تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
اهمیت وبلاگ نویسی نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۸


می نویسم ، پس هستم!

 

من هستم ،برای اینکه می نویسم .هستم تا بنویسم. ومی نویسم تا معنا یابم و بودنم را اثبات کنم به خود و دیگران .
نوشتن رشته نازکی است از اثبات ماهیت وجودی من با دیگران . وبلاگ عرصه همگانی بیان اندیشه است؛ پس برای اندیشیدن ارزش قائل شویم و نیز برای خواننده اندیشه مان .

وبلاگ هم برای خودش دنیایی است.دنیایی که در آن آدمها را فقط می توانی از دریچه اندیشه شان ببینی.
آدمها را نمی بینی بلکه انعکاس افکارشان را می بینی ؛ خوب ؛بد ؛ زشت ؛زیبا ؛ درست و نادرست . شاید هم بشود گفت وبلاگ نویسی نوعی درد دل مدرن است، برای همین هم شماره آنها این قدر زیاد است !
در این دنیای اندیشه ها و افکار، هم آمدن وهم رفتن وجود دارد اما نه مثل دنیای آدمها که آمدن و رفتنشان دست خودشان نباشد بلکه دقیقا برعکس آمدنشان غیر تصادفی و غیر اتفاقی است و کاملا دست خودشان است . هر وبلاگی که متولد می شود مطمئنن با هدف و انگیزه ای خاص بوجود آمده است و اما سرنوشت آن؟به سر نوشت وبلاگها کاری نداریم . به این مسله کار داریم که انگیزه تولدش چیست.
نویسنده وبلاگ به صفحه نوشته شده اش همچون سنگری نگاه می کند که در پشت آن پناه گرفته ...سنگری که در آن عریانی روحش را به معرض تماشای خود و دیگران قرار داده است . چه بسیار حرفهایی وجود دارد که نویسنده فقط در وبلاگ و در پناه سنگرش بیان می کند و چه بسیار پیش آمده که وقتی او را در پشت سنگر مجازی اش شناسایی می کنند به سنگر جدیدی پناه برده تا هم چنان نا شناس باقی بماند.

مطمئنا هر کسی وبلاگ نویسی را برای بیان چیزی خاص در نظر گرفته است . برای بعضی حکم دفتر چه خاطرات را دارد که اصلا جنبه عمومی ندارد و کاملا خصوصی است و این حس کنجکاوی خوانندگان است که خواندن دفترچه های به ظاهر خصوصی را برایشان جذاب و خواندنی می کند البته آنهایی که وبلاگ را یک دفتر چه خاطرات خصوصی و کاملا شخصی می پندارند در واقع خوب هم می دانند که هر کسی می تواند به راحتی از این اسرار آگاه شود بنابر این قلبن بدشان نمی آید که همه بدانند که چه بر آنها گذشته است ...پس وبلاگ هیچ گاه نمی تواند خصوصی باشد و خصوصی باقی بماند. اما هستند کسانی که بر آنچه که می نویسند آگاهند و می دانند که خوانندگان با شعوری هستند که مطالب آنها را خواهند خواند و در مورد آن قضاوت می کنند اما این باز هم دلیل نمی شود که نویسنده مطلب را مطابق میل و یا باب سلیقه آنها بنویسد بلکه نویسنده مطلب را طبق آنچه که می اندیشد می نویسد خواه مخاطبان بپسندند خواه نپسندند .

در واقع به گفته ای وبلاگ «بایگانی افکار» است و چقدر خوب است که در بیان افکار صداقت داشته باشیم و چقدر خوب است که لااقل حتی یک نفر از این افکار سود ببرد .البته مساله سود و ضرر در میان نیست بلکه مساله بیان افکاری است که ارزش گفتن و نوشتن را داشته باشند و به قولی ارزش بایگانی شدن را و مگر نه این است که ما هر آت و اشغالی را نگه نمی داریم و دور می ریزیم و تنها چیز های با ارزش و گران قدر را حفظ و نگه داری می کنیم افکار ما هم همین حالت را دارند .

 باید فکر ها و نوشته هایی را که حاصل فکر های پوچ و بی ارزش است به دور افکند و تنها چیزهایی را به بایگانی سپرد که ارزش با یگانی شدن داشته باشد .نه مزخرفات و چرندیاتی که تنها عده بخوصی از آنها خوششان می آید و مایه شرمندگی نویسنده آن خواهد بود .البته اگر نویسنده چرندیات وبلاگی واژه شرمنده بودن را درک کند وگرنه چه بسا که به مزخرفات خود افتخار می کنند و نیز به تعداد خوانندگان این چرندیات . که البته خوانندگان این چرندیات هم واقعا از خواندن آنها نشئه می شوند و کیف می کنند.

به راستی چرا تعدادوبلاگ هایی که دارای مطالب بی محتوا و گاه پوچ و بی ارزش هستند؛چندان هم کم نیست؟
گاه در این وبلاگ ها مطالبی به چشم می خورد که ذره ای ارزش نوشتن ندارد از جمله اتفاقات بسیار مبتذل و پیش پا افتاده...آیا وبلاگ نویس هیچ ارزشی برای بیان خود و نیز خواننده آ ن قایل نیست؟
در نوشتن وبلاگ وقتی مخاطب خود را در جلوی چشم نداریم آیا مجازیم که هر گونه می خواهیم با وی سخن بگوییم؟
شخصی که در وبلاگ خود نوشته هایی مبتذل ارائه می دهد بیشتر به کسی می ماند که در پشت این صفحه پنهان گشته و چون هیچ کس او را نمی بیند به راحتی می تواند تمام عقده های فرو خورده خود را بگشاید و هر چه دلش می خواهد بنویسد.زیرا نه شناخته می شود ونه مخاطبانش را می شناسد.ما آدمها اکثرا همین طوریم در جلوی روی افراد می خواهیم فهمیده ؛عاقل؛منطقی ؛و مودب جلوه کنیم ولی وقتی تماشاچی در کار نباشد؛آنوقت تمام هنر خود را در لودگی و ابتذال به کار می بندیم تا بامزه و حاضر جواب و... شمرده شویم.

بعضی وبلاگ نویسان به روند نوشتنشان به دیده سر گرمی و پر کردن اوقات فراغت و تئوری فال و تماشا نگاه می کنند ؛در قید این نیستند که هر حرفی می زنند در پشتش تفکری وجود داشته باشد.
گاه بعضی وبلاگ ها فقط دفتر خاطراتی هست که خواننده از روی کنجکاوی آ ن را می خواند تا بفهمد نویسنده آن کی هست و چکاره است ؛نه چیز تازه ای عایدش می شود و نه چیز جدیدی یاد می گیرد خواندن این خاطرات بدون داشتن فکر و اندیشه مثل همان سبزی پاک کردن به همراه همسایه ها جلوی در خانه است به همراه درد دل کردن...
اگر از نظر آ ماری نگاهی به تعداد باز دید کنند گان و پیام دهندگان وبلاگ های مبتذل و وبلاگ هایی که در آ ن مسائل سطحی (مثل قهر و آشتی )با دوست دختر و پسرشان مطرح می شود؛بیندازیم ؛آ نوقت می بینیم که اینها چقدر خواننده و چه قدر طرفدار دارند!
دلسرد شدن ؛ ناامید شدن ؛ ننوشتن؛ کم نوشتن و یا اصلا هر گز ننوشتن مساله ای است که گاه به گاه گریبان هر وبلاگ نویسی را می گیرد.من فکر می کنم اندازه مایوس شدن بستگی به مقدار توقعی داردکه ما از وبلاگ داریم.درست است که وبلاگهای مبتذل مراجعان بیشتری دارند .ولی هر وبلاگ نویسی به نظر من باید برای خودش کاملا مشخص و روشن باشد که چرا و برای چه وبلاگ می نویسد .
اگر این مسله روشن باشد خیلی از چیزها حل می شود. اینکه ما بدانیم که از خوانندگان خود چه می خواهیم بسیار مهم است .وبلاگ گاه برای خوانندگان آن مفید است و گاه برای نویسنده آن؛ وبلاگهایی که برای خوانندگانشان مفید هستند وبلاگهایی هستند که نویسنده آن با هدف اطلاع رسانی و اگاهی دادن به نوشتن آنها مبادرت می کند حالا فرق نمی کند که این آگاهی دادن از چه جنبه ای باشد .

اما وبلاگهایی هم هستند که بیشتر برای نویسنده آن مفید واقع می شوند و آن، وبلاگها حاوی نوشته هایی هستند که نویسنده با بازگو کردن آنها از بار روانی و احساسی خود می کاهد. این نوع وبلاگ ها به نوعی تخلیه روانی فرد محسوب می شوند .
بر طبق آماری سایت Technorati در گزارش آوریل 2005 خود تعداد وبلاگ‌ها را 75/50 میلیون ذکر کرده بود که از این تعداد 6/31 میلیون وبلاگ با استفاده از ابزارهای انگلیسی زبان وبلاگ‌نویسی نوشته شده‌اند. وزبان فارسی با کنار زدن زبان‌هایی مثل فرانسوی، روسی و ایتالیایی جزو 5 زبان اول وبلاگ نویسی شده است.
اگر وبلاگ نویسی را به مثابه انتقال یافته ها و آن را چیزی فراتر از حیطه شخصی و یک دفترچه خاطرات آنلاین بدانیم به میزان اهمیت آن پی می برییم .

چه وبلاگ نویسی را به مثابه یک نیاز که از بار روانی و تفکرسر چشمه می گیرد و دارای جایگاه اجتماعی، سیاسی، علمی، ادبی و ... است بدانیم و چه آن را وسیله ای برای بیان احساسات زود گذر و کوتاه خود، باید به اهمیت آن معترف شویم .

 

مطالب مرتبط

چرا دوست دارند با نقاب باشند؟

در باب روانکاوی کامنتهای بی نام و نشان

  نظرات ()
یک تابلو _ چهارصدمین مطلب نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱۱

 

 

 

 

 نقاشی رنگ و روغن  روی بوم_ منصوره اشرافی

 

 

 

 این چهار صدمین پست این وبلاگ است.

 پنج و سال و نیم(مهرماه ١٣٨٢)  از اولین پستی که در این وبلاگ نوشتم می گذرد . در این مدت خیلی چیزها از بین رفته ، چیزهایی تغییر کرده، چیزهایی کهنه شده، چیزهایی نو شده و چیزهایی  متولد شده ... پنج سال و نیم  زمان زیادی به نظر نمی آید، اما هر چه هست فکر می کنم راهی ست که نمیشود ادامه اش نداد و در آن متوقف شد.

 

  نظرات ()
چرا دوست دارند با نقاب باشند؟ نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٧/٧/٢٩

چرا دوست دارند با نقاب باشند؟

زمانی در سیاست و در میان گروههای مخالف مخفی که در حال مبارزه با دیکتاتور­های سرکوبگر بودند، داشتن نام مستعار امری عادی، طبیعی و الزامی بود چرا که مصونیت و امنیتی را ایجاد می کرد که در پناه آن ، فرد قادر به ادامه زندگی بود و می توانست با استفاده ازنام مستعار و پنهان کردن نام واقعی خود بهترین و بیشترین  بازده در کار تبادل اطلاعات و نفوذ کردن به منابع اطلاعاتی  را داشته باشد و در عین حال از وارد شدن آسیب به زندگی عادی و روزمره خود و اطرافیانش بکاهد. تمام اینها و موارد دیگری از این قبیل مجموعه محاسنی را برای استفاده از نام مستعار و الزام به آن را در مبارزات سیاسی بوجود می آورد.


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
به دنبال بوی پاییز! نویسنده: - شنبه ۱۳۸٧/٧/۱۳

این روزها پاییز است و دایمن در کنتر وبلاگم سرچ میشود (بوی پاییز) . برای همین هم بهتر دیدم که  برای راحتی و سهولت کار جستجو کنندگان محترمی که یک نوشته را بدون اجازه بر می دارند و هر کجا که دوست دارند می گذارند و گاهی هم در آن بنا بر سلیقه خودشان دخل و تصرف هم می کنند . آن نوشته را اینجا دوباره بگذارم .تا به خودم بقبولانم که  استنباط آنها را از نوشته بالای وبلاگ در مورد برداشتن بدون اجازه مطالب، یعنی کشک.

__________

بوی پاییز

امروز به همراه نسیمی که می آمد بوی پاییز را از دور دستها احساس کردم...

پاییز را به خاطر بادهایش و به خاطر برگهایش دوست دارم .

پاییز رنگ گذشته ها و  خاطرات دور را می دهد.

پاییز را به خاطر رنگهایش دوست دارم.

 ...

پاییز را وقتی خوب درک می کنی که بر برگهای زرد و نارنجی ریخته بر زمینش، پا بگذاری و به صدای آنها در زیر گامهایت گوش بسپاری...

  نظرات ()
آلن دوباتن هم می تواند نگرش شما را دگرگون کند نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/٥/۳٠

 

داشتم کتاب "پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند " را دوباره ورق می زدم که این بار بعضی از جاهایش به نظرم جالب آمد . به خصوص که  می توانیم با خواندن بعضی قسمتهایش این بار با خود فکر کنیم، چگونه( آلن دو باتن) شاید بتواند شیوه وبلاگ نویسی، کامنت گذاری، هواداری حرفه ای و چیزهای دیگری را دگرگون کند.


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
در باب روانکاوی کامنتهای بی نام و نشان ! نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٧

کامنت بی نام و نشان طیف گسترده ای را در بر می گیرد  از کامنتهای انتقادی مودبانه و غیر مودبانه گرفته تا کامنتهایی با فحش ها و دشنامهای ادبی و غیر ادبی.

شجاعت در دادن هر نوع دشنام و صراحتی که در بر خی از کامنتهای نوع دوم وجود دارد فقط زاییده سنگر گرفتن در پشت یک کیبورد است و از هیچ دلیل و منطق خاصی پیروی نمیکند. کامنتهای دشنام و ناسزا که اصلن قابل بررسی و کنکاش نیستندچرا که بدیهی است از یک ذهن بیمار نشات می گیرند .ولی کامنتهایی را که جنبه انتقاد آمیز دارند(البته با ادبانه و یا بی ادبانه) را می توان تا حدی بررسی رفتاری کرد. 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
درج بی اجازه مطالب نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٥/۱۱/۱٦

نوشتن در اینتر نت علاوه بر فایده هایی که دارد بعضی وقت ها هم اعجاب ادم را بر می انگیزد. چرا؟ مثلا وقتی که می بینی نوشته ای را که در وبلاگت نوشته ای از کجا ها سر در اورده آن هم گاهی با نام و گاهی بدون نام.

باز خدا پدر مسولان روزنامه همبستگی را بیامرزد که وقتی نوشته مرا بدون اجازه در روزنامه چاپ می کنند لااقل نام مرا هم زیر ش می نویسند .

http://www.hambastegidaily.com/goon2result.asp?code=1227

 

اما گاهی وقت ها نوشته خودت را جایی می بینی با یک نام دیگر . آن وقت است که دهانت از تعجب باز می ماند.

خوش بختانه  مسولان سایت  فرهنگی فریاد  که نوشته من در مورد سخنرانی فالکنر در سایتشان با نام دیگری درج شده بود   اسم فرد مذکور را پاک نموده و عذر خواهی کردند .

 

این آدرس نوشته درج شده در آن سایت است .

http://www.faryaad.com/content.asp?PID=129

مقایسه شود با متن سخنرانی فالکنر نوشته شده در همین صفحه وبلاگ.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

 

فیلسوف نامتعارف ـ پیوند دهنده سینما و فلسفه

 

اسلاوی ژیژک:

تولد 21 مارس 1949در لیو بلیا نا ( پایتخت اسلونی)

 

از ژیژک چه می دانیم ؟ فیسلوف نا متعارفی با علاقه وصف نا پذیر به هالیوود.

 

او فیلسوفی است که در عین  حال که بیان کننده و مفسر و تکمیل کننده نظرات هگل _مارکس و لاکان است ، تفسر کننده فلسفی سینما هم به شمار می آید . او شاید تنها و اولین فیلسوفی باشد که نگاه خود را به جانب سینما به طور بسیار جدی معطوف کرده است و در کنار تماشای فیلم ها جستارهای فلسفی را از میان انها کند و کاو می کند .

 

با وجودی که اساس کلی فلسفه ژیژک بر یایه عقاید و ایده های سه فیلسوف بزرگ که نام برده شد  ، گذاشته شده است و هر یک تاثیری خاص بر وی نهاده اند ولی سینما را هم باید  تاثیر گزار چهارم در مورد وی دانست.

 

ژیژک در 21 مارس در یو گسلاوی بدنیا آمد و به خاطر شرایط خاص و ویژه ای همه فیلم هایی امریکایی و اروپایی را که در کشورش به نمایش در آمده بود دید . این امر سبب گرایش و علاقه وی به سینما گردید و باعث شد که نظرات فلسفی ای را که در اینده به نگارش در می اورد از این تاثیر بی نصیب نماند. او از همان جوانی علاقه وافری به فیلم و سینما از خود نشان داد .

 

ویژگی دیگر  او در این است که به عنوان یک فیلسوف عقاید و نظرات خود را نه تنها به زبان پیچیده بلکه با بیانی ساده و روان و اسان فهم در اختیار مردم قرار داده است . تا انجا که به او لقب مولف شاعرانه نویس را داده اند .

 

چرا که منتقدان آثار وی را در زمره ادبیادت و دارای ساختاری شاعرانه بر می شمارند.

 

یکی دیگر از عللی که باعث شده اثار وی ساده و قابل فهم باشد شاید همان توجه خاص او به سینما می باشد .

 

او در عین حالی که در اثارش به تحلیل نظریه های فلاسفه ای چون دریدا _ کریستوا _ لاکان و... می پردازد غالبا به هالیوود متوسل می شود.. همان طور نیز متقابلا برای تعابیر فلسفی از نظام هالیوود  ، به ژیژک متوسل می شوند.

 

ژیژک  در بیان مفاهیم فلسفی اغلب از کلمات عامیانه و ساده و روز مره استفاده می کند و با اوردن مثالهایی  از واقعیت های ملموسو قابل درک انها را قابل فهم تر برای همگان می کند.در مورد او نوشته اند:

 

 

"  شیوه تفکر و نوشتن اش سر خوشانه و بی پرواست ، مدام به استقبال خطر لذت بخش کردن فلسفه می رود. رهیافت ژیژک بی اعتنایی در خوری نسبت به حال و هوای نوعا عزلت گزیده ی اندیشه ی انتقادی دارد و پر شر و شور و انفجاری است. به قولی ژیژک پس گردن روانکاوی و فلسفه را می گیرد و وادارشان می کند که با زندگی روزمره رویا روی شوند. و همهی اینها تری ایگلتون  منتقد بریتانیایی را وا می دارد که ژیژک را " در خشانترین مفسر روانکاوی ، و به واقع نظریه پردازی فرهنگی به طور عام ، که اروپا ظرف چند دهه ی اخیر دیده " بداند."*

 

 

 *نقل  قول از کتاب : اسلاوی ژیژک _ تونی مایرس

 

 

 

 

  نظرات ()
متن سخنرانی ویلیام فالکنر در سال 1950 نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٥/٩/۱٩

طنین صدای ناچیز و پایان ناپذیر انسان ، که هنوز سخن می گوید.

 

 

متن سخنرانی ویلیام فالکنر در سال 1950 به مناسبت دریافت جایزه نوبل ادبیات

 

 

احساس می کنم که این جایزه را نه به شخص من، بلکه به کار من داده اند . کاری که حاصل عمری عذاب و عرق ریزی روح انسان بوده است ، و این نه برای افتخار ، و نیز نه برای سود جوئی ، بلکه بدان روی بوده است که از مایه های روح آدمی چیزی آفریده شود که پیشتر وجود نداشته است . پس من این جایزه را تنها به امانت نزد خود دارم . برای وقف پولی که همراه این جایزه بوده  ، یافتن موردی  که در خور هدف و معنای اصلی آن باشد ، دشوار نیست. اما ما می خواهم برای سپاسی که همراه آن بوده نیز ، چنین موردی بیابم : این لحظه را چون بلند جایی بدانم ، که از فراز آن صدایم به گوش مردان و زنان جوانی خواهد رسید که هم اکنون خود را وقف این درد و تلاش کرده اند ، و آن را که روزی این جا ، به جای من خواهند ایستاد ، در میان خود دارند .

تراژدی ما امروز ، ترس جسمی ، جهانی ، و همگانی است ، و ان چنان دیر پائیده است که اکنون حتی می توانیم آن را بر خود هموار کنیم .

دیگر از مشکلات روحی سخنی نیست. تنها این سوال در میان است : کی از هم پاشیده خواهم شد؟

از این رو مردان و زنان جوانی که در کار نوشتتند ، مشکلات دل آدمی را ، که با خود در ستیز است از یاد برده اند . و نوشته خوب تنها زائیده این ستیز تواند بود، زیرا جز این چیزی در خورد نوشتن نیست ، در خورد عذاب و عرق ریزی نیست.

اینان باید دوباره این مسائل را فر گیرند . باید به خود بیاموزند که ننگی پست تر از تر سیدن نیست ، و چون این را امو ختند ترس را یکسره فراموش کنند ، و در کار گاه خود جایی برای هیپچ چیز باقی نگذارند، مگر راستی ها و حقایق دیرین دل آدمی_ مهر و شرف و عزت و رافت و فداکاری و حقایق دیرین جهان ، که بی وجود آنها، هر داستانی نا پایدار و محکوم به نیستی است . تا چنین نکنند ، نفرینی بر تلاششان سایه افکنده است.

سخن از شهوت می گویند ، نه از مهر. از شکست هایی دم می زنند که در انها هیچ کس چیز ارزنده ای نمی بازد، از پیروزیهایی که در ان امید نیست ، از همه بدتر ، رحم نیست، رافت نیست .

غم هاشان از درد های نوع بشر مایه نمی گیرد ، و داغی به جا نمی گذارد . سخنانشان از دل نیست ، از عقده هاست .

تا اینها را دوباره نیاموزند ، چنان خواهند نوشت که گویی در میان آدمیان ایستاده اند ، و انقراض انسان را می نگرند. من از پذیرفتن انقراض انسان سر باز می زنم . اسان می توان گفت که انسان ، تنها بدان سبب که پایداری می کند ، جاودان خواهد بود : که حتی پس از محو شدن آخرین طنین ناقوس تقدیر ، از روی آخرین صخره ناچیزی که در واپسین شامگاهخ سرخ و میرا ، ساکن و سر نگون مانده ، باز هم طنین دیگری باقی خواهد ماند ،

طنین صدای ناچیز و پایان ناپذیر انسان ، که هنوز سخن می گوید.

من به قبول این سخن گردن نمی نهم . اعتقاد من بر این است که انسان نه تنها پایدار خواهد ماند ، بلکه پیروز خواهد شد .

انسان جاوید است نه بدان سبب که در میان تنها او صدائی پایان ناپذیر دارد ، بلکه بدان رو که دارای روح است ، روحی که سرچشمه رافت و فداکاری و پایداری است . بر شاعران و نویسندگان است که به این صغات بپردازند.

افتخار آنان در این است که در دل آدمیان شور بر انگیزند .

شهامت و شرف و امید و عزت و رحم و فدا کاری را که ، فخر گذشته های انسان است ، به او یاد آور شوند ، و بدین سان او را در پایداری یاری کنند .

حاجت نیست که صدای شاعر ، تنها ، وصف حال آدمیان باشد . این صدا می تواند که هم چون تکیه گاهی یا ستونی ، آنان را یاری دهد تا پایداری کنند و پیروز شوند.

 

 

درباره ویلیام فالکنر:

 

فالکنر حیات هنری خود را با سرودن شعر آغاز کرد ، اما هنر واقعی او در داستان نویسی مسلم شد.در میسی سی پی بدنیا امد .دبیرستان را به پایان نرساند.در جنگ جهانی اول خلبان بود. پس از جنگ مجوعه شعری انتشار داد .در 1950 جایزه نوبل گرفت .

 

فالکنر کاونده روح انسان بود ، انسانی که در عصر ماشین ، ارزش ها و معیار های اصلی خود را گم کرده ، اصالت و حقیقت   خویش را ا ز دست داده ، نیرو های زیستی خود را در نبرد با ماشینیسم فرسوده ساخته ، جز خشم و هراس طرفی بر نبسته...

 فالکنر حماسه ای درد ناک برای انسان می سراید .

 

 

 

 

 

 لازم به توضیح است که در سال ۱۹۴۹  مراسم اهدای جایزه نوبل بر گزار   نشد و دادن ان به سال بعد موکول گردید یعنی در سال ۱۹۵۰ فالکنر جایزه خود را که مربوط به سال ۱۹۴۹ بود دریافت کرد . بر نده جایزه نوبل در سال  ۱۹۵۰ نیز بر تراند راسل بود.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهتر نیست مسولان روزنامه ها وقتی مطلبی را در روزنامه خود درج می کنند از  نویسنده آن مطلب اجازه کسب کنند ... مسولان روزنامه به ایمیل من در این مورد پاسخی ندادند.

لااقل برای حفظ احترام نویسنده و احترام قلم هم که شده  این کار را بعد از این بکنند.یعنی گرفتن اجازه از نویسنده یک مطلب

روزنامه همبستگی مطلب نوشته شده مرا در موردمیلان کوندرا بدون اطلاع من به چاپ رسانده است:

http://www.hambastegidaily.com/goon2result.asp?code=1227

  نظرات ()
وبلاگ نویسی نویسنده: - شنبه ۱۳۸٥/۸/٢٠

حاشیه یا متن؟

 

حاشیه زندگی برای ما مهمتر است یا متن آن.

 

شاید متن زندگی برایمان مهمتر باشد .اما افسوس که همیشه به حاشیه بیشتر می پردازیم و ان را دوستتر داریم

 

 

وبلاگ هم برای خودش دنیایی است.دنیایی که در آن آدمها را از پشت اندیشه اشان می بینی.اشتباه گفتم ، آدمها را نمی بینی بلکه انعکاس افکارشان را می بینی ؛افکار های خوب ؛بد ؛ زشت ؛زیبا ؛ درست ؛ نا درست شاید هم بشود گفت وب لاگ نویسی نوعی درد دل مدرن است!برای همین هم شماره انها این قدر زیاد است !

 

در این دنیای اندیشه ها و افکار، هم آمدن وهم رفتن وجود دارد اما نه مثل دنیای آدمها که آمدن و رفتنشان دست خودشان نباشد بلکه دقیقا برعکس آمدنشان غیر تصادفی و غیر اتفاقی است و کاملا دست خودشان است . هر وبلاگی که متولد می شود با هدف و انگیزه ای خاص بوجود آمده است و اما سرنوشت آن...

 

به سر نوشت وب لاگها کاری نداریم . به این مسله کار داریم که انگیزه تولدش چیست؟

 

نویسنده وب لاگ به صفحه نوشته شده اش همچون سنگری نگاه می کند که در پشت آن پناه گرفته ...سنگری که در ان عریانی روحش را به معرض تماشای خود و دیگران قرار داده است . چه بسیار حرفهایی وجود ارد که نویسنده فقط در وب لاگ و در پناه سنگرش بیان می کند و چه بسیار پیش آمده که وقتی خود او را در پشت سنگر شناسایی می کنند به سنگر جدیدی پناه برده تا هم چنان نا شناس باقی بماند.

 

هدف از وب لا گ نویسی چیست؟

 

اهر کسی در آغاز شروع به نوشتن بر روی این صفحه سفید هدف و منظور خاصی و انگیزه مشخصی داشته که گاه این انگیزه به مرور زمان یا کمر نگ می شود یا از بین می رود و یا به فراموشی سپرده می شود و یا تغییر می کند ... و یا همان طور که از ابتدا بوده تغییر نا پذیر باقی می ماند.

 

مطمئنا هر کسی وب لاگ نویسی را برای بیان یک چیز خاص  در نظر گرفته است . برای بعضی حکم دفتر چه خاطرات را دارد که اصلا جنبه عمومی ندارد و کاملا خصوصی است و این حس فضولی خوانندگان است که خواندن این دفتر چه های به ظاهر خصوصی را برایشان جذاب و خواندنی می کند البته آنهایی که وب لاگ را یک دفتر چه خاطرات خصوصی و کاملا شخصی می پندارند در واقع خوب هم می دانند که هر کسی می تواند به راحتی از این اسرار آگاه شود بنابر این قلبا بد شان نمی آید که همه بدانند که چه بر آنها  گذشته است ...پس وب لاگ هیچ گاه نمی تواند خصوصی باشد و خصوصی باقی بماند ...اما هستند کسانی که بر انچه که می نویسند آگاهند و می دانند که خوانندگان با شعوری هستند که مطالب آنها را خواهند خواند و در مورد آن قضاوت می کنند اما این باز هم دلیل نمی شود که نویسنده مطلب را مطابق میل و یا باب سلیقه آنها بنویسد بلکه نویسنده مطلب را طبق آنچه که می اندیشد می نویسد خواه مخاطبان بپسندند خواه نپسندند . در واقع به گفته ای وب لاگ (با یگانی افکار) است و چقدر خوب است که در بیان افکار صداقت داشته باشیم و چقدر خوب است که  لااقل حتی یک نفر  از این افکار سود ببرد .البته مسله سود و ضرر در میان نیست بلکه مسله بیان افکاری است که ارزش گفتن و نوشتن را داشته باشند و به قولی ارزش بایگانی شدن را ...و مگر نه این است که ما هر آت و اشغالی را نگه نمی داریم و دور می ریزیم و تنها چیز های با ارزش و گران قدر را حفظ و نگه داری می کنیم افکار ما هم همین حالت را دارند . باید فکر ها و نوشته هایی را که حاصل فکر های پوچ و بی ارزش است به دور افکند و تنها چیزهایی را به بایگانی سپرد  که ارزش با یگانی شدن داشته باشد .نه مز خرفات و چرندیاتی که تنها عده بخوصی از آنها خوششان می آید و مایه شرمندگی نویسنده آن خواهد بود .البته اگر نویسنده چرندیات وب لاگی واژه شرمنده بودن را در ک کند وگرنه چه بسا که به مزخرفات خود افتخار می کنند و نیز به تعداد خوانندگان این چرندیات . که البته خوانندگان این چرندیات هم واقعا از خواندن آنها نشئه می شوند و کیف می کنند ...

 

به راستی چرا تعدادوب لاگ هایی که دارای مطالب بی محتوا و گاه پوچ و بی ارزش هستند؛چندان هم کم نیست؟

 

گاه در این وب لاگ ها مطالبی به چشم می خورد که ذره ای ارزش نوشتن ندارد ار جمله اتفاقات بسیار مبتذل و پیش پا افتاده...آیا وب لاگ نویس هیچ ارزشی برای نوشته خود و نیز خواننده آ ن قایل نیست؟

 

 در نوشتن وب لاگ وقتی مخاطب خود را در جلوی چشم نداریم آیا مجازیم که هر گونه می خواهیم با وی سخن بگوییم؟

 

 شخصی که در وب لاگ خود نوشته هایی مبتذل ارائه می دهد بیشتر به کسی می ماند که در پشت این صفحه پنهان گشته  و چون هیچ کس او را نمی بیند به راحتی می تواند تمام عقد ه های فرو خورده خود را بگشاید و هر چه دلش می خواهد بنویسد.زیرا نه شناخته می شود ونه مخاطبانش را می شناسد.ما اد مها اکثرا همین طوریم در جلوی روی افراد می خواهیم فهمیده ؛عاقل؛منطقی ؛و مودب جلوه کنیم ولی وقتی تماشاچیی در کار نباشد؛آنوقت تمام هنر خود را در لودگی و ابتذال به کار می بندیم تا بامزه و حاضز جواب و.....شمرده شویم.

 

اکثر وب لاگ نویشان به روند نوشتنشان به دیده سر گرمی و پر کردن اوقات فراغت و تئوری فال و تماشا نگاه می کنند ؛در قید این نیستند که هر حرفی می زنند در پشتش تفکری وجود داشته باشد.

 

 گاه بعضی وب لاگ ها فقط دفتر خاطراتی هست که خواننده از روی کنجکاوی آ ن را می خواند تا بفهمد نویسنده آن کی هست و چکاره است ؛نه چیز تازه ای عایدش می شود و نه چیز جدیدی یاد می گیرد خواندن این خاطرات بدون داشتن فکر و اندیشه مثل همان سبزی پاک کردن به همراه همسایه ها جلوی در خانه است به همراه  درد دل کردن................

 

اگر از نظر آ ماری نگاهی به تعداد باز دید کنند گان و پیا م دهندگان وب لاگ های مبتذل و وب لاگ هایی که در آ ن مسائل سطحی (مثل قهر و آشتی )با دوست دختر و پسرشان مطرح می شود؛بیندازیم ؛آ نوقت می بینیم که اینها چقدر خواننده و چه قدر طرفدار دارند!

 

باید نوشتن در وب لا گ را چیزی فراتر از سزگرمی بشمار آوریم و چیزی فراتر از نوشته هایی پوچ و بی معنی . وب لاگ تنها ابزار بیان آه و ناله و تو کجایی و چرا  بی وفایی و.........نیست . وب لاگ عرصه همگانی بیان اندیشه است ؛پس برای اندیشیدن ارزش قائل شویم و نیز برای خواننده اندیشه مان .

 

           

 

دلسرد شدن ؛ ناامید شدن ؛ ننوشتن؛ کم نوشتن و یا اصلا هر گز ننوشتن  مساله ای است که گاه به گاه گریبان هر وب لاگ نویسی را می گیرد.من فکر می کنم اندازه مایوس شدن بستگی به مقدار توقعی داردکه ما از وب لاگ داریم.درست است که وب لاگهای مبتذل  مراجعان بیشتری دارند  .ولی هر وب لاگ نویسی به نظر من باید برای خودش کاملا مشخص و روشن باشد که چرا و برای چه وب لاگ می نویسد .

 

اگر این مسله روشن باشد خیلی از چیزها حل می شود.  اینکه ما بدانیم که از خوانندگان خود چه می خواهیم بسیار مهم است .وب لاگ نویسی گاه برای خوانندگان ان مفید است و گاه برای نویسنده آن؛ وب لاگهایی که برای خوانندگانشان مفید هستند وب لاگهایی هستند که نویسنده ان با هدف اطلاع رسانی و اگاهی دادن به نوشتن انها مبادرت می کند حالا فرق نمی کند که این اگاهی دادن از چه جنبه ای باشد .

 

 اما وب لاگهایی هم هستند که بیشتر برای نویسنده ان مفید واقع می شوند و ان وب لاگها حاوی نوشته هایی هستند که نویسنده با باز گو کردن انها از بار روانی و احساسی خود می کاهد. این نوع وب لاگ ها به نوعی تخلیه روانی فرد محسوب می شوند .

 

 اگر وب لاگ نویسی را به مثابه انتقال یافته ها بدانیم به میزان اهمیت آن پی می برییم .

 

اگر وب لاگ نویسی را به مثابه یک نیاز بدانیم که از بار روانی و تفکرسر چشمه می گیرد و اگر آن را وسیله ای برای بیان احساسات زود گذر و کوتاه خود در نظر بگیریم باز هم به اهمیت ان معترف می شویم .

 

در هر صورت وب لاگ نویسی روشی تازه و جدید در دنیای ارتباطات است و  عادت کردن به ان و یافتن چگونگی ابراز وجود در ان نیاز به زمان دارد.اینکه وب لاگ نویسی بنا بر تصور خیلی ها سرگرمی پنداشته  شود و اینکه  مکانی برای رد و بدل کردن یک سری پیامهای بی معنی و پوچ و تهی و خالی از هر گونه مفهومی باشد .؛اشتباهی فاحش است زیرا این امر نشانگر ان می باشد که ما  این دریچه ارتباطی مفید را به روی خود بسته ایم .

 

حالا که حرف وب لاگ نوشتن و این جور چیزهاست باید بگویم جالبترین پیامی را که در تمامی وب لاگها وجود دارد و شاید بشود گفت مشهور ترین پیام وبلاگی است این است:(وب لاگ قشنگی داری ...به منم هم سری بزن. )البته این پیام در شکل و محتوا گاه گاهی اندکی تغییر می کند ولی مضمون کلی ان همیشه یکی است.

 

اینجا که حرف از وبلاگ و وبلاگ نویسان است بد نیست کمی هم از احوالات انها گفته شود .مثلا شادی عظیم در نزد انها موقعی است که ببینند زیر یک نوشته شان ۱۰۰ تا پیام گذاشته شده و اندوه عظیم موقعی است که هی بنویسند و پیامی نبینند .....و اینجاست که عزم را جزم کرده و با صدای بلند اعلام می کنند که وبلاگ نویسی را کنار می گذارند یعنی به نوعی قهر میکنند ....تازه در کنار تمام اینها دعواها و قهر و اشتی های وباتگی هم بسیار زیاد است واما بیشترین نکته قابل توجه در اغلب وبلاگها پیامهای رمانتیک ان است که حاوی کلمات نابی است که با بهترین اشعار بزرگترین شاعران رومانیتک مقابله میکند!!!!

 

  نظرات ()
شرط صدور مجوز کتاب نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٥/۱/۱٤

صدور مجوز به شرط خواندن برای خانواده!

"برخی کتابها چنان هستند که نمی توانید آنها را با صدای بلند برای اعضای خانواده بخوانید.ما به این کتابها حتی اگر مجوز دائم هم داشته باشند اجازه انتشار نمی دهیم."-وزیر ارشاد

پاسخ یک مقام آگاه به سوالات رسیده در این رابطه
-------------------------------------------------
س-حضور فرزندان اناث در مراسم صدور مجوز مذکور چه حکمی دارد؟
ج-واجب است حضور داشته باشند.

س-اگر اعضای خانواده موقع صدور مجوز خوابشان برد تکلیف چیست؟
ج-مراسم مذکور از درجه اعتبار ساقط است.باید از نو شروع کنند.

س-هنگام صدور مجوز، بلندی صدا چقدر باید باشد؟
ج-آنقدر که همسایه ها تنگ نیایند و عارض نشوند.

س-آیا حضور خانم والده و ابوی نیزدر مراسم صدور مجوز الزامی است یا حضور والده آقا مرتضی و آقازاده ها کفایت می کند؟
ج-هر چه تعداد بیشتر باشد بهتر است.محض احتیاط واجب باجناقها را هم بگویید بیایند.

س-آیا کتابهای حوزه علوم پزشکی و زیست شناسی که وارد برخی مباحث دقیقه می شود را نیز برای دادن مجوز باید بلند-بلند در حضور خانواده خواند؟
ج-خیر.آنها را در خفا،دور از چشم زن و بچه بخوانید کفایت می کند.

س-بلند خواندن برخی کتابهای حوزه علوم انسانی از قبیل فقه،روانشناسی وغیره در حضور خانواده جهت اجازه چاپ به جهت داشتن الفاظ و مباحث خاص چه حکمی دارد؟
ج-بلند خواندن مذکورفقط در مورد کتابهای حوزه ادبیات واجب موکد است و در دیگر موارد چه بسا جایز نیست.

س-بلند خواندن شعرهای شاعران معلوم الحالی مثل مولوی و حافظ و سعدی از جهت داشتن الفاظ مستهجن یا پرداختن به مضامین قبیحی چون صرف مشروبات الکلی و یا اعمال منافی عفت،چه حکمی دارد؟
ج-جایز نیست.به آنها مجوز ندهید.

س-بلند خواندن کتابهای نویسندگان منحط خارجی از آنجا که اشاعه فرهنگ محیطهای ضد ارزشی است چه حکمی دارد؟
ج-برای والده بچه ها بخوانید کفایت می کند.احتیاطا به چنین کتابهایی مجوز ندهید

نقل از وب لاگ:

http://www.bbgoal.com/

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

The text is from  copy of Emma Goldman's Anarchism and Other Essays. Second Revised Edition. New York & London: Mother Earth Publishing Association, 1911. pp. 233-245.

نویسنده : اما گلدمن
ترجمه : محسن جاودانی
منبع :  مرحوم
خوشه

This page has been accessed by visitors outside of Pitzer College 26128 times since October 8,

آیا هیچ‌گونه ارتباط یا هم‌آهنگی میانِ عشق و ازدواج وجود دارد؟

 

 

ازدواج و عشق!

تصور عامه ی مردم در مورد ازدواج و عشق بدین صورت است که آنها مترادف و هم معنی هستند و از انگیزه های یکسانی سرچشمه می گیرند و نیازهای یکسانی از بشر را پاسخگو هستند. مانند اکثر تصورات عوامانه این تصور نیز بر خرافات و موهومات متکی است نه بر واقعیت و حقیقت
.
ازدواج و عشق هیچ پارامتر مشترکی ندارند،دوری این دو مفهوم از یکدیگر مانند فاصله قطب شمال و جنوب است،در حقیقت این دو نسبت به هم خصومت آمیز و هماورد هستند.البته بی شک برخی از ازدواجها نتیجه عشق بوده اند اگرچه،نه به این دلیل که عشق تنها می تواند وجودش را در ازدواج اثبات کند بلکه بیشتر به این دلیل که افراد کمتری می توانند یک قاعده و عرف را کاملا پشت سر بگذارند. امروز تعداد زیادی از مردان و زنان وجود دارند که ازدواج برای آنها بی ارزش و مضحک است اما در مقابل آن بخاطر عقیده عمومی و اجتماعی تسلیم می شوند. در هر حال با وجودِ آن‌که برخی ازدواجها بر پایه عشق بنا می شوند، و با وجودِ آن‌که در برخی موارد عشق به ازدواج منجر می شود من ادعا می کنم که این امر بدون توجه به ازدواج صورت می گیرد نه به سبب آن .

 

 

 

از طرف دیگر این تفکر بکلی اشتباه است که عشق از ازدواج نتیجه می شود. در مواردی استثنائی می شنویم که در یک نمونه معجزه آسا از یک ازدواج، زوجی بعد از ازدواج عاشق می شوند، اما در مشاهدات نزدیک این امر آشکار خواهد شد که این امر یک تعدیل محض در مورد مسائل اجتناب ناپذیر است. مطمئنا روند رشد مورد استفاده در قبال یکدیگر بسیار دور از خودجوشی، نیرومندی و زیبایی عشق است که بدون آنها صمیمیت ازدواج باید تحقیر آمیز بودن را به هردو یعنی زن و مرد اثبات کند.
ازدواج در حالت ابتدایی یک قرارداد اقتصادی است،یک قرارداد بیمه. این قرارداد با توافقات بیمه زندگی روزمره تفاوت دارد و تنها فرقش در این است که الزام آورتر، محصورکننده تر، دقیقتر و کاملتر است. عواید آن تا حدِ زیادی قابلِ مقایسه با سرمایه گذاریها کوچک است. در تنظیم و انعقاد یک بیمه نامه فرد بها را به دلار و سنت پرداخت می کند و همیشه مختار و آزاد است که پرداختها را ادامه ندهد. در مقابل اگرچه نفع و پاداش زن یک شوهر است ولی او با نام و شهرت، زندگی خصوصی، عزت نفس و زندگی عینی خویش هزینه‌اش را «تا هنگام مرگ» پرداخت می کند. علاوه بر این، بیمه ازدواج او را محکوم به یک وابستگی مادام العمر، زندگی طفیلی، بی فایدگی کامل و وابستگی به جامعه می کند. مرد نیز گرچه عوارض و خسارتهایش را می پردازد،اما از آنجا که قلمرو او گسترده تر است،ازدواج او را به اندازه زن محدود نمی کند. او بندها و محدودیتهایش را بیشتر در یک قالب اقتصادی احساس می کند
بدین گونه پند دانته در «دوزخ» با شدتی برابر در ازدواج مورد استفاده خواهد بود:«شما که اینجا وارد می شوید دست از هر امیدی بشویید».
اینکه ازدواج یک شکست است را هیچکس به استثنای افراد بسیار احمق انکار نخواهد کرد. نظری اجمالی به آمار طلاق کافیست تا مشخص شود که تلخی یک ازدواج نافرجام واقعا چه اندازه است. هیچکدام از استدلالات کلیشه ای نظیر سستی قانون ازدواج و افزایش بی بند و باری و هرزگی در زنان این حقیقت را بیان نمی کند که:
اولا،از هر دوازده ازدواج یکی به طلاق منجر می شود. دوم،از سال 1870 طلاقها از 28 به 73 برای هر صد هزار نفر جمعیت افزایش یافته است. سوم، زنا و ازدواج نامشروع از سال 1867 بدلیل طلاق 270.8 درصد افزایش یافته است و چهارم، آمار متارکه 369.8 درصد افزایش یافته است
علاوه بر این آمار قابل توجه، بسیاری شخصیت های برجسته و ادبا، پیشتر این موضوع را روشن کرده اند. رابرت هِریک [Robert Herrick - 1591 – 1674 – شاعرِ انگلیسی] در اثرش با نام «با همدیگر»، پینِرو [Arthur Wing Pinero 1855-1934 - نمایش‌نامه‌نویس و بازی‌گرِ مهمِ اواخرِ دوره‌یِ ویکتوریایی درانگلیس] در «گذرگاه میانی»، ایوگِنه والتر [ugene Walter] در «تماما پرداخت شده» و تعداد کثیر دیگری از نویسندگان، بی حاصلی، خسته کنندگی، دردناکی و کمداشت ازدواج را بعنوان یک عامل سازگاری، هماهنگی و تفاهم مورد بحث و بررسی قرار می دهند.
پژوهشگر اجتماعی متفکر هرگز خودش را با توجیهات سطحی معروف برای این پدیده قانع نمی کند. او باید در چگونگی زندگی عینی جنسیت ها بطور عمیقتر کنکاش کند تا دریابد که چرا ازدواج بسیار فاجعه آمیز نشان داده می شود.
ادوارد کارپنتر [Edward Carpenter - 1844 - 1929 - نویسنده‌یِ سوسیالیستِ انگلیسی، از آغازگرانِ جنبش‌هایِ آنارکوسندیکالیسم و حمایت از هم‌جنس‌گرایان] اعتقاد دارد که در قفای هر ازدواجی محیط زیست مادام العمر دو جنس قرار دارد. محیطی بسیار متفاوت از یکدیگر که زن و مرد باید بصورت غریبه از یکدیگر باقی بمانند، جدا شده و مهجور بوسیله دیوار غیر قابل عبور خرافه، سنت و عادت. ازدواج پتانسیل و توان توسعه معلومات و احترام متقابل برای طرفین را که بدون آنها هر نهادی محکوم به فناست ندارد.
هنریک ایبسِن [Henrik Ibsen - 1828 - 1906 - نمایش‌نامه‌نویسِ معروفِ نروژی، نویسنده‌یِ «خانه‌یِ عروسک»] که ضد تمام شرمهای اجتماعی است، احتمالا اولین کسی بود که این حقیقت را دریافت. نورا [از شخصیت‌هایِ نمایش‌نامه‌یِ خانه‌یِ عروسک] همسرش را ترک گفت اما نه بخاطر اینکه از مسئولیتهایش خسته بود یا اینکه ضرورت حقوق زنان را حس می کرد (آنگونه که ممکن است یک منتفد الکن گمانه زنی کند) بلکه بدلیل اینکه او دریافته بود که برای 8 سال با یک غریبه زندگی کرده و بچه هایش را تحمل کرده است. آیا بدین ترتیب چیزی مضحک تر و فرومایه تر از یک عمر مجاورت میان دو غریبه وجود دارد؟ گویا هیچ الزامی از سوی زن برای شناخت مرد وجود ندارد، تنها چیزی که از دید او اهمیت دارد پس انداز درآمدهای مرد است. بدین ترتیب تا آنجا که به مرد مربوط می شود چه چیز برای شناختن وجود دارد به استثنای اینکه زن ظاهر خوشایند و آراسته ای داشته باشد؟ علاوه بر این هنوز این باور مذهبی را مطرح نکرده ایم که زن دارای روح نمی باشد [!]،اینکه او یک زائده محض برای مرد است که از دنده مرد ساخته شده و تنها برای راحتی و آرامش این مرد بزرگ و قدرتمند که از سایه خودش نیز می ترسد بوجود آمده است.
شاید کیفیت پایین مواد جایی که زن از آن حاصل شده است مسئول پستی و فرومایگی اوست! در هر حال اگر زن صاحب روح نیست، دیگر چه چیزی برای دانستن در مورد او وجود دارد؟ بعلاوه،هرچه یک زن روح و روان کوچکتری داشته باشد داراییهای او بعنوان یک همسر بیشتر خواهد بود و آسانتر و سریعتر می تواند خودش را در همسرش مغروق کند. این گردن نهادن بنده وار به برتری مرد است که از قرار معلوم بنیاد ازدواج را در این مدت طولانی دست نخورده نگهداشته است. اکنون از آنجا که زن به جایگاه خودش بازمی گردد، بنیان مقدس و مصون ازدواج بتدریج سست می گردد و هیچگونه سوگواری و دریغ احساساتی و عاطفی نمی تواند مانع آن شود.
از طفولیت تقریبا، به دختر گفته می شود که ازدواج هدف نهایی اوست، بدین ترتیب آموزش و پرورش وی باید به سمت این هدف جهت گیری شود. او، مانند یک چارپای بی زبانِ فربه شده برای سلاخی، برای چنین امری آماده است. با این حال، با شگفتی تمام، او کمتر از یک پیشه ور در مورد کارش، حق دانستن در مورد نقشش بعنوان یک همسر و مادر را دارد. این امر برای یک دختر محترم، بیشرمانه و قبیح است که چیزی در مورد رابطه زناشویی بداند! آری، بخاطر تضاد با آبرومندی و حیثیت، لازم است که عهد و پیمان ازدواج یک امر قبیح را به پاکترین و مقدس ترین ترکیب ممکن بدل سازد بطوریکه احدی جرات پرسش و انتقاد نداشته باشد. با این حال این دقیقا برخورد و منش حامیان ازدواج است. همسر و مادر آینده در جهل کامل نسبت به تنها داشته اش در عرصه رقابت یعنی رابطه جنسی (سکس) نگهداشته می شود. بدین ترتیب او وارد یک رابطه مادام العمر با یک مرد می شود و خودش را گیج و سرگردان، منزجر و خارج از اندازه لازم در رابطه با طبیعی ترین و سالم ترین غریزه یعنی سکس می یابد. با اطمینان می توان گفت که درصد عظیمی از ناخرسندی، بدبختی، اضطراب و ناراحتیهای فیزیکی نکاح ناشی از ناآگاهی در مسائل مربوط به سکس است (که این امر بعنوان یک فضیلت و نجابت بزرگ ستوده می شود!) این نیز به هیچ وجه مبالغه آمیز نیست اگر ادعا کنم که چیزی بیش از جمعیت یک کشور بخاطر این حقیقت تاسف آور از هم پاشیده است.

بنابراین اگر زن به اندازه کافی بالغ و آزاد باشد تا راز و رمز روابط جنسی را بدون تایید و اجازه دولت یا کلیسا بیاموزد، او به عنوان یک همسر کاملا نامناسب برای یک مرد محترم [!] محکوم باقی خواهد ماند (احترامی که شامل یک کله پوک و یک جیب پرپول است). آیا ممکن است چیزی اهانت آمیزتر از این نگرش یافته شود که زنی بالغ، سالم و سرشار از انرژی زندگی و شور، خواسته طبیعت را نفی کند، تمایل شدیدش را کنترل و مهار نماید، به سلامت خویش آسیب برساند و روحش را خدشه دار سازد، بینش خود را محدود کند، از عمق و شکوه تجارب جنسی اجتناب ورزد تا زمانیکه یک مرد خوب پیدا شود تا او را به عنوان همسر بپذیرد؟ این همان چیزی است که گرچه دارای کمترین اهمیتی نیست ولی عاملی از ازدواج است که آنرا از عشق متمایز می کند.
زمانه،زمانه واقعیت هاست.آن زمانی که رومئو و ژولیت خشم و غضب پدرانشان را برای پایداری عشقشان به جان خریدند یا زمانیکه گرچن خودش را برای عشقش در معرض شایعات و بدگوییهای همسایگانش قرارداد بسر رسیده است. اگر در شرایطی نادر، جوانان به خودشان اجازه بدهند تا از تجمل عشقی که توسط مسن ترها متوجه آن شده اند لذت ببرند، سرکوب و نصیحت خواهند گشت تا معقول و منطقی گردند
.
درس اخلاقی که به دختر القا شده این نیست که آیا مرد عشق او را برمی انگیزد، تا حدی رگه هایی از این امر را در خود دارد، ولی سوال این است که «چه مقدار»؟ تنها دغدغه در زندگی واقعی آمریکائیها: آیا مرد می تواند یک زندگی را سر و سامان بدهد؟ می تواند همسرش را حمایت کند؟ این تنها چیزی است که ازدواج را توجیه می کند. به تدریج این اندیشه تمام ذهن یک دختر را اشباع خواهد کرد. رویاهای او مهتاب و بوسه های عاشقانه، اشک ها و لبخندها نیستند. او رویاهای گردش برای خرید کردن و چانه زدن با فروشنده را در سر می پروراند. این فقر روحی و فرومایگی عواملی هستند که در پدیده‌یِ ازدواج نهادینه شده اند. دولت و کلیسا هیچ ایده دیگری را پذیرا نیستند، تنها برای اینکه اینها عواملی است که دولت را ملزم به کنترل زن و مرد می کند
.
بدون شک افرادی وجود دارند که عشق را به عنوان مفهومی فراتر ار دلار و سنت در نظر دارند. بویژه این امر در مورد آن طبقه ای صادق است که الزامات اقتصادی آنها را وادار ساخته که به خود اتکا کنند. تغییر عظیم در موقعیت زن که بوسیله یک عامل نیرومند شکل داده شده،البته عظیم و خارق العاده است هنگامی که ما توجه نماییم که این امر در مدت زمان کوتاهی که زنان وارد عرصه صنعت شده اند رخ داده است. شش میلیون زن حقوق بگیر، شش میلیون زن که حقوق یکسانی با مردان دارند تا مورد بهره کشی قرار بگیرند، مورد سرقت واقع شوند، در اعتراضات و اعتصابات شرکت کنند، آری حتی گرسنگی بکشند.امر دیگری نیست سرور من؟!!! آری شش میلیون نیروی کار در حرفه های مختلف از بالاترین کارهای ذهنی تا دشوارترین کارهای بدنی در معادن و خطوط راه آهن،حتی کارآگاهان و پلیسان. مطمئنا آنان از قید و بند اسارت کاملا رها شده اند
.
این همه تعداد بسیار کمی از لشگر انبوه زنان حقوق بگیر به مسئله کارکردن بعنوان یک مورد دائمی نظر می افکنند. مردان، بدون توجه به اینکه چقدر فرتوت شوند، یاد گرفته اند که مستقل و متکی به خود باشند. آری من می دانم که هیچکس در اقتصاد خردکننده ما واقعا مستقل نمی باشد. اما هنوز فرومایه ترین گونه مردان از اینکه یک انگل باشند متنفرند، از اینکه در هر حال معرف چنین تصویری باشند.

زن موقعیت خودش را بعنوان یک نیروی کار موقتی به حساب می آورد که در اولین مجال به کنار گذاشته می شود. بدین دلیل است که متشکل کردن زنان در اتحادیه های کارگری بسیار دشوار است. «چرا من باید به یک اتحادیه بپیوندم؟ من قصد دارم که ازدواج کنم، که صاحب خانه شوم» آیا به او از کودکی آموخته نشده است که این مسئله را بعنوان یک فراخوان نهایی در نظر داشته باشد؟ او به زودی می آموزد که خانه اش صاحب و نگهدارنده بسیار وفاداری دارد که هیچ چیز نمی تواند او را فراری دهد. اگرچه تاسف بارترین مسئله اینجاست که خانه دیگر او را از کار شاق برای حقوق و دستمزد آزاد نمی سازد بلکه تنها وظایف او را افزایش می دهد.
طبق آخرین آمار ارائه شده در کمیسیون «کار و حقوق، و تراکم جمعیت» ده درصد از کارگران حقوق بگیر در نیویورک ازدواج کرده اند و هنوز باید به عنوان کارگرانی با کمترین مقدار پرداخت در جهان به کارشان ادامه دهند. به این جنبه وحشتناک، کارِ شاق منزل نیز اضافه می شود وبدین ترتیب چه چیزی از حفاظت و شکوه خانه باقی خواهد ماند. بعنوان یک واقعیت، حتی دختری از طبقه متوسط هم نمی تواند از خانه خودش صحبت کند، از آنجا که این مرد است که حدود فعالیت او را مشخص می کند. و مهم نیست که شوهر، سنگدلی جانورخو باشد یا دلداری دوست‌داشتنی. آن‌چه که می‌کوشم نشان دهم این است که، بله، در ازدواج، به یُمنِ حُسن نیت مرد زندگی، زن صاحب خانه‌ای خواهد شد (اما چه خانه‌ای؟ خانه‌ی شوهری که در آن سال‌های سال زندگی می‌کند) تا این‌که کم‌کم، کل جهان‌بینی‌اش درباره‌ی زندگی و امور انسانی به سطحِ نازل و پست و بی‌اهمیت و ناچیزِ محیطی (خانه‌ای) که در آن زندگی می‌کند فروکاسته شود! عجیب نیست این زندگی از او ‌خاله‌زنکی غرغرو، کوته‌فکر، پرخاشگر و تحمل‌ناپذیر بسازد و باز، هرگز عجیب نیست اگر وجود چنین زنی، مرد را از خانه برماند! زن از این خانه (زندانِ بیگاری کشی) هیچ‌جا نمی‌رود؛ اگر بخواهد، جایی برای رفتن ندارد! از سوی دیگر، زیستنِ هرچند کوتاهِ زناشویی کافی‌ست تا قوای زن را برای زندگی خارج از خانواده تحلیل برد. کم‌کم در ظاهر و نمای خود بی‌ملاحظه می‌شود، چاق و خسته‌کننده می‌شود به‌طوری که مرد از او روگردان می‌شود و حتا بیشتر به او نفرت می‌ورزد. چه وضعیت دل‌انگیز معرکه‌ای است، نه؟!
اما درمورد کودک چه‌طور؟ اگر ازدواج نبود، چه‌گونه حمایت می‌شدند؟ اصلا آیا این مهم‌ترین مسئله درازدواج نیست؟ یا نه! فریب و ریاست! با وجود حمایت ازدواج از کودکان، هنوز هزاران کودک، بی‌چیز و بی‌خانمان اند. با وجود ازدواج، یتیم‌خانه‌ها و داراتأدیب‌ها روز‌به‌روز زیادتر می‌شوند. «مؤسسه‌ی پیشگیری از کودک‌آزاری» هرروز با صدها پرونده در مورد سوء‌رفتار والدینِ «مهربان» [!] درگیر می‌شود، به این امید که برای کودکان بیچاره، سرپناهی ایمن‌تر و مهرآمیزتر فراهم کند؛ کاری که اکنون، افتخارِ آن به موسسه‌ی جری البریج [Gerry Elbridge - 1744 - 1814 - معاونِ رئیس‌جمهورِ وقتِ آمریکا] داده شده. چه مضحکه‌ای!
ممکن است ازدواج این قدرت را داشته باشد که «اسب را به لب چشمه ببرد» ولی آیا او را سیراب می کند؟ شاید قانون، پدری را که خرجی خانه را ندهد بازداشت کند و لباسِ محکومیت به تن‌اش کند، اما آیا با این ‌کار گرسنگیِ کودک برطرف می‌شود؟ اگر والدین شغلی برای معاش ندارند، اگر هویت و نام‌ونشان‌اش را با سرِ راهی کردن فرزندش پنهان می‌کند، پس ازدواج برای چیست؟ قانون اعمال می‌شود تا مرد را به پای محکمه‌ی «عدالت» بکشاند و سپس او را در ایمنی پشت درهای بسته، عادلانه پنهان کند؛ در آخر اما، جای خالی نیروی کارِ پدر به کودک بی‌حامی داده نمی‌شود، نه، این حقِ ایالتِ عدل‌گستر است. کودک می‌ماند و خاطره‌ای یأس‌انگیز از پدری که لباس راه راه به تن کرده.
ازدواج که پاسدار زندگیِ زن خوانده می‌شود، چیزی نیست مگر مصیبتی منفور و بدشگون. این پاسدارِ چندش‌آور و انزجارانگیز، با شناعت و اهانتِ پنهان، مقام و متانتِ انسانی را خوار می‌کند، این است حمایتی که از این رسمِ انگل‌زا انتظار می‌رود.
ازدواج به سرمایه‌داری (سیستمی که آن هم مثل ازدواج پدروار است) شبیه است. حقوقِ حقه‌ی انسان را ضایع می‌کند، از رشد و بالیدن‌اش جلوگیری می‌کند، تن‌اش را خراب می‌کند، در غفلت و ضعف و وابستگی نگاه‌اش می دارد. بعد، مؤسسه‌ی خیریه به‌پا می‌کند تا آخرین چشمک‌های عزت نفس انسان را چراغانی کند.
ازدواج، از زن، یک انگل می‌سازد، یک عائله، یک نان‌خور. توانِ او را برای درگیری در زندگی می‌گیرد، آگاهی اجتماعی‌اش را کور می‌کند، تصورات و انگارگری‌های‌اش را فلج می‌کند و بعد از تمام این‌ها (این الطاف)، حمایتِ پرترحم و ضعیف‌نوازش را تحمیل می‌کند. یک دامِ فریبا، یک تحریف آشکار. مضحکه‌ای که شخصیت انسان را (با گستاخی تمام) به بازی می‌گیرد.

اگر مادربودن، غایت سرشت زن است، پس چرا از عشق و آزادی حرف می‌زنند؟ ازدواج اما، تمامِ آرزوها و آمال زن را می‌سوزاند و دودش را به هوا می‌فرستد. آیا به زن نمی‌گویند که «مادر شو، تا رشد کنی»؟ آیا این مانعی برای رشد زن نیست؟ آیا ممانعت از فروش خویشتن برای به دست‌آوردنِ مادری را مایه‌ی شرم و ننگ زن نمی‌دانند؟ آیا این تنها ازدواج نیست که چنین مادرشدنِ اجباری و نفرت‌انگیزی را تصدیق می‌کند؟ اگر مقصودِشان از مادربودن ثمره‌ی یک انتخاب آزادانه، یک عشق، حاصل شورمندی و شعف می‌بود، به هیچ قیمتی حاضر نمی‌شدند کاری کنند که بر سر آفریده‌ی بی‌گناه‌اش، کلاهِ گناهکاری گذاشته و با برچسبِ وحشتناکِ حرامزاده صدای‌اش کنند. اما ازدواج کک‌اش هم نمی‌گزد، ازدواج، با نابکاری‌اش برضد مادری، خود را برای همیشه از قلمروی عشق، محروم کرده.
عشق، سترگ‌ترین و ژرف‌ترین چیز در زندگی؛ مژده‌گرِ امید، شور وشادی؛ عشق، گردنکش از هر قانون، از هر رسم و قرارداد؛ عشق، آزادترین و پرمایه‌ترین خمیره‌ی سرنوشت؛ چنین نیروی سرشاری را چگونه می توان با آیینِ پست دولتی-کلیسایی بچه‌پس‌اندازی یکی گرفت؟
عشقِ آزاد؟ مگر عشق جز آزادی چیز دیگری هم می‌تواند باشد؟ شاید مغز را بتوان خرید، اما عشق را هرگز. شاید بتوان بر تن چیره شد، اما بسیج تمام نیروهای زمینی هم نمی‌توانند بر قدرت عشق غلبه کنند. می‌توان بر کشورهای بسیاری سلطه یافت، اما نه هرگز بر عشق. می‌توان روح را به زنجیر کشید، اما در برابر عشق جز در بند شدن کاری نمی‌توان کرد. می‌توان، چون شاهی بر تخت نشست و با دستگاهی پرطمطراق و پرزرق‌ وبرق فرمان راند، اما بی‌عشق تمام این‌ها به هیچ نمی‌ارزد. فقیرانه ترین آلونک به نور عشق، گرم و زنده و رنگین می‌شود. با عشق، خُردترین گدا، غنی‌ترین شاه می‌شود. باری، عشق، آزاد است؛ و جز در آزادی در هیچ‌جایی نمی‌تواند منزل کند. عشق، در آزادی، از خود سرشار می شود. اگر عشق در جایی ریشه کند، هیچ قانون و آیین‌نامه‌ای، وهیچ‌ دادگاهی نمی‌تواند ریشه‌اش را از خاک بکند. حال اگر زمین بایر باشد، ازدواج چگونه می‌خواهد میوه بگیرد؟ این مورد، شبیه به آخرین تلاش نومیدانه‌ی زندگی برضدِ مرگ است.
عشق به حامی نیاز ندارد؛ چون پاسدار خویش است. تا زمانی که زاد-و-ولد ریشه در عشق داشته باشد، هیچ کودکی بی‌نوا و گرسنه نخواهد ماند و دیگر احساس کمبودِ عاطفه نخواهد کرد. من به این ایمان دارم. من زنانی را می‌شناسم که با عشق‌ورزی به مردانی که به راستی دوستشان داشتند، از خود، مادرانی آزاد ساخته‌اند. کودکانِ ازدواج، از فقدان مراقبت، توجه و فداکاری در رنج اند؛ در حالی که مادرِ آزاد [منظور مادرشدن بدون ازدواج است] قدرت بخشیدن تمامِ این چیزها را دارد.
حامیانِ اتوریته و حاکمیت، از پیدایش «مادریِ آزاد» واهمه دارند، مبادا که از مزایایی که به‌تبعِ ازدواج به کف آورند، محروم شوند. بی ازدواج، چه‌کسی خواهد جنگید؟ چه کسی پول درمی آورد؟ اگر زنان از بی‌بندوباری بچه‌آوری در ازدواج بپرهیزند، دیگر چه کسی پلیس و زندان‌بان خواهد شد؟! شاه و رئیس‌جمهور و سرمایه‌دار و کشیش، همه فریادِ "مردم، مردم" سرمی دهند؛ مردمی که پایندگی‌شان باید به بهای تبدیل‌ِ زن به یک ماشینِ صرف، تأمین شود. از دیدِ این‌ها ازدواج، سوپاپ اطمینانی است برای پیش‌گیری از واقعه‌یِ وحشتناک و زیانبارِ بیداری جنسیِ زن. اما تمام این تقلاهای برده‌ساز بی‌نتیجه خواهد ماند. تمامِ احکام کلیسایی، تحکم‌های آیین‌نامه‌ای و تحمیل‌های قانونی بی‌فایده خواهد بود. زنان دیگر نمی‌خواهند در تولیدِ نژادِ بیمار و ضعیف و فرتوتی که حال و توانِ بیرون آمدن از یوغِ بی‌چیزی و بندگی را ندارد، شریک باشند. درعوض، کودکانی بهتر و ‌کم‌شمارتر می‌خواهند که همه حاصلِ انتخابی آزاد باشند و همه در عشق پرورده شده باشند؛ نه آن‌که با اجبار ازدواج، به دنیا آمده باشند. شبه-معلمانِ اخلاق ما هنوز باید چیزهای زیادی درباره‌ی وظیفه نسبت به کودک بیاموزند، وظیفه و رسالتی که با آزادی عشق در سینه‌ی مادر برای همیشه بیدار نگاه خواهد ماند. زن، زیبایی مادرشدنِ احترام‌انگیز را به زادآوری موجودی که قرار است در فضایی تبهگن و مرگ‌آور بزیَد، نخواهد فروخت. اگر قرار است مادر شود، دوست دارد به آفریده‌اش بیشترین و بهترین چیزهایی را که دارد، ببخشد. زندگی با کودک، آرمان اوست؛ او می‌داند که تنها با این آرمان می‌تواند در آفریدن مردان و زنانی شایسته سهیم باشد.
ابسن، با کشیدن تصویر آلوینگ می‌بایست درک روشنی از یک مادر آزاد را داشته باشد. آلوینگ، یک مادر ایده‌آل بود، چون از ازدواج گذشت تا پرواز روح‌اش را نظاره کند، تا به شخصیت‌اش بازگردد، تا جان‌یافته و توانا شود. دریغ که نتوانست عزیز زندگی‌اش، اسوالد را نجات دهد، اما فهمید که عشقِ آزاد، یگانه‌حالتِ زیبای زندگی است. کسانی که مانند آلوینگ، برای بیداری روح‌شان، در خون و اشک زندگی کرده‌اند، ازدواج را پوچ و مسخره و بی‌معنا رهامی‌کنند. آنان می‌دانند که عشق چه فانی باشد و چه باقی، تنها راهِ روشن برای آفریدن نسلی فعال و ساختن دنیای جدید است.
در وضعیت حقیر کنونی، برای اکثریت، عشق، امری غریب است. دوری‌کردن و بدفهمیدن‌اش مُد شده. تارهای ابریشمین و لطیف عشق، فشار و تنش و اصطکاک‌های روزمره را تاب نمی‌آورند. روحِ عشق پیچیده و غنی است و بسیار ناسازگار با واق‌واق تنفرانگیزِ جامعه. در این وضعیت عشق برای کسانی که آن را طلب می‌کنند، می‌گرید ، می رنجد و آه می‌کشد؛ چون مجبور است ناکامیابیِ هرروزشان را در تلاش برای فتح قله‌ی عشق، نظاره کند.
روزی، مردان و زنانی خواهند برخاست که عزمِ آن قله کنند. آنان خود را به قله‌ خواهند رساند تا در روشنی و گرمای عشق پاکیزه شوند. اگر دنیا، زادآوری را به فضای روابط اصیلِ دوستی، به همدلی و هم‌زبانی بسپارد؛ و نه ازدواج، که عشق را ولیِ این امر کند، چه پنداشتی، چه تصوری، کدام نبوغ شاعرانه می‌تواند توانمندی‌های چنان زنان و مردانی را به انگار کشد؟

  نظرات ()
سکوت نویسنده: - شنبه ۱۳۸٤/٦/٥

فکر می کنم که فعلا تا مدتی ننویسم ...

شاید بعدا باز نوشتم...

شاید در جای دیگری بنویسم...

شاید هم اصلا ننویسم...

اما این آخری به نظر خودم هم خیلی بعید می آید.

حتما حتما می نویسم اما کی؟ خودم هم نمی دانم...

 

 

سکوت

 

 

دلتنگی های آدمی را ؛ باد

                           ترانه ای می خواند

آرزوهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد

                           وهر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند

-سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

                         وز حرکات ناکرده

                                اعتراف به عشق های نهان

                                             وشگفتی های بر زبان نیامده!

-دراین سکوت حقیقت ما نهفته است

                          حقیقت تو و من!

مارگو ت بیکل

  نظرات ()
هندوانه خریدن! نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٤/٥/٢

وبلاگ سرور هم متولد شد:(یادداشتهای مهتاب)soroorj.persianblog.ir

 

_______________________________________

درمیان مردم جامعه سخن معروفی وجود دارد که شنیدنش برای من تازگی داشت و آن این است که:( ازدواج کردن مانند خریدن یک هندوانه است .یعنی همه چیز آن یا بخت و یا اقبال است...)

جالب است نه؟ و در عین حال بازگو کننده خیلی از واقعیت های موجود در جامعه می باشد.

مهمتر از همه بیانگر این نکته است که ازدواج یک نوع خرید و فروش است و در واقع معامله ای است که هم می توان در آن سود برد و هم می توان ضرر کرد!! (صد رحمت به معامله خود هندوانه ...چون بعضی ها آن را به شرط چاقو می فروشند!! )

در معاملات چون اصولا قصد و نیت بردن سود بیشتر است پس در قضیه ازدواج هم چون به دید معامله در آن نگریسته می شود هدف سود بسیار است.حالا این سود چگونه حاصل می شود ؟ از طریق میزان مهریه و میزان جهیزیه و غیره...

تنها فاکتوری که در معاملات وجود ندارد و نباید نیز وجود داشته باشد فاکتور احساس و عاطفه است .( اصولا این فاکتور اگر در معاملات دخیل باشد به قول معروف سر طرف کلاه می رود.)

دیدگاه های غلطی بر مساله ازدواج هنوز حاکم است.دید گاه هایی که  ازد واج را یک معامله می پندارد که در آ ن یک طرف سود و یک طرف زیان می برند.معامله ای که از همان ابتدا هر دو طرف نگران اینند که مبادا کلاه سزش برود و خلاصه اینکه دید گاه های سنتی با دید گاه های مدرن مخلوط شده و اش شله قلم کاری ارائه داده اندکه توصیف نا شدنی است..............

 

این یک جنبه قضیه بود و اما جنبه دیگر آن اینکه وقتی در جامعه ای ازدواج ها هنوز بر مبنای مصلحت و سود جویی باشد و کور کورانه و خرافی در این زمینه حرکت شود  نتیجه اش آمار بسیار زیاد طلاق و همسر کشی است.

در روز نامه ای خواندم که آمار طلاق نسبت به ازدواج۴ به یک است.برایم این سوال پیش آمد که اگر جامعه ما و جوانان آن دیدگاه باز تری نسبت به مسایل پیدا کرده اند و به طور کلی سطح فرهنگ جامعه نسبت به گذشته بالاتر رفته است ؛پس چرا سطح ازدواج های نادرست و نسنجیده که به طلاق منجر می شود این قدر بالا رفته است؟

 وقتی در جامعه ای حقوق زنان در خانواده از طریق قانونی به طور کامل ادا نشود در قضیه ازدواج این شبهه بو جود آمده است که بالا بودن میزان مهریه تضمین کننده بقای و دوام زندگی و تضمین کننده آینده زن می تواند باشد .

تجمل خواهی و تجمل پرستی متاسفانه بیماری ای است که در تمام ابعاد زندگی  و از جمله در مسله ازدواج رسوخ کرده است . خود را با دیگران مقایسه کردن و خود را به رخ هم کشاندن چیزی است که سر تا پای زندگی را آلوده کرده است.

 

سوال و جواب بی ربط

نگاهی به فرهنگ رایج در جامعه اگر داشته باشیم نکات جالب و قابل توجهی در آن می بینیم.منظور از فرهنگ رایج در جامعه آداب و رسوم و گفته هایی است که اکثریت جامعه آن را به کار می برند بدون آنکه در آن تعمق و یا تفکری کرده باشند و بسیاری از اوقات این رفتار و گفتار حاکم بر اقلیت جامعه که همان روشنفکران و آگاهان هستند نیز تاثیر دارد...البته این مسائل مسائل مهمی نیستند ولی به عنوان نکاتی که ذهن انسان را برای لحظاتی به خود مشغول می کند قابل ذکر است.زیرا وبلاگ به گفته ای بایگانی افکار است هرچند که این افکار گذرا و کوتاه باشند...

لابد شما هم مثل من بارها و بارها کلماتی را به صورتهای گوناگون از دهان آقایان شنیده اید که مفهوم کلی آن این است که:ازدواج کردن یک حماقت بزرگ است. برای من چند سوال بوجود امده است که :

۱ـچرا آقایان بعد از ازدواج به این تز می رسند؟

۲ـچرا از تجربه دیگران استفاده نمی کنند و یک عمل حماقت آمیز را در طول تاریخ بارها و بارها تکرار می کنند؟

۳- در شرایط زندگی آقایان قبل و بعد از ازدواج چه تغییراتی بوجود می اید که از آن ناراضی می شوند.

۴ـچرا خانمها هیچ گاه چنین حرفی نمی زنند.

 

 

ـ آیا این تغییر شرایطی که قبلا گفتم در جهت نفع خانمهاست که آنها از وضع موجود خود راضی هستند و پشیمان نیستند ؟

۶ـ شاید هم خانمها این پشیمانی را ابراز نمی کنند ۱-به این دلیل که ابراز ان سودی ندارد و۲- شاید نیز ترس ازابراز به خاطر وجود جامعه مردسالارانه باشد.

و اما جوابهایی که به نظرم آمده :

۱- چون معمولا جوجه را آخر پاییز می شمارند.

۲-برای اینکه می خواهند شخصا تجربه کنند تا درک بهتری از شرایط دیگران داشته باشند و نیز اینکه بر طبق ضرب المثل :رطب خورده کی منع رطب کند؟حرف دیگران را قبول ندارند.

۳-تنها تغیری که در شرایط زندگیشان ایجاد می شود این است که: اولا یک نون خور اضافه !!دوما یک مزاحم دست و پا گیر!!سوما یک آدمی دائم همیشه و همه جا همراهشونه که هی سین جیم میکنه و هی باید بهش باز خواست پس بدهند و تازه بدتر از اینها اینکه برای هر کاری و هر چیزی باید مشورتی عمل کرد و این از همه چیز بدتر است.خلاصه کلام از بین رفتن حاکمیت مطلق و بلا منازع.که البته همه آقایان این حاکمیت را سعی می کنند حفظ کنند و چون این قدرت مطلقشان کمی به خطر افتاده می گویند عجب حماقتی کردیم ها!!

۴-خانمها باید هم از خدا بخواهند که یک شوهر و سایه بالای سر پیدا کردند .اصلا شوهر کردن بزرگترین آرزوی هر خانمی است .آنوقت بگویند که مر تکب حماقت شده؟؟می ماندند توی خانه بهتر بود؟؟!!

۵-مسلما ازدواج کردن به نفع خانمهاست .یکی خرجشون را مفت مفتی بدهد بد است ؟؟...زندگی بخور و بخوابی که این خانمها دارند بد است؟؟

۶-تازه پشمان هم که باشند و بگویند چه می شود.اقای همسر با اردنگی پرتابشان می کند خونه بابا. دوباره همان آقا بالا سر قبلی ...در آمدن از توی چاه و افتادن توی چاله...

 

 

  نظرات ()
عرض کنم که... نویسنده: - شنبه ۱۳۸٤/۱/٢٧

اول ابر آمد.بعد طوفان شدوسپس بغض آسمان ترکید...انگار دلش حسابی خالی شد چون بعد  آفتاب در آمد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

وبلاگ هم برای خودش دنیایی است.دنیایی که در آن آدمها را از پشت اندیشه اشان می بینی.اشتباه گفتم آدمها را نمی بینی بلکه انعکاس افکارشان را می بینی ؛افکار های خوب ؛بد ؛ زشت ؛زیبا ؛ درست ؛ نا درست ...

در این دنیای اندیشه ها و افکار هم آمدن و رفتن وجود دارد اما نه مثل دنیای آدمها که آمدن و رفتنشان دست خودشان نباشد بلکه دقیقا برعکس آمدنشان غیر تصادفی و غیر اتفاقی است و کاملا دست خودشان است . هر وبلاگی که متولد می شود با هدف و انگیزه ای خاص بوجود آمده است و اما سرنوشت آن...

چقدر بد است که آدم به خواندن بعضی وب لاگها عادت کند و بعد ...

این لینک هایی که در کنار وبلاگ خود نمایی می کردند مثل اینکه به تدریج دارند یک هویت تاریخی پیدا می کنند.

(یادداشتهای یک ناشر جوان )و (یادداشتهای یک فیلمساز جوان ) به ناگهان متوقف شد .درست مثل اینکه یک نفر از یک بلندی (مثلا کوه)به پایین پرتاب شود به ناگاه از نفس کشیدن باز بماند.

(یادداشتهای یک جغد ) هم بیشتر به یک خودکشی شباهت پیدا کرد وقتی که خودش اعلام کرد دیگر حرفی برای گفتن ندارد و هو هویی در کار نیست.

(نسل سوخته ایران ) هم خیلی قبل ترها گفته بود که زمان رفتن فرا رسیده و بسیار دوستانه خداحافظی کرده بود.

(درد مشترک) هم کج دار و مریز کماکان به زندگی خود ادامه (که چه عرض کنم ظاهرا ادامه) می دهد  و نه خدافظی کرده نه خود کشی و نه مرگ ...فقط غایب است

(آ‌ذرخش سرخ )هم دارد به غایبین بزرگ می پیوندد...

می ماند چند تای بقیه که انها هم گاه گداری برای خالی نبودن عریضه می نویسند !که خودم هم جزو همانها هستم.

 اهور۲۷/۱/۸۴

  نظرات ()
وب لاگ نویسی :سرگرمی یا انتقال یافته ها نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۳/٩/۱٩

دلسرد شدن ؛ ناامید شدن ؛ ننوشتن؛ کم نوشتن و یا اصلا هر گز ننوشتن  مساله ای است که گاه به گاه گریبان هر وب لاگ نویسی را می گیرد.من فکر می کنم اندازه مایوس شدن بستگی به مقدار توقعی داردکه ما از وب لاگ داریم.درست است که وب لاگهای مبتذل  مراجعان بیشتری دارند  .ولی هر وب لاگ نویسی به نظر من باید برای خودش کاملا مشخص و روشن باشد که چرا و برای چی وب لاگ می نویسد .اگر این مسله روشن باشد خیلی از چیزها حل می شود.  اینکه ما بدانیم که از خوانندگان خود چه می خواهیم بسیار مهم است .وب لاگ نویسی گاه برای خوانندگان ان مفید است و گاه برای نویسنده آن؛ وب لاگهایی که برای خوانندگانشان مفید هستند وب لاگهایی هستند که نویسنده ان با هدف اطلاع رسانی و اگاهی دادن به نوشتن انها مبادرت می کند حالا فرق نمی کند که این اگاهی دادن از چه جنبه ای باشد . اما وب لاگهایی هم هستند که بیشتر برای نویسنده ان مفید واقع می شوند و ان وب لاگها حاوی نوشته هایی هستند که نویسنده با باز گو کردن انها از بار روانی و احساسی خود می کاهد. این نوع وب لاگ ها به نوعی تخلیه روانی فرد محسوب می شوند . اگر وب لاگ نویسی را به مثابه انتقال یافته ها بدانیم به میزان اهمیت آن پی می برییم .اگر وب لاگ نویسی را به مثابه یک نیاز بدانیم که از بار روانی و تفکرسر چشمه می گیرد و اگر آن را وسیله ای برای بیان احساسات زود گذر و کوتاه خود در نظر بگیریم باز هم به اهمیت ان معترف می شویم . در هر صورت وب لاگ نویسی روشی تازه و جدید در دنیای ارتباطات است و  عادت کردن به ان و یافتن چگونگی ابراز وجود در ان نیاز به زمان دارد.اینکه وب لاگ نویسی بنا بر تصور خیلی ها سرگرمی پنداشته  شود و اینکه  مکانی برای رد و بدل کردن یک سری پیامهای بی معنی و پوچ و تهی و خالی از هر گونه مفهومی باشد .؛اشتباهی فاحش است زیرا این امر نشانگر ان می باشد که ما  این دریچه ارتباطی مفید را به روی خود بسته ایم .

  نظرات ()
از آن گذشته ها نویسنده: - شنبه ۱۳۸۳/٩/٧

هنوز بعد از این همه مدت نتوانستم با نوشتن در وب لاگ کنار بیایم. حس می کنم که نوشتن در وب لاگ صرفا می تواند بیان یک سری احساسات آنی و زود گذر باشد یعنی وب لاگ کشش لازم برای بیان مطالبی که احتیاج به تفکر و تعمق بیشتری دارد را ندارد. برای همین گاهی در نوشتن دچار تردید و کم کاری می شوم.  سعی می کنم  فعلا در یافتن راهی...

--------------------------------

امروز به یاد یکی از همکلاسی های دوران دبستان افتاد.همکلاسی و نزدیکترین و صمیمی ترین دوست دوران دبستان.دوستی که الان نیست .یعنی خیلی زمان است که نیست . او ودوستش به همدیگر قول داده بودند که هر کدام از انها در نبود ان دیگری با هیچکس  بازی نکند و منتظرآمدن دوستش بماند .آنها به هم دیگر قول داده بودند که فقط با همدیگر دوست بمانند.مهر آن سال که به کلاس چهارم می رفتند روز اول او دید که دوستش به مدرسه نیامده است و دید که مادر دوستش که معلم همان مدرسه بود بغض کرده و  اشک در چشمانش نشسته...در گردش یک روز تابستانی تفنگ شکاری پدر که به شاخه ای آویزان بوده رها می شود و گلوله ای از آن دوستش را به کام مرگ می برد. ولی او ان زمان این ماجرا برایش به مانند یک داستان دروغین آمد و هیچگاه باور نکرد و نپذیرفت که دیگر دوستش در این دنیا وجود ندارد .حتی به نزدیکترین کسانش هم این را ابراز نکرد و هیچگاه به زبان نیاورد که او مرده است .

تا سالهای سال به هر کسی که سراغ دوستش را می گرفت می گفت :او به شهر دیگری  رفته است .

------------------------------------------

چند روزی بود که از ان دو قمری که در آن کنج خلوت خانه اشان   لانه ساخته بودند خبری نبود .این را از صدای گرسنگی جوجه اش فهمیدند. جوجه به قدری خود را به جلوی لانه کشانده بود که هر لحظه بیم ان می رفت که به پایین سقوط کند.برای همین به هزار سختی و مکافات جوجه و لانه اش را پایین آوردند وتوی اتاق در یک گوشه مناسب و بلندی گذاشتند . جوجه خیلی خیلی کوچک بود وهمین طور گرسنه .باید نوکش را باز می کردند و غذا را روانه حلقومش می ساختند واین شده بود کار هر روز و هر ساعت آنها .بعد از مدتی جوجه بزرگ شد وطوری شده بود که هر وقت سفره غذا را می دید خودش از لانه اش پر می زد و تا کنار سفره می امد تا دانه های برنجی که برایش ریخته شده بود را بخورد و بدین تر تیب تمرین پرواز هم می کرد .تابستان بود و پنجره ها باز بود یک روز جوجه که حالا به قدر کافی بزرگ شده بود بعد از نگاه کردن طولانی به بیرون از پنجره ناگهان پر کشید و  به سوی اسمان رفت. پر کشیدن و قدم به دنیای تازه گذاشتن را از نگاهش به اسمان بیرون پنجره در یافته بودیم.با افسوس و حسرت گفتیم :رفت .چقدر زحمت کشیدیم و بزرگش کردیم و حالا همن طوری گذاشت و رفت بدون هیچ احساس وابستگی و تعلقی ... که به ناگاه دیدیم از آن دیگری پنجره پر زنان به درون اتاق امد و در لانه اش نشست.

از انچه که در باره اش گفته بودیم شرمنده شدیم. 

  نظرات ()
وبلاگ نویسی نویسنده: - جمعه ۱۳۸۳/٧/۱٠

الان درست یک سال و چندین روز از  عمر این وب لاگ می گذرد.

 

راستی هدف شما از وب لا گ نویسی چیست؟

مطمئنا هر کدام از ما که در آغاز شروع به نوشتن بر روی این صفحه سفید هدف و منظور خاصی و انگیزه مشخصی داشتیم که گاه این انگیزه به مرور زمان یا کمر نگ می شود یا از بین می روز و یا به فراموشی سپرده می شود و یا تغییر می کند ... و یا همان طور که از ابتدا بوده تغییر نا پذیر باقی می ماند.

مطمئنا هر کدام از ما وب لاگ نویسی را برای بیان یک چیز خاص  در نظر گرفته بودیم برای بعضی حکم دفتر چه خاطرات را دارد که اصلا جنبه عمومی ندارد و کاملا خصوصی است و این حس فضولی ما خوانندگان است که خواندن این دفتر چه های به ظاهر خصوصی را برایمان جذاب و خواندنی می کند البته آنهایی که وب لاگ را یک دفتر چه خاطرات خصوصی و کاملا شخصی می پندارند در واقع خوب هم می دانند که هر کسی می تواند به راحتی از این اسرار آگاه شود بنابر این قلبا بد شان نمی آید که همه بدانند که چه بر آنها  گذشته است ...پس وب لاگ هیچ گاه نمی تواند خصوصی باشد و خصوصی باقی بماند ...اما هستند کسانی که بر انچه که می نویسند آگاهند و می دانند که خوانندگان با شعوری هستند که مطالب آنها را خواهند خواند و در مورد آن قضاوت می کنند اما این باز هم دلیل نمی شود که نویسنده مطلب را مطابق میل و یا باب سلیقه آنها بنویسد بلکه نویسنده مطلب را طبق آنچه که می اندیشد می نویسد خواه مخاطبان بپسندند خواه نپسندند . در واقع به گغته ای وب لاگ با یگانی افکار است و چقدر خوب است که در بیان افکار صداقت داشته باشیم و چقدر خوب است که  لااقل حتی یک نفر  از این افکار سود ببرد .البته مسله سود و ضرر در میان نیست بلکه مسلاه بیان افکاری است که ارزش گفتن و نوشتن را داشته باشند و به قولی ارزش بایگانی شدن را ...و مگر نه این است که ما هر آت و اشغالی را نگه نمی داریم و دور می ریزیم و تنها چیز های با ارزش و گران قدر را حفظ و نگه داری می کنیم افکار ما هم همین حالت را دارند . باید فکر ها و نوشته هایی را که حاصل فکر های پوچ و بی ارزش است به دور افکند و تنها چیزهایی را به بایگانی سپرد  که ارزش با یگانی شدن داشته باشد .نه مز خرفات و چرندیاتی که تنها عده بخوصی از آنها خوششان می آید و مایه شرمندگی نویسنده آن خواهد بود .البته اگر نویسنده چرندیات وب لاگی واژه شرمنده بودن را در ک کند وگرنه چه بسا که به مزخرفات خود افتخار می کنند و نیز به تعداد خوانندگان این چرندیات . که البته خوانندگان این چرندیات هم واقعا از خواندن آنها نشئه می شوند و کیف می کنند ...

بگذریم! که جای حرف خیلی است.

**********************

یک نکته جالب توجه مردم شناسان !

هیچ می دانید که ترکمن ها به زنشان (حیوان) خطاب می کنند!!

و نیز اینکه وقتی چیزی  یا هدیه ای را به کسی بخواهند بدهند آن را به طرف فرد پرتاب می کنند بدون هیچ حرفی و واژه ای !!

و نیز اینکه همیشه موقع راه رفتن در خیا بان زنها  باید پشت سر مردها باشند.

 

 

  نظرات ()
این حرفها... نویسنده: - شنبه ۱۳۸۳/۱/۱٥

 

یادداشت کوتاه بالای نوشته قبلی گذشته از جنبه طنز امیز ان برای بعضی از دوستان ایجاد شبهه نموده است و خواسته اند که میدان را برای کوچکتر ها خالی کنم .. ....من در اینجا به ان دوست عزیز می گویم که ما و امثال ما سالها است که میدان را برای همه خالی کرده ایم و گفته ایم که:این گوی و میدان .و بارها و بارها به میدان امدن را تشویق کرده ایم منتهی به میدان امدن ها و سلیقه ها متفاوت است و بستگی به نظر شخصی دارد که میدان را چگونه و کجا بدانندو اگر از نظر بعضی از دوستان به میدان امدن مترادف است با نوشتن در اینجا و الان هم هر یک از دوستان اشنا و نیز دوستان نااشنایی که حرفی برای گفتن دارند من با کمال میل حاضرم که این صفحات سفید را نه تنها قرض داده بلکه کاملا در اختیارشان قرار دهم..و این را هرگز نیاید فراموش کرد که اصل کلی برای من تشویق و تایید است نه طرد نمودن و پس زدن.فقط یک شرط دارد و ان این است که قبلاهی به من بگویند :بذار منم بنویسم!!(این خط پایینی یادداوری کنم که جدی نبود .تا باز این مشکل برایم پیش نیاید که پیام بدهند کاسه کوزه ات را جمع کن!!!)

************

حالا که حرف وب لاگ نوشتن و این جور چیزهاست باید بگویم جالبترین پیامی را که در تمامی وب لاگها وجود دارد و شاید بشود گفت مشهور ترین پیام وبلاگی است این است:(وب لاگ قشنگی داری ...به منم هم سری بزن. )البته این پیام در شکل و محتوا گاه گاهی اندکی تغییر می کند ولی مضمون کلی ان همیشه یکی است.

اینجا که حرف از وبلاگ و وبلاگ نویسان است بد نیست کمی هم از احوالات انها گفته شود .مثلا شادی عظیم در نزد انها موقعی است که ببینند زیر یک نوشته شان ۱۰۰ تا پیام گذاشته شده و اندوه عظیم موقعی است که هی بنویسند و پیامی نبینند .....و اینجاست که عزم را جزم کرده و با صدای بلند اعلام می کنند که وبلاگ نویسی را کنار می گذارند یعنی به نوعی قهر میکنند ....تازه در کنار تمام اینها دعواها و قهر و اشتی های وباتگی هم بسیار زیاد است واما بیشترین نکته قابل توجه در اغلب وبلاگها پیامهای رمانتیک ان است که حاوی کلمات نابی است که با بهترین اشعار بزرگترین شاعران رومانیتک مقابله میکند!!!!راستش الان حوصله باز گو کردن انها را ندارم.........مثل اینکه وارد بد مبحثی شدم ...........اگر بخواهم همین طور اندر قضایاو احوالات وب لاگ نویسان موشکافی کنم دشمنانم زیاد می شوند پس....بگذریم!!!

  نظرات ()
چرا؟ نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٢/۱۱/۱۳

 

*چرا تعدادوب لاگ هایی که دارای مطالب بی محتوا و گاه پوچ و بی ارزش هستند؛چندان هم کم نیست؟گاه در این وب لاگ ها مطالبی به چشم می خورد که ذره ای ارزش نوشتن ندارد ار جمله اتفاقات بسیار مبتذل و پیش پا افتاده......ایا وب لاگ نویس هیچ ارزشی برای نوشته خود و نیز خواننده آ ن قایل نیست؟

 در نوشتن وب لاگ وقتی مخاطب خود را در جلوی چشم نداریم آیا مجازیم که هر گونه می خواهیم با وی سخن بگوییم؟ شخصی که در وب لاگ خود نوشته هایی مبتذل ارائه می دهد بیشتر به کسی می ماند که در پشت این صفحه پنهان گشته  و چون هیچ کس او را نمی بیند به راحتی می تواند تمام عقد ه های فرو خورده خود را بگشاید و هر چه دلش می خواهد بنویسد.زیرا نه شناخته می شود ونه مخاطبانش را می شناسد.

ما اد مها اکثرا همین طوریم در جلوی روی افراد می خواهیم فهمیده ؛عاقل؛منطقی ؛و مودب جلوه کنیم ولی وقتی تماشاچیی در کار نباشد؛آنوقت تمام هنر خود را در لودگی و ابتذال به کار می بندیم تا بامزه و حاضز جواب و.....شمرده شویم.

اکثر وب لاگ نویشان به روند نوشتنشان به دیده سر گرمی و پر کردن اوقات فراغت و تئوری فال و تماشا نگاه می کنند ؛در قید این نیستند که هر حرفی می زنند در پشتش تفکری وجود داشته باشد. گاه بعضی وب لاگ ها فقط دفتر خاطراتی هست که خواننده از روی کنجکاوی آ ن را می خواند تا بفهمد نویسنده آن کی هست و چکاره است ؛نه چیز تازه ای عایدش می شود و نه چیز جدیدی یاد می گیرد خواندن این خاطرات بدون داشتن فکر و اندیشه مثل همان سبزی پاک کردن به همراه همسایه ها جلوی در خانه است به همراه  درد دل کردن................

اگر از نظر آ ماری نگاهی به تعداد باز دید کنند گان و پیا م دهندگان وب لاگ های مبتذل و وب لاگ هایی که در آ ن مسائل سطحی (مثل قهر و آشتی )با دوست دختر و پسرشان مطرح می شود؛بیندازیم ؛آ نوقت می بینیم که اینها چقدر خواننده و چه قدر طرفدار دارند!

باید نوشتن در وب لا گ را چیزی فراتر از سزگرمی بشمار آوریم و چیزی فراتر از نوشته هایی پوچ و بی معنی . وب لاگ تنها ابزار بیان آه و ناله و تو کجایی و چرا  بی وفایی و.........نیست . وب لاگ عرصه همگانی بیان اندیشه است ؛پس برای اندیشیدن ارزش قائل شویم و نیز برای خواننده اندیشه مان .

***********************************************

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صدا های نیم زنده ز دور.

همعنان گشته همزبان هستم.

            *

جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروانستم.

نیما..........نیما این صدف خفته در دل مروارید

به گمانم امد که این صدف مهجور مانده............

*******************************************************

ما ایرا نیها (مردم دیگر دنیا را نمی دانم)یک عادت خیلی بدی داریم و ان این است که وقتی از کسی خوشمان بیاید و یا بخواهیم از او تعریف و تمجید کنیم ؛او را به عرش می برییم و بر عکس وقتی از همان ادم بد مان بیاید و یا بخواهیم او را سزرنش کنیم از عرش به زیر آورد ه و با خاک یک سانش می کنیم.مثلا هیچ دقت کرده اید که اغلب آدمها وقتی از یک شخصیت معروف خوششان می اید چگونه سعی می کنند نقاط منفی آ ن فرد را نادیده شمارند و یا اینکه حتی منکر آ ن نقاط منفی شوند....چرا ما این قدر شخص پرستیم ؟؟حتی اگر به زندگی نامه افراد معروف و مشهودر هم نگاهی بیندازید آ ن چنان درباره او نوشته اند که هیچ نقطه تاریک و منفی در زندگی او وجود نداشته و آ ن فرد معمولا هم از کودکی تا مرگ همیشه درست ترین و بهترین کارها را انجام می داده و خطایی در زندگی از او سر نزده است......بر عکس این قضیه هم صادق است یعنی وقتی می خواهیم شخصی را مورد انتقاد و نکوهش قرار دهیم ؛نمام اعمال و رفتار خطای او را می بینیم و هیچ گونه عمل درستی گویا در زندگی از او سر نزده است. 

بدا به حال چنین مرد مانی که تابع احساس خویشند و عقل و منطق و خرد را به فراموشی می سپارد.............

شاید و به گمانم به همین خاطز است که ما از همان دیر باز پاد شا هانمان را خدا فرض می کردییم.............

مرد مان تابع احساس  به ان کس که قدرت و شهرت و محبوبیت می دهند بی نهایت است و وقتی که کنارش می نهند نیز تا بی نهایت است............همیشه در بی نهایت هستند ؛میانه ای وجود ندارد.......

  نظرات ()
تردید نویسنده: - جمعه ۱۳۸٢/٩/٢۸

نمیدونم شاید وب لاگ نویسی را کنار بگذارم.........................شاید.........

  نظرات ()
وبلاگ نویسی نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٢/۸/٢٧

*چرا تعدادوب لاگ هایی که دارای مطالب بی محتوا و گاه پوچ و بی ارزش هستند؛چندان هم کم نیست؟گاه در این وب لاگ ها مطالبی به چشم می خورد که ذره ای ارزش نوشتن ندارد ار جمله اتفاقات بسیار مبتذل و پیش پا افتاده......ایا وب لاگ نویس هیچ ارزشی برای نوشته خود و نیز خواننده آ ن قایل نیست؟

 در نوشتن وب لاگ وقتی مخاطب خود را در جلوی چشم نداریم آیا مجازیم که هر گونه می خواهیم با وی سخن بگوییم؟ شخصی که در وب لاگ خود نوشته هایی مبتذل ارائه می دهد بیشتر به کسی می ماند که در پشت این صفحه پنهان گشته  و چون هیچ کس او را نمی بیند به راحتی می تواند تمام عقد ه های فرو خورده خود را بگشاید و هر چه دلش می خواهد بنویسد.زیرا نه شناخته می شود ونه مخاطبانش را می شناسد.

ما اد مها اکثرا همین طوریم در جلوی روی افراد می خواهیم فهمیده ؛عاقل؛منطقی ؛و مودب جلوه کنیم ولی وقتی تماشاچیی در کار نباشد؛آنوقت تمام هنر خود را در لودگی و ابتذال به کار می بندیم تا بامزه و حاضز جواب و.....شمرده شویم.

اکثر وب لاگ نویشان به روند نوشتنشان به دیده سر گرمی و پر کردن اوقات فراغت و تئوری فال و تماشا نگاه می کنند ؛در قید این نیستند که هر حرفی می زنند در پشتش تفکری وجود داشته باشد. گاه بعضی وب لاگ ها فقط دفتر خاطراتی هست که خواننده از روی کنجکاوی آ ن را می خواند تا بفهمد نویسنده آن کی هست و چکاره است ؛نه چیز تازه ای عایدش می شود و نه چیز جدیدی یاد می گیرد خواندن این خاطرات بدون داشتن فکر و اندیشه مثل همان سبزی پاک کردن به همراه همسایه ها جلوی در خانه است به همراه  درد دل کردن................

اگر در نوشتن وب لاگ در قبال تمام آ نچه که می نویسیم تفکر و اندیشه کنیم و به فهم و شعور خواننده خود ایمان داشته باشیم ؛آ نگاه از ابتذال دوری جسته ایم.

  نظرات ()
موسیقی نو نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٢/٧/٢۸

 

*مهراوه عزیز ؛تولدت مبارک!

 

**آیا ارگان یا انجمنی برای حمایت از حقوق وب لاگ نویسان وجود دارد ؟در این مورد لطفا اطلاعات خودتان را بنویسید.

 

***موسیقی اصیل ایرانی چرا در میان قشر جوان جامعه چه در زمان گذشته و چه اکنون کشش لازم برای جذب را ندارد؟بر اساس شواهدی که من بدست آوردم بیشتر افرادی که اکنون موسقیی ایرانی را دوست داشته و گوش می دهندواز سن بیشتری برخوردارند نود در صد آ نها در سنین جوانی تمایلی به این نوع مو سیقی نداشته اند .به عبارتی شاید بتوان گفت موسقیی اصیل ایرانی مو سقیی  میان سالان است.شاید یکی از عللی که وجود دارد کهنگی مفرط این نوع موسیقی است و طبیعتا  جوانی با کهنگی مغایرت دارد.ما نمی توانیم همان موسقی را که جوان عهد قاجار به آن گوش فرا می داده به خورد جوان امروز بدهیم.

هر چیزی در زمانهای مختلف نیاز به متحول شدن دارد همان گونه که شعر نو بوجود امد در هنر موسقیی هم به نو آوری نیاز است

  نظرات ()
درس خواندن تزیینی نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٢/٧/۱

یک شروع تازه_ وبلا گ نویسی

ببینم تا کی و کجا ادامه می یابد...

_________________ 

نمی دونم چرا بیشتر دخترها به طور تزیینی درس می خونن.چون من خیلی از دختر خانم های دانشجو را دیدم که  قصد دارند بعد از ازدواج به شوهر داری و بچه داری بپردازند.البته نیمی خود خواسته و نیمی دیگر بالاجبار.

نمیدونم چرا این دختر خانم های باسواد که تحصیلات عالیه میکنند هنوز از انجام بسیاری از کارها عاجز هستند مثلا شما چند تا استاد حل تمرین خانم دیدید؟چند تا مسول سایت خانم دیدید؟برابری و مساوات چیزی نیست که توی یک ظرف خوشگل با تزیینات کامل بگذارند وتعارف کنند .برای بدست آوردنش باید مرد میدان بود و عمل.

  نظرات ()