تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
دفاعیه مدیر سایت رسمی شاملو: شاملو اینجا زن بوده نه مرد! نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/۳


مدیر سایت رسمی احمد شاملو آقای محسن عمادی  نقدی بر نوشته  اخیر من در  سایت وازنانوشته اند .
آنچه که در این نقد توجه مرا از همه بیشتر به خود جلب کرد خوانش و تفسیر  جدید و بدیع  و خاص ایشان از شعر سرود آن کس که از کوچه به خانه باز می­گردد ـشاملو در این قسمت از نوشته ایشان است!
 ایشان در قسمتی از نوشته خودگفته اند:
 راوی شعر کیست؟ اگر شاعر شعر احمد شاملو است که مردی است با تعین تاریخی مشخص، راوی شعر به نص صریح شعر، یک زن است که شاعر هم هست. راوی شعر، آبستن است،  قرار است مادر شود، انتظار نوزاد می‌کشد... حالا به نوشته‌ی خانم اشرافی بر می‌گردم و پرسش‌های خود را بیان می‌کنم. نوشته‌اند: «آیا مطلوب‌تر از این شرایط نیز چیز دیگری وجود دارد؟ به راستی که این می‌تواند ایده‌آل‌ترین شرایطی باشد که هر مرد هنرمندی (و حتی غیر هنرمند) برای انجام کارها و فعالیت‌های خودخواهانه‌ی آن باشد» راوی شعر مرد نیست. چگونه می‌توان مصرانه راوی شعری را که خود شعر، آن را زن می‌داند، تغییر جنسیت داد؟ کدام بند از بندهای تئوری متن اجازه ‌داده‌ است که رأسا ً بدون ارجاع به متن شعر جنسیت‌های شعر را به رای خود تغییر دهیم؟... 

مطلب مرتبط با این موضوع

 شاملو و بت زدایی

از لابلای گفتگوها

 

  نظرات ()
نقد یک عاشقانه ی شاملو نویسنده: - شنبه ۱۳۸٧/۱/۳۱

در مجله وازنا و ماندگار منتشر شد
نقد و نگاهی به شعر (سرود آنکس که از کوچه به خانه باز می گردد) ـ احمد شاملو

پ.ن
این نقد قرار بود در شماره بهمن و اسفند ماه وازنا منتشر شود . ولی بنا بر عللی  چون در این شماره منتشر نشد  آن را برای مجله ماندگار ارسال نمودم . که قرار شد در شماره اردیبهشت ماه منتشر شود . امروز که شماره جدید ماندگار بیرون آمد مشاهده کردم که بر حسب اتفاق نوشته در وازنا هم منتشر شده   البته به همراه توضیحاتی که در وازنا بابت تاخیر در چاپ این نوشته آمده بود . بهر حال از این که این نوشته هم زمان در دو جا منتشر گردیده  متاسفم .

ـ

ــــــــــــــــــــــــــ

 

قسمتی از نظرات کاتارینا گریپن برگ شاعر و درام نویس فنلاندی – سوئدی  در گفتگویی با رباب محب
 
 سوال
ـمردم ترجیحأ رمان می خوانند، اما گرایشی به شعرخواندن نشان نمی دهند. به نظرتو چرا اینطور است؟ چگونه می توان مردم را به خواندن شعر ترغیب کرد؟ آیا اساسأ می شود این کار را کرد؟
شعر همیشه با ترس همراه است:ترس ِ دشوار بودن و فهمیده نشدن. وترس از حکمی که میان ما هست: که شعرچگونه باید خوانده و تعبیر و تفسیر شود.
شاید مردم از متنی که با قوانین خاص خودش روی کاغذ سفید می آید می ترسند، زیراکه این متن با هیچ منطقی سازگار نیست. اما به نظر من خواندن شعر بسیار آسان تر از متون "معمولی" است. متون"معمولی" جائی برای امکانات وظرفیت های زبانی « سوء برداشت» نمی گذارند.
در نگاه من شعر یک قطعه موسیقی است: چیزی را در سطح تخیل یا احساس و یا فقط یک حالت فرموله می کند. شاید بتوان مردم را تشویق کردکه با شعربا همان نگاهی برخورد کنند که با موسیقی می کنند.


نظرت در باره « نقد شعر » چیست؟ آیا یک نقد مثبت در موفقیت شاعر و کیفیت کار او تأثیر می گذارد؟
- نقد کیفیت کار را تعین نمی کند. هرروزه انبوهی از نقدهای بی مایه با سلیقه های ان چنانی در روزنامه ها چاپ می شود.
البته اگر در باره ی کتابی خوب نوشته شود توجه عام را جلب می کندو کتاب خوانده می شود. اما این اهمیت چندانی ندارد. طبیعی است که خواننده داشتن و مورد توجه مردم قرار گرفتن خواسته ی هرنویسنده ای است. اما نویسنده نبایستی اساس کارش رابرپایه ی نظرات و نقدها بنا کند. بهتراست نویسنده از خودش حرکت کند، به متن ِخودش گوش فرادهدوتا جائی که ممکن است به قلمش صادق باشد. و اگر ممکن است نقد را فراموش کند...

شعری از کاتارینا گریپن بر گرفته از سایت اثر

حرف می زنی زبانت می سوزاند. مردم که حرف زدند ، خانه سوخت. از پیش هشدار دادی "شما باید ساکت باشید، حرف آتش می افروزد". تو درون خاکستر رفتی و دهانت بوی ِ دود گرفت. در اتاقی که آدمها حرف می زنند انگشت ِ روی میز سیاه می شود.

ـ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

برشت می گوید: انسان  سرنوشت انسان است

آنکس که بتواند در این جهان وحشت زا زندگی کند  باید پوستی چون کر گدن داشته باشد

اگر جاودانه می ماندیم همه چیز می توانست تغییر کند ولی چون میرا هستیم بسیار ی چیز ها دست نخورده می مانند.    

  نظرات ()
سیم خاردار نویسنده: - جمعه ۱۳۸٦/۱٠/٢۸

 

 

 در  شماره جدید وازنا  نگاه علی ثباتی به مجموعه شعر «این تاج خار»

ــــــــــــــــــــــ

.

کهکشان را در سیم خاردار

 

                             پیچیدند.

 

 

 

نسیم اندیشه ای

 

فضا را

 

سرتا سر

 

       آکنده

 

از خاک تا افلاک.

 

 

  نظرات ()
در تقابل هنرمند و دیوانه نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٦/۸/۱٧

 

 در سایت وازنا : نقد و نگاه به شعر "آویخته از درخت های معبد بابل" سروده علیرضا بهنام

ـــــــــــــــــــــــ

در تقابل هنرمند و دیوانه

 

 

 

این یک توهین نیست، واقعیت است! اگربه عنوان یک هنرمند در جامعه زندگی می کنید ، فکر می کنید ، ر فتار می کنید و سخن می گویید هیچ گاه حیرت نکنید که گاه گاهی دیگران شما را روانی و دیوانه خطاب کنند ، حتی اگر این دیگران در زمره دوستانتان باشند ، چون علت این خطاب پرواضح است و قابل درک و فهم.

 

گفته اند به تعداد انسان ها جلو ه های گونا گون جنون وجود دارد و بدیهی است که هنرمند نیز یک انسان است و این جلوه ها در او بارزتر و پر رنگ تر و واضح تر است ، چرا که انسانی ست با حساسیت ها و تاثیر  پذیری های بیشتری از دیگر مردم.

 

البته این نه به این معناست که هنرمندان دیوانه اند و در ردیف افراد روانی جامعه قلمداد می شوند  بلکه تنها وجه مشترکی که با دیوانگان دارند داشتن دنیایی خاص و مختص خود و جدا از دنیای دیگران است و نیز آن چه که هر دوی آنها را از نظر رفتاری مشترک می کند و از بقیه مردم متمایز ، حرکت به سمت و سوی خود ویرانگری در آنان است.

 

چرا که هر انسان عاقل و دارای سلامت روانی مهمترین وجه شاخص خود را عافیت اندیشی، مصلحت جویی، حفاظت از خود و مصون نگه داشتن خویشتن را از مهم ترین و عاقلنه ترین رفتار ها برای زندگی می داند . اما دیوانگان  به طور کامل و هنرمندان با درجاتی متفاوت فاقد این نوع رفتار ها هستند.

 

دیوانگان و روانیان دایمن به سوی مرگ و نیستی نگاه و حرکت می کنندو جنون ومرگ در آنها تبدیل به آمیزه ای از زندگی اکنون شان گشته است. این حرکت به سوی ویرانی خویشتن در آنها حرکتی ناآگاهانه است و در همین جاست که هنرمند با دیوانه به یک هدف اما از دو مسیر متفاوت گام بر می دارند . چرا که هنرمند آگاهانه به سوی خود ویرانگری می رود.دیوانگان چیزی ازخود به جامعه ارایه نمی دهند اما هنرمند به واقع انسانی یا عقل و فکر و اندیشه است که این عقل و فکر و اندیشه اش نه تابع جامعه و مصلحت اندیش و عافیت جویی و سود دهی است بلکه تابع آن چیزی است که می توان نامش را ادراک شخصی از دنیای و آدمیان پیرامون خودش دانست. جنون و خویش ویرانی و حرکت به سمت و سوی مرگ در هنرمند ، ثمره اش آفرینش هنری است . نیما یوشیج در جایی گفته بود که کار هنری به نوعی شبیه شهادت است و من فکر می کنم که هنرمند انسانی است که خویشتن را بر صلیب ادراکات شخصی خویش آونگ می کند تا به جهانیان بفهماند که حقیقت چیست .

 

حرکت ها ، نوسانات، کنش ها و واکنش های هنرمند چه در زندگی شخصی خود و چه در رابطه با جهان پیرامونش لزوما با هضم و توجیه و تایید جامعه نمی تواند همگام و همراه باشد . از نظر و دیدگاه جامعه که حرکت درست بر اصل مصلحت اندیشی و عافیت جویی استوار است چه بسیار حرکت های هنرمندان رد و غیر قابل توجیه و پذیرش و مردود و اشتباه است.

 

خود ویرانگری در هنرمندان با درجات  و شدت و ضعف های متفاوت بروز می کند به طوری که حد نهایی اوج آن به انتحار و نابودی مطلق خویشتن در هنرمند می انجامد. گاه زندگی به ظاهر سعادتمند و خوشبخت خویش را بر هم می زند و یران می کند ، گاه به عشقی نا متعارف روی میآورد و گاه گام هایش به سوی خلاف عقلانیت است .

 

اکثر هنرمندانی که جامعه و یا نزدیکان آنها روانی انگاشتن شان، در دنیایی فرای دنیای ادمیان به سر می برند و چون آدمیان از درک و شناخت دنیا ی آنها و ادراکاتشان عاجز بوده اند، به آنها صفت دیوانه و روانی داده اند.هر چند که خود هنرمندان هم اکثرن در نوشته های خود به جنون خویشتن و عدم عقلانیت در خود اعتراف کرده اند و خود را به وضوح تمام در زمره دیوانگان جای داده اند.

 

خرد هنرمند ،خردی است که با خرد مرسوم و متداول مردم جامعه در تضاد و تمایز قرار دارد و چه بسا دچار اصطکاک نیز شود. فوکو معتقد است که جنون هنرمندان جلوه دیگری از جنون است ، نه جنون دیوانگان افتاده در بند ، بلکه جنون انسان فرو افکنده در اعماق ظلمت خویش.

 

آیا رفتار و روش زندگی وان گوگ از دید مردمان عاقلانه بود؟آیا هنگامی که گوگن زندگی و خانواده خویش را رها کرد و در جزیره ای سکنی گزید ، عاقلانه رفتار کرد؟آیا وقتی که سزان کفشهایش را زیر سر می گذاشت و بر روی نیمکت های پارک به خواب میرفت ، رفتاری عاقلانه کرده بود؟آیا گویا با آن نقاشی های اواخر عمرش عاقل می نمود؟و هزارن آیا و هزاران مثال دیگر از هولدرلین_ نروال_ نیچه _استریندبرگ _ بوش _ گویا _ بر وگل_ سویفت_ کالو  وووو

 

اگر تعریف کنش عاقلانه را از دید  عرف ومردم جامعه بدانیم به راحتی در می یابیم که هنرمندان بسیار اندک دارای چنین کنش هایی بوده اند . در زندگی هنرمندان و اثارشان تجلی این کنش های عاقلانه بسیار کمرنگ و ضعیف و انگشت شمار است و در عوض آن چه که پر رنگ متجلی شده است رابطه و پیوندی است که تنها بین انها با دنیای وهم و خیال به وقوع پیوسته است و به وجود آمده است.

 

وجه تمایز هنرمندو دیوانه در این است که دیوانه قادر نیست رازهای درون خویش و ارتباط خود را با آن دنیای رویایی و وهم آلود و رمز الود بیان کند وهنرمند با نیروی خلاقه و آفرینش خود این رازها و نشانه ها را نمایان کرده و به گونه ای متفاوت دنیای درونی خویش را در معرض دید جامعه و دیگران قرار می دهد و این به معرض دید گذاشتن انسان ها را به تفکر وا می دارد و نقب هایی برای آنان در هت راه یابی به افق دیدهای فراتر و نا شناخته تری فراهم می کند.

 

آفرینش هنری و خلق یک اثر هنری پیوندی است میان خیال و واقعیت و رویا و هنرمند با این آفرینش به نوعی مخاطب خویش را وارد دنیای ذهنی خود کرده و او را شریک تخیلات خود می کند.

 

عشق نیز چون هر انسان را به ورطه جنون نزدیک می کند . عاشق بودن که سمبل یگانه آن همانا مجنون نام دارد در لغت مترادف دیوانه بودن است . چرا که عاشق نیز انسانی روانی است که در دنیای دیگری ورای واقعیت ها و مادیات سیر می کند . او از عشق برای خود پلی می سازد برای عبور از دنای واقعی به دنیای آرزوها و رویا هاو تخیلات . هنر نیز به مثابه یک عشق است . چرا که هنرمند نیز همیشه در تلاش است که از رویا ها و خیالپردازی های ذهن به سوی واقعیت های پلی بسازد و در آن امد و شد و حرکت و نوسان را ممکن  سازد.

 

برگمن هنگامی گفته است که فیلم های من بر گرفته از رویا های من و خواب های من است .او در واقع به ساده ترین وروشن ترین بیان گفته است که ان چه که به عنوان آفرینش هنری ارایه می دهد نشان دادن دنیایی است ورای آن چه ما در آن به سر می بریم.

 

فو کو در تاریخ جنون می نویسد:" آن چه رو در روی ماست جنون است یا اثر؟الهام است یا اوهام؟پرگویی حود جوش است یا سر چشمه ناب یک بیان؟آیا حقیقت اثر را حتی پیش از زایش آن باید از واقعیت بی مایه انسان ها بر گرفت و یا آن را فراتر از خاستگاه و منشا در وجود خود آن کشف کرد؟ جنون هنرمند برای دیگران این فرصت را فراهم می کند که شاهد تولد دوباره وبی وقفه حقیقت اثر در میانه یاس حاصل  از تکرار و بیماری باشند."

 

در دنیای مدرن امروزی و نیز در دنیای گذشته همواره نویسندگان ، شاعران، موسیقی دانان و هنرمندانی بوده اند که در جنون خویش غرقه گشته اند و در اثار خویش این تقابل و کشمکش میان خرد و دیوانگی را به تصویر کشیده اند . فوکو معتقد است که جنون لحظه نهایی اثر است . اثر جنون را به نحوی بی پایان به سوی نا محدوده های خویش می راند . هر جا اثر باشد جنون و جنون هم زمان با اثر به وجود می اید ...لحظه ای که در آن اثر و وجنون با هم تولد می یابند و به انجام می رسند ، اغاز زمانی است که در ان اثر جهان را به محاکمه می کشد و جهان نیز خود را نسبت به چگو نگی وجود خود در برابر این اثر مسول احساس می کند ...و هیچ چیز در جهان ، به ویژه ، میزان شناختش از جنون نمی تواند به آن اطمینان خاطر دهد که این آثار جنون آمیز جهان را توجیه می کنند.

 

 

 

 

 

 

 

نقل قولها از میشل فوکو بر گرفته از کتاب تاریخ جنون _ ترجمه فاطمه ولیانی _ نشر هرمس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
اسباب کشی نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٦/٦/٦

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ویژه نامه شعر و داستان ماندگار هم منتشر شد.

۶ شعر  منتشر شده در ماندگار

ــــــــــــــــ

وازنا  ی جدید با عنوان ویژه نامه شعر  منتشر شد.

 یک شعر  منتشر شده در وازنا 

 

 

 

 

 

 

ــــــــــــــــ

شماره جدید مجله   فریاد  منتشر شد.

درخت جز  نوشته ماکان مهرپویا را در این شماره فریاد می توانید بخوانید.

 

 

 

 

  نظرات ()
سارق محترم نویسنده: - شنبه ۱۳۸٦/٤/۳٠

سارق محترم

اغلب در گوشه کنار وبلاگهاو جملاتی  نوشته شده است که مضمون همه انها به طور کلی این است: وقتی مطلبی را از این وبلاگ بر می دارید از نویسنده اش اجازه بگیرید و حتما جایی که آن را می نویسید منبع نوشته خود  و نام نویسنده را ذکر کنید .

حالا این عبارت گاهی با زبان خوش  گاهی احترام آمیز  گاهی همراه با تهدید و گاهی به صورت خیلی خشن نوشته شده است ولی به طور کلی یک چیز را بیان می کند و آن این است که :لطفا دزدی نکنید .

ولی من می خوام بپرسم آیا نوشتن این اخطار ها و این توصیه ها اصلا به دردی هم می خورد و کسی به آن توجه می کند و وقعی می نهد  یا نه؟

چند وقت پیش  دوستی  شعری از خودش را در وبلاگ دیگری دیده بود و از این دزدی اشکار حیران شده بود .

من خودم بارها  و بارهامطلب یا شعری از دوستان و یا از خودم را در جاهای دیگری دیده ام ...

تازه ترینشان هم همین امروز بود که در سایت وازنا داشتم گشت و گذاری می کردم که عنوان مطلبی( غزاله به روایت غزاله) که در وبلاگم و هم چنین در سایت آتی بان نیز درج شده بود توجهم را جلب کرد . و بعد به این وبلاگ رسیدم . 

ولی دزدی در اینترنت نه شاخ دارد و نه دم . خیلی هم راحت و اسان وساده است . به طور مثال من می توانم همین فردا یک وبلاگ  با نام مثلا:( انجمن دزدان زنده )علم کنم و تمام مطالبش را از اینجا و انجا جمع کنم و توی آن وبلاگ بذارم . کی می تونه اعتراض کنه؟ تازه اعتراض هم بکنه چی می شه؟ هیچی .

باور کنید گذاشتن این جملات که :نقل از این مطلب با ذکر نام نویسنده مجاز است اما استفاده ی کلی تر از آن به هر صورت اعم از دیداری، شنیداری و نوشتاری منوط به اجازه ی کتبی نویسنده استدر زیر هر نوشته ای بی فایده است . من که تصمیم گرفتم این جمله را جایگزین جملات قبلی ام کنم:

سارق محترم از شما می خواهم اگر مطلبی را  از این وبلاگ برداشت می کنید و بدون هیچ نام ونشانی در وبلاگ و سایت خودتان می گذارید    کمی هم انصاف داشته باشید و لااقل قسمت هایی از نوشته راکه باز گو کننده  خاطرات  شخصی  و فردی  نویسنده  مطلب است  را حذف کنید  .

 

  نظرات ()
گزارشی از سالگرد فروغ نویسنده: - جمعه ۱۳۸٥/۱٠/۱٥

گورستان ظهیرالدوله - دیماه 85

گزارشی از سالگرد فروغ

 

 

فروغ مادر همه ما بود...

 

در غروب پانزدهمین روز از فصلی سرد، آرامگاه ابدی فروغ میزبان دوستدارانش بود تا شاید یادی باشد از او!

 از شهر به این بزرگی شاید صد نفر هم نبودند که آمده بودند!

 یاد چندسال پیش افتادم که با چند تا از دوستان یک روز بر سر مزار فروغ آمدیم، شعر خواندیم، عکس گرفتیم و یادی از فروغ کردیم و رفتیم!

امروز انگار فقط تعدادمان از آن روز بیشتر بود! فقط همین!

واقعا بزرگداشت فروغ این پریشادخت شعر ایران بود؟همه چیز ساده بود! بیش از اندازه! هیچ سخنرانی نبود! هر کس هر چه داشت یا هر چه بلد بود می­خواند البته بدون میکروفن. بدون هیچ امکاناتی! نه سازماندهی! نه تبلیغاتی و حمایت کننده­ای از مراسمی اینچنینی! دلم گرفت!

آه فروغ چرا چنین مهجور باید باشی؟ اگر ستاره سینما بودی یا خواننده آیا باز هم چنین غریب بودی؟ انگار در عالم هنر هم تبعیض وجود دارد!!! واقعا این چنین باید باشد یادواره فروغ؟ چرا مشتاقان فروغ که میدانم خیلی بیشتر از اینها بودند نیامده بودند! کجا بودند بانیان و متولیان فرهنگی ما که دم از پاسداری از ادب و هنر می­زنند؟ چرا هیچ چهره شاخص ادبی ای نیامد تا سخن بگوید؟ چرا هیچ کس نیامد تا نگاهی دوباره به شعر فروغ بیندازد؟ مگر ما چند تا شاعر داریم مثل فروغ که هنوز هم که هنوزه سایه اش روی سر شاعرهای جدید سنگینی می­کند؟ واقعا نمیدانم چه بگویم فقط غمگین شدم!

هوا داشت تاریک می­شد، مراسم تمام شد. هر کس رفت تا در میان این شهر شلوغ خاکستری گم شود.

دیگر باره فروغ ماند و سکوت سرد زمستانی و ناتوانی این دستهای سیمانی. 

 

من فکر می­کنم که تمام ستاره ها

به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند

و شهر، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر

که بوی خاکروبه و توتون می­دادند

و گشتیان خسته خواب آلود رو به رو نشدم

 

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گویی ادامه همان شب بیهوده­ست

 

نویسنده متن: سرور جوان

عکس: مهرسان جوان

لینک این مطلب در سایت ادبی وازنا

 

 

  نظرات ()
یادداشت ادبی نویسنده: - جمعه ۱۳۸٥/۸/٥
 

 

 یا دداشتی

بر گرفته شده از سایت ادبی وازنا

بر مجموعه شعر " خورشید من کجاست؟

 

 

این مجموعه شعر در برگیرنده 43 شعر با تاریخ های متفاوت سرایش است .

اولین سوالی که به ذهن می اید این است که ، چرا شاعر چنین  طیفی را به عنوان مجموعه ای ارائه داده است ؟

باید گفت شاید  ارائه چنین نوعی از کار می تواند به تعبیری بیانگر این باشد که شاعر خواسته است در یک کارنامه کوچک چگونگی سیر تکوین و تفکر شعری خود را در طی سالها بیان کند و ان انسجام و یکدستی را که در این مسیر پیموده است نشان دهد .

 فرق شاعر با دیگرانسانها  در این است که خود هر گونه اتفاق رابه تجربه می نشیند  چرا که دنیای ذهنی شاعر _ که در واقع محور افرینش شعر است_ به دنبال ناب بودن است . تجر به های شاعرانه بدون حضور در زبان نمی توانند وجود خود را ثبت کنند .

 نگاه شاعر به جهان پیرامونش دیگر گونه است . در پس همین نگاه متفاوت است که دیگر گونه فکر می کند . پس از در امیختن نگاه و اندیشه متفاوت ، تجربه شخصی به دست می اید.

 

 

این مجموعه بیشتر از انکه یک مجموعه ساده باشد یک اعلام موجودیت است  در جهت ارائه یک نمای کوتاه از یک نوع  زبان و تفکر وبینش شعری ، بینشی که گاه به جهان درون خود دارد و گاه به جهان بیرون.

در این مجموعه با نحوه  قرار گرفتن شعر ها و چگونگی ترتیب تاریخ انها خواننده به خوبی می تواند روند و پروسه فکری شاعر را  در مدت کوتاهی بیابد . روند اندیشه ای که کاملا متاثر از شرایط و اوضاع و احوال اجتماعی شکل گرفته است .

شعرها با دیدگا ههای ارائه داده  شده شان، نشانگرآنند که در بستری  عمیقا متاثر از شرایط خاص اجتماع خود بوده و انها را در خود باز تاب داده اند. چرا که از بطن زندگی  واز دل تجر به های شخصی  پدید آمده اند.

 

چرا که تاریخ های سرودن اشعار هر کدام بیانگر دوره ای خاص هستند و اشعار با تاریخ های متفاوت به روشنی ارائه دهنده این دوران خاصند .

 

( ...یاران من !/ بیایید / جویبار صداقت دستها را / بنگریید/ بنگریید.. - 1357)

 

(...اما ، ما کز حادثه خبر داشتیم/ ما که از عریانی پاهامان/ و برندگی تیغ هاشان /آگاهی بود/و نیز بر خنده های دروغینشان. / ... _1359)

 

(...چرا که ،/ دوستشان دارم/ چرا که،/ زخمم،/ از بهر آنان ست./..._1359)

 

(... سر فراز و قامت افراشته/ بر در گاه مهر/ در آماج تیر های زهر آگین._1360)

 

شاعر در اولین صفحه از مجموعه خود به عنوان مقدمه مانیفست واره ای را به طور قاطع و صریح بیان  می کند که باز تاب کلی اندیشه اش و در بر گیرنده خطوط مشخص فکری اوست .  تعریف او از شعر در بر گیرنده صفاتی است که کوبنده ، یاغی ، زهر خند ، درد و مرگ و رنج ، همدلی و همراهی، دانایی ، حقیقت ، روشنایی ، و آگاهی  از جمله انهاست .

او شاعر را غواص کاوشگر  در دریای هستی می داند که گاه این گاوشگری به بهای جانش تمام می شود.

 

شعر های این مجموعه برای با صدای بلند خواندن نیست. بیان زندگی  است ،که ارام اما پر تلاطم در جریان است. بیان زندگیی است که هر لحظه در حال اتفاق افتادن است ، بیان اندیشه و احساس و برقرار کردن ارتباط با دنیای بیرون  از کانال بینش شاعرانه است ، بینشی با نگاه به جهان درون و متاثرازجهان بیرون است .

 

برای شاعر تصویر همان واژه است ، او با واژه تصویر می آفریند و با تصویر واژه .(...وادی کور/میان / دشت های رنگ / پرنده  / گلوی شبنم اندودش/ افسوس / پرپر شدن / و حکایت / ارغوانی هاست.)

 

نگاه شاعر به تمامی پدیده های اطرافش نگاهی عاشقانه است  . نگاه او به سنگ ، به اشیا  حتی نگاهی است که گویی آنها جاندار هستند . کلمات از بار زیاد عاطفی بر خوردارند و همه این عوامل باعث بوجود آمدن فضایی خاص و قابل مکاشفه در شعر ها گشته اند.(...شاید / توان گذشت / از سنگ / و بر ان رویید./ و زمین تیره را ، / پیچک وار به بر گرفت.)

 

ایمان شاعر به عنصر اندیشه در فضایی که سلطه مرگ و نیستی بر ان حکمفرماست  ، تنها روزنه امیدی است که بر خود می گشاید. چرا که او جهانی را می بیند که امیخته است به هراس و مرگ و تنها تقابل آن نسیم اندیشه است  ، نسیمی که بعدها شاید تند تر بو . چه بسیار نسیم هایی که حامل باد ها و طوفانها هستند .( کهکشان را در سیم خار دار/ پیچیدند./ نسیم اندیشه ای / فضا را / سر تا سر / آکنده / از خاک تا افلاک.)

 

شاخص ترین عنصر در یک اثر هنری ز اویه دید هنرمند است . دید ی که قائم به ذات باشد .شاعر در این مجموعه یک چنین دید ی را ارائه می دهد .

غم عنصر دیگری است که اشکار و نهان در اکثر شعر ها وجود خود را نشان می دهد . غمی به همراه هراس از عبور از باغی که مرگ در گوشه اش به کمین نشسته است .(...دو آهو / از من/ می پرسند/ گریز گاه کجاست ؟/ و صیاد / کدامین سوی؟)

عناصر اصلی و دغدغه اصلی شاعر حدیث بی پایان بودن و نبودن است ، بیان مرگ در یک سو ، و  زندگی در سوی دیگر و در این میان جایگاه عشق  ...( ای عشق،/ کجایی؟/ که تباهی زیستن / بر دوش آدمی/ مرگ را حضوری قاطع / می بخشد./...)

 

پرسش بودن یا نبودن  ، چیزی است که مدام ذهن شاعر را به خود مشغول داشته است ، و گاه گاهی که راه گریزی ، از این ناگزیر می یابد، شعرش تسکینی می شود بر الام انسان ..(... در پناه واژه ها/ و تپیدن قلب ها/ از تهاجم آن چنگال ستبر...)

شاید بتوان گفت که گاهی کلمات  در نزد او سرشار از بار و درگیری های اگزیستانسیالیستی است...( ...بر مهر شان بوسه می زنم/ و بر دردشان/ اشک می ریزم/ و بر دوستی کجشان/ مغموم می شوم/ چرا که ،/ دوستشان دارم...)

شاعر حتی در هنگامی که از پوچی زیستن روی بر می تاید تا به ریسمان هستی خود را اونگ کند ترس آن را دارد که مبادا شاخه ای بشکند ...

 

شعر ها سراسر پر از تصاویر و ایماژهایی بر امده از نگاه و اندیشه است .

کلمات در بیشتر مواقع با حداکثر بار عاطفی خود ظاهر شده اند ( درد کشیدم / بی صدا/ رنج بردم/ بی صدا/ ...)

توصیف وضعیت های عاطفی  و انسانی از مشخصه های بارز این اشعار هستند .

شاعر به عمق عواطف و احساسات پنهان خود رجوع می کند و سعی در بیان و تصویر نمودن روح زخم خورده بشریت و خویش را می نماید.

"من" شاعر در اینجا یک "من" فردی نیست . او هر کجا که ضمیر اول شخص مفرد را به کار برده است به گونه ای به معنایی فر اتر از آن نظر داشته است .

سادگی و روانی  شعر او به همراه معنای فلسفی  به همراه بار عاطفی فراوان که نه کلیشه ای است و نه رمانتیک ( بلکه به گونه ای دردناک و رنج الود  است )از مشخصه های بارز این مجموعه است .

نگاه شاعر از ورای تمام مفاهیم به انسان و انسانیت پایمال شده معطوف است و سر نوشت محتوم او که در این هستی رهایش نمی کند . ( سنگ بر پشت و / سنگ بر راه /...)

گاه در بعضی لحظات در نهایت ایجاز به معنایی روشن و خاص و بدیع می رسد معنایی که باز گو رنج آدمی است در این هستی غم بار . معنایی که به صورت یک تابلوی نقاشی شده خودش را در چند سطر بیان می کند( بر دریچه/  ماه/ پر تشویش./ سیب/ سبز ارامش/ بر زمین غلتید.)

شاعر علاوه بر شعر نقاشی هم می کند . به همین دلیل گاه رد پای این دو را در هم می امیزد.

 بنا بر گفته خودش :(...همیشه بر سر یک مرز در نوسان بوده‌ام؛ نوشتن و به تصویر در آوردن...

از سپیدی بوم به سپیدی کاغذ و از سپیدی کاغذ به سپیدی بوم.کاغذ را سیاه کردن و بر بوم رنگ‌ها را پراکنده ساختن...

نقاشی برای من واژه‌ی دیگری است از میان واژه ها برای بیان احساس ، برای تحقق بخشیدن به ادراکات، و دستیابی به آزادی. آزادی ذهن و نه برده‌ی طبیعت بودن. آزادی برای بیان ، بیان نگرشی نو در واقعیت و زیبایی.

هنر تنها به انسان تعلق دارد ، پس آنچه که از ادراک و حیات انسان در هنر نمود می‌یابد بی بدیل است .

نقاشی برای من جایگزین شعر است ، کلمه و صوتی که به شکل و رنگ برگردانده شده‌اند. شکل‌ها و رنگ‌ها نماد هستند و آنچه که مهم است مفهوم این نمادهاست . اگر توانسته باشم با هنر خود نمادهایی را که هر کدام یک جزء جدا و ناچیز هستند به هم پیوند داده و از تصویر کلی آنها مفاهیم ادارکی و حسی آفریده باشم ، موفق بوده ام. زیرا معیار حقیقت است ، نه زیبایی .

قدرت هنر در انسان گرایی آن ‌است .و به همین خاطر نمی توان آن را در جستجوی مطلق واقعیت و مطلق زیبایی محدود کرد. هنر در نقطه تلاقی خصوصیات مشترک انسانی و طبیعت انسانی جایگاه خود را می یابد. برای من کاربرد واژه نقاشی ، به معنای بازنمائی ظواهر طبیعی نیست ، بلکه آفریدن طبیعت است در باغچه‌ی ذهن ، تا گیاه تازه‌ای بروید با میوه‌ای حیات‌بخش و پر ثمر ، نه آرام بخش و تخدیر کننده ، که ریشه در واقعیت دارد. این گیاه نه برای تزیین بلکه به معنای بیان ارزش‌ها و اهمیت زندگی و محرکی برای تلاش بیشتر در راه زندگی است.

کار هنری برای من بیان پر توان نیروی زیستن است. نیرویی که هرگز متوقف نمی‌شود و در ژرفای واقعیت غوطه ور است.)

 

به طور کلی نگاه شاعر ، نگاهی است گاها هراسان و پر اظطراب بر این جهان در هم و در زمانه ای سیاه و تیره . هراس از مرگ از محو شدن از نبودن ...دغدغه میان بودن و نبودن ... در عین میل به جاودانگی .

شعر برای او به مثابه تنها به تعویق انداختن ان لحظه معهود است .

 

شعر ها گاهی سر شار از غم و ناکامی اند ، گاهی به پوچ بودن هستی و مفاهیمی چون عشق و زندگی می رسند و گاهی این مفاهیم نجات بخش می شوند و دستاویزی می شوند  برای انکه شاعر با ان به جنگ سیاهی و مرگ رود  و از این سرنوشت محتوم و درد الودی که برای بشر رقم خورده است بگریزد.. دستاویز و سلاحی که به کار آمدیش چندان نیز اعتماد ندارد ( رستخیز مرگ،/ عشق هر گز نخواهد بود / چرا که / به مسلخ برده بودنش/ ...)

 

گاه با تاریکی در گیر می شود و احساس رستگاری می کند ( در حمایت از زندگی....

برای او احساسات بشری ، مرگ ، زندگی ، عشق هر کدام در تصاویری بر امده از چینش کلمات خود را نشان می دهند . شعر او با زتاب طبیعت بی جانی می شود که با کلمه نقاشی شده است .

گاه ان چنان اندوه بر او غالب می شود که می پندارد هر گز هستی بدون اندوه نبوده است  و گویی در جهان شاعر شادی ، معنایی غریب و نادر است که هر لحظه که بخواهد خودی نشان دهد ، مرگ در کمین نشسته ، بر او هجوم می اورد . چرا که تمامی لحظه ها با هراس مرگ و ابتذال در امیخته است  ( اه اندوه مهربان...

نگاه و دید شاعر همواره نشانگر وفاداری به زاویه ای است  که می اندیشد و می بیند  و همین وجه متمایزی را برای او رقم زده است .

او احساسات نهفته بشری را باز گو کرده است  تا جایی که به عبث بون شعر گفتن هم می رسد.( در اضطراب بودن ونا بودن/ و فکر نکردن / به سرانجام/ شعر گفتن هم /کاری ست / همسان پوچی.)

اما  این لحظات دوام چندانی نمی یابند و عبث بودن زندگی و  اندیشه مرگ او را از تکاپو برای دست یافتن و گریز باز نمی دارد ( شاید،/ توان گذشت / از سنگ / و بر آن رویید.)

تنها نیر و دهنده او  عشق است  اما پایدار نبودن عشق را  هم دریافته است .( من رویینه تنم / اینک ، / زیرا که به درگاه دوستی / ایستاده ام/ و تمامی پیکر مرا / عشق انباشته است./...)

(...هر چند / که مرگ / کنار بیشه و جنگل/ عشق بر چیند./)

گاهی تنها نجات دهنده او را نیز به مسلخ می برند و او نمی داند که ایا ( از بیهودگی امید می روید )

 

اخرین شعر کتاب به ناگهان گریزی دوباره است از زمان گذشته به حال با دید گاهی سرشار از امید و مبارزه جویی با مرگ و نیستی چنان که گویی در پایان نیز دوباره مانیفستی ارائه می دهد مبنی بر اینکه ، با همه این پوچی و عبثی ، با همه این نیستی و مرگ هنوز هم بر پا ایستاده و تسلیم ناپذیر مانده است.

 

  نظرات ()