوی ایران است. او با کوله بار 90 سال خاطره و تجربه در آسایشگاه کهریزک زندگی می کند.
وقتی در نور متولد شد، نیما 20ساله بود. او می گوید: خانواده ام همه ماجراجو بودند و این صفت را از پدر به ارث برده بودند.
پدر نمونه کامل انسانی بود که در زندگی ما وجود داشت ، به طوری که نیما درباره اش می گوید: من مسلح مردی دیدم / سبلت آویخته ، بر دست عصا/ نقش بر لب هر دم / که می آمد تن خسته سوی ما.
این تاثیر را رضا اسفندیاری یا همان لادبن نوری هم پذیرفت به طوری که او انقلابی شد و به نهضت جنگل پیوست و بهجت الزمان به عرفان و فلسفه روی آورد.
بهجت الزمان از روحیه مردانه ای برخوردار است و از معدود زنان سالخورده ای است که دنیای مدرن را می ستاید و اینترنت را بهترین وسیله برای کسب آگاهی و اطلاعات برمی شمارد. او زنی عارف ، تنها و مهربان است و این روزها دلش برای دریا عجیب تنگ است.


خانم اسفندیاری شما کوچکترین عضو خانواده و تنها بازمانده آن نسل هستید. در این باره صحبت کنید؟
خانواده هفت نفری ما متشکل از پدرم ابراهیم خان اسفندیاری و مادرم ، شمسی و توران و برادرانم رضا اسفندیاری یا همان لادبن نوری و علی اسفندیاری یا همان نیما یوشیج بودند.
پدرم از مشروطه خواهانی بود که در جریان مشروطیت بعد از شناخت ماهیت آن به دنیای خود بازگشت. او کشاورزی پاکدل و مردی وارسته ، هنرمند و اهل موسیقی بود و تار را از درویش خان آموخته بود. شکارچی خوبی بود که گاه خودش باروت و ساچمه درست می کرد.
او مرد رزم و موسیقی بود. نیما او را بسیار دوست داشت و همیشه همراه او به کوهستان می رفت و بهترین خاطرات خود را از زمانی داشت که به بالای کوه یا دورترین نقطه ییلاق ، قشلاق می رفتند و شب ساعات طولانی گرد آتش جمع می شدند.
این تاثیر در منظومه افسانه بوضوح دیده می شود.
یاد دارم شبی ماهتابی
بر سر کوه نوبن نشسته
دیده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغای دو دیده رسته
باد سردی دمیده از بر کوه
نیما بیشترین تاثیر را از پدرم می گرفت. در زندگینامه خود نوشت نیما آمده است : پدرم مرا سوار اسب کهر کرد و گفت می روی شهر، درس می خوانی ولی بچه کوهستانی و باید به کوهستان برگردی. نیما عاشق طبیعت بود.

در آثار نیما هم می توان این علاقه و عشق به زادگاه و طبیعت را بوضوح دید؟
علاقه شدیدی داشت و هیچ جا به اندازه شمال احساس راحتی نمی کرد، به طوری که مدام می گفت: داروک کی می رسد باران
یا می گفت : ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازه جهان
آواره مانده از وزش بادهای سرد
بر شاخ خیزران
بنشسته است فرد
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان
و یا شعر قلعه سقریم را تحت تاثیر زندگی پرفراز و نشیب خودش نوشت. او مردی آسیب پذیر بود و زندگی در نظر او قلعه ای بود که در آن زندگی می کرد و اشاره به زندگی از هم پاشیده پس از مرگ پدرم داشت.
او در شعری دیگر دوران کودکی و زادگاه خودش را این گونه تصویر می کند:
به حد فاصل آن دو دیار ناتل و یوش
در آن مکان که همه کوههاست هول انگیز
در آن مکان که بهر بامداد جای رمه
همی نهادند از شیر جوله ها لبریز
به 20سال از این پیش کودکی می زیست
که بس عزیز پدر بود و پیش مام عزیز
شنیده دارندش دائم نشانه و احوال
سپید روی و گشاده جبین و فکرت تیز
همی گذشت زمانش به لعب های دیگر
رفیق طفلانی مانند خویش چابک خیز
کنون چنان شد از بخت تیره ، کان کودک
نه رنجه گشته بکرده است از برم پرهیز

اختلاف سنی شما با نیما چند سال بود؟
نزدیک 20سال ، میان من و او اختلاف بود.

نیما بارها در نامه هایش خطاب به شما احساس نارضایتی و نگرانی می کرد. علت این نگرانی چه بود؟
من در دورانی رشد کردم که اجتماعیون حضور داشتند و بعدها با انقلابیون معروف شدند. میرزا کوچک خان و همراهان او در مازندران و لابلای جنگل های انبوه دست به مبارزه زده بودند.
این روحیه در من هم به وجود آمده بود چرا که پدرم شکارچی و برادرم مبارز بود. نیما هم بی تاثیر از شرایط آن زمان نبود. من به سمت عرفان و فلسفه کشیده شدم.
آن زمان نیما در آستارا زندگی می کرد و در وزارت مالیه مشغول کار بود که بعدها چون با روحیه او نساخت. این وزارت را رها و در مدرسه صنعتی آلمانی شروع به تدریس زبان و ادبیات فارسی کرد.
من مرتب به او نامه می دادم و از خودم و روحیاتم برایش می نوشتم. خوب یادم هست که نوشتم : «اطرافیان مرا به غواصی می خوانند و من احساس می کنم که می توانم در تاریکی زندگی کنم.»
اوضاع و احوال مازندران و جو سیاسی کشور، باعث شده بود من نیز بی تفاوت نباشم و در مسائل مختلف ابراز نظر کنم.
نیما در این شرایط نگران من بود. در دست نوشته هایش این نگرانی را به وضوح می توان دید. او می گفت :«من آینده خطرناک تو را از دور می پایم.»
نه تنها نیما بلکه مادرم هم نگران وضع من بود و می گفت سر نترس تو عاقبت برایت دردسر خواهد شد.

به خاطر دارید چطور شد نیما به طرف شعر کشیده شد؟
در دوره ای که نیما کودکی بیش نبود، همراه پدرم تا 12سالگی به کوهستان و طبیعت می رفت و گله داری می کرد. بعد از آن خواندن و نوشتن را تحت تعلیم آخوند روستا فرا گرفت. به تهران آمد و در مدرسه سن لویی زبان و ادبیات فرانسه و نقاشی یاد گرفت.
آن زمان مردم به شعر و ادبیات علاقه نشان می دادند و البته تحت تاثیر فرهنگ و آداب غرب بودند. «ناخن دراز کردن و رنگ کردن ، انواع مدل مو و لباس و از نظر فرهنگی گرایش های مختلف نویسندگان و موسیقیدانان به فرهنگ غرب نشانه هایی از این غرب زدگی بود.»
نیما در آن مدرسه با استاد نظام وفا که استاد ادبیات بود آشنا و به سمت شعر و شاعری کشیده شد. نظام وفا در یکی از شعرهای نیما خطاب به او می نویسد:
«روح ادبی شما قابل تعالی و تکامل است و من به داشتن چون شما فرزندی تبریک می گویم.» بعدها نیما هم منظومه «افسانه » را به نظام وفا تقدیم کرد. در جایی می نویسد:
دیوانه شو
نظام اگر هست گوبیا
که او را سری است چون سر گردن فراز من
در آن مدرسه بسیاری از افراد شعر می گفتند:
آن شاعر لات لاابالی
حیدرعلی کچل کمالی
یکی از دانش آموزان سرش مو نداشت و بچه های مدرسه او را این گونه معرفی می کردند. یکی از دوستان نیما که بعدها مجله باغچه ریحان را چاپ می کرد ریحان نام داشت و دوستی آنها از همین مدرسه شروع شد و تا سالها ادامه پیدا کرد.

تا زمانی که نیما ازدواج کرد و به تهران رفت ، شما و نیما چند سال در یک محیط خانوادگی کنار هم زندگی کردید؟
سال 1305وقتی 11سال بیشتر نداشتم ، پدرم فوت کرد. آن زمان نیما تازه با عالیه جهانگیر نامزد کرده بود. با فوت پدرم و جدا شدن نیما، گویی خانواده از هم پاشیده شد.
من و نیما مدت کوتاهی در کنار هم بودیم اما همیشه با نامه از حال یکدیگر با خبر می شدیم. او در نامه ای به من نوشت: «بهجت کوچولو، در شبهای تاریک چه حالی دارد؟ برای تو یک کلاه از گل درست می کنم که هر چه پروانه هست ، دور این کلاه جمع شونده.
برای تو پیراهنی به دست می آورم که در مهتاب ، مهتابی رنگ و در آفتاب به رنگ آفتاب باشد. این چه رنگی است؟ اگر گفتی؟ وعده هایی که می دهم راست است یا دروغ ، برای تو از آن اسباب بازی هایی می خرم که دلت می خواهد، به شرط این که فکر کنی ، ببینی چه سوغاتی خوبی می توانی از کنار مرداب ها برای من بیاوری.»

اطراف نیما دوستان بسیار زیادی بودند، مثل شاملو، اخوان ثالث ، و جلال آل احمد که البته آل احمد بیشترین ارتباط را با نیما داشت. در این باره توضیح بفرمایید.
نیما آدم شناس خوبی نبود و دوستانش را انتخاب نمی کرد، بلکه دوستانش او را انتخاب می کردند. در این میان ، دوستان خوبی نظیر جلال آل احمد، سیمین دانشور، شهریار و ابوالحسن صبا، نیما را به گرد خود راه دادند. در دوره ای که نیما بازداشت شده بود، جلال آل احمد زحمات زیادی برای آزادی او کشید.
نیما القاب مختلفی را هم برای شاعران انتخاب می کرد. لقب بامداد را به شاملو داد و برای اخوان ثالث لقب امید را برگزید.

نیما در مجله موسیقی هم فعالیت می کرد و سردبیر آن بود. در این باره صحبت کنید.
نیما با ابوالحسن صبا دوستی نزدیکی داشت و البته منتخب صبا از اقوام نزدیک خانواده ماست.
نیما به اصرار همین دوستان سال 1317در سلک نویسندگان آن مجله مشغول کار شد و مطالب خود را چاپ کرد. البته گاه دوستان نیما مطالب و اشعار او را می بردند تا چاپ کنند. در مجله خروس جنگی هم مدت کوتاهی کار کرد.

از مجله خروس جنگی که نیما در آن مطلب می نوشت و نقاشی می کشید بیشتر صحبت کنید.
مدت کوتاهی در این مجله کار می کرد. هدف آنها نقاشی مدرن و نو با همکاری با جلیل ضیائپور بود. این مجله طعم سیاسی داشت.

نیما با انتشار نوشته هایش در مجلات و نشریات مختلف با موضعگیری های مختلفی مواجه می شد
دکتر خانلری که از اقوام ماست ، اوایل دوستی خوبی با نیما داشت ، اما بعدها خانلری گرایش خاصی به رضاخان پیدا کرد و روابط میان آنها قطع شد.
خانلری دنیای سخن را چاپ می کرد و علیه نیما موضع می گرفت.

انزوا و گوشه گیری بخشی از زندگی نیما بود. علت آن چه بود؟
نیما از شهریور 20تا سال 1332که همه در جنب و جوش مسائل سیاسی کشور بودند در انزوا به سر می برد.

این انزوا خودخواسته بود؟
بله ، نیما به سمت ادبیات گرایش پیدا کرده بود و به من هم توصیه می کرد به سمت ادبیات بروم. در زندگی خصوصی او همسرش بیشترین تاثیر را در انزوای او داشت.
البته شاید خود او این طور می خواست ، در حالی که قبلا در شعری خود را شیر لقب داده بود:
منم شیر، سلطان جانوران
سردفتر خیل جنگ آوران
که تا مادرم در زمانه بزاد
بغرید و غریدنم یاد داد
من این شعر را همیشه دوست داشتم ، آنجا که می گوید:
مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی

زمانی را که نیما منظومه افسانه را نوشت ، به خاطر دارید؟
او در مقابل اشعارش با موضعگیری های مختلفی مواجه شد و با گفتن منظومه افسانه زنجیر و قیدهای کمی را یکباره از هم جدا کرد و بعد از آن ، در اشعار مختلفی مثل آی آدمها، اندوهناک شب ، ققنوس و ناقوس ترکیب ، قالب و شیوه بیان تازه ای در پیش گرفت. او می گوید:
یکدست بی صداست
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب
فریاد من شکسته اگر در گلو و گر فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما فریاد می زنم
فریاد می زنم
پس از این شعر، حکومت زمان به نیما بدبین شد و او به زندان افتاد نیما اشعار محلی زیادی هم دارد.
من کاچ ور قرمز جمه تلیم
چاشنی نخورد گدا رمن هلیم
اوندم کو من بخوشتم شیرینم

خونسه ی و هارون کلیم و معنی آن چیست؟
من خار سرخ جامه پای درختم / من چاشنی خورشت بسان آلوچه ام / آن دم که خورشیدم ، شیرینم / خوانندگان بهاران را آشیانه هستم. نیما در شعرش به منطقه بومی خود بسیار توجه داشت.
از او شعرهای بسیاری در این زمینه ثبت شده است. یکی از قوتهای شعر نیما، استفاده به جای او از کلمات و اصطلاحات محلی است.
در یکی دیگر از اشعار خود که به زبان محلی است ، می گوید:
لادبن و من دو تا برار ویمی
دنی کار انتظار و یمی ها این دار سر، مرغ هار ویمی
بئی می جان کو در چه کار ویمی
یعنی لادبن و من دو برادر بودیم / در انتظار کار دنیا بودیم؟ روی این درخت (دنیا) مرغ بهار بودیم / جان من دیدی در چه کاری بودیم ؟/

به نظر شما چرا نیما پدر شعر نوی ایران لقب گرفت؟
او در این سبک پیشرو بود. البته این سبک از غرب هم وارد شده بود. در اشعار یشت های زرتشت قافیه وجود نداشت و حتی مولانا. می گوید:
بزن مطرب سرودی خوش
که در دستت رودی خوش
بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم
و پاکوبان در اندازیم
و این سرودهای آیینی زرتشت است که وزن دارند و قبل از نیما هم وجود داشته اند. در دوره ای که ساواک نیما را بازداشت کرده بود، متهم به عاشق بودن شد.
در تمامی آثار شاعران قبل و بعد از نیما که جستجو کنیم ، درمی یابیم هر شاعری شعر عاشقانه در کارنامه خود دارد، اما نیما این طور نبود چون در جوانی به طرف مبارزه کشیده شد و بعد از آن هم به دنیای ادبیات وارد شد. او فرصتی برای عشق پیدا نکرد.
وقتی خوب به اشعارش دقیق شویم می بینم که به بسیاری از مسائل بیش از خود توجه داشت. در شعر «آی آدمها» او به اجتماع سرد آن زمان اشاره می کند و می گوید:
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!

از اواخر عمر نیما صحبت کنید و این که نیما چرا تنها به دکتر محمدمعین اجازه چاپ آثارش را داد؟
نیما سیزدهم دیماه 1338 بعد از یک دوره بیماری فوت کرد.
او در حالی از این دنیا رفت که خیلی ها او را دوست داشتند و شاید بسیاری از این مردم اشعار کمی از او می شناختند؛ اما بعدها بیشتر با او آشنا شدند. نیما در وصیت نامه خودش نوشته بود: «بعد از من هیچ کس حق دست زدن به آثار مرا ندارد، بجز دکتر محمد معین ، اگرچه او مخالف من باشد.
دکتر معین حق دارد در آثار من کنجکاوی کند. «او مثل صحیح علم و دانش است. با وجودی که او را ندیده ام اما مثل این است که او را دیده ام. کاغذ پاره های مرا بازدید کند، ولو این که او شعر مرا دوست نداشته باشد.» اما این طور نشد شراگیم یوشیج پسر نیما این آثار را به چاپ رساند.
در تمام مدت زندگی نیما جلال آل احمد بیشترین و صادقانه ترین دوستی را با او داشت ، به طوری که بعد از فوت نیما این جلال بود که پیکر او را در آغوش گرفت و به خاک سپرد. این تمام زندگی نیما بود.

  نظرات ()
نیما نویسنده: - جمعه ۱۳۸۳/٥/۳٠

این ابر نه بر من نه به تو می گرید

نه نیز به روی یاسمن می گرید.

بر شوره ی بی حاصل از بس گریست

بر حاصل کار خویش ؛ می گرید.

                                              نیما یوشیج

  نظرات ()
با نیما... نویسنده: - جمعه ۱۳۸۳/٥/٢۳

........

چرکین چراست صورت مهتاب؟

کی مانده چشمش بیدار

خواب آشنا که هست و چرا خواب؟

کی ساخته است ؟

کی برده است؟

کی باخته است؟

.............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
حرفهای همسایه ــنیما نویسنده: - شنبه ۱۳۸۳/٤/٢٧

دوست من!

برای خوب دویدن؛میدان لازم است. انسان قفسه نیست که هر وقت هر دارویی را که بخواهداز یکی از جعبه های معین آن بیرون بکشد. به گمانم کمتر کسی اگر به وضع زندگی من بود قادر به ادا مه حیات می شد و کسی جز خود من نمی داند چطور و چرا.

درست مثل داروهای رطوبت زده شده ام . برای من حرارت و افتاب کافی و اسمان؛ که متاسفانه ابری است و من به خوبی می دانم که این ابرها در همه وقت و زمانئ بو ده اند. بعضی از روی دریاها بلند می شوند؛بعضی از روی مردابها و جاهایی که نمی دانند کجاست و مرغابی های ترسو در کجاهای ان منزل دارند. باید در حساب گرفت که دنیا جای چشم دریده هایی هم که افتاب نمی خواهند هست؛آنها هم سهم می برند.

جوری برای زندگی کردن خود دست و پا می کنم که خودم خنده ام می گیرد.مثل کبوتر هایی که از پرواز طولانی برگشته ؛ زیاد پرسه زده اند.

در دایره امکان همه ما را به مثابهی یک مشت ریزه خوار مفلوک و عاجز به هم ریخته اند. پر از فکرهای علیل و طولانی برای رهایی.معنی کمال را در پیرامون این بهم خوردگی ها برای پیدا کردن یک توانایی مختصر باید به دست آورد.

آنچه دائمی ست همین حرکت است از برای همان توانایی یا کمالی که گفتم.از نوشتن دست بر می دارم. رفتم به سر وقت آب دادن بوته هایی که با دست خودم آنها را کاشته ام. در صورتیکه من تابستان به ییلاق می روم و می ماند برای دیگران؛ نمی دانم چرا  وقت مرا می گیرد؟

                                 خدا حافظ شما

                                   دوست شما  ــفروردین ماه ۱۳۳۴ـــنیما یوشیج

  نظرات ()
چرا؟ نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٢/۱۱/۱۳

 

*چرا تعدادوب لاگ هایی که دارای مطالب بی محتوا و گاه پوچ و بی ارزش هستند؛چندان هم کم نیست؟گاه در این وب لاگ ها مطالبی به چشم می خورد که ذره ای ارزش نوشتن ندارد ار جمله اتفاقات بسیار مبتذل و پیش پا افتاده......ایا وب لاگ نویس هیچ ارزشی برای نوشته خود و نیز خواننده آ ن قایل نیست؟

 در نوشتن وب لاگ وقتی مخاطب خود را در جلوی چشم نداریم آیا مجازیم که هر گونه می خواهیم با وی سخن بگوییم؟ شخصی که در وب لاگ خود نوشته هایی مبتذل ارائه می دهد بیشتر به کسی می ماند که در پشت این صفحه پنهان گشته  و چون هیچ کس او را نمی بیند به راحتی می تواند تمام عقد ه های فرو خورده خود را بگشاید و هر چه دلش می خواهد بنویسد.زیرا نه شناخته می شود ونه مخاطبانش را می شناسد.

ما اد مها اکثرا همین طوریم در جلوی روی افراد می خواهیم فهمیده ؛عاقل؛منطقی ؛و مودب جلوه کنیم ولی وقتی تماشاچیی در کار نباشد؛آنوقت تمام هنر خود را در لودگی و ابتذال به کار می بندیم تا بامزه و حاضز جواب و.....شمرده شویم.

اکثر وب لاگ نویشان به روند نوشتنشان به دیده سر گرمی و پر کردن اوقات فراغت و تئوری فال و تماشا نگاه می کنند ؛در قید این نیستند که هر حرفی می زنند در پشتش تفکری وجود داشته باشد. گاه بعضی وب لاگ ها فقط دفتر خاطراتی هست که خواننده از روی کنجکاوی آ ن را می خواند تا بفهمد نویسنده آن کی هست و چکاره است ؛نه چیز تازه ای عایدش می شود و نه چیز جدیدی یاد می گیرد خواندن این خاطرات بدون داشتن فکر و اندیشه مثل همان سبزی پاک کردن به همراه همسایه ها جلوی در خانه است به همراه  درد دل کردن................

اگر از نظر آ ماری نگاهی به تعداد باز دید کنند گان و پیا م دهندگان وب لاگ های مبتذل و وب لاگ هایی که در آ ن مسائل سطحی (مثل قهر و آشتی )با دوست دختر و پسرشان مطرح می شود؛بیندازیم ؛آ نوقت می بینیم که اینها چقدر خواننده و چه قدر طرفدار دارند!

باید نوشتن در وب لا گ را چیزی فراتر از سزگرمی بشمار آوریم و چیزی فراتر از نوشته هایی پوچ و بی معنی . وب لاگ تنها ابزار بیان آه و ناله و تو کجایی و چرا  بی وفایی و.........نیست . وب لاگ عرصه همگانی بیان اندیشه است ؛پس برای اندیشیدن ارزش قائل شویم و نیز برای خواننده اندیشه مان .

***********************************************

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صدا های نیم زنده ز دور.

همعنان گشته همزبان هستم.

            *

جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروانستم.

نیما..........نیما این صدف خفته در دل مروارید

به گمانم امد که این صدف مهجور مانده............

*******************************************************

ما ایرا نیها (مردم دیگر دنیا را نمی دانم)یک عادت خیلی بدی داریم و ان این است که وقتی از کسی خوشمان بیاید و یا بخواهیم از او تعریف و تمجید کنیم ؛او را به عرش می برییم و بر عکس وقتی از همان ادم بد مان بیاید و یا بخواهیم او را سزرنش کنیم از عرش به زیر آورد ه و با خاک یک سانش می کنیم.مثلا هیچ دقت کرده اید که اغلب آدمها وقتی از یک شخصیت معروف خوششان می اید چگونه سعی می کنند نقاط منفی آ ن فرد را نادیده شمارند و یا اینکه حتی منکر آ ن نقاط منفی شوند....چرا ما این قدر شخص پرستیم ؟؟حتی اگر به زندگی نامه افراد معروف و مشهودر هم نگاهی بیندازید آ ن چنان درباره او نوشته اند که هیچ نقطه تاریک و منفی در زندگی او وجود نداشته و آ ن فرد معمولا هم از کودکی تا مرگ همیشه درست ترین و بهترین کارها را انجام می داده و خطایی در زندگی از او سر نزده است......بر عکس این قضیه هم صادق است یعنی وقتی می خواهیم شخصی را مورد انتقاد و نکوهش قرار دهیم ؛نمام اعمال و رفتار خطای او را می بینیم و هیچ گونه عمل درستی گویا در زندگی از او سر نزده است. 

بدا به حال چنین مرد مانی که تابع احساس خویشند و عقل و منطق و خرد را به فراموشی می سپارد.............

شاید و به گمانم به همین خاطز است که ما از همان دیر باز پاد شا هانمان را خدا فرض می کردییم.............

مرد مان تابع احساس  به ان کس که قدرت و شهرت و محبوبیت می دهند بی نهایت است و وقتی که کنارش می نهند نیز تا بی نهایت است............همیشه در بی نهایت هستند ؛میانه ای وجود ندارد.......

  نظرات ()
در شب سرد زمستانی نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٢/۱۱/٦

 

 

 

 

شعر نیما سرشار از صفای و روشنی طبیعت است و در عین حال متکی به اندیشه های ژرف و عمیق که حکایت از درد های بشری را دارد .

شعر نیما دارای جهان بینی است با ابهامی راز گونه و با بیانی تمثیلی.

نیما تعادل بین حوهر شعر و عنصر تفکر را چه زیبا یافته و آ ن را حفظ کرده است.او نمو نه های عالی از شعر محض را در حد اعلای شکل و محتوا به زبان پازسی هدیه کرده است.

نیما یکی از بزر گتریننمایندگان هنر ایران و پاسدار شرف و حیثیت انسانی است ؛زیرا که زبان گویای او زبان زمانه ماست.او معلم شکیبایی و برد باری و وفادار بودن به نیکی و بی ادعایی و بی ریایی است.

نیما خشم نجیب بود. او مردانه و یک تنه دل به کار بست زیرا که مردی بود مردستان.

 

............................در مورد او باز هم خواهم گفت.

 

 

در شب سرد زمستانی

 

در شب سرد زمستانی

کوره خورشیدهم؛چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

و به مانندچراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ؛

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد.

 

من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود؛

باد می پیچید با کاج؛

در میان کومه ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده ی باریک.

و هنوز قصه بر یادست

وین سخن آویزه ی لب:

که می افروزد ؟که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم ؛چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

                                                           نیما

 

  نظرات ()
یک شعر _هست شب نویسنده: - جمعه ۱۳۸٢/۱٠/۱٩

هست شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است.

باد؛نو باوه ی ابر؛از بر کوه

سوی من تاخته است.

               *

هست شب ؛همچو ورم کرده تنی گرم دراستاده هوا؛

هم ازین روست که نمی بینداگر گمشده ای راهش را.

               *

با تنش گرم؛بیابان دراز

مرده را مانددر گورش تنگ

به دل سوخته ی من ماند

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!

هست شب. اری؛شب.

 

***************************************

 

 

نیما یؤشیج شاعری که کمتر مورد توجه قرارمیگیرد.چرا؟الان که در ماه دی هستیم ماهی که در آن در سال ۱۳۳۸ چشم از جهان فرو بست؛بهتراست بیشتر از او یاد کنیم.زبان نیما زبان خاصی است .زبانی است که در وهله اول کمتر مخاطب را جلب میکند .زبان نیما احتیاج به ؛درست خواندن ؛تعمق ؛و ادراک دارد.شعر نیما شعری است که باید یه عمق مفهوم آن نزدیک شد تا بتوان از آ ن لذت برد.در فرصت های بعدی بیشتر از نیما خواهم گفت.

  نظرات ()
در خیال رو زهای روشنم کز دست رفتندم.... نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٢/٩/۳٠

سلام به دیماه و سلام به نیما یوشیج که در دیماه ۱۳۳۸ چشم از جهان فرو بست......

 

خانه ابریست

یکسره روی زمین ابریست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

ای نی زن که ترا اوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

 

خانه ام ابریست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیال رو زهای روشنم کز دست رفتندم؛

من به روی افتابم

میبرم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

وبه ره ؛نی زن که دایم می نوازد نی؛در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش.

 

*******************************

گاه نومیدی و یاس بر انسان چیره می شود

 

وزمانی جرقه های امید در قلبش شعله میکشند

البته فکر می کنم که این حالت طبیعی هر انسانی باشد که گاه مایوس و گاه نیرومند گاه غمگین گاه شادگاه احساس پوچی و تهی احساس ندانم کاری وگاه سرشار از حس حرکت و تلاش است......اما نه همه این طور نیستند....هستند کسانی که گوسفند وار در مراتع سبز وبی علف و گاه کم علف می چرندو سرخوشند..........

نیمادوست عزیز حرف خوبی زده است گفته است هر وقت نیاز به نوشتن رااحساس کند می نویسد ولی گاه این نوشتن هم برای انسان کاری عبث به شمار می اید .........

ولی من از این بید ها نیستم که به این بادها بلرزم فقط یک لحظه احساس خود را و این که چطور گاهی انسان دچار تردید می شود را بیان کردم........

************************************

فیلم پیانیست اثر رومن پولانسکی را اگر تا به حال ندیده ایدحتما ببینید چون از آن دسته فیلمهایی است که دیدنش نه یک بار بلکه برای چندمین بار می تواند لذت بخش باشد........و اینکه نشان می دهد چگونه زبان هنر (در این فیلم موسیقی)می تواند بین دو نفر که می توانند دشمن یکدیگر باشند دوستی بر قرار میکند.....

  نظرات ()
من چهره ام گرفته نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٢/٩/٤
   قایق
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی.
 
باقایقم نشسته به خشکی
فریاد می زنم:
«وا مانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت این ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادی ای رفیقان با من.»
گل کرده است پوز خندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التها بم از حد بیرون.
 
در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می اید از من:
« در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستی و خطر نیست،
هزالی و جلافت و غو غای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»
 
با سهو شان
من سهو می خرم
از حرفهای کام شکنشان
من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کند!
من آ ب را چگونه کنم خشک؟
 
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من؛دست من کمک ز دست شما می کند طلب.
 
 
فریاد من شکسته اگر در گلو؛و گر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم!
 
 
 
 
                         نیما  -     شاعر بزرگ
 
 
 
                    _________________________________
 
 

باند بازی ، اون هم توی جماعت هنرمندان

باو  ر کنیداغراق نمی کنم دروغ هم نمی گویم.اگر خودتان از نزدیک با جماعت هنر مندان آشنا باشید و با تعدادی ازآنان حشر و نشر داشته با شید( حتی بعضی  ازآنان از فامیل هایتان  باشد)آنوقت می فهمید که من نه اغراق می کنم و نه ...

اگر در میان دیگر افراد هم صنف جامعه رقابت وجود دارد ؛در میان قشر هنر مند جامعه این رقابت گاهی پا را فراتر از این حد می گذارد و تبدیل به حسادت می شود آن هم چه حسادتی که چشم دیدن هم دیگر را هم ندارند.

 

(شاید این قضیه ناشی از روح حساس انان باشد!)

اما غرض از باند بازی:در هر گوشه و کناری جماعتی هنر مندجمع شده اند و کار های مختلفی انجام می دهند...اما...وای به زمانی که فردی تازه وارد و غریبه از چشم آنان بخواهد وارد جمع آنان شود و عرض اندامی کند............بمانداز رابطه های سببی و نسبی که در بین آنان حکم فرماست!

 

_______________

 

خوب الان رایانه را روشن کردم.

آنه  یک کلمه جادویی با کاربرد های بسیار فراوان.

راستی تا به حال فکر کرد ه اید که چقدر کلمه داریم که آخرش این حرف معجزه گر است و چقدر کلمه می توانیم با پسوندانه بسازییم و هنوز نساختیم!

رایانه و.......را که داریم .سامانه و پایانه ویارانه را هم که داریم!

پیشنهاد:می توانیم بعد از این به جای تمام کلمات خارجی معنی و مفهومی که از این کلمات استنباط می شود به آخرش یک آنه بچسبانیم و کلمه ای جدید بسازیم.

مثل:تاکسی:سوارانه   

تلفن:گفتمانه    

تلویزیون:تماشانه          

رادیو:شنوانه  یا    گوشانه     

آسانسور:لغزانه   

تایپ کردن:انگشتانه

و....................................................................................................

فقط کمی دقت و حوصله می خواهد همین!

در ضمن کلماتی که می سازیید شاید در وهله اول کمی مضحک و شاید خنده دار باشد ولی مطمئن باشید که به زمان زمان جا میافتد .اصلا اصل این کلمات هم خنده دار بودند کم کم برای ما عادی شده اند!

  نظرات ()
هست شب نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٢/٩/٢
هست شب یک شب دم کرده و خاک
رنگ رخ باخته است.
باد؛نو باوه ی ابر:از بر کوه
سوی من تاخته است.
        *
هست شب؛همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا؛
هم ازین روست نمی بیند اگر گم شده ای راهش را.
         *
با تنش گرم؛بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب .آری؛شب.
                                    نیما
  نظرات ()
گوش بر زنگ نویسنده: - شنبه ۱۳۸٢/٩/۱

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صدا های نیم زنده ز دور.

همعنان گشته همزبان هستم.

            *

جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروانستم.

نیما..........نیما این صدف خفته در دل مروارید

به گمانم امد که این صدف مهجور مانده............

****

ما ایرا نیها (مردم دیگر دنیا را نمی دانم)یک عادت خیلی بدی داریم و ان این است که وقتی از کسی خوشمان بیاید و یا بخواهیم از او تعریف و تمجید کنیم ؛او را به عرش می برییم و بر عکس وقتی از همان ادم بد مان بیاید و یا بخواهیم او را سزرنش کنیم از عرش به زیر آورد ه و با خاک یک سانش می کنیم.

بدا به حال چنین مرد مانی که تابع احساس خویشند و عقل و منطق و خرد را به فراموشی می سپارد.............

شاید و به گمانم به همین خاطز است که ما از همان دیر باز پاد شا هانمان را خدا فرض می کردییم.............

مرد مان تابع احساس  به ان کس که قدرت می دهند بی نهایت است و وقتی که کنارش می نهند نیز تا بی نهایت است............همیشه در بی نهایت هستند ؛میانه ای وجود ندارد.......

افراط کاری و تفریط دو صفت خاص انسان هایی است که تابع احساس خویشند.

  نظرات ()
مطالب اخیر شعر شعر شعر بهار شعر شعز شعر شعر زندگی در نوستالژی گذشته شعر
کلمات کلیدی وبلاگ شعر (۳۳٠) حاشیه زندگی (۱٦۱) یادداشت ادبی (۱۳۳) اجتماع (٧٩) خبر (٦٩) نقاشی (٤٦) نیما یوشیج (۳٠) زن (٢٩) ماهنامه رندان (٢٩) نشر (٢۳) وبلاگ نویسی (٢٢) دیدگاه هنری ادبی (٢٢) احمد شاملو (٢۱) این تاج خار (۱٥) ماهنامه مارال (۱٥) نشر شورآفرین (۱۳) حسین جوان (۱٢) فمنیسم (۱٢) علیرضا ذیحق (۱٢) نمایشگاه کتاب (۱۱) غزاله علیزاده (۱۱) ماهنامه ماندگار (۱۱) مهرسان جوان (۱٠) و خنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب (۱٠) مرگ خلاصه شد (۱٠) نفس های پنهان (۱٠) سیمون دوبوار (۱٠) خورشید من کجاست؟ (٩) فروغ فرخزاد (٩) دریغا از عشق (٩) میلان کوندرا (۸) وازنا (۸) سهراب سپهری (۸) اکتاویو پاز (٧) انتخابات ریاست جمهوری (٧) سارتر (٧) معشوق بی صدا (٧) دالان ها (٧) سینما (٦) آنسل آدامز (٦) سکوت سپری شده (٦) سرور جوان (٥) نرودا (٥) موسیقی (٥) فلسفه (٥) عکاسی (٥) نیچه (٥) نقد و بررسی (٥) آتی بان (٥) آلبر کامو (٥) چه گوارا (٥) ماهنامه فریاد (٥) خبرگزاری ایبنا (٤) ماهنامه گذرگاه (٤) منصوره اشرافی (٤) فرشته ای در خانه (٤) در جست و جوی هویت (٤) فریاد بلند عصیان (٤) سیمین دانشور (٤) عطار (٤) داستان (٤) در جستجوی هویت فراموش شده (٤) در تاریکی سوزان (٤) در برزخ تساوی (۳) روسپییان سودا زده من (۳) سالینجر (۳) آلبا دسس پدس (۳) مهدی اخوان ثالث (۳) مارکز (۳) سینمای مستند (۳) گفتگو (۳) بهار (۳) ناظم حکمت (۳) نوبل (۳) آیدا (۳) رضا قاسمی (۳) عباس معروفی (۳) 8 مارس (۳) شور آفرین (۳) عمادالدین نسیمی (۳) سایت والس (۳) مهراوه جوان (۳) saturated darkness (۳) خبرگزاری ایسنا (۳) آنتونیو بوئرو بایخو (۳) چراغها را من خاموش می کنم (۳) زیستن از نوع اول (۳) سپنج (۳) فالکنر (۳) سیاوش شاملو (٢) میشل فوکو (٢) مهرهرمز (٢) فرانسیسکو گویا (٢) سرگی یسنین (٢) مایاکوفسکی (٢) حسین منصوری (٢) خبرگزاری ایانا (٢) در انتظار گودو (٢) سایت ادبی دیباچه (٢) سایت مرور (٢) پاییز را به خاطر بادهایش (٢) غزلیات شمس (٢) غلامحسین ساعدی (٢) نزار قبانی (٢) برتولت برشت (٢) ساموئل بکت (٢) حلاج (٢) ریلکه (٢) لورکا (٢) نوروز (٢) مولانا (٢) شریعتی (٢) ایلنا (٢) منوچهر آتشی (٢) سال بلوا (٢) من ری (٢) عین القضات (٢) یاشار احد صارمی (٢) ژاک پره ور (٢) کیان وش شمس اسحاق (٢) ناتور دشت (٢) یانیس ریتسوس (٢) لنگستون هیوز (٢) گالری ثالث (٢) شبهای تهران (٢) والتر بنیامین (٢) جایزه شعر زنان (٢) حرفهای همسایه (٢) سایت کارگاه (٢) علیرضا بهنام (٢) اسماعیل خویی (۱) طاهر صفار زاده (۱) انقلاب فرهنگی (۱) نیکول فریدنی (۱) هومن بابک نیا (۱) آنتونیونی (۱) تعزیه در نقاشی (۱) تی اس الیوت (۱) وردی که بره ها می خوانند (۱) فرد زینه مان (۱) اروفه (۱) ژان کوکتو (۱) رومن پولانسکی (۱) مکرمه قنبری (۱) اکسپرسیونیسم (۱) خوزه کراویرینها (۱) ژان کریستف (۱) مسیح باز مصلوب (۱) نیکوس کازانتاکیس (۱) سعید سلطانپور (۱) نازنین نظام شهیدی (۱) قیصر امین پور (۱) هیوا مسیح (۱) محمود دولت آبادی (۱) رادیو زمانه (۱) پروست (۱) آلن دوباتن (۱) پینک فلوید (۱) عشق و ازدواج (۱) لوح (۱) ابراهیم گلستان (۱) ویتگنشتاین (۱) پیانیست (۱) خبر گزاری فارس (۱) کلود لانزمن (۱) تفکیک ارزشگذاری ادبی (۱) man ray (۱) پل نیومن (۱) فریدا کالو (۱) بوی پاییز (۱) هنری مور (۱) شهرنوش پارسی پور (۱) خلیل پاک نیا (۱) صالح نجفی (۱) تیرداد نصری (۱) رسانه (۱) کلیدر (۱) زرتشت (۱) اصغر فرهادی (۱) فقر (۱) صادق هدایت (۱) حافظ (۱) سعدی (۱) مشهد (۱) یداله رویایی (۱) اسکار (۱) خبرگزاری مهر (۱) رومن گاری (۱) آرمانگرایی (۱) دادائیسم (۱) رومن رولان (۱) مارسل پروست (۱) اوباما (۱) شطرنج (۱) برگمن (۱) شیرین عبادی (۱) اورهان پاموک (۱) تکثیر غیر قانونی (۱) obama (۱) یوش (۱) ایسنا (۱) روسو (۱) روزنامه شرق (۱) شفیعی کدکنی (۱) جایزه صلح نوبل (۱) هشت مارس (۱) اکبر رادی (۱) صدام (۱) آدونیس(علی احمد سعید) (۱) دیدگاه هنری ادبی نهم (۱) دیدگاه هنری ادبی دهم (۱) شهرگان (۱) ناظم حکمت (۱) بهار 1390 (۱) نعمت آزرم(میرزازاده) (۱) روزنامه شهرآرا (۱) شهریار گلوانی (۱) قاسم صنعوی (۱) سمانه مرادیانی (۱) علیرضا اجلی (۱) سایت کافه داستان (۱) سالمرگی (۱) mansourehgallery (۱) محمد مسافر (۱) ذر برزخ تساوی (۱) in the purgatory of equatliy (۱) نشر آرست (۱) جدایی نادر از سیمین (۱) سایت صحنه ها (۱) سهراب رحیمی (۱) sohrab rahimi (۱) موسسه نقد حرفه ای (۱) کارل سندبرگ (۱) کته کولویتز (۱) kathe kollwitz (۱) کتابناک (۱) روسپیان سودازده من (۱) فرانس مارک (۱) اسبهای آبی (۱) مسعود حاجی حسن (۱) باقر پرهام (۱) holding on to myself (۱) peter callesen (۱) نلسون آلگرن (۱) ده شب شعر (۱) انیستیتو گوته (۱) مهر 1356 (۱) ماهنامه کارنامه (۱) محمد تهرانی (۱) دکتر بهار و خواستگار مرده (۱) معصومه سیحون (۱) ماهنامه پل ادبی (۱) سایت هنری نقش آوا (۱) سایت ادبی خزه (۱) سایت فرهنگی هفتان (۱) فلا هرتی (۱) آلینوش طریان (۱) دل آرا دارابی (۱) کلاوس اشتریگل (۱) فلسفه و عرفان (۱) اصغر الهی (۱) م ـ آزاد (۱) رضا سعیدی (۱) مارگو ت بیکل (۱) اورهان ولی (۱) مهران صدرالسادات (۱) سعید کاشانی (۱) سایت فل سفه (۱) ویکتور خارا (۱) ایولین رید (۱) افسردگی عمیق تر (۱) روزنا (۱) گلستانه (۱) مجتباپورمحسن (۱) مجله دنیای سخن (۱) قره العین (۱) نادر مشایخی (۱) شب موتسارت (۱) روزنامه همبستگی (۱) ژیژک (۱)
دوستان من دیدگاه - Diddgah Mansoureh Ashrafi Gallery مهرسان جوان سرور حوان خسین حوان خسین حوان پرتال زیگور طراح قالب