تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      یادداشت های اهور (یادداشت های منصوره اشرافی درباره هنر و ادبیات)
از کتاب فرشته ای در خانه نویسنده: - شنبه ۱۳٩٥/۱۱/٢۳

فروغ معشوق خود را به دیده ی یاری رسان، هستی بخش، نجات دهنده و پناهگاه نگریسته است. اما وجه دیگری که در شعر فروغ دیده می شود و در شعرهای عاشقانه شاعران مرد تقریبا وجود ندارد، این است که فروغ معشوق را " سرچشمه آگاهی " و" دریافت های نو"  می­داند و او را تجسم بخش شکفتن و رستن قرار می­دهد . این مسله بسیارمهم و قابل توجه و تامل است. زیرا بندرت شاعران مرد معشوق خود را سرچشمه آگاهی و دریافت های تازه دانسته اند. بندرت و شاید هرگز این تعبیر در مورد معشوقه های شاعران مرد، یعنی در مورد زنان، به کار رفته است و آنها هیچ گاه بیان نکرده اند که از طریق معشوق خود، یعنی از طریق زن، به آگاهی های تازه و دریافت های نو و جدید تفکر رسیده­اند. در این جا نکته مهم این است که شاعر ِزن جدا از نگاه مادی و جسمانی به معشوق خود، به بعد فکری و معنوی و عقلانی معشوق نیز توجه داشته است، بر خلاف روش شاعران مرد که مهم ترین بُعدی که از معشوق مطرح کرده اند، جسمانی بوده و به نوع تفکر و اندیشه معشوق خود نیم نگاهی هم نداشته و نینداخته اند." تو چه هستی/ جز یک لحظه/ یک لحظه که چشمان مرا/ می گشاید / در برهوت آگاهی؟"

فروغ معشوق را بدین خاطر می­ستاید که او را معنادهنده خود و زندگیش می­داند. او معشوق خود را با تمام ابعاد انسانی­اش می ستاید. او از معشوق به عنوان یک نیروی مکمل صحبت نمی­کند بلکه همه هستی خود را با در نظر گرفتن تمام ابعاد در وجود او می­یابد. در مقایسه نگاه زنانه فروغ و نگاه مردانه شاملو به معشوق در می­یابیم، که شاملو در عاشقانه های خود استوار و پا برجا از فردیت خود سخن می­گوید و از بودن معشوق نیرویی مضاعف پیدا می­کند که این نیروی مضاعف را هم چون یک سلاح برای رویارویی در برابر دشمنان به کار می­برد و بر عکس آن، فروغ معشوق را بدین خاطر می­خواهد و می­ستاید که او را به عنوان تمامیت معنا دهنده خود و زندگیش می­داند.

 ** منصوره اشرافی- از کتاب "فرشته ای در خانه" نشر شور افرین 1393


  نظرات ()
تامل نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٧
هر وقت می خواهم یک سوسک را بکُشم، با خودم می گویم نکند "گره گوار سامسا "باشد.
  نظرات ()
یادداشتی از علیرضا ذیحق- نگاهی به کتاب دالان ها نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٥/٢/٢٧

نگاهی به کتاب " دالان ها " اثری از منصوره اشرافی 

رقص خنجر ها در دشتی مشوش / یادداشتی از علیرضا ذیحق


منصوره اشرافی را با شعرها ، نقاشی ها و نقد و تحلیل های ادبی اش می شناختم و ولی با چهره ی داستانگویی اش هیچ آشنایی نداشتم . کتاب " دالان ها " اما مرا با زاو یه ای دیگر از خلاقیت بدیع او همراه نمود و تصویری دیدم از نسلی سوخته که با آرمان هایش عجین بود و تاوان های سخت چون رگباری کوبنده هستی اش را از ریخت می انداخت . " دالان ها " مجموعه ای از روایت های داستانی است که برخی از نظر ساختاری چنان گیرا و تکنیکی کار شده که قصه ای تمام عیار می باشند و بعضی در حد روایت باقی می مانند و این نیز همگون خواسته های نویسنده است که دوست داشته چنین باشد و بیشتر ازآن که با فرم و ساختار درگیر باشد به بیان آلامی بپردازد که عمری در خفای دل اش پرورانده است و حالا می خواهد پروازش بدهد .
" دالان ها " بیش از آن که ما را با بن بست ها مواجه سازد به نوری تابان در انتها سوق می دهد و انسانی است که امید چون موجی در دل اش لبریز است و علیرغم همه ی ناکامی های نسلی که روزگاری جوان بوده و تا چشم باز کرده رقص خنجرها را شاهد بوده است که بر گرده ها فرود می آمده و اگر امروزه روز بودنی را شاهد است شانش و اتفاقی بیش نیست . 
منصوره اشرافی در " دالان ها " ما را از تو در توهای راهی گذر می دهد که شاهد کتاب سوزان ها و گداختن روح و روان قبیله ای هستیم که چشم و چراغ آینده بودند و حالا که دنبالشان می گردی جز این که بدانی حتی استخوانهاشان نیز پودر شده اند چیزی دستت را نمی گیرد . اما همه ی کتاب این نیست ورسالتی بس شگرف را بر دوش می کشد و از زن ها چنان زیبا و عمیق سخن می گوید که مثل شعله ی ماهی پرتلاطم ، کتاب را از نور می آکَنَد . از مردانی سخن می گوید که به اغوای زنان می اندیشند بی آن که به ظرافت روح آانان وقوف یابند ویا که ب زخم و رملال دل آنها مرهمی باشند ." زنانی که زندگی را همچنان دوست داشته و دارند و چون وظیفه ای فراموش نشدنی آن را به پایان می رسانند ."
منصوره اشرافی در داستان " مردگان زنده " بی آن که بخواهد از فلسفه نوشتن " دالان ها " سخن بگوید ناخود آگاه بر اساس ضرورت محتوایی چنین می گوید :
" سال های سال بود که فقط با خودم حرف می زدم . اما اکنون به یکباره مصمم شدم که همه ی حرف هایم را بنویسم همه ی شرح ملال هایم را بنویسم چرا که و قتی هیچ معنایی برای زندگی پیدا نمی کنم باید زندگی هایی را بنویسم که پر از معنا هستند . چرا که بدین ترتیب شاید دیگر نیازی به جستجو برای یافتن معنای زندگی نخواهم داشت . شاید زندگی کردن محض خاطر دیگران ، از زندگی کردن محض خاطر خویشتن ، آسانتر باشد ..."
منصوره اشرافی ، شاعر ، نویسنده و نقاشی است که به هربّعدی از خلاقیت اش نگاه می کنی با انبوهی فروزان از ستاره هایی روبرو هستی که ماندگاری شان در درخشندگی تعهدی است که بر پیشانی آنان تلأ لؤ دارد و همیشه حرفی از انسانیت برآنان جاری است . من در" دالانها " خلوت می کردم و بعضی از نوشته ها ها را به خاطر نثر زیبا و محتوایی که روح من را نشانه می گرفت و آلام و شادیهایم را در آن می دیدم چند باره می خواندم و در هر خوانشی به عمقی دیگر دست می یافتم . به قول نویسنده " مشوش شده و به جستجوی آرامش از دست رفته بر می آمدم ." در" دالان ها " چنانچه نویسنده نیز متذکر شده " مرزی میان خاطره ، رویا و واقعیت وجوندارد " و این ویژگی سبب گردیده که تو به گنجی دست یابی که آسان آن را از دست ننهی . *

*دالان ها ، منصوره اشرافی ، چاپ اول : 1395، نشر شور آفرین – تهران 
** مطالب داخل گیومه از کتاب " دالان " هاست .

 

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=225172727867469&id=100011242305290

  نظرات ()
سوال نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱/۱٠
سوالی برای تمام فصول! : آیا باید اثر هنری را به شکل مجزا و مستقل از پدیده آورنده اش ( مرگ مولف) نگریست؟ یا اینکه اثر هنری پیوندی ناگسستنی با کنش و شیوه و شکل زندگی پدید آورنده آن دارد وبر اساس جنبه‌های مختلف هویت و شخصیت خالق اثر(مثلاً، عقاید سیاسی نویسنده، شرایط تاریخی و محیطی، مذهب، قومیت، روان‌شناسی، یا سایر صفات و خصوصیات بیوگرافیک یا شخصی) است؟
-------------------------------------------------
پ.ن - نمایندگی انجمن پن در اسلواکی، پس از انتشار اشعار این جنایتکار جنگی به اعتراض علیه مجله «دوتی‌کی» پرداخت و این مجله را به بی‌اخلاقی حرفه‌ای متهم کرد و دلیل این امر را انتشار اشعار «کاراجیچ» بدون ذکر پیشینه‌ این شخص خواند.انجمن پن معتقد است که این نشریه حتما می‌بایست به ذکر پیشینه و جنایت‌های جنگی این شاعر می‌پرداخت."رادوان کاراجیچ "چند بار برای اشعارش جایزه دریافت کرده بود. اما سردبیر نشریه مزبور از درج اشعار وی بعلت کیفیت بالای آن دفاع نمود و ابراز داشت که اتفاقا خسارت عدم انتشار این اشعار بسیار بیشتر از انتشار آن‌ها خواهد بود.
 
  نظرات ()
شعرهای شعاری نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱٩
از نظر من، بدترین شعرها، شعرهای شعاری اند.( بخوانید شعرهایی که مبلغ ایدلوژی های خاصی هستند ) شعرهایی که از الفاظ پر طمطراق، عدالت اجتماعی، فقر، سرمایه داری، انقلاب کارگری و غیره  بعنوان شعار سود می جویند و در واقع هیچ چیز نیستند جز لفاظی هایی عاری از تفکر شاعرانه .
 پ. ن - در اینجا توجه من کاملا به زبان معطوف است و نفی تفکر عدالت جویانه نیست . فقط توجه به  شیوه ی بیان آن، و شاعرانگی آن  بیان است.
  نظرات ()
از کتاب دالان ها نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٤
*رستگاری*
در فاصله کمی که ایستاده بود، مرد تپانچه اش را رو به سویم گرفت، کف دست راستم را جلویش گرفتم، او شلیک کرد و من گمان کردم که مرده باشم، اما تیر از کف دست به بازو رسید و از میان شانه ها عبور کرد و به بازوی دست دیگر رسید و از کف دست چپ بیرون آمد ... دیدم هنوز زنده ام تنها، با سوراخ هایی بر کف دستانم.
----------
منصوره اشرافی- از کتابم یا عنوان " دالان ها" که بزودی توسط نشر شورآفرین منتشر خواهد شد.
  نظرات ()
عدم رعایت حق نویسنده نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٢

این همه نشریات و مجله و روزنامه رنگ ؤارنگ و جور واجور که وجود دارند، اغلب شان برای جور کردن مطلب ، بدون رعایت هیچ اصل و ضابطه ای، بدون رعایت اصول اخلاقی و غیره، متوسل به سرچ در اینترنت وبهره بردن( دزدی مطلب) از مطالب وبلاگها و غیره هستند. حتی نشریات اینترنتی هم ازین قاعده مستثنی نیستند . همین چند روز پیش اتفاقی در سه روزنامه و یک نشریه اینترنتی، بخش هایی از نوشته ی وبلاگم را در مورد نهم ژانویه،( تولد سیمون دوبوار) دیدم. خدا پدر یکی از آنها را بیامرزد که زیر مطلب نام نویسنده ( البته بدون اجازه از نویسنده )نوشته بود. البته این مورد اولین بار نبوده و تا به حال در طی سالها ، بارها به این موضوع بر خورده ام. واقعا که اینجا کی به کی یه، ... 
در قرن ۱۹ در همین غرب وحشی! یک نشریه محلی در قبال چاپ چند شعر از رابرت فراست که آن موقع دانش آموز دبیرستان بود، به او دستمزد پرداخت کرد . اینجا هم در 
شرق متمدن!، کارکنان نشریات، بابت برداشتن(سرقت) مطلب، حقوق می گیرند.

آدرس مطلب مذکور در وبلاگم:
http://ahoor1338.persianblog.ir/post/549/

و آدرس های روزنامه ها یی که این مطلب را قیچی و چاپ کزده اند:

http://ebtekarnews.com/archive/1394/10/19/8.pdf
--------------------------------------
http://www.setaresobh.ir/…/2014-02…/7081-2016-01-10-12-14-45
-------------------------------------
http://honaronline.ir/Pages/News-66156.aspx
------------------------------------
http://www.madomeh.com/site/news/news/4890.htm

 توضیح:  سایت " مد و مه" ازین بایت عذر خواهی کرد  و ...
  نظرات ()
یادداشت ادبی نویسنده: - یکشنبه ۱۳٩٤/٩/٢٢

دیشب  برنامه ی آپارات در بی بی سی فیلمی بود  در مورد " محمود دولت آبادی".

بی تردید او در زمره ی نویسندگان بزرگ ایران است. در این فیلم  در یخشی،گفتگو کننده،  صحبتی را مطرح می کتد مبنی بر اینکه،  برخی معتقدتد  رمان کلیدر می توانست کوتاهتر ازین  باشد... دولت آبادی در پاسخ می گوید، ولی در مورد کتاب مارسل پروست همچین نظری وجود ندارد.( منظورش کتاب در جست و جوی زمان  از دست رفته است.)  

 در اینجا  و در این مقایسه محمود دولت آیادی تنها یک چیز را فراموش کرده است و آن  مسله ای به نام زمان  است. کتاب  هفت جلدی مارسل پروست  بین سال‌های 1287تا 1301(1908-1922میلادی) نوشته شده  است و دولت آبادی کلیدر ده جلدی  را  بین سال های 1357 تا 1362  ( 1984-1979 میلادی) نوشته است. یعنی با فاصله زمانی نزدیک به هشتاد سال. ( بماند این نکته  در مورد ارزش ویژه نوآوری پروست در آفرینش زبانی تازه  و سبکی مدرن در دورانی که داستان نویسی به سبک " واقع گرایی"  حاکم بود .)

 گاهی تقریبا مطمین می شوم که ما صد سال عقب ایم.

  نظرات ()
  نویسنده: - جمعه ۱۳٩۳/٩/۱٤

 

بیا ای محبوب من! به صحرا بیرون برویم و در دهات ساکن شویم و صبح زود به تاکستان‌ها برویم و ببینیم که آیا انگور گل کرده و گل‌هایش گشوده و انارها گل داده باشد. در آن‌جا محبت خود را به تو خواهم داد.

غزل غزل های سلیمان باب هفتم

  نظرات ()
نحوه خرید کتابهایی که اخیرا منتشر کرده ام نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/٥

 

قابل توجه دوستان مایل به خرید کتابهایی که اخیرا منتشر کرده ام:

کتاب "در برزخ تساوی " نگاهی به روند و تاثیرهای جنبش اجتماعی زنان، منتشر شده توسط نشر آرست قابل تهیه از فروشگاه‌های سراسری آمازون در امریکا و اروپا
http://www.handsmedia.com/books/?book=in-the-purgatory-of-equatliy

مجموعه شعرهای " دریغا از عشق" - " نفس های پنهان" و " مرگ خلاصه شد " منتشر شده توسط نشر شور آفرین قابل تهیه از :
https://www.facebook.com/ashrafi.mansoureh/posts/120673728116284

کتاب‌فروشی هاشمی
خیابان ولیعصر پایین تراز میدان ولیعصر روبروی وزارت بازرگانی تلفن :۸۸۹۳۸۸۳۸
شهر کتاب ساعی
خیابان ولی عصر نرسیده به پارک ساعی تلفن: ۸۸۷۲۸۰۲۰
کتاب‌فروشی ققنوس
خیابان انقلاب خیابان منیر جاوید نبش بازارچه کتاب تلفن: ۶۶۴۰۸۶۴۰
کتاب‌فروشی مولی
خیابان انقلاب تقاطع ابوریحان تلفن: ۶۶۴۰۹۲۴۳
شهرکتاب ابن سینا
شهرک قدس خیابان ایران زمین جنب فرهنگسرای ابن سینا تلفن: 88089594
شهرکتاب مرکزی
خیابان شریعتی بالاتر از خیابان مطهری نبش کوچه کلاته 88454331
دوستان شهرستانی می‌توانند با آقای صدیق در پخش ققنوس تماس بگیرند تا از کتابفروشی شهرستان مورد نظر خود آگاه شوند:
پخش ققنوس آقای صدیق تلفن: 66408640
دوستان ما در خارج از ایران می‌توانند کتاب‌ها را از طریق سایت آی کتاب خریداری کنند
www.iketab.com
همچنین دوستانی همکار نیز می‌توانند از طریق پخش گسترش، پخش ققنوس، پخش گزیده و پخش پکتا کتاب‌های ما را تهیه کنند
برای خرید با پیک در تهران و یا ارسال با پست به شهرستان می‌توانید با شماره زیر تماس
۰۹۳۵۳۹۰۸۱۹۶
برای خرید آنلاین و آشنایی بیشتر با کتاب‌های نشر شورآفرین به سایت آنها سری بزنید.
http://shourafarin.ir/blog/orde

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10151514568032920&set=pcb.10151514583997920&type=1

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10151514570877920&set=pcb.10151514583997920&type=1

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10151514570267920&set=pcb.10151514583997920&type=1

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10151514570692920&set=pcb.10151514583997920&type=1

 

  نظرات ()
سخنی چند در باب شعر نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩۱/۸/٤

سخنی چند در باب شعر

 

اجتماعی بودن یک شعر به منزله ماندگاری و جاودانگی محتوم آن نیست بلکه عنصری که شاخص  مانایی ست همانا انسان است  . انسان بیرون از مرزهای خویش. انسان به همراه مفاهیمی چون عشق، مرگ، عدالت، آزادی، هستی و زمان.

 اینها مفاهیم هستند که به  شعر هویت و معنا و دوام می بخشند .

شعر واکنشی در برابر این مفاهیم است واکنشی برای بیان آنها،شعر اصالت واژه است ، شعر حکمفرمایی واژه است . واژه درون انسان  ،درون تاریخ جریان دارد، واژه که همواره و همیشه یکی بوده است  و آرمان انسان که تجلی اش همانا در واژه هاست.

واژه که نمود تفکر ، زندگی ، زنده بودن و تلاش و همدلی ست. جامعه انسان تنها تمایزی که با دیگر موجودات دارد و تنها شکل منحصر به فردی را که داراست  زبان است . این تنها ویژگی و توانایی خاص انسان است و فرهنگ قلمرویی است که به وسیع تر شدن معنا ها کمک می کند و زندگی را از زیستن صرف به درجاتی ورای آن می رساند.

 

 "و در آغاز کلمه بود ، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود.. و کلمه تن یافت و در میان ما مسکن گزید.(یو حنا)"

 

شعر در  بستر تاریخ حرکت خود را اغاز کرده  و شبیه به  صدایی می شود که از چندین هزار سال تا به امروز پیوسته طنین انداز شده است . مفاهیم فلسفی چیزی است که خارج از متن خود را بر شعر تحمیل کرده اند . زاویه نگاه و دید شاعر از تاریخ و انسان به واژه گره می خورد و در نهایت یکی شدن تمامی اینها ست

 

او می تواند به زبان مردم بابل از اینده سخن بگوید و گذشته و اینده را در هم بریزد . به عبارتی دیگر  از گذشته بپرسید  و به زبان مردم اینده جواب دهد و این یعنی تکرار مفاهیم ، و بقای هویت کلمات و واژه ها .

 

می توان گفت  شعر در ذات خود در حال جدال است، چالش انسان و تاریخ، اینجا متنی پیش روی ما قرار دارد که پایان ندارد، اینجا نپذیرفتن مرگ است  اینجا حرکت دایره وار است ، شروع از نقطه ای  و پایان در همان نقطه، و دوباره شروع ، اینجا خطی است  که نه پایان دارد و نه آغاز و نه ابتدا و نه انتها .

 

انسان ، رنج انسان  و حرکت دایره وار او در مسیر تاریخ  ، چیزی است که  شعر واگویه می کند. شاعر خواننده را از  "من " به ساختار به مرکز و از مرکز به حضور و از حضور به تاریخ و از تاریخ دوباره با رجعت به "من"  می کشاند

 

 

اصلا  شعر خود دایره است ؟ شروع کجاست؟ پایانش کجاست؟  می توانیم پایانش را شروعش بگیریم و شروعش را پایانش؟

 

منصوره اشرافی

  نظرات ()
زندگی، کشاندن خویشتن رنج آلود نویسنده: - شنبه ۱۳٩۱/٢/٩

...چگونه می توان در جهانی زندگی کرد که با آن سازگاری نداری؟

چگونه می شود با مردمی زندگی کرد که نه در رنجهایشان سهیم هستی و نه در شادی هایشان؟

و بدانی که تو جزوشان نیستی؟

... در روزگاران قدیم آدمهایی که با دنیا سازگار نبودند و شادیها و رنجهای آن را ازآن خویش نمی دانستند به صومعه ای پناه می بردند. اما قرن ما حق نا سازگاری با دنیا را برای هیچ کس قائل نیست و بنا براین صومعه ای نیست. دیگر مکانی جدای از مردم و دنیا وجود ندارد. تنها چیزی که از چنین مکانی بر جا مانده خاطره و آر مان یک صومعه است. او به صومعه پارم پناه برد ؛خیال یک صومعه.اگنس به خیال باز یافتن صومعه هفت سال است که به سویس می رود. صومعه راههای متروک دنیا

...جادهای که از شاهراه منشعب شده بود و آگنس در آن حرکت می کرد آرام بود؛ و ستارگان دور دست : ستارگان بینهایت دور دست بر فراز آن می درخشیدند. اگنس می راند و فکر می کند:

زندگی؛هیچ شادییی در آن نیست. زندگی:کشاندن خویشتن رنج آلود است در دنیا.

اما هستی؛ هستی شادی است. هستی :چشمه شدن است؛چشمه ای که جهان چون باران گرمی بر آن می بارد.

                                         بر گرفته از :  کتاب "جاودانگی-" میلان کوندرا

  نظرات ()
زیر هر سنگ نویسنده: - جمعه ۱۳٩۱/٢/۱

 

 لینک  نوشته من  با عنوان-" خروج"  نقبی به ساحت تفکر -درشماره 126 ماهنامه گذرگاه

 

 

زیر هر سنگ، روی هر برگ و پشت هر درخت، در میان ابر ها و بادها نا کجا آبادهایی نهفته است

 

همه جا سر شار از حس. 

 

 وا رهان آنان را از نا شناختگی، با یقینی نا زدودنی، به جهانی آرمانی.

  نظرات ()
نگاهی بر رمان خروج ; نوشته علیرضا سیف الدینی نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱

 خروج،نقبی به ساحت تفکر

 

نگاهی بر رمان " خروج" نوشته علیرضا سیف الدینی

 

 لینک این مطلب در ماهنامه گذرگاه

 

در دایره‏ ای کآمدن و رفتن ماست

آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می‏ نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

 

" من تنها هستم. در شهر خودم، حالا، تنها هستم، در اتاقی که در زمان های مختلف، محل موقت هزاران نفر بوده است. هزاران نفری که آمده اند و ( با احساس تنهایی یا بی احساس تنهایی ) از آن رفته اند. هزاران نفری که تا آخر عمرم آنها را نخواهم دید و نخواهم شناخت. مثل مردمی که هر روز به راحتی از کنارم می گذرند و دیگر هیچ وقت نمی بینمشان. لحظه ای خودم را در جمع آنها می بینم. در جمع کسانی که رفته اند و فرد دیگری( اگر مثل من فکر کند) باز به مسافرهای ناآشنایی فکر می کند که من هم جزوشان بوده ام. چقدر عجیب است که آدم دلش برای خودش تنگ بشود" ( 1)

رمان خروج درباره مردی نقاش است که در پی خبر پیدا شدن تابلوهایی از خواهر گم شده اش( یا  خواهردر گذشته اش  به تعبیر خودش) مجبور به سفر به شهر زادگاهش می شود. این سفر به ظاهر سفری مادی ست، او در طی روزهای اقامتش در مسافرخانه ای در تبریز به ماجراها و اتفاقاتی بر می خورد و با اشخاصی آشنا و خاطراتی در ذهنش مرور می شود که همه در مسیر دگرگونی زندگی اش است. اما چه بسا  این سفر حکایت سیر و سلوکی نفسانی باشد و اقامت مرد نقاش در مسافرخانه، شکلی تمثیلی دارد و مسافرخانه ای در واقعیت وجود نداشته و این مکان تنها تشبیه ای نسبت به جهان و دنیا  است.

سفر آغاز رمان است. سفری برای یافتن. مرد نقاش به انگیزه دست یابی به سه تابلوی از خواهر نقاشش سفرش را می آغازد. اما این سفر، سفری ساده به مثابه رفتن از شهری به شهر دیگر نیست، بلکه رفتن به مکان هایی ست تا بتوان ارواح سرگردان آنجا را به جهان کتابت بازگرداند. سفری در لایه های تو در توی رسوبات زمان و رفتن به عمق ِ تاریک.

 تاریخ هم تاریک است. رفتن به درون تاریخ هم به مثابه رفتن به جهان تاریکی ست که در آن همه چیز در سکون و سیاهی فرو رفته اند و  روایات تاریخی همچون  بعضی صداهایی ست که از درون تاریکی به گوش ما می رسد. بعضی صداها را می شنویم ولی صداهای دیگری  هم هستند که خاموشند و یا ما آنها نمی شنویم.  و چون در تاریکی تاریخ قرار داریم پس مجبوریم تنها به شنیده های خود اکتفا کنیم و ناشنیده ها همچنان در دل سیاهی، ناشناخته باقی خواهند ماند.

جهان تاریکی،  همان تاریخ است با ظاهری روشن و گویا و بدون ابهام، اما در واقع تاریک و ناشناس.

" من به آنها باز می گردم. به ارواح سرگردان، تا همه را به جهان کتابت بر گردانم، به کبوتر. به من:"

این عبارت پایانی "خروج" است و در واقع شروع ِ "من". منی که در ابتدا می گوید: " من نقاش هستم". و خواننده را با خود به سفری خواهد برد منزل به منزل از خود به خود و با خود و در خود. سفری شاید در تو در توی ذهن و تاریخ و واقعیت و خاطره در ارتباطی تنگاتنگ با دیارهای دیروز و روزگاران پیشین و اسطوره ها و خواب ها و خیال ها و رویاها و واقعیت ها و امروز... . چنین است آغاز سفر.

 "خروج از زمانی شروع می شود که تمام روی زمین آب است تا چشم کار می کند. بعد کبوتری از راه می رسد و صورت های گوناگون تبریز را نشانم می دهد که هرکدام انگار از زیر ابرهایی تیره همچون دور تند فیلمی می گریزد و شهر مدام ویران می شود و آباد می شود." (1)

 

در "خروج" پایان، آغاز است و آغاز در پایان. بخش چهارم و یا آخرین بخش کتاب با کلمه ی " آغاز سیاه" شروع شده است. آغاز سیاه همان آغاز کتابت  است،

" در آغاز، کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود... و کلمه تن یافت و میان ما مسکن گزید." انجیل یوحنا

 

آیا مهم است که دریابیم این سفر سفری واقعی یا خیالی، درونی ست یا بیرونی؟  مهم این است دریابیم که در این سفر از زمانی به زمان دیگر و از مکانی به  مکان دیگر رفته ایم و گذشته و حال و آینده در هم ریخته و به هم آمیخته شده  اند. حفره هایی کاویده شده اند برای روایت آنچه  که از چشم  پنهان مانده است. شهر مرد نقاش(تبریز) در این جا می تواند از یک مکان جغرافیایی خاص فراتر رفته باشد و تعمیم یافته باشد به یک گستره بزرگتر و پهناورتر. شاید به مثابه کشوری و سرزمینی. مگر نه این است که تاریخ تکرار حادثه هاست.

 

نگاه مرد نقاش و سیر و سلوکش در این سفر، نگاهی جستجوگرانه و کاوشگرانه است، نه نگاهی صرفا نوستالژیک با یادآوری خاطرات. او  با کاویدن درون ِ تاریخ به روح ِ مکان نزدیک شده و روح مکان را با روح انسان در هم آمیخته است.او  روح خود را نیز در این سفر می کاود. او افکار خود را نیز در این سفر می کاود و هرچند که به قصد یافتن تابلوها دست به سفر یازیده، اما گویی در پروسه ای از مرور افکارش موفق به یافتن ماهیت وجودی  خودش خواهد شد.

به گفته میشل برت، " یک اثر هنری تنها برای کسی جالب توجه و دارای معنی ست که توان این را داشته باشد که به رمزگذاری های آن اشراف یابد. بنابراین مواجهه با اثر هنری به مثابه" عشق در نگاه اول" نیست. چرا که دست یابی به لذت خوانش متضمن شناخت و یافتن رموز است."

 به نظر من هنری که فاقد تفکر باشد و مخاطب را به تفکر وادار نکند، هنری کاذب است و محصولی است صرفا برای بازار. هنر واقعی سرشار از تفکر است  و اگر ما بخواهیم عنصر تفکر را از هنر به کناری بگذاریم، در واقع هنر را تنزل داده ایم به ابزاری برای برآوردن مقاصد دیگر.

 

در برخورد با این کتاب، ژانر و نحوه ی روایت، مناسبت ها، شخصیت ها و رویداها، مکان ها و زمان ها مهم است و باید  آنها را شناخت  و ارتباط میان آنها را دریافت تا مشخص شود داستان را چگونه و براساس کدام مناسبات باید  دریافت و تفسیر کرد. گذر سالها، اسامی و حتی اشکال، نظرها، فکر ها ، گفتگوها   همه مهم و همه کلیدها و نماد هایی برای راهیابی به کشف و درک هستند.  چرا که این کتاب در واقع متعلق به ساحتی موسوم به رمان تفکر است. برای دست یابی به مفهوم آن باید این امکان را فراهم کنیم که اثر ما را در بر گیرد و یا بعبارت دیگر به آن " وارد" شویم،  از همان راهها و کانال هایی که نویسنده  تعیین کرده است.  

هر چند که ممکن و حتی حتمی ست  که هر متنی تفاسیر متعدد بپذیرد که دلیل این امر پیچیدگی و چند ارزشی بودن زبان و دورن مایه هایش است و هر چند که خواننده همانند نویسنده معنا را می سازد، اما بهر حال برای راه یافتن به نظر واقعی نویسنده، برای فهم زبان و معنا و درون مایه های آن باید کلید درک آن را در اختیار بگیریم.

 نه تنها در فرهنگ ما، بلکه به یقین می توان گفت در تمام فرهنگ ها وقتی تاریک و روشنایی به عنوان نماد مطرح می شود یکی مظهر نیکی و دیگری قطب مخالف آن است. تاریکی یا همان ظلمات را با جهل و تیرگی و جمیع صفات غیر نیک منتسب کرده اند . می توان گفت همیشه و همواره به گاه سخن از تاریکی و روشنایی، بی درنگ همین مقوله یعنی سمبولیک بودن آنها به ذهن متبادر می شود. اگر مردمانی را در تاریکی و مردمان دیگری را در روشنایی قرار دهیم گروه اول را می توان با تباهی و سیاهی در هم آمیخته و گروه دوم را در خوشبختی و سعدات فرض کرد. در تاریخ ادبیات ما نیز نور و ظلمت در جدال با یکدیگرند و پیروزی نهایی همیشه با غلبه روشنی بر تاریکی همراه  است.

اما اینجا  تاریکی از جنس دیگری است. در این کتاب تاریکی و روشنی نه نمادین است و نه سمبلیک، بلکه کاملا واقعی و حقیقی هستند و وقتی این دو مقوله واقعی و حقیقی باشند، تاریکی  و سیاهی می تواند عین رهایی هم باشد. چرا که وقتی مردمانی از روشنایی به تاریکی پناه می برند و ظلمت را به جای نور بر می گزینند، ظلمت و تاریکی و سیاهی جان پناهی برای رهایی آنها.همانطورکه در روزگاران قدیم، مردمان برخی از شهرها، تونل ها و پناهگاههایی و گاه حتی شهرهایی را در زیر زمین ایجاد کرده بودند تا بتوانند در مواقعی که دشمن به آنان وارد می شود، بدانجا بگریزند و در امان بمانند. بعضی از این شهرها کشف شده  و بقایای آنها هنوز وجود دارند.

آن مردمانی که به خاطر بقا، بدان شهرهای زیر زمینی پناه می بردند، در واقع به تاریکی پناه می بردند. زنده گانی  می شدند در ساحت مردگان. زندگانی که شهر شان در زیر زمین، جایی که متعلق به مردگان است بود و در واقع مردگانی بودند زنده.

 

 المیرا و برادرش هر دو نقاش اند. آیا نمی توان نقاش بودن هر دوی اینها را شکلی نمادین دانست؟ می توانیم بپرسیم چرا نقاش انتخاب شده اند؟ شاید دلیل این کار این باشد که در "خروج" عنصر تصویر بسیار مهم است . تصویر حال، گذشته و آینده و چه کسی بهتر از یک تصویر گر می تواند تصویر زمان ها را در هم بیامیزد و پیشگویی کند. می بینیم که المیرا در نقاشی هایش به طور ناخود آگاه آینده را تصویر می کرده است.

می توانیم در این هم شک کنیم که آیا المیرایی که برادرش می گوید مرده است و دیگرانی که می گویند گم شده و دیگرانی که می گویند ممکن است او را کشته باشند، اصلا وجود خارجی نداشته است.

" با خودم گفتم تنها هستم. اما حس کردم این جمله را نه من که المیرا می گوید. من با صدای المیرا با خودم حرف می زدم."(1)

می توانیم این تصور را کنیم که " من " راوی   با المیرا یک تن ِ واحد هستند و المیرا شاید در واقع " آنیمای"  من روای ست. انگاره و یا تصویر جمعی موروثی زن است. عنصر زنانه در وجود مرد نقاش است. شاید همان شهر زاد قصه گوست . شاید همان زن اسطوره ها و افسانه های کهن است  زنی بر آمده از دل تاریخ. زنی که هرگز نمی میرد و نمرده است و بدین خاطر نیز المیرا(نا میرا) نام گرفته است.

 

همان گونه که اسطوره رویای همگانی ست، رویا نیز اسطوره فردی ست. در واقع اسطوره، همان رویایی ست که یک نسل در وسعت تاریخ خود دیده و در عرصه فرهنگش جلوه گر شده و رویا اسطوره فشرده ایست در تنگنای نهاد هر انسان. اما آنچه در هر دو مشترک است زبان نمادین است. در هر دوی آنها، زبان نماد به کار می رود و برای راه یافتن و درک و شناختن هر دوی آنها، دانستن زبان نماد لازم است.

 بعنوان نمونه درتابلوی چشم ها. چشم تمثیلی از دیدن و نگریستن است . چشم نگاه به آینده است. نگاه به گذشته است. نگاه به حال است  نگاه به درون است و نگاه به بیرون. نقاشی های المیرا " بیان تصویری"  زمانه خویش اند.

در قسمتی زمان به عقب می رود و المیرادر هیات " الف"  با " ب" که همان بدیع  نقاش است به گفتگو می نشیند. " ب" در واقع نقاشی است مربوط به دوره های گذشته که "الف"  تابلوهای مفقود شده او را دوباره نقاشی می کند ، در مکانی که "بهادر" آنجا را ویران کرده است.  تاریخ همیشه تکرار شدنی ست و وقتی اتفاقات و رویدادهای تاریخ پیوسته مکررند "ب" برای " الف" تداعی کننده  پدر می شود. همان اتفاقاتی که بر سر تابلوهای"الف" آمده برای  تابلوهای" ب"  نیز خواهد افتاد و سرنوشت هر دوی آنها همسان و یک شکل خواهد بود. مگر نه اینکه هر دوی آنها بالاخره در تاریکی غار با یکدیگر برخورد کردند.

 

در قسمتی از کتاب راجع پدر المیرا و مرد نقاش می خوانیم و شکل زندگی خانواده در نبود پدر. این در واقع حکایت زندگی افرادی ست که به خاطر عقیده و آرمان نه تنها جان خود، بلکه زندگی خانواده و اطرافیانشان را نیز فدا کرده اند و نشانگر این واقعیت است که آنهایی که در اذهان مردم به شکل قهرمان تجلی کرده اند و مورد ستایش واقع شده اند، زندگی شخصی شان ممکن است در واقع چقدر غم انگیز، دردناک  و یا حتی رقت بار بوده باشد و نزدیکان آنها دچار چه رنج ها و مشقت های طاقت فرسایی شده اند. براستی قهرمان کیست و چیست و مردمی که فرد به خاطر آنها مبارزه می کند و جان می دهد، کدامین اند؟ این که مردم بر چه کسانی اطلاق می شود و خواسته های آنها بر حق است یا نه و اینکه همه دسته ها و گروهها و نظریه ها معتقد به هواداری از مردم هستند و خود را مدافع آنها می دانند و اینکه حق با کدامیک از آنهاست و تشخیص درست و غلط بودن خط مشی ها در چیست و کجاست...

اینها را " من " راوی از خود می پرسد و... در اینجا تضاد آرا و افکار و عقاید طرح می شوند و بنا بر اینکه نمی توان در مورد هیچ چیزی حکم کلی و نهایی صادر کرد مبنی بر اینکه چه راهی صد در صد درست و صحیح است. همه چیز بستگی دارد به اینکه از چه زاویه دیدی و از چه مقطعی  و از چه موضع ای  و با چه توجیه اعتقادی و مسلکی به رویدادها نگاه کرده باشیم.

حتی " الف" یا همان المیرا نیز هنگامی که "ب" از او در مورد پدرش می پرسد می گوید که"...گهگاه می تواند او را در وجود خود احساس کند. مثلا این که تصمیم گرفته با او به این غار بی انتها بیاید ممکن است یکی از خصلتهای پدرش باشد. چون پدرش در زمان جوانی به گفته مادرش به راهی که می خواسته رفته و جانش را هم در آن راه از دست داده."(1)

 

راه مرد نقاش نیز عاقبت به همان مسیری که پدر و المیرا رفته اند ختم خواهد شد اما با این تفاوت که همانند پدر با تسلیم پذیری صد در صد نیست. او می گوید، از من و المیرا به عنوان ابزار استفاده کرده اید و سعی می کند آگاهانه به مسیر پیش پایش نگاه کند ، اما چه اعتقاد داشته باشد و چه نداشته باشد نمی توان بی تفاوت بود، این حرفی ست که پیر مرد به او می گوید

 

به نظر باختین، چند آوایی مشخصه نثری ست که در آن صداهای متعدد رقیب، موضع گیری های ایدئولوژیکی متنوع را نمایش داده و به طور مساوی و فارغ از داوری و محدودیت ِنویسنده، با آزادی  سخن بگویند و هیچ دیدگاهی بر دیگاه دیگر برتری نمی یابد از جمله دیدگاه نویسنده.

 

در خروج مسایل و موضوعات گوناگون و بسیاری مطرح شده است که ارتباط همه اینها با هم تنها مقوله ی زندگی و زیستن می تواند باشد چون همه این موضوعات و مسایل به نحوی به زندگی و به کل زیستن مربوطند.  خروج رمان فشرده ای ست که   خواننده را وا می دارد در عین حالی  که موضوع  واحدی را پی گیری می کند، به گفته ها و نوشته های زیادی  در ارتباط با مقوله های مختلفی که مطرح می شوند، هم، فکر کند و بیندیشد. چرا که نویسنده در جای جای صفحات، سعی کرده " چیزهایی" را طرح کند که نیاز به اندیشیدن دارد و همین " خروج" را فشرده کرده است، به قدری فشرده که چه بسا قسمتهایی از همین رمان  خودش به تنهایی می تواند در قالب داستانی مستقل نوشته و ارایه شود. اما از طرف دیگر هم موجز و فشرده بودن نوشته امتیازی است برای خواننده در زمانه کنونی که رغبتی به این ندارد که هر چیزی برایش مبسوط و مفصل توضیح و ارایه شود.

نویسنده ذهن خواننده را درگیر موضوعات و مسایل  مختلفی کرده و خود همین کافی ست، چرا که قرار بر این نیست که به خواننده خط مشی و یا راهکار ارایه دهیم و برایش تئوری و نظریه صادر کنیم. همین که تخیل او را بارور کنیم و ذهنش را به کار بیندازیم، خوب و کافی ست.  خروج در واقع رمان اندیشیدن است نه رمان حادثه و ماجرا. بیان تفکر و تعمق است و کتابی نیست که تنها جذابیت حادثه در آن خواننده را وادار به خواندن کرده باشد.

 

المیرا نقاشی ست که در خلوت هنرمندانه خود به بازسازی ذهنییاتش مشغول است، ذهنیاتی که با حضور غیر واقعی اشیا و اشکال در هم می آمیزد و بر تابلوها نقش می بندند. در واقع شاید رویاهایی باشند که بیان واقعیت هایی گنگ و مبهم اند با معانی ای جادویی اما آگاهانه شکل گرفته و تصویر شده. در واقع نقاشی هم نوعی زبان است به مثابه نخستین و طبیعی ترین راه برای ایجاد ارتباط میان ادراکات ما و دیگران. تصویر، نخستین کوشش بشر در جهت نوشتار بوده و می توان آن را شکلی مجازی و استعاری از زبان دانست.

 اروین پانوفسکی بر طبق نظریه شمایل شناسی ( Iconology) که ارایه داده است گفته که یک اثر هنری(مثلا نقاشی) را در بافت تاریخی و فرهنگی آن باید فهمید. بدین ترتیب، اثر هنری حکم یک سند ملموس و تاریخی را پیدا می کند. سندی که به کار مطالعه تمدن و یا دوره تاریخی مربوط به اثر است. 

 اینجاست که  به اهمیت نقاشی های المیرا پی می بریم و اینکه چرا تابلوهای او مفقود( دزدیده) و یا تصاحب شده اند  و چرا مهم بوده اند؟ همان گونه که تابلوی  استاد نقاش" ب" نیز مفقود شده اند. آیا این تابلوها، همان تاریخ  و تصویر آن نیستند که همیشه در طول قرون و اعصار و مکررا توسط غاصبان تاریخ به یغما برده می شوند؟

 

نویسنده داستان را از زبان اول شخص، همانند یک رویا، نقل می کند  و خواننده را به طور عادی پیش می برد. گویی گوینده با ذکر وقایعی ای گاه شخصی و گاه تصویر یافته از مشاهدات و یا تخیلات خود، مخاطبی دارد که همان نفس خودش هست  و اگر دیگرانی که این داستان را می خوانند صحت این نوشته ها را بپذیرند یا نپذیرند از نظر " من " روای زیاد مهم نیست چرا که وقایع برای او آن قدر حقیقی هستند که جای هیچ گونه  شک و تردیدی وجود ندارد هر چند که در بسیاری از موارد نشانه های عدم واقعی بودن در آنها باشد و شخصیت ها و مکان ها و حوادث با تجربیات عادی و واقعی هم خوانی نداشته باشند.

در "خروج" حوادث گاه ظاهرا متوالی نیستند و بخش هایی به یکدیگر در ظاهر ارتباطی ندارند. گاه راوی از خاطرات می گوید و گاه از ماجراهایی که بر او می گذرد و گاه از آنچه که بر دیگران گذشته است. گاه روای بخشی از دنیای متن است که روایتی را به بخش دیگری از دنیا ی متن انتقال می دهد. گاه راوی اول شخص است و گاه روای سوم شخص.

 

بین روح و فضا های پیدا و پنهان( مدفون) شهر تطابقی وجود دارد. همان گونه که لایه های پنهان و زیرین نابود نمی شوند بلکه در لایه های تازه تر مستقر می شوند، رگه های روح انسانها هم، هر چند به گوشه ای رانده و در تاریکی و سیاهی ته نشین شده باشند، اما در جایی هنوز زنده اند و فقط باید به صدای آنها گوش سپرد و شنیدشان. به قول فروغ تنها صداست که می ماند و می بینم که در آن شهر زیر ِ زمین و یا شهر مردگان و یا شهر زندگان ِ مرده محسوب شده، تنها چیزی که شنیده می شود و تنها چیزی که نشان زندگی با خود دارد "صدا"ست. صدای آنها از اعماق قرون و اعصار و زمانها با صدای آنانی که در اکنون می زییند پیوند می خورد .

لایه های پنهان و آاشکار با هم جمع می شوند و به یکدیگر می پیوندند و به مثابه آمیزه ای از رویا و واقعیت ما را به کشف وا می دارند. صداهایی که همواره باقی مانده اند و از میان رفتنی نیستند  و مکان هایی که وجود دارند با روح انسانهایی که سازنده لایه های باستانی فکر و روح انسان اند.  روح مکان و روح  انسان در جایی به هم گره می خورند و در هم می آمیزند.

خروج یعنی اینکه چگونه هویت مرد نقاش در تقاطع روایت داستانی و روایت تاریخی آفریده می شود . خروج  یک وجه از این تجربه زندگی است. وجه مهمی که با تاریخ و اجتماع و اعتقاد انسانها گره خورده است . وجه مهمی از زندگی که همواره تعیین کننده کل مسیر زیستن آدمی شده است.

 

در نهایت اینکه این رمان اثری با مضامین اجتماعی و فرهنگی و تاریخی ست و نشات گرفته از اجتماع روزگار خویش است. به قول پروست، درواقعیت هر خواننده می تواند خواننده نفس خودش باشد. اثر نویسنده نوعی ابزار بینائی است که به خواننده داده می شود تا بتواند چیزی را که بدون این کتاب احتمالا هر گز نمی توانست تجربه کند، ببیند.

                                                                                                                                                                 منصوره اشرافی 1390                                                                                                   

 

پ .ن 

(1) نقل قول ها از متن کتاب

 " خروج" _نشر افراز/1390/

  نظرات ()
پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند / رومن گاری نویسنده: - پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٠

پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند

رومن گاری

 ترجمه ابوالحسن نجفی

کتاب زمان/ 1352

 

بیرون آمد، روی ایوان ایستاد و دوباره مالک تنهایی خود شد: تپه‌های شنی، اقیانوس، هزاران پرنده‌ی مرده در ماسه، یک زورق، یک تور ماهیگیری زنگ‌زده، و گاهی چند علامت تازه: استخوان‌بندی یک نهنگ به خشکی افتاده، جای پاها، یک رج قایق ماهیگیری در دوردست، آنجا که جزیره‌های گوانو* در سفیدی با آسمان همچشمی می‌کردند.

قهوه‌خانه روی پایه‌های چوبی، میان ماسه‌زار، بنا شده بود. جاده از صد متری می‌گذشت: صدای آن شنیده نمی‌شد. پل متحرکی به شکل پلکان از قهوه‌خانه تا روی ساحل پایین می‌آمد. از وقتی که دو راهزن از زندان «لیما» گریخته و او را در خواب با ضربه‌ی بطری بیهوش کرده بودند – و صبح آنها را مست و لایعقل در گوشه‌ی نوشگاه قهوه‌خانه افتاده دیده بود – شب‌ها پل را بالا می‌کشید.

به نرده تکیه داد و سیگار اول را کشید و مشغول تماشای پرندگان شد که روی ماسه افتاده بودند؛ چند تایی از آنها هنوز بال و پر می‌زدند. کسی هرگز نتوانسته بود برای اون توضیح بدهد که چرا پرندگان از جزیره‌های میان دریا برمی‌خاستند تا بیایند و روی این ساحل، در فاصله‌ی ده کیلومتری شما لیما، جان بدهند: هرگز نمی‌شد که بالاتر از پایین‌تر بروند، درست روی همین حاشیه‌ی باریک شنی که طولش دقیقا سه کیلومتر بود. شاید اینجا برای آنها مکان مقدسی بود، مانند شهر بنارس در هند که مومنان برای مردن به آنجا می‌رفتند: پیش از آنکه جان از تنشان پرواز کند می‌آمدند و لاشه‌ی خود را روی خاک می‌افکندند. یا شاید، از ساده تر، از جزیره‌های گوانو که صخره‌هایی لخت و سرد بود، هنگامی که خون در تنشان شروع به ماسیدن می‌کرد و همان مایه نیرو برایشان می‌ماند که دریا را بپیمایند، یک راست می‌پریدند تا خود را در اینجا به ماسه‌ی گرم و نرم برسانند.

به هر حال، باید این را قبول کرد: همیشه برای همه چیز توضیحی علمی هست. البته می‌توان به شعر پناه برد، یا با اقیانوس عهد دوستی بست، به صدایش گوش داد، یا نیز به رازهای طبیعت همچنان اعتقاد داشت. کمی شاعر، کمی خیال‌پرست ... به پرو پناه می‌آوری، در پای جبال‌اند، روی ساحلی که همه چیز به آن ختم می‌شود – پس از آنکه در اسپانیا با فاشیست ها، در فرانسه با نازی ها، در کوبا با غاصب‌ها جنگیده‌ای – زیرا که در چهل و هفت سالگی هرچه باید بدانی دانسته‌ای و دیگر انتظاری نه از هدف‌های بزرگ داری و نه از زن ها: به منظره‌ای زیبا دل خوش می‌کنی. مناظر کمتر به تو نارو می‌زنند. کمی شاعر، کمی خیا... وانگهی شعر را روزی به شیوه‌ی علمی توضیح خواهند داد، به عنوان یکی پدیده‌ی مترشح داخلی بررسی خواهند کرد. علم از همه سو مظفرانه بر انسان تاخت آورده است. مالک قهوه‌خانه‌ای در ماسه‌زارهای ساحل پرو می‌شوی و تنها مونست اقیانوس است. اما برای این هم دلیلی هست: مگر نه اینکه اقیانوس تصویر زندگی ابدی، وعده‌ی ادامه‌ی حیات و تسلای آخرین است؟ کمی شاعر، کمی ... خدا کند که روح وجود نداشته باشد: این تنها راه است برای او که اغفال نشود، به دام نیفتد. دانشمندان به زودی وزن دقیق، درجه‌ی غلظت، سرعت عروج آن را‌اندازه خواهند گرفت ... وقتی آدم فکر میلیاردها روح را می‌کند که از آغاز تاریخ تا امروز پریده و رفته‌اند گریه‌اش می‌گیرد: یه منبع عظیم نیرو که به هدر رفته است. اگر سدهایی ببندند تا آنها را هنگام عروج جذب کنند، نیرویی به دست می‌آید که با آن می‌توان سراسر زمین را روشن کرد. به زودی انسان تماما قابل استفاده خواهد شد. مگر نه اینکه از مدت‌ها پیش زیباترین رویاهایش را گرفته‌اند تا از آنها جنگ و زندان بسازند؟

در ماسه، بعضی از پرندگان هنوز سرپا ایستاده بودند: همان‌هایی که تازه رسیده بودند. به جزیره‌ها می‌نگریستند. جزیره ها، میان دریا، پر از گوانو بودند: یک صنعت بسیار سودآور، و بهره‌ی کوددهی یک مرغ ماهیخوار در طول زندگی‌اش می‌تواند تمام افراد یک خانواده را در همان مدت زمان خوراک بدهد. پس پرندگان که ماموریتشان را در این دنیا انجام داده بودند به اینجا می‌آمدند تا بمیرند. روی هم رفته خود او می‌توانست ادعا کند که ماموریتش را به انجام رسانده است: آخرین بار در کوه‌های سیرا مادره در کوبا. بهره‌ی خیال‌پردازی یک روح شریف می‌تواند یک حکومت پلیسی را در همان مدت زمان خوراک بدهد. کمی شاعر و ... والسلام. به زودی به ماه خواهند رفت و دیگر ماه هم نخواهد بود. سیگارش را توی ماسه‌ها‌انداخت.

ناگهان با میل شدیدی به مردن و با حالتی ریشخندآمیز‌اندیشید: «البته یک عشق بزرگ می‌تواند این همه را سر و سامان بدهد.» گاهی صبح‌ها تنهایی به همین نحو به سراغش می‌آمد: تنهایی بد، همان که خردت می‌کند و نه آن که یاری‌ات دهد تا نفس بکشی. به طرف چرخ و قرقره خم شد، طناب را گرفت، پل را پایین برد، به اطاق برگشت تا صورتش را بتراشد. مثل هر روز صبح با تعجب در آئینه به چهره‌ی خود نگریست و با تمسخر به خود گفت: «من این را نخواسته بودم!» با آن موهای خاکستری و با آن چین و چروک‌ها معلوم بود که تا یکی دو سال دیگر به چه صورت در می‌آمد: دیگر چاره‌ای نداشت جز اینکه به وقار و تشخص پناه ببرد. چهره‌اش دراز و باریک بود، با چشم‌هایی خسته که آنچه می‌توانست می‌کرد. دیگر به کسی نامه نمی‌نوشت، از کسی نامه برایش نمی‌رسید، کسی را نمی‌شناخت: از دیگران بریده بود – مثل هر وقت که بیهوده بکوشی تا از خودت ببری.

صدای جیغ پرندگان دریایی برخاست: لابد یک دسته ماهی از لب ساحل می‌گذشت. آسمان سراسر سفید بود، جزیره‌های میان آب زیر نورهای پیشرس آفتاب زرد می‌شدند، اقیانوس از رنگ خاکستری شیری‌اش درمی‌آمد، خوک‌های آبی نزدیک موج‌شکن کهنه‌ی فروریخته‌ای که پشت تپه‌های شنی پنهان بود عوعو می‌کردند.

قهوه را روی آتش گذاشت و به ایوان برگشت. تازه متوجه هیکلی استخوانی شد که در پای تپه‌ای شنی، طرف راست، به شکم دراز کشیده و چهره در ماسه و بطری در دست به خواب رفته بود. در کنار او هیکل چنبر زده‌ی دیگری دیده می‌شد که تنها یک مایو به تن داشت و سر تا پا به رنگ‌های آبی و سرخ و زرد منقش بود، و نیز یک زنگی غول‌پیکر که طاقباز افتاده و کلاه‌گیس سفیدی به تقلید دوره‌ی لوئی پانزدهم به سر گذاشته و جامه‌ی درباری آبی‌رنگی به شلوار کوتاهی از ابریشم سفید به تن کرده و پاهایش برهنه بود: بازمانده‌ی آخرین موج کاروان شادی که اینک روی ماسه‌ها ته‌نشست کرده بود.

با خود گفت: حتما سیاهی‌لشکرند. شهرداری رخت‌هایشان را تهیه می‌کرد و شبی پنجاه پشیز به آنها می‌داد. سرش را به چپ چرخاند، به طرف مرغان ماهیخوار که مانند ستونی از دود سفید و خاکستری بالای سر ماهیان موج می‌خوردند، و زن را دید. پیراهنی به رنگ زمرد بر تن داشت . شالی به رنگ سبز در دست، و به طرف تخته سنگ‌های میان دریا پیش می‌رفت. شال را به دنبال خود روی آب می‌کشید، سرش را بالا گرفته بود، موهای پریشانش روی شانه‌های عریانش ریخته بود. آب تا کمرش می‌رسید و گاهی، همین که اقیانوس نزدکی‌تر می‌آمد، زن روی پاهایش می‌لرزید: امواج در بیست متری مقابل او می‌شکستند و این بازی لحظه به لحظه خطرناک‌تر می‌شد. مرد باز هم لحظه‌ای تامل کرد، اما زن باز نمی‌ایستاد، همچنان پیش می‌رفت و اقیانوس با جنبشی پلنگ‌سان، هم سنگین و هم نرم، خیز می‌گرفت: یک جست می‌زد و کار تمام بود.

مرد از پلکان پایین رفت، به سوی او شتافت. گاهی پرنده‌ای را زیر پایش حس می‌کرد، اما اغلب مرده بودند، همیشه شب‌ها می‌مردند. گمان کرد که به موقع نخواهد رسید: موجی قوی‌تر هجوم می‌آورد و آن وقت دردسرها شروع می‌شد: تلفن به پلیس، جواب به سوالات.

عاقبت خود را به او رساند، بازویش را گرفت. زن چهره‌اش را به سوی برگرداند و آب لحظه‌ای از سر هر دو گذشت. بازویش را محکم در دست فشرد و او را به سمت ساحل کشاند. زن مقاومتی نکرد: خود را به دست او سپرده بود. مرد بی آنکه به پشت بنگرد لحظه‌ای روی ماسه‌ها پیش رفت، سپس ایستاد. پیش از آنکه به او نگاه کند‌اندکی مردد ماند: آخر گاهی در این موارد از دیدن قیافه‌ای ناخوشایند سر می‌خورد.

اما این بار سر نخورد. قیافه‌ای بود بسیار ظریف، بسیار رنگ پریده، و چشم‌هایی سخت جدی، سخت درشت، در میان قطره‌های آب که برازنده‌ی آنها بود. گردنبندی از الماس به دور گردن و نیز گوشواره‌ها و انگشتری‌ها و دستبندهایی به خود آویخته داشت. شال سبزش را همچنان در دست می‌فشرد. مرد از خود پرسید که این زن اینجا چه می‌کند، از کجا آمده است، با این طلاها و الماس‌ها و زمردها، در ساعت شش صبح، ایستاده بر ساحلی دور افتاده، میان پرندگانی مرده.

زن به انگلیسی گفت:

- بهتر بود ولم می‌کردید.

گردنش چنان لطیف و شکننده و چنان ظریف و خوشتراش بود که همه‌ی سنگینی سنگ‌های الماس را هویدا می‌کرد و خاصیت تابندگی را از آنها می‌گرفت. مرد هنوز مچ او را در دست داشت.

- می‌فهمید چه می‌گویم؟ من زبان اسپانیایی نمی‌دانم.

- اگر چند قدم دیگر پیش می‌رفتید موج شما را می‌برد. جریان آب اینجا خیلی قوی است.

زن بی اعتنا شانه‌هایش را بالا‌انداخت. چهره‌ای کودکانه داشت که همه‌اش چشم بود. مرد پیش خود گفت: «غم عشق، این کارها را غم عشق می‌کند.»

زن پرسید:

- این پرنده‌ها از کجا آمده‌اند؟

- از جزیره‌های میان دریا. جزیره‌های گوانو. آنجا زندگی‌شان را می‌کنند و اینجا برای مردن می‌آیند.

- چرا؟

- نمی‌دانم. همه جور دلیلی آورده‌اند.

- و شما؟ شما برای چه به اینجا آمده‌اید؟

- این قهوه‌خانه مال من است. من اینجا زندگی می‌کنم.

زن پرندگان مرده را پیش پایش تماشا می‌کرد.

مرد نمی‌دانست که آیا اشک است یا قطره‌های آب که بر گونه‌های او روان است. زن همچنان روی ماسه‌ها به پرندگان می‌نگریست.

- حتما دلیلی دارد. همیشه دلیلی هست.

نگاهش را به سمت تپه‌ی شنی گرداند که در پای آن همان هیکل استخوانی و آن وحشی نقش و نگاری و آن زنگی کلاه‌گیس به سر و جامه‌ی درباری به بر، هنوز روی ماسه‌ها در خواب بودند. مرد گفت:

- کاروان شادی است.

- می‌دانم.

- کفش هاتان را کجا گذاشته اید؟

زن نگاهش را زیر‌انداخت.

- یادم نمی‌آید ... نمی‌خواهم یادم بیاید ... چرا مرا نجات دادید؟

- خوب دیگر. بیایید برویم.

لحظه‌ای او را روی ایوان تنها گذاشت و با یک فنجان قهوه‌ی داغ و یک گیلاس کنیاک به سرعت برگشت. زن پشت میزی روبروی او نشست و با دقت بسیار نگاهش را بر چهره‌ی او دوخت و بر یک اجزای آن مکث کرد. مرد لبخندی زد و گفت:

- حتما دلیلی هست.

زن گفت:

- بهتر بود ولم می‌کردید.

و به گریه افتاد. مرد دستش را بر شانه‌ی او گذاشت، بیشتر برای قوت دادن به خود تا برای کمک کردن به او.

- درست می‌شود. مطمئن باشید.

- گاهی دیگر ذله می‌شودم. دیگر ذله شده‌ام. دیگر نمی‌توانم این جور ادامه بدهم ...

- سردتان نیست؟ نمی‌خواهید رخت‌هاتان را عوض کنید؟

- نه، متشکرم.

اقیانوس به صدا درآمده بود: نه بر اثر مد، بر اثر برخورد موج به ساحل که در این ساعت شدت می‌یافت. زن سرش را بلند کرد:

- شما تنها زندگی می‌کنید؟

- تنها.

- آیا من می‌توانم اینجا بمانم؟

- تا هر وقت که دلتان بخواهد.

- دیگر نمی‌توانم، دیگر طاقت ندارم. دیگر نمی‌دانم چه کار کنم ...

هق هق می‌گریست. در این لحظه بود که آنچه مرد حماقت شکست‌ناپذیر می‌نامید دوباره به سراغش آمد و گرچه خود کاملا به آن آگاه بود، گرچه عادت داشت که همیشه ببیند که هرچه به آن دست می‌زند ویران می‌شود، ولی این بود که بود، کاری نمی‌شد کرد: چیزی در او بود که نمی‌خواست دست بردارد و تسلیم شود، و همیشه به همه‌ی دام‌های امید می‌افتاد. در ته دل به سعادتی ممکن اعتقاد داشت که در عمق زندگی پنهان است و ناگهان سربرمی‌آورد تا در دم غروب همه جا را روشن کند. نوعی حماقت مقدس در او بود، نوعی معصومیت که هیچ شکستی، هیچ خطای منکری هرگز نتوانسته بود آن را از میان ببرد، نیرویی از امید، امید واهی، که او را از میدان‌های جنگ در اسپانیا تا نهانگاه‌های ورکور در فرانسه و کوه‌های سیرا مادره در کوبا کشنده بود و نیز به طرف دو سه زن که همیشه، در لحظات بزرگ ترک و تسلیم، آنگاه که هر امیدی باطل می‌نماید، می‌آیند تا تو را وسوسه کنند و به زندگی باز گردانند. با این همه، سرانجام گریخته و به این ساحل پرو آمده بود، همچنان که دیگران به صومعه می‌روند یا روزگار خود را در غاری از جبال هیمالیا به سر می‌آورند. او در کنار اقیانوس می‌زیست همچنان که دیگران در کنار آسمان: یک ماوراءالطبیعه‌ی زنده، هم متلاطم و هم آرام، فراخنای سکون‌بخشی که هر بار نگاهت بر آن بیفتد تو را از تو می‌رهاند. بی‌نهایتی در دسترس، که زخم‌هایت را می‌لیسد و یاری‌ات می‌کند تا از جهان دست بشویی.

اما این زن چنان جوان بود و چنان درمانده، و با چنان اعتمادی به او می‌نگریست، و مرد آمدن پرندگان و مردن آنها را بر این ماسه‌زارها چندان دیده بود که ناگهان فکر نجات یکی از آنها، زیباترینشان، فکر حمایت از آن و نگهداری آن برای خود، در اینجا، در انتهای جهان، و بدین‌سان توفیق در زندگی، در پایان این راه‌پیمایی طولانی، به یک دم همه‌ی خامی و سادگی او را – که لبخند تمسخرآمیز و قیافه‌ی سرخورده‌اش هنوز می‌کوشیدند تا آن را بپوشانند – به او باز پس داد. و این همه چه آسان به دست آمده بود. زن سر برداشت و به او نگریست و با صدایی کودکانه و با نگاهی تضرع‌آمیز – که آخرین قطره‌های اشکش آن را زلال‌تر کرده بود – گفت:

- من می‌خواهم اینجا بمانم، خواهش می‌کنم.

با این همه، مرد آزموده و آگاه بود: همیشه موج نهم تنهایی، قوی ترین موج، همان که از دورترین نقطه می‌آید، از دورترین جای دریا، همان است که تو را سرنگون می‌کند و از سرت می‌گذرد و تو را به اعماق می‌کشاند، و سپس ناگهان رهایت می‌کند، همان قدر که فرصت کنی تا به سطح آب بیایی، دست‌هایت را بالا ببری، بازوهایت را بگشایی و بکوشی تا به نخستین پر کاه بچسبی. تنها وسوسه‌ای که کس هرگز نتوانسته است بر آن غالب شود: وسوسه‌ی امید. با تعجب از این پافشاری خارق‌العاده‌ی جوانی در خود، سرش با چپ و راست تکان داد: در آستانه‌ی پنجاه سالگی، این عارضه در نظر او واقعا یاس‌آور بود.

- بمانید.

دست او را در دست گرفته بود. این بار متوجه شد که تن زن در زیر پیراهن بلندش کاملا برهنه است. دهان گشود تا از او بپرسد که از کجا آمده است، کیست، اینجا چه می‌کند، برای چه می‌خواست بمیرد، چرا در پشت پیراهن شبش و گردنبند الماسش و دست‌های پوشیده از طلا و زمردش، تن برهنه است. و به افسردگی لبخند زد: این شاید تنها پرنده‌ای بود که می‌توانست به او بگوید که چرا در این ماسه‌زار به گل نشسته است. حتما دلیلی داشت، همیشه دلیلی هست، اما بهتر است که آن را نداند. آفاق را علم تبیین می‌کند، موجودات را روانشناسی تشریح می‌کند، اما هر کس خود باید از خود دفاع کند، خود را وا ننهد، نگذارد تا آخرین ریزه‌های توهمش ربوده شود.

ساحل و اقیانوس و آسمان سفید از پرتوی تابنده به سرعت روشن می‌شدند و از آفتاب ناپیدا فقط همین رنگ‌های زمینی و دریایی که جان می‌گرفتند به چشم می‌خورد. پستان‌های زن در زیر پیراهن خیسش به تمامی هویدا بود. در وجود او چنان نازکی و ظرافتی حس می‌شد، در چشمان زلالش –‌اندکی درشت و خیره – و در لطافت هر حرکت شانه‌اش چنان معصومیتی بود که ناگهان جهان به گرد تو سبک‌تر و حملش آسان‌تر می‌نمود، و عاقبت ممکن می‌شد که آن را در بغل بگیری و به سوی سرنوشت بهتری ببری. برای اینکه بتواند در برابر این نیاز به حمایت کردن که بر بازوهایش، بر شانه هایش، بر دست هایش چیره می‌شد از خود دفاع کند با تمسخر‌اندیشید: «ژاک رنیه، تو هیچ وقت عوض نخواهی شد.» زن گفت:

- خداوندا، دارم از سرما هلاک می‌شوم.

- از این طرف بیایید.

اطاقش پشت نوشگاه بود. پنجره‌های آن هم رو به ماسه‌زار و هم رو به اقیانوس باز می‌شد. زن لحظه‌ای پشت شیشه‌ی پنجره ایستاد. مرد او را دید که نگاهی سریع و دزدانه به سمت راست افکند. سرش را به همان سو گرداند: هیکل‌استخوانی در پای تپه چندک زده بود و از دهانه‌ی بطری می‌نوشید، زنگی در جامه‌ی درباری زیر کلاه‌گیس سفیدش که تا روی چشمانش لغزیده و پایین آمده بود همچنان در خواب بود، مردی که تنش را به رنگ‌های آبی و سرخ و زرد آغشته بود دوزانو نشسته و به یک جفت کفش زنانه‌ی پاشنه‌بلند که در دست داشت خیره می‌نگریست. چیزی گفت و قهقهه خندید. هیکل‌استخوانی از نوشیدن باز ایستاد، دست دراز کرد، از روی ماسه‌ها یک پستان‌بند برداشت، آن را لب هایش برد، سپس به اقیانوس افکند. اینک دستش را روی قلبش گذاشته بود و شعر می‌خواند. زن گفت:

- حق بود ولم می‌کردید تا بمیرم. نمی‌دانید چه وحشتناک است.

چهره‌اش را میان دست هایش پنهان کرد. هق هق می‌گریست. مرد یک بار دیگر کوشید تا نداند، تا نپرسد. زن گفت:

- نمی‌دانم چطور شد که همچه شد. من توی خیابان بودم، میان جمعیت کاروان شادی، آنها مرا توی ماشین کشاندند و به اینجا آوردند، و بعد ... و بعد ...

و مرد‌اندیشید: همین است، همیشه دلیلی هست: حتی این پرندگان بی دلیل از آسمان نمی‌افتند. بسیار خوب. رفت و تا زن لخت می‌شد حوله‌ی تن‌پوشی با خود آورد. از شیشه‌ی پنجره به آن سه مرد پای تپه نگریست. تپانچه‌ای در کشوی میزش داشت، اما آنا از این خیال در گذشت: خود به زودی می‌مردند و چه بسا با مرگی بسیار سخت تر.

مرد نقش و نگاری همچنان کفش‌ها را در دست داشت. چنین می‌نمود که با آنها حرف می‌زند. هیکل استخوانی می‌خندید. زنگی در جامه‌ی درباری زیر کلاه‌گیس سفیدش خواب بود. آنها در پای تپه رو به اقیانوس، میان هزاران پرنده‌ی مرده افتاده بودند. زن حتما فریاد کشیده، دست و پا زده، استغاثه کرده، مدد طلبیده بود، و مرد هیچ نشنیده بود. با این همه خوابش سبک بود: برخورد بال پرستویی دریایی بر بام خانه‌اش کافی بود تا او را بیدار کند. اما لابد صدای اقیانوس روی صدای زن را پوشانده بود.

مرغان ماهیخوار در روشنایی فلق با فریادهای خشن می‌چرخیدند و گاهی همچو سنگ از دهن قلماسنگ به عزم دسته‌ی ماهیان خود را در آب پرتاب می‌کردند. جزیره‌های میان دریا راست از فراز افق سر برآورده بودند، سفید همچون گچ. آنها گردنبند الماس و انگشتری‌های او را ندزدیده بوده‌اند، واقعا نظری به اموال او نداشته‌اند. شاید به هر حال می‌بایست آنها را کشت تا لااقل‌اندکی از آنچه را که بوده‌اند باز پس گرفت. آیا زن چند ساله بود؟ بیست و یک؟ بیست و دو؟ تنها به لیما نیامده بود. آیا پدری، شوهری داشت؟ آن سه مرد عجله‌ای به رفتن نداشتند. به نظر نمی‌رسید که از پلیس پروایی داشته باشند. با فراغ بال در کنار اقیانوس گرم گفت و شنود بودند. آخرین بقایای کاروان شادی بودند که آنها را سرشار و بختیار کرده بود.

همین که برگشت، زن میان اطاق ایستاده بود و به پیراهش خیسش می‌پیچید. کمکش کرد تا لخت شود، کمکش کرد تا حوله را به بر کند، لحظه‌ای تن او را که در آغوشش می‌لرزید و می‌تپید حس کرد، گوهر‌ها بر تن برهنه‌اش می‌درخشیدند. زن گفت:

- نبایست از هتل درآمده باشم. بهتر بود خودم را توی اطاق حبس می‌کردم.

مرد گفت:

- آنها جواهراتتان را ندزدیده‌اند.

می خواست اضافه کند که بختتان بلند بوده است، اما فقط گفت:

- می‌خواهید به کسی خبر بدهم؟

زن انگار گوش نمی‌داد. گفت:

- دیگر نمی‌دانم چه کنم، نه، حقیقتا می‌گویم. دیگر نمی‌دانم ... شاید بهتر باشید که به طبیب مراجعه کنم.

- فکرش را می‌کنیم. فعلا دراز بکشید. بروید زیر پتو. دارید می‌لرزید.

- سردم نیست. اجازه بدهید که من اینجا بمانم.

روی تختخواب دراز کشیده و پتو را تا زیر چانه آورده بود. با دقت به او می‌نگریست.

- از من که دلخور نیستید، نه؟

مرد لبخند زد، روی تخت نشست، موهای او را نوازش کرد، گفت:

-‌ای بابا، این چه حرفی است؟ با این حال ...

زن دست او را گرفت و به گونه و سپس به لب‌های خود فشرد. چشم هایش درشت بود. چشم‌هایی بی پایان، سیال،‌اندکی خیره، با درخشش‌های زمردین، مانند اقیانوس.

- اگر می‌دانستید ...

- فکرش را نکنید.

زن چشم هایش را بست، گونه‌اش را در کف دست او خواباند.

- می‌خواستم تمامش کنم، باید تمامش کنم. دیگر نمی‌توانم زندگی کنم. دیگر نمی‌خواهم. از تنم منزجرم.

همچنان چشم هایش را بسته بود. لب هایش‌اندکی می‌لرزید. مرد هرگز چهره‌ای چنین پاک و بی‌غش ندیده بود. سپس زن چشم هایش را گشود، به او نگریست و چنانکه صدقه بطلبد، گفت:

- از من منزجر نیستید؟

مرد خم شد و لب‌های او را بوسید. احساس می‌کرد که زیر سینه‌اش دو پرنده‌ی گرفتار را به بند کشیده است.

ناگهان آشفته و دگرگون شد. آمیزه‌ای از ننگ و خشم. اما با سرشت خود چه می‌توانست بکند؟ کودکان را دیده بود که روی ماسه ها، به جستجوی پرندگانی که هنوز جان داشتند، می‌دویدند تا جان آنها را با یک ضرب لگد بگیرند. چندتایی از آنها را زده بود، اما اینک خود او بود که به ندای این ظرافت آزرده تسلیم می‌شود و می‌خواست تا بازمانده‌ی جان او را بستاند و روی پستان‌های او خم می‌شد و لب هایش را آرام روی لب‌های او می‌گذاشت. بازوهای او را دور شانه‌های خود حس می‌کرد.

زن با لحنی مطنطن گفت:

- از من منزجر نیستید.

مرد کوشید تا مقاومت کند. فقط موج نهم تنهایی بود که از سر او می‌گذشت، اما او نمی‌خواست کشانده شود. فقط می‌خواست به همین گونه باز هم چند ثانیه‌ای بماند، چهره‌اش را بر گردن او بگذارد و جوانی او را تنفس کند.

زن گفت:

- خواهش می‌کنم. کمکم کنید که فراموش کنم. کمکم کنید.

زن دیگر نمی‌خواست که هرگز از کنار او برود. می‌خواست اینجا بماند، در این کلبه‌ی چوبی، در این قهوه‌خانه‌ی بدمشتری، در کران جهان . زمزمه‌اش چنان مصرانه بود، در چشمانش چنان استرحامی بود، در دستان ظریفش که شانه‌های او را می‌فشرد چنان بشارتی بود که ناگهان مرد احساس کرد که، با همه‌ی آن احوال، زندگی‌اش را نباخته است و غفلتا در دم آخر موفق شده است. تن زن را به خود فشرده بود، گاهی سرش را آرام در دست‌های او بلند می‌کرد و در همان حال، سال‌های تنهایی باز می‌گشتند و روی شانه‌های او می‌شکستند و موج نهم او را سرنگون می‌کرد و همراه خود به دریا می‌کشاند.

زن زمزمه کرد:

- باشد، حرفی ندارم.

همین که موج باز پس رفت و مرد دوباره خود را بر کرانه یافت، حس کرد که زن می‌گرید. او را به حال خود گذاشت بی آنکه چشم بگشاید و بی آنکه پیشانی‌اش را که بر گونه‌ی او گذاشته بود بلند کند: هم اشک‌های او را حس می‌کرد که جاری بود و هم قلب او را که چسبیده به سینه‌اش می‌تپید.

سپس زمزمه‌ی گفتگویی و صدای پایی از روی ایوان شنید. به یاد آن سه مرد پای تپه افتاد. با یک جست از جا برخاست تا برود و تپانچه‌اش را بردارد. کسی روی ایوان راه می‌رفت، خوک‌های آبی در دوردست عوعو می‌کردند، پرندگان دریایی میان آسمان و آب جیغ می‌کشیدند، موجی عظیم که از اعماق برخاسته بود بر ساحل خورد و شکست و روی همه‌ی صداها را گرفت، سپس باز پس رفت و پشت سر خود فقط خنده‌ی خشک و کوتاه و افسرده‌ای باقی گذاشت و صدای مردی که به انگلیسی می‌گفت:

جهنم و لعنت، عزیز من، جهنم و لعنت. بله، کلمه‌اش همین است. دیگر دارم ذله می‌شوم. آخرین بار است که من با او دور دنیا را می‌گردم. آدم‌های دنیا مسلما حد و حصر ندارند.

لای در را گشود. مردی با لباس اسموکینگ به سن پنجاه، نزدیک میز ایستاده و بر عصایی تکیه داده بود و با شال سبزی که زن پهلوی فنجان قهوه‌اش گذاشته بود بازی می‌کرد.سبیل نازک خاکستری‌رنگی داشت و نوارهای کاغذی رنگین جشن شبانه روی شانه هایش افتاده بود و دست هایش می‌لرزید و چشم هایش آبی و نمناک بود و رنگش به رنگ پوست آدم‌های میخواره و حالت مبهم قیافه‌اش یا متشخص یا فاسد و اجزای چهره‌اش ریزه‌نقش و نامشخص که خستگی آنها را محوتر و آشفته‌تر کرده بود و موهایی که رنگ شده که به کلاه‌گیس می‌مانست. رنیه را لای در نیم‌گشوده دید و به طعنه لبخند زد. به شال نگریست، سپس از نو چشم هایش را به سوی او بلند کرد و لبخندش آشکارتر شد، تمسخرکننده و‌اندوهگین و کینه‌توز.

در کنار او، مرد جوان و زیبایی با لباس گاوبازان و موهایی بسیار سیاه و صاف و قیافه‌ای تلخ و گرفته، نگاهش را به زیر افکنده و به چرخ و قرقره تکیه داده بود و سیگاری در دست داشت.‌اندکش دورتر، روی پلکان چوبی، دست بر نرده، راننده‌ای با لباس کار خاکستری بر تن و کلاه کپی بر سر ایستاده بود و پالتوی زنانه‌ای روی بازو‌انداخته بود.

رنیه تپانچه را روی میز گذاشت، بیرون آمد و در ایوان ایستاد. مرد اسموکینگ‌پوش شال را روی میز گذاشت و گفت:

- لطفا یک بطری ویسکی، per favor ...

رنیه به زبان انگلیسی جواب داد:

- این ساعت مشروب نمی‌فروشیم.

مرد گفت:

- خیلی خوب، پس قهوه می‌خوریم. تا خانم لباسشان را می‌پوشند یک قهوه برای ما بیاورید.

نگاهی آبی و‌اندوهگین به او افکند.‌اندامش را همچنان که بر عصا تکیه داشت کمی راست گرفت. چهره‌اش در نور پریده‌ی صبحگاهی سربی‌رنگ می‌نمود و اجزای آن در بیان کینه‌ای ناتوان خشکیده بود. و در همان هنگام موجی تازه رسیده قهوه‌خانه را روی پایه‌های چوبی‌اش می‌لرزاند.

- موج‌های ته دریا، اقیانوس، نیروهای طبیعت ... به گمانم شما فرانسوی باشید؟ حالا دارد سرجایش برمی‌گردد. با این حال ما نزدیک دو سال در فرانسه به سر بردیم، هیچ فایده‌ای نکرد. این هم از آن شهرت‌های کاذب است. اما بیاییم سر ایتالیا ... این منشی من که ملاحظه می‌فرمایید خیلی ایتالیایی است ... این هم هیچ فایده‌ای نکرد.

گاوباز با قیافه‌ای گرفته و درهم به پیش پای خود می‌نگریست. انگلیسی به سمت تپه‌ی شنی چرخید: در پای آن، هیکل‌استخوانی دست هایش را روی سینه حلقه کرده و رو به آسمان خوابیده بود، مرد برهنه‌ی سرخ و زرد و آبی روی ماسه نشسته و سرش را وا پس برده و دهانه‌ی بطری را مان لب‌ها نهاده بود، و زنگی کلاه‌گیس به سر و جامه‌ی درباری به بر ایستاده و پاها را در آب گذاشته و دکمه‌های شلوار کوتاهش ابریشمی سفیدش را گشوده بود و در اقیانوس می‌شاشید.

انگلیسی با نوک عصایش به سوی تپه اشاره کرد و گفت:

- مطمئنم که اینها هم فایده‌ای نکرده‌اند. روی این زمین بعضی عملیات پهلوانی هست که از حد قدرت مرد بالاتر است، حتی از حد قدرت سه مرد ... امیداورم که جواهراتشان را ندزدیده باشند. یک ثروت سرشار. و اداره‌ی بیمه هم خسارت را نمی‌پردازد. او را متهم به بی‌احتیاطی می‌کند. آخرش یک روز یکی گردنش را می‌پیچاند و می‌شکند. راستی؛ ممکن است به من بگویید که این همه پرنده‌ی مرده از کجا آمده‌اند؟ هزار هزار پرنده. گورستان فیل‌ها را شنیده بودم، اما گورستان پرنده‌ها ... شاید یک مرض همه‌گیر آمده باشد؟ به هر حال حتما دلیلی هست.

مرد صدای در را که پشت سرش باز می‌شد شیند، اما سر بر نگرداند. انگلیسی کرنش کرد و گفت:

- عجب شمایید! داشتم نگران می‌شدم، عزیزم. چهار ساعت است که ما توی اتومبیل منتظر نشسته بودیم تا این موج هوس رد شود، آخر ما هر چه باشد در نوک دنیا هستیم، اینجا ... هزار بلا ممکن است به سر آدم بیاید.

- ولم کنید. بروید. حرف نزنید. خواهش می‌کنم ولم کنید، دست از سرم بردارید. چرا آمدید؟

- عزیزم، یک ترس و نگرانی کاملا طبیعی ...

- از شما متنفرم، از شما منزجرم. چرا مرا تعقیب می‌کنید؟ مرگ به من قول ندادید ...

- عزیزم، دفعه‌ی دیگر لااقل جواهراتتان را توی هتل بگذارید. بهتر است.

- چرا همیشه می‌خواهید مرا کوچک کنید؟

- منم که کوچک شده‌ام، عزیزم. لااقل بر طبق قراردادهای مرسوم. البته ما از این حرف‌ها بالاتریم. آخر ما the happy few هستیم ... اما این بار، شما حقیقتا کمی از حد گذرانده اید. من از خودم نمی‌گویم! من برای هر کاری که بگویید حاضرم، خودتان که می‌دانید. دوستتان دارم. تا حالاش هم این را ثابت کرده‌ام. اما خوب، خودمانیم، ممکن بود اتفاق بدی برای شما بیفتد ... تنها خواهشی که از شما دارم این است که لااقل کمی فرق بگذارید ... میان نژادها.

- شما مستید. شما باز هم مستید.

- فقط از نومیدی است، عزیزم. چهار ساعت توی اتومبیل، همه جور فکر و خیال ... تصدیق می‌کنید که من خوشبخت‌ترین مرد روی زمین نیستم.

- ساکت باشید. آخ! خدای من، ساکت باشید!

زن هق هق می‌گریست. رنیه او را نمی‌دید، اما مطمئن بود که مشت هایش را توی چشم‌ها فرو برده است: صدای هق هقی بچگانه بود. می‌کوشید تا فکر نکند، تا نفهمد. فقط می‌خواست عوعوی خوکان آبی را بشنود و جیغ پرندگان دریایی را و غرش اقیانوس را. بی حرکت میان آنها ایستاده بود، چشم هایش را به زیر افکنده بود، و سردش بود. یا شاید هم فقط مو بر تنش راست شده بود. زن فریاد زد:

- چرا مرا نجات دادید؟ بهتر بود ولم می‌کردید. یک موج می‌آمد و کار تمام بود. دیگر ذله شده‌ام. دیگر نمی‌توانم این جور ادامه بدهم. بهتر بود ولم می‌کردید.

انگلیسی با لحتی مطنطن گفت:

- آقا، با چه زبانی تشکراتم را تقدیم شما کنم؟ باید گفته باشم: تشکراتمان را. اجازه بفرمایید ااز طرف همه‌ی ما ... ما تا ابد رهین منت شما خواهیم بود ... خیلی خوب، عزیزم، حالا بیایید برویم. مطمئن باشید، حالم خوب است، دیگر رنج نمی‌برم ... اما برای بقیه‌اش ... می‌رویم پیش پروفسور گوسمان در شهر مونته ویدئو. گویا نتایج معجزه‌آسایی به دست آورده است. مگر نه ماریو؟

گاوباز شانه هایش را بالا‌انداخت.

- مگر نه ماریو؟ یک مرد بزرگ، یک طبیب صحیح‌النسب ... علم هنوز آخرین حرفش را نزده است، آب پاکی روی دست ما نریخته است. آن مرد بزرگ همه‌ی اینها را توی کتابش نوشته است. مگر نه، ماریو؟

گاوباز گفت:

- خوب، بس است.

- یادت بیاید آن بانوی متشخص متعین را که به لذت نمی‌رسید مگر با سوارکارهایی که درست پنجان و دو کیلو وزن داشتند ... و آن زنی را که توقع داشت موقع عمل همیشه سه ضربه‌ی کوتاه و یک ضربه‌ی بلند به در بزنند. روحیه‌ی بشر را نمی‌شود شناخت. و آن زنی را که شوهرش رئیس بانک بود و همیشه منتظر زنگ خطر گاو صندوق می‌ماند تا حالی به حالی بشود، و البته به دردسر هم می‌افتاد، چون صدای زنگ شوهره را بیدار می‌کرد ...

- خوب، بس است دیگر، راجر. هیچ خوشمزه نیست. شما مستید.

- و آن زنی را که به نتایج مطلوب نمی‌رسید مگر اینکه در همان لحظه یک تپانچه به شقیقه‌ی خود بگذارد و محکم فشار بدهد. پروفسور گوسمان همه‌شان را معالجه کرده است. خودش اینها را توی کتابش شرح داده است. همه‌ی آن زن‌ها به سر خانه و زندگی‌شان برگشتند و درست و حسابی مادر خانواده شده‌اند، عزیزم. جای نومیدی نیست.

زن از کنار او گذشت بی آنکه به او نگاهی کند. راننده پالتو را با احترام روی شانه‌هایش انداخت.

- وانگهی، مسالین** هم همین طور بود. معهذا زن امپراطور هم بود.

گاوباز گفت:

- راجر، بس کنید دیگر.

- البته آن موقع هنوز روانکاوی نیامده بودا والا پروفسور گوسمان حتما معالجه‌اش می‌کرد. بسیار خوب، ملکه‌ی عزیزم، این جور به من نگاه نکنید. یادت بیاید، ماریو، آن زن جوان سردمزاج را که هیچ چاره‌ای نداشت مگر اینکه یک شیر پهلویش توی قفس غرش بکند. و آن زن دیگر را که، در حین عمل شوهرش می‌بایست همیشه با یک دستش روی پیانو اندوه شوپن را اجرا بکند. من برای هر کاری که بگویید حاضرم، عزیزم. عشق من حد و اندازه ندارد. و آن زن دیگر را که همیشه به هتل ریتس می‌رفت تا در لحظه‌ی حساس به ستون واندوم*** نگاه کند. روح آدمیزاد ناشناختنی و اسرارآمیز است! و آن زن بچه‌سال را که ماه عسلش را در مراکش گذرانده بود  و دیگر بدون صدای موذن کارش پیش نمی‌رفت. و بالاخره آن یک زن دیگر را که موقع حمله‌های هوایی در لندن تازه عروس بود و بعد از آن همیشه از شوهرش می‌خواست که سر بزنگاه، صدای سوت افتادن بمب را با دهانش تقلید بکند. همه‌ی این زن‌ها هم درست و حسابی مادر خانواده شده‌اند، عزیزم.

مرد جوانی که لباس گاوبازان پوشیده بود به طرف انگلیسی پیش رفت و کشیده بر او زد. انگلیسی به گریه افتاد. گفت:

- این وضع را نمی‌شود همین جور ادامه داد.

زن از پلکان پایین می‌رفت. مرد او را دید که پابرهنه از روی ماسه‌ها می‌گذشت، از میان پرندگان مرده. شالش را در دست داشت. نیمرخ او را می‌دید که چندان خالص و کامل بود که نه دست آدمی می‌توانست چیزی بر آن بیفزاید و نه دست خدا.

منشی گفت:

- خیلی خوب، راجر، بس است دیگر. آرام بگیرید.

انگلیسی گیلاس کنیاک را که زن روی میز گذاشته بود برداشت و لاجرعه سر کشید. گیلاس را سر جایش قرار داد، از کیفش یک اسکناس درآورد و آن را توی نعلبکی گذاشت. سپس خیره به تپه‌ها نگریست، آهی کشید و گفت:

- این همه پرنده‌ی مرده. حتما دلیلی هست.

آنها دور شدند. روی تپه که رسیدند، پیش از آنکه ناپدید شوند، زن ایستاد، مردد ماند، واپس نگریست. اما مرد آنجا نبود. هیچکس نبود. قهوه‌خانه خالی بود.

 

 


* - کود مخصوصی است که از فضله‌ی پرندگان دریایی به دست می‌آید. سواحلو جزایر فراوانی هست – خاصه در کناره‌های پرو و شیلی – که خاکشان تمام از فضله‌ی پرندگان تشکل شده است. خواص این نوع خاک را سرخپوستان قدیم هم می‌شناختند و از آن در کشت و زرع استفاده می‌کردند. فروش این کودها منبع درآمد سرشاری برای اسپانیایی‌ها بود.

** - ملکه‌ی شهوتران روم (15-48 میلادی) که به هرزگی و عیاشی شهره بود.

*** - ستون معروفی است در پاریس در میدانی به همین نام. این ستون که در زمان ناپلئون بناپارت به افتخار «قشون کبیر» برپا شد 44 متر ارتفاع دارد و از ذوب فلز 1200 عراده‌ی توپ که از دشمن به غنیمت گرفته شده بود ساخته شده است.

 

  نظرات ()
خود ستایی در مرگ دیگران نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

 

یادمان باشد هر گاه شخصیتی از دنیا رخت بر بست اگر به اندازه کافی " زرنگ و زیرک" ! باشیم بهترین فرصت برای "از خود تعریف کردن"  برایمان بوجود آمده است!

به این کار می گویند رسیدن به هدف از هر طریق ممکن.

 

 این مطلب در رابطه با مرگ سیمین دانشور در صفحه فیس بوک عباس معروفی درج شده است:


آخرین نامه ی سیمین دانشور به عباس معروفی


13/8/1385
نور چشم عزیزم، عباس معروفی. با واسطه ی سیم تلفن که ارتباط با تو برقرار کردم، بغض کردم و اواخر گفتگویمان، بغض درون چشمم، قطره قطره آب شد.
تلفن که تمام شد، زار زار گریستم. یادم افتاد تهران که بودی، صبح ها پیش از این که به دفترت بروی، سری به من می زدی، و من همیشه گوش به زنگ در بودم که تو بیایی. روزم با شادی دیدار تو آغاز می شد. آیا می دانی چقدر دوستت دارم؟ یک مادر عاشق پسری که از همه ی پسرهای دنیا برگزیده. دلم می خواست به جای شنیدن صدایت کنارم نشسته بودی و من روی پلک های چشمان درخشان تو را می بوسیدم، و از ناخن های پشت گُلی و دست هات سان می دیدم.
خودت را باور کن. تو یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر ایران هستی. مانا هم هستی. سمفونی مردگان را کی نوشته؟ تو رویدادها، شخصیت سازی ها، و نشان دادن فضا و مکان و زمان را با نثری دلکش منعکس می کنی. دیدی ژرف نگر، و احساس عمیق همه کار توست. به بخش پایانی سمفونی مردگان نگاه کن! و فضا و مکان را دریاب که چگونه مرگ در آنها جا خوش کرده به ما می نگرد. خوشبختانه تو مرگ اندیش نیستی. تو عاشق زندگی هستی. سعی داری این رسم خوشایند را همچنان پاس بداری. اما اگر نتوانی، بلدی از صفر شروع کنی. پس بی وفایی های مردم زمانه هم نمی تواند گزندی به تو برساند.
اما کتاب پیکر فرهادت، تمام ویژگی های سبک تو را دارد، با این برتری که گذاشته ای در آن احساس، هوایی بخورد. تمام جزییات پیکر فرهاد یادم هست. به ویژه شعری که در آن، زینت بخش داستان کرده بودی: "امشب صدای تیشه از بیستون نیامد، گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد." تو بیشتر نشان می دهی و کمتر وصف می کنی. و همین است که صحنه های داستان هایت در ذهن خواننده حک شده باقی می ماند.
چشم به راهت هستم، مادرت، سیمین دانشور
***
قرار بود پونه به دیدار سیمین دانشور برود. چیزهایی ببرد و چیزهایی بیاورد. ازش خواسته بودم هشتاد و پنج شاخه گل سرخ هم برایش بگیرد. موقعی که تلفنی قرار این ملاقات را با سیمین قطعی می کردم پرسید: «کسی که میاد کیه؟ آشناست؟»
گفتم: «بله خانم دانشور. خود منم.»
آن روز وقتی تلفن زدم سیمین گفت: «چرا اینهمه گل برام فرستادی پسر؟ همی حالا این خانم زیبا اینجاست، و این گل ها رو برام آورده. چقدر هم مهربونه. کاش خودت هم می اومدی. می دونی که وقتی زنگ درو می زنن، همش خیال می کنم تویی، ولی... کی میای؟...»
و این نامه را اول یکی از کتاب هاش برام نوشته و فرستاده بود. آخرین باری که باهاش حرف زدم (عید پارسال) گفت: «این اتاق بزرگه رو برات آماده می کنم، بیا همین جا بمون. پیش خودم باشی خیالم راحت تره. میگم ها، معروفی، تو کی میای؟ چرا نمیای؟»
حالا این جمله مثل تیغ روی قلبم خط می اندازد. و این فرصت از من دریغ شده که سرم را بر دامنش بگذارم و برایش از مردم زمانه بگویم. این چیزها را توی دلم نگه می دارم.

  نظرات ()
مصاحبه آلیس شواتزر با ژان پل سارتر و سیمون دوبوار نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳

مصاحبه‌ آلیس شواتزر (Alice Schwarzer) روزنامه‌نگار  آلمانی با ژان پل سارتر و سیمون دوبوار

 

 

 


آلیس شوارتزر: ابتدا دو نقل قول از شما می‌آورم، سیمون. شما نوشته‌اید: «مهم‌ترین اثر من زندگی من است» و «برجسته‌ترین خاطره زندگی من برخورد با سارتر است». شما اینک چهل سال است که تشکیل زوجی را داده‌اید اما در عین حال سعی کرده‌اید به معنی و مفهوم زوج با تردید نگاه کنید و آن‌طور که دیگران زندگی می‌کنند، نکنید و به چیزهایی مانند تملک، حسادت، وفاداری و یک همسری (Monogamie) بی‌اعتنا باشید.
بسیاری از مردم شما را به سبب نحوه زندگی‌تان مورد انتقاد قرار می‌دهند اما بسیاری دیگر می‌کوشند تا از شما تقلید کنند. خواسته یا ناخواسته، به هر حال شما به صورت یک ایده‌آل درآمده‌اید، سرمشقی برای بسیاری از زوج‌ها و به‌خصوص برای زنان شده‌اید؛ آنها از تئوری‌ها، اعمال و زندگی شما پیروی می‌کنند. از این دیدگاه اینک مایلم سؤالاتی درباره روابط خصوصی‌تان نسبت به یکدیگر مطرح کنم. قبل از همه مایلم از شما، ژان پل سارتر، و شما، سیمون، سؤال کنم: آیا این واقعیت که شما هرگز با یکدیگر در یک خانه زندگی نکرده‌اید مهم‌تر از این واقعیت نیست که شما هرگز با هم ازدواج نکرده‌اید؟

سیمون دوبووار: حتماً، زیرا اگر آنچه را که رابطه آزاد می‌نامند برخوردار از همان شرایطی باشد که یک ازدواج هست ـ اگر یک زوج دارای یک زندگی مشترک باشند و به طور مدام در آنجا با هم غذا صرف کنند ـ باز هم یک زن نقش خود را به عنوان زن ایفا خواهد کرد. چنین وضعیتی با ازدواج تفاوت ندارد. اما ما برعکس دارای نحوه زندگی بسیار قابل انعطافی هستیم که گاه به ما امکان می‌دهد که زیر یک سقف زندگی کنیم بی‌آنکه کاملاً با همدیگر باشیم.
به عنوان مثال، زمانی که ما خیلی جوان بودیم در هتل زندگی می‌کردیم، در رستوران غذا می‌خوردیم، گاهی با هم، گاهی با دوستان، اوقات تعطیل را هم اکثراً با هم می‌گذراندیم ولی البته نه همیشه؛ مثلاً من دوست داشتم پیاده‌روی کنم، سارتر نه؛ خوب، پس خودم به تنهایی می‌رفتم و او در آن مدت با دوستانش بود. این نوع آزادی که ما آن را در زندگی برای خود حفظ کرده بودیم عامل بسیار مؤثری بوده است که آن جنبه فلج کننده زندگی زناشویی نتواند بین ما رخ بنمایاند.
فکر می‌کنم که این خود عامل بسیار مهم‌تری از این واقعیت بوده است که ما با همدیگر ازدواج نکرده‌ایم.
آلیس شوارتزر: بر اساس نوشته‌های شما در کتاب خاطرات‌تان از خودم می‌پرسم که آیا شما می‌خواستید یک همسری را نفی کنید یا اینکه بیشتر مایل بوده‌اید به رابطه بین خودتان حق تقدم مطلقی بدهید که هر شخص سومی در این رابطه نقشی ثانوی داشته باشد؟
سیمون دوبووار: چرا، همین طور است!
ژان پل سارتر: چرا، ولی جای بحث دارد. این همان چیزی است که مرا دچار تناقض‌گویی نسبت به زنان دیگر می‌کند؛ زیرا آنها می‌خواهند که نقش اصلی را داشته باشند.
سیمون دوبووار: معنی‌اش این است که شخص‌های سوم در زندگی سارتر و زندگی من از همان ابتدا می‌دانستند که در این مورد آن‌چنان رابطه‌ای وجود دارد که همه کسانی را که در رابطه با آنها باشند تحت فشار خواهد گذاشت. و این مطلب اکثراً برای آنها چندان مطبوع نبوده است.
رابطه ما واقعاً تا اندازه‌ای بر این شخص سوم‌ها تحمیل می‌شد. بنابراین می‌توان این رابطه را مورد انتقاد قرار داد؛ زیرا همین رابطه گاه ایجاب می‌کرد که آدم در مقابل دیگران نتواند چندان دقیق و درست باشد.
آلیس شوارتزر: بنابراین رابطه‌تان بر پشت دیگران سنگینی می‌کرد؟
سیمون دوبووار: بله، دقیقاً.
آلیس شوارتزر: و این تصمیم ـ اگر چنین تصمیمی گرفته شده ـ که صاحب اولاد نشوید؟ یا اینکه شاید برای هر دو شما امری کاملاً بدیهی بوده؟
سیمون دوبووار: برای من که کاملاً بدیهی بود. البته نه سبب اینکه من از بچه‌ها خوشم نمی‌آید… موقعی که من هنوز خیلی جوان بودم و تصمیم داشتم با پسرعمویم «ژاک» یک زندگی عادی زناشویی آغاز کنم، طبیعی است که فکر بچه را هم کرده بودم. اما رابطه من با سارتر به شکلی بود ـ بر شالوده‌ای روشنفکرانه بود نه قراردادی، خانواده‌ای یا چیزی دیگر ـ که من هرگز آرزوی داشتن فرزندی را نکردم. من علاقه چندانی نداشتم که کپیه‌ای از سارتر داشته باشم؛ خود او برایم کافی بود! ـ و علاقه‌ای هم نداشتم که کپیه‌ای از خودم داشته باشم ـ من برای خودم کافی بودم. نمی‌دانم، آیا پاسخ سؤال شما داده شد یا نه؟
ژان پل سارتر: موقعی که جوان بودم اصلاً فکرش را هم نکرده بودم که صاحب فرزند شوم.

آلیس شوارتزر: اکثراً گفته می‌شود که آدم بعدها، وقتی که خیلی دیر شده است، از گرفتن چنین تصمیم‌هایی پشیمان می‌شود. البته این مطلب را بیشتر در مورد زن‌ها می‌گویند. آیا در زندگی شما چنین لحظاتی وجود داشته است، سیمون؟
سیمون دوبووار: به هیچ وجه! هرگز از اینکه صاحب فرزندی نشده‌ام افسوس نخورده‌ام، چراکه من نه‌تنها در رابطه‌ام با سارتر، بلکه حتی با دیگر دوستان شانس زیادی آورده‌ام.
کاملاً برعکس، وقتی من رابطه زنان دیگری را که می‌شناسم با فرزندان‌شان و بیش از همه با دختران مشاهده می‌کنم می‌بینم که واقعاً چیز زشتی است و من از اینکه توانسته‌ام از آن برهم، خوشحالم.
آلیس شوارتزر: من از اینکه شما به همدیگر «شما» خطاب می‌کنیم متعجبم. شما هر دو ـ پنج سال پس از ماه مه ۱۹۶۸ ـ کم و بیش وابسته به جنبش انقلابی هستید و آن‌طور که در این جنبش مرسوم است در آن همه هم‌دیگر را «تو» خطاب می‌کنند. چرا شما یکدیگر را «شما» خطاب می‌کنید و اهمیت این کار برای شما در چیست، ژان پل سار
تر؟

ژان پل سارتر: خوب، این من نبوده‌ام که این کار را آغاز کرده است، این سیمون دوبووار است که به من «شما» می‌گوید، من هم ایرادی نگرفته‌ام و امروزه کاملاً به آن عادت کرده‌ام. من دیگر اصلاً نمی‌توانم به او «تو» بگویم ـ او بالاخره در این کار موفق شده است.
سیمون دوبووار: بله، برای من همیشه مشکل بوده است که به دیگران «تو» بگویم، نمی‌دانم چرا. با وجود این به پدر و مادرم «تو» می‌گویم و این خودش می‌توانسته امکان «تو» گفتن به دیگران را به من بدهد. بهترین دوست من «زازا» به همه دوستانش «تو» می‌گفت اما به من «شما»، چون من به او «شما» می‌گفتم.
امروزه به بهترین دوستم «سیلوی»، «شما» می‌گویم. من تقریباً به همه «شما» می‌گویم، غیر از یکی دو نفری که «تو» گفتن را به من تحمیل کرده‌اند.
و من به «سارتر» شما می‌گویم. البته بدیهی است که ما پس از ۱۹۶۸، پس از آن همه سال‌ها که عادت کرده بودیم، با گفتن «تو» به همدیگر، نمی‌توانستیم نقش یک انقلابی را بازی کنیم… .
آلیس شوارتزر: خط‌مشی زندگی شما چگونه است؟ برای مثال، آیا شما همیشه حقیقت را به همدیگر می‌گویید؟
ژان پل سارتر: احساس می‌کنم که من همیشه حقیقت را گفته‌ام، اما من این کار را خود به خود انجام داده‌ام. لازم نبوده است که از من در این مورد سؤالی شود.
البته آدم همیشه بلافاصله آن را نمی‌گوید، شاید هشت یا چهارده روز دیرتر بگوید، اما آدم بالاخره همه چیز را می‌گوید، لااقل من می‌گویم! و شما… .
سیمون دوبووار: من هم همین طور. اما فکر می‌کنم از این مطلب نمی‌شود قاعده‌ای درست کرد. برای ما عملاً این مسئله روشن بود، ما روشنفکریم و کاملاً دقیق می‌دانیم ـ همان‌طور که سارتر گفته است ـ که فرقی نمی‌کند اگر آدم حقیقت را امروز یا هشت روز دیرتر بگوید، یا اینکه در ابرازش پیش‌قدم باشد و از این قبیل… اما نمی‌شود به همه زوج‌ها توصیه کرد که همیشه حقیقت را با خشونت به همدیگر ابراز کنند.
گاهی اوقات حتی نوعی کاربرد حقیقت وجود دارد که به صورت اسلحه‌ای خشن در می‌آید ـ مردها اکثراً از آن استفاده می‌کنند. آنها نه‌تنها همسرشان را فریب می‌دهند، بلکه حتی از اینکه این مطلب را به آنها بگویند نیز لذت می‌برند، بیشتر از این برای آنکه از خودشان به سبب رابطه روشن‌شان با دیگران راضی باشند. من خیال ندارم برای کلمه «حقیقت» ارزش خاصی بتراشم، اگر آدم بتواند همه چیز را به خودش بگوید، سعادتی است اما این مسئله به تنهایی دارای ارزشی نیست.

آلیس شوارتزر: می‌خواهم از شما سؤالی بکنم که سطحی است اما به نظر من مهم می‌آید و آن هم درباره آن جنبه عملی زندگی شماست. اغلب بین زوج‌ها، مسئله پول نقش بزرگی بازی می‌کند. مسائل مادی نقش بسیار مهمی دارند. آیا پول بین شما نقشی داشته است؟
ژان پل سارتر: بین ما نه. منظور این است که برای هر یک از ما پول بسیار اهمیت داشته، برای هر دو ما، اغلب حتی برای هر دو ما با هم؛ زیرا آدم باید زندگی کند. اما برای ما هرگز مسئله‌ای نبوده و هیچ‌گاه بر رابطه‌مان تأثیری از خود بر جای نگذاشته. ما پول داشتیم، یا هر یک از ما که پول داشت آن را تقسیم می‌کرد. یا پول را قسمت می‌کردیم و یا جدا از هم بودیم.
سیمون دوبووار: زمانی که ما جوان بودیم، سارتر ارثیه بسیار کوچکی از مادربزرگش به ارث برده بود و من اصلاً دچار ناراحتی وجدان نبودم از اینکه آن را خرج کنم که هر دو ما بتوانیم سفر کنیم. ما هرگز قاعده به‌خصوص و سختی برای این کار نداشتیم. اوقاتی پیش می‌آمد که من مجبور بودم مستقیماً با پول سارتر زندگی کنم و این دوران دو سه سالی پس از جنگ بود؛ زیرا می‌خواستم نویسندگی کنم ـ فکر می‌کنم کتاب «جنس دیگر» بود. اگر در آن زمان شغلی هم برای خودم پیدا می‌کردم ـ زیرا از تدریس کناره‌گیری کرده بودم ـ قادر نبودم انجامش دهم و در آن زمان سارتر پول فراوانی داشت. این مسئله مرا ناراحت نمی‌کرد.
همین چند سال پیش بود که وضع مالی‌اش خراب شد و این بار من بودم که به دادش رسیدم. در این مورد ما مسئله‌ای نداریم. پول یکی مال دیگری هم هست، حتی اگر حساب و کتاب مالی ما جدا از هم باشد و نیازی هم به حساب پس دادن نباشد. من با پولم هر کاری مایل باشم می‌کنم و او هم همین طور اما به یک معنی هر دو پول یکی است.
آلیس شوارتزر: مایلم بار دیگر به اختصار به مسئله سکونت با هم اشاره کنم. شما تصمیم گرفته‌اید که با یکدیگر در محل مشترکی زندگی نکنید. آیا این نوع زندگی کردن فقط مختص کسانی نیست که برخوردار از امتیازات مادی هستند؟
ژان پل سارتر: فکر می‌کنم چرا.
سیمون دوبووار: البته ما خیلی ثروتمند نبودیم و هر کدام از ما حقوق معلمی می‌گرفت و می‌توانست مخارج یک محل سکونت در هتل را تأمین کند. اما اگر درآمد آدم خوب نباشد، بسیار مشکل است که آدم بتواند این همه مخارج را جبران کند. فکر جدا از هم زندگی کردن از آنجا به وجود آمد که ما هر دو نمی‌خواستیم خودمان را گرفتار یک خانه کرده باشیم. ما در هتل زندگی می‌کردیم.
من اصلاً نمی‌توانستم تصور داشتن یک آپارتمان را داشته باشم. در آن زمان ما نه‌تنها مایل نبودیم با هم زندگی کنیم بلکه اصولاً نمی‌خواستیم در جایی ساکن باشیم.
آلیس شوارتزر: اما زمانی بود که شما در یک هتل با هم زندگی می‌کردید؟
سیمون دوبووار: اوه، بله.
ژان پل سارتر: اوه، بله.
سیمون دوبووار: بله خیلی زیاد و تقریباً همیشه در همان هتل، گاهی در طبقات مختلف و گاه در دوانت‌های یک راهرو در همان هتل؛ اما با وجود این برخوردار از استقلال کامل بودیم.
آلیس شوارتزر: وقتی آدم چنین رابطه نزدیکی با کسی داشته باشد، متقابلاً یکدیگر را تحت تأثیر قرار می‌دهد. آیا می‌توانید، ژان پل سارتر، یا شما، سیمون، به من بگویید در چه مواردی بر یکدیگر تأثیر گذاشته‌اید؟
ژان پل سارتر: من می‌گویم که ما به طور کامل همدیگر را تحت تأثیر گرفته‌ایم.
سیمون دوبووار: برعکس، فکر می‌کنم اسمش را تأثیر نمی‌شود گذاشت بلکه باید به آن «اوسمز» (Osmose) گفت.
ژان پل سارتر: هر طور میل شماست. در مورد بعضی از سؤال‌ها مثلاً نه‌تنها در مورد سؤال‌های ادبی بلکه حتی در مورد مسائل زندگی نیز همیشه تصمیمی که ما با هم می‌گیریم شرط اصلی است و هر یک دیگری را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
سیمون دوبووار: بله، درست همین را من «اسمز» می‌نامم. تصمیم‌ها مشترکاً گرفته می‌شوند و فکرها تقریباً با هم توسعه و گسترش پیدا می‌کنند. به این ترتیب مواردی پیش می‌آید که سارتر مرا تحت تأثیر خود می‌گیرد. مثلاً او بیش از همه به فلسفه پرداخته و افکار فلسفی او را من پذیرفته‌ام. این تأثیرات از جانب او آمده است. چیزهای دیگر مربوط به خودم است. مثلاً نحوه خاص این‌گونه زندگی کردن و نحوه سفر کرد‌ن‌مان در این موارد پافشاری من مؤثر بوده است. مثلاً زمانی که ما پول نداشتیم و سفر برای‌مان مشکلاتی فراهم می‌کرد، تحت چنین شرایطی، سارتر با علاقه به سفر می‌رفت اما آن از خودگذشتگی‌ای که من از او انتظار داشتم ـ در هوای آزاد خوابیدن، پیاده رفتن و… ـ بر نمی‌آورد.
آلیس شوارتزر: معمولاً در چنین مواردی چگونه از خود عکس‌العمل نشان می‌دادید؟ به مقابله برمی‌خاستید؟
ژان پل سارتر: نه، من کاری را انجام می‌دادم که باید می‌کردم.
سیمون دوبووار: اوه، او روش کاملاً مخصوصی برای دفاع از خود داشت. او یا شیشه‌های کوچک و قرص‌هایش را همراه می‌برد و یا غیرقابل تحمل می‌شد… اما به طور کلی کاری را می‌کرد که باید بکند. و یک چیز دیگری هم بود که نباید آن را با نفوذ اشتباه گرفت. منظورم این عادت ما بود که هرچه را می‌نوشتیم به همدیگر نشان می‌دادیم. هرچه را که نوشته‌ام مورد انتقاد سارتر قرار گرفته است و تقریباً هرچه را که او نوشته است من با نظر انتقادی به آن نگاه کرده‌ام. و گاهی عقایدمان یکی نبوده است. در مورد بعضی از کتاب‌ها به من گفته است: فکر می‌کنم در این باره موفق نشوید. بهتر است کنارش بگذارید… اما من ادامه داده‌ام. و گاهی به او می‌گفتم معتقدم که شما بهتر است به ادبیات بپردازید تا به فلسفه ـ و این زمانی بود که من خیلی جوان بودم اما او به کار خودش ادامه داد. خدا را شکر! با وجود این اتحاد، هر یک از ما مستقل است.
آلیس شوارتزر: آیا امروز، پس از این تجربیات طولانی معتقدید که توانسته‌اید تا اندازه‌ای ـ و نمی‌گویم به طور کامل ـ خود را از چنگ روابط عادی بین مردم و زن و ایفای نقش متناسب با آن برهانید؟
سیمون دوبووار: فکر می‌کنم با این نحوه زندگی که ما انتخاب کرده‌ایم نیازی به آن نباشد که اغلب نقش مؤنث را بازی کنم. به خاطر می‌آورم که تنها یک بار من این نقش را بازی کردم؛ زمان جنگ بود و کسی بایستی دنبال خواروبار و بلیت مسافرت و غیره می‌رفت و کسی به پخت و پز می‌رسید. البته بدیهی است که این کار را من انجام می‌دادم نه سارتر؛ چراکه او به سبب مرد بودنش در این مورد به هیچ وجه قادر به کاری نبود. اما من اغلب با مردان بسیاری سروکار داشته‌ام، به‌خصوص با یکی از دوستان خیلی خوب، در این موارد این کارها را او انجام می‌داد؛ زیرا به طرز دیگری تربیت شده بود. کم و بیش پیش‌آهنگ بود و اغلب کارهای مالی را خودش انجام می‌داد. خانه‌داری را خودش می‌کرد و من اکثراً با او لوبیا پاک می‌کردم و به خرید می‌رفتم و از این قبیل کارها.
فکر نمی‌کنم که این حالت به رابطه من با سارتر بستگی داشت ـ چراکه او همین طور بود ـ بلکه بیشتر به سبب ناتوانی سارتر بود. اما این موضوع به سبب تربیت مردانه او بود که وی را از تمامی کارهای منزل دور نگه می‌داشت. فکر می‌کنم او فقط بلد است نیمرو درست کند.
ژان پل سارتر: بله، از همین قبیل.

آلیس شوارتزر: زنانی که دوست دارند زن را حداقل رهایی یافته ببینند، در کتاب خاطرات شما جملاتی یافته‌اند که باعث سرخوردگی‌شان شده است… مثلاً جایی که شما درباره رابطه‌تان با «اولگا» صحبت می‌کنید، چنین می‌نویسید: «من دلگیر شده بودم» یا «عصبی شده بودم» یا چیزهایی از این قبیل «اما سارتر او را خیلی دوست داشت و به این جهت سعی کردم مسائل را از دید او نگاه کنم؛ چراکه برایم سازش با سارتر در هر شرایطی بسیار مهم بود».
من خاطره دیگری هم درباره شما، ژان پل سارتر، موقعی که از جنگ باز می‌گشتید دارم که گفتید سیمون، حالا وقت سیاست بازی است. و شما نوشتید: «پس ما دست به سیاست بازی زدیم
سیمون دوبووار: فکر نمی‌کنم چنین چیزی گفته باشم چون من یک زنم. بسیاری از دوستان من که خیلی نگران و آشفته بودند و نمی‌دانستند چه کار باید بکنند، درست همان عکس العملی را داشتند که من داشتم و اجازه دادند که قانع‌شان کنند. این درست یکی از امتیازات اوست او همیشه متوجه امکانات است ـ که گاه غیرممکن می‌شوند، اما او همیشه امکاناتی دست و پا می‌کند. علاوه بر این نه‌تنها من بلکه تقریباً تمام دوستان جوان‌مان یا دوستان هم سن و سال ما دنباله‌رو او بودند.
قدرت تسلط و برتری او همانند کسی بود که در بازداشتگاه زندان باشد. بنابراین رابطه او چندان هم رابطه بین زن و مرد نبود. درباره جمله نخست من همیشه نیاز داشتم که در تمام موارد با سارتر دارای تفاهم باشم. آری؛ در مهم‌ترین مسائل، این برای من همیشه الزامی بود. نمی‌دانم آیا برای شما… .
ژان پل سارتر: برای من هم مطمئناً همین طور.
سیمون دوبووار: فکر نمی‌کنم که شما فاصله زیادی از ما گرفته بودید.
آلیس شوارتزر: آیا شما هم چنین جمله‌ای را می­گفتید؟
ژان پل سارتر: بله، مطمئناً.
آلیس شوارتزر: از دو سال پیش به این طرف شما، سیمون، کم و بیش با جنبش زنان پیوند داشته‌اید. بعداً درباره‌اش صحبت خواهیم کرد. الان می‌خواهم فرصت را مغتنم بشمارم و از شما، ژان پل سارتر، سؤال کنم: نظرتان درباره مبارزات مستقل آزادیخواهی زنان چیست؟
ژان پل سارتر: منظورتان از «مستقل» چیست؟
آلیس شوارتزر: مبارزه تشکیلات یا گروه‌های زنان بدون وجود مردان.
ژان پل سارتر: آنچه مربوط به رابطه بین زن و مرد می‌شود، با نظر سیمون دوبووار کاملاً موافقم. اما آنچه مربوط به تشکیلات بدون وجود مردان می‌شود اغلب از خودم سؤال کرده‌ام که آیا چنین چیزی ضروری است؟ در این لحظه نمی‌توانم درباره‌اش تصمیم بگیرم؛ زیرا می‌بینم که چنین مبارزه‌ای برای زنان ضروری است اما از خودم می‌پرسم آیا این روش مبارزه درست است، آیا شکل دیگری از مبارزه که مردان نیز در آن شرکت داشته باشند وجود ندارد؟
سیمون دوبووار: اما مردان هیچ‌گاه مانند زنان فکر نمی‌کنند.
ژان پل سارتر: شما همیشه این مطلب را به من گفته‌اید.
سیمون دوبووار: بله، دقیقاً.
ژان پل سارتر: شما باید اقرار کنید که در این مورد اعتمادی به من ندارید.
سیمون دوبووار: حتی شما که از نظر تئوری و ایدئولوژی کاملاً پیشرو رهایش Emanzipation زنان هستید؛ مع الوصف آنچه را که زنان ـ و من هم با آنها ـ تجربیات زنان می‌نامیم تأیید نمی‌کنید. مسائلی وجود دارد که شما نمی‌توانید درک کنید. «سیلوی» و من اکثراً به این سبب به شما اعتراض می‌کنیم؛ زیرا مسائلی وجود دارد که شما به سادگی نمی‌توانید درک کنید. مثلاً آنچه «آلیس» اخیراً در این مورد که دیگر به سبب مزاحمت‌های بسیار نمی‌تواند در خیابان‌های رم گردش کند گفته جزو تجربیات شما به عنوان یک مرد قرار ندارد. و موقعی که من این مطلب را برایتان تعریف کردم گفتید: «حرف‌هایی که شما برایم تعریف می‌کنید چندان به من ربط پیدا نمی‌کند؛ زیرا در مقابل زنان هرگز حالت تهاجمی نداشته‌ام.»
آلیس شوارتزر: ولی پاسخ شما مرتجعانه است. آیا ممکن است بگویید «وجود طبقه چندان هم بد نیست؛ زیرا من، ژان پل سارتر، هرگز به یک کارگر ستم روا نداشته‌ام؟»، شما هرگز جرئت ابراز چنین نظری را ندارید.
ژان پل سارتر: اما مثال شما درست با مسئله نمی‌خواند.
سیمون دوبووار: با وجود این چندان هم از مسئله دور نیست. حتی برای حسن‌نیت‌دارترین مرد هم مشکل است، به‌خصوص از نسل سارتر؛ زیرا من آدم‌های جوان‌تری را هم می‌شناسم، سی و پنج ساله‌هایی که در برابر حملات تهاجمی به طرزی حساس عکس‌العمل از خود نشان می‌دادند ـ که به زنان هم سن و سال خود رنج و ستمی روا شود.
اما فکر می‌کنم مطلب دیگری هم وجود دارد: زمانی که جوان بودم، هرگز مورد چنین حملاتی قرار نگرفتم. ظاهراً مردان تا اندازه‌ای تغییر کرده‌اند. فکر می‌کنم مسئله «رهایش» زنان باعث شده که مردان بیش از گذشته حالت خصمانه‌ای نسبت به زنان پیدا کنند و نسبت به زمان ما، تجاوزکارتر، مزاحم‌تر، طعنه‌زن‌تر و نفرت‌انگیزتر شده‌اند.
آلیس شوارتزر: ژان پل سارتر، شما گفته‌اید که در مورد مسائل زنان از نظر تئوری با سیمون دوبووار توافق دارید. بنابراین شما قبول دارید که نوعی استثمار خاص وجود دارد که از سوی نظام اجتماعی و مردان نسبت به زنان روا می‌شود. و اگر اشتباه نکنم، تئوری سیاسی و اعمال شما به استثمارکنندگان حق می‌دهد؛ منظور این است که شما هرگز به خودتان حق نمی‌دهید که برای یک کارگر تکلیف معین کنید که چگونه رفتاری داشته باشد یا چگونه باید به خود سازمان دهد. پس چطور ممکن است که مسئله زنان تا این اندازه برای شما بدیهی نیست.
ژان پل سارتر: ابتدا باید بگویم که سیمون در این مورد که من اصلاً فاقد این تجربه هستم که بدانم معنی تحقیر زن چیست؛ زیرا من مرد هستم، اغراق می‌کند. اما هر بار که زنان دور و بر من برایم تعریف می‌کنند که طی روز قربانی چنین تعقیب‌هایی شده‌اند، خلع سلاح می‌شوم. در این باره تجربه‌ای کسب کرده‌ام که برایم امکان داشته، تجربه شما را نمی‌توانم دقیقاً داشته باشم.
اما من تجربه انسانی را دارم که انسان‌های دیگر را دوست دارد و معتقد است که با آنها به طرز ناشایستی رفتار می‌شود. در این مورد کافی است. شما اصلاً چه می‌خواهید؟


آلیس شوارتزر: از پنج سال پیش به این طرف در امریکا و در دیگر کشورهای غربی زنانی هستند که در جنبش‌های انقلابی شرکت دارند و از تجربیات خود نتیجه‌گیری‌هایی می‌کنند؛ به عبارت دیگر زنانی هستند که در حضور مردان، حتی با حسن نیت‌ترین آنان (زیرا چنین مردانی وجود دارند) شجاعت خود را از دست می‌دهند: ساخت‌های (Structur) بسیار ظریفی از سیادت وجود دارد که باعث می‌شود زنان در حضور مردان نتوانند خود را از چنگ آنان برهانند. به این علت، بار دیگر تکرار می‌کنم، از اینکه شما تصور و پاسخ روشنی از این خواسته‌ها و حقوق زنان برای ایجاد یک گروه سیاسی ندارید، تعجب می‌کنم. این فقط یک دوره عبور از یک مرحله به مرحله دیگر است نه هدف نهایی.
ژان پل سارتر:
من بر این عقیده‌ام که زنان در عمل مورد تعقیب قرار می‌گیرند و مردها بزرگ‌ترین زحمت را به خود می‌دهند تا با آنان، همان‌طور که سیمون دوبووار توصیف کرده است، به عنوان جنس دیگر رفتار کنند. من تصدیق می‌کنم که چنین گروه‌هایی باید وجود داشته باشد. من فقط گفته‌ام به عقیده من این گروه‌ها که همیشه به تنهایی دور هم جمع می‌شوند، حق مطلب را درباره تنهایی زنان ادا نمی‌کنند. بایستی جلساتی تشکیل می‌شد که در آنها مردان نیز می‌توانستند شرکت داشته باشند. این یک مسئله خاصی است که به تمامی آنچه گفته شد بستگی ندارد.

منظورم این است که زنان در عمل ـ هر طور که میل شما باشد ـ استثمارشدگانی از نوع به‌خصوص هستند. این مسئله ربطی به کارگران ندارد و استثمار آنان هم شبیه استثمار کارگران نیست. کارگر به طرز خاصی استثمار می‌شود و زن به طریقه دیگری؛ حتی اگر آنها زن کارگر هم نباشند! نه شکل این استثمار با آن دیگری شبیه است و نه حد و مرز آن.
به این ترتیب است که من معتقدم رابطه بین زن و مرد و یا مرد و زن ـ هر طور که میل شماست ـ در عمل یک رابطه استثماری است. ولی من نمی‌دانم غیر از آنکه مسئله را به این شکل برملا کنم چه کاری ممکن است از دستم برآید.
سیمون دوبووار:
من ناچارم اضافه کنم که او تبلیغات خوبی نزد دوستانش در “Liberation” کرده است تا مثلاً آنها را قانع کند که زنان را در روزنامه‌های‌شان به کار بگمارند و نسبت به مسائل آنها دل‌سوزی کنند؛ به عنوان مثال این روزنامه‌ها درباره سقط جنین مطالب بسیار مفیدی چاپ کرده‌اند و او حتی تلاش کرده است که آنها را از تعصبات‌شان برهاند. او علیه تعصبات رفقای جوانش دست به مبارزه زد؛ زیرا قسمت اعظم آنها کم و بیش با تمام رادیکال بودن‌شان آدم‌های متعصبی هستند.
آلیس شوارتزر: بسیاری از مردم شما را به عنوان یار و همراه سارتر می‌شناسند اما از سارتر هرگز به عنوان یار و همراه سیمون نام برده نشده است. آیا این تبعیض در رابطه شما تأثیر نیافته است؟ آیا این مسئله دلگیرتان نکرده، آشفته‌تان نساخته، بر شما گران نیامده؟
سیمون دوبووار:
این مسئله به هیچ وجه بر رابطه من با سارتر تأثیری از خود بر جای نگذاشته است. این که تقصیر سارتر نیست. علاوه بر این مرا هم زیاد از کار باز نداشته است؛ زیرا با آنچه من نوشته‌ام توانسته‌ام تا اندازه‌ای توجه دیگران را به خودم جلب کنم و رابطه شخصی با زنان و یا خوانندگان برقرار نمایم.

بدیهی است گاهی اوقات وقتی در نقدی می‌خواندم که اگر من با سارتر روبه‌رو نمی‌شدم هرگز حتی یک سطر هم چیز نمی‌نوشتم؛ یا اینکه این سارتر بوده است که مسیر زندگی ادبی مرا تعیین کرده است؛ یا حتی ـ آن طور که معدودی گفته‌اند ـ سارتر تمامی کتاب‌های مرا نوشته است، البته ناراحت می‌شدم.
آلیس شوارتزر: شما، ژان پل سارتر، در مقابل این اتهامات چه عکس‌العملی داشته‌اید؟
ژان پل سارتر:
به نظرم مسخره می‌آمد. من هرگز به این گونه مطالب اعتراض نکرده‌ام؛ زیرا آنچه گفته شده شایعه‌ای بیش نبوده و واقعاً مقاله‌ای جدی در این باره ننوشته‌اند.

برای من شخصاً فرقی نمی‌کرد ـ نه به این سبب چون من مرد هستم و بر مردیت خود آگاه، بلکه به این علت چون آنچه گفته می‌شد شایعه بود و فاقد هر گونه اهمیت. این شایعه هرگز به عنوان یک دلهره یا تهدید بر رابطه ما سایه نینداخته است.

 

ترجمه: هوشنگ طاهری
منبع: ماهنامه ی سخن (به سردبیری پرویز خانلری)، دوره ی ۲۳، شماره ی ۱۲، صص۲۲-۶۰۹

  نظرات ()
نامه به یک نویسنده ی تازه به دوران رسیده نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳

 

نامه به یک نویسنده ی تازه به دوران رسیده

نادژدا کروپسکایا

٣ ژوئیه ١٩٣۶

رفیق عزیز!

به نظر من اینگونه می آید که شما مسیر درستی را طی نمی کنید. اگر که شما خواهان آن هستید که یک شاعر یا نویسنده ی واقعی، که او را توده ها دوست دارند و از او قدردانی می کنند، شوید، شما باید که فعالیت بسیاری در قبال [آموزش] خود انجام دهید. در این امر هیچ دانشگاهی، هیچ کانون نویسندگانی، به شماکمک نخواهد کرد.

از [محتوای] نامه ی شما من نمی توانم ببینم که چه چیزی دل شما را می رنجاند، چه چیزی به غیر از جایگاه ادبی خودتان شما را آشفته می کند. فردی که به زندگی پیرامون خود با دید بی تفاوتی نگاه کند، به اصطلاح " از پشت پنجره ی کالسکه  نویسنده" هیچگاه کسی نویسنده ی واقعی نمی شود

ولی آیا شما هیچ ایده ای در مورد زندگی ی معدنچیان و وضعیت ذهنی آنان دارید؟ آنان یکی از بخش های پیشتاز پرولتاریا می باشند، و شما به آنان علاقه مند نیستید ... امیدوارم که این[برخورد صرفاً] تا کنون [اینچنین باشد] ...به اعتقاد من، شما مهندس نخواهید شد؛ آن نیاز به بافتی متفاوت و آموزش متفاوتی دارد.

من به شما توصیه می کنم که بروید در معدنی کار کنید، از معلوماتی که کسب کرده اید، استفاده کنید، در کنار کارگران معمولی کار کنید، و به شکل زندگی ی آنان و شرایط سکونت آنان توجه کنید. سپس تم های اشعار شما واقعاً زنده خواهند شد و آنچه که شما را به تحرک وا می دارد، بوجود خواهد آمد.

در بسیاری اوقات خود پسندی مغرورانه زیادی در بین نویسندگان تازه به دوران رسیده و حتی بیشتر در بین کارگرزادگان مشاهده می شود، اما [این انحراف] باید کاملاً پاکسازی شود.

درودهای رفیقانه،

ن. کروپسکایا.

 

ترجمه از  مراد شیرین، اسفند1383

  نظرات ()
نگاهی به کوندرا در لوح نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/۱٠/٢

 

لوح (پایگاه فرهنگ و ادب فارسی)

 

نگاهی به کوندرا _ بخش نخست

 

نگاهی به کوندرا _ بخش پایانی

 

  نظرات ()
دنیای بی در و پیکر اینترنت و بوی پاییز نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٩

دنیای بی در و پیکر اینترنت

 

در صفحه فیس بوک به طور کاملا اتفاقی به مطلبی از نوشته های وبلاگم  با عنوان "بوی پاییز"که چندین بار آن را در وبلاگم طی سالهای مختلف نوشته بودم برخوردم که بر روی دیوار  شخصی نوشته شده بود بدون ذکر منبع و حتی نام نویسنده  که البته این نوع درج نوشته از دیگران بدون نام و نشانی برایم تازگی هم نداشت. با کامنتی این نکته را به آن فرد متذکر شدم و ایشان در پاسخ نوشتند که این نوشته را از طریق ایمیلی که به دستشان رسیده دریافت کرده اند.

کنجکاو شدم که قسمتی از این نوشته کوتاه را در گوگل سرچ کنم.

" پاییز را به خاطر بادهایش" را در گوگل جستجو کردم و  با حیرت تعداد زیادی صفحه سرچ گوگل یافت شد که حاوی آدرس هایی بود که  کل نوشته مذکور را  درج کرده بودند و دریغ از یک لینک و یا رعایت اصول امانتداری در کپی کردن.   علاوه بر اینها  مقداری هم به متن مذکور اضافه کرده بودند!

 عجب دنیایی داریم ما!

مشت نمونه خروار است.

  نظرات ()
بالاخره " فریاد بلند عصیان" نویسنده: - جمعه ۱۳٩٠/۳/۱۳


بالاخره، کتابی از کتابهای آماده انتشارم  به ناشر سپرده شد.

عنوان این کتاب" فریاد بلند عصیان" است که رویکردی به  حضور زن در هنر و  ادبیات و نیز نگاهی به شعر و اندیشه فروغ فرخزاد است.


این کتاب از سال ١٣٨۶ آماده انتشار بود، ولی بعد از فراز و نشیبهای زیادی،  هم اینک توسط" نشر کتاب مس" مراحل انتشار را طی خواهد کرد.

 

 

  نظرات ()
دو نوشته نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٧

 

 وبلاگ " دایره المعارف روشنگری"  مقاله ای را در دو قسمت با عنوان سیری در جهان بینی منصوره اشرافی به قلم شین میم شین  منتشر کرده است.

سیری در جهان بینی منصوره اشرافی (بخش اول)

سیری در جهان بینی منصوره اشرافی(بخش دوم)

  نظرات ()
دو لینک به دو عنوان نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٤

 

شماره بیست و سوم ماهنامه مارال منتشر شد.

این مجموعه در بر گیرنده مقاله هایی است که طی سالهای مختلف نوشته ام و به تدریج  در سایتهای گوناگون منتشر شده اند و به کوشش علیرضا ذیحق گرد آوری شده است.

دانلود فایل پی دی اف این مجموعه در سایت کتابناک

________


خلق لایه های معنا گر در ساده نویسی ، عنوان مطلبی است که بر کتاب " این تاج خار" توسط حمید رضا اکبری شروه، نوشته شده است.


 

  نظرات ()
اولین شماره دیدگاه بزودی منتشر خواهد شد نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱

اولین شماره دیدگاه بزودی منتشر خواهد شد.


منتظر مطالب ارسالی شما در زمینه نقد و بررسی آثار هنری و نیز در زمینه تربیون آزاد ،  همچنین پیامها و نظرات شما در مورد ساختار و مواضع این سایت هستیم
.

در ابتدای سخن دیدگاه  می خوانیم:

 

 

دیدگاه، سایتی اختصاصی برای بیان دیدگاه ها خواهد بود.

دیدگاه های ما در مورد هنر و بالاخص ادبیات.

سایت دیدگاه فضایی خواهد بود با تمرکز بر نقد و بررسی آثار هنری و بالاخص ادبی.

دیدگاه ضرورت وجود خود را در فضایی که دچار فقر دیدگاه های منصفانه و منتقدانه است، لازم دید و به همین خاطر پا به عرصه وجود گذاشت.
در دنیای هنر و ادبیات ما در این مکان جغرافیایی که به سر می بریم، نقدها و بررسی ها اغلب دستخوش و تابع احساسات نویسنده است و کمتر نقدی اصولی و بر طبق موازین و معیارهای صحیح انجام می گیرد
...

 

...سایت دیدگاه  اختصاص به نقد و بررسی آثار هنری و ادبی خواهد داشت. در این زمینه از تمام اهالی هنر و ادبیات دعوت می شود که نظرات و نقدهای خود را در مورد اثار هنری  و ادبی برای هر چه پر بار تر کردن این سایت ارسال کنند.

همچنین صفحه ای به نام" تریبون آزاد" در این سایت گشوده شده که در آن به درج مطالبی ارسالی از سوی هنرمندان و نویسندگان  که احساس ضرورت بازگویی آن را می کنند،اختصاص خواهد یافت.

صفحه " گفتگو و پرسش" بر مبنای ضرورت بیان دیدگاه های اهالی هنر در مورد مسایل مختلف گشوده است.

و در خاتمه اینکه دیدگاه کاملا مستقل است و به هیچ جریان و باند و دسته و گروه فکری و هنری و سیاسی وابستگی ندارد.

 

 

  نظرات ()
بوی پاییز نویسنده: - شنبه ۱۳۸٩/٦/٦

عکس از مهرسان جوان

 عکس از مهرسان جوان

 

 

 

 

 

بوی پاییز

 

 

 

امروز به همراه نسیمی که می آمد بوی پاییز را از دور دستها احساس کردم...

پاییز را به خاطر بادهایش و به خاطر برگهایش دوست دارم .

پاییز رنگ گذشته ها و  خاطرات دور  می دهد.

پاییز را به خاطر رنگهایش دوست دارم.

 ...

پاییز را وقتی خوب درک می کنی که بر برگهای زرد و نارنجی ریخته بر زمینش، پا بگذاری و به صدایشان زیر گامهایت گوش بسپاری...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
کدام نویسنده ای دوست دارد که..._ قسمت دوم نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٧

 نشر و معضلاتش

 اینکه وقتی جامعه ای بیمار باشد وضعیت فرهنگی هم در آنجا بیمار است. ناشران ما با وجودی که مدعی هستند کاری فرهنگی دارند، اما در واقع به طور عمده نوعی کاسبان فرهنگی نما هستند. این مسله ای عام در مورد تمام آنها نیست ولی در بر گیرنده طیف وسیعی از آنهاست. ناشرانی که اغلب در مواجه با نویسنده آنقدر از اوضاع بد اقتصادیشان و گرانی و غیره، گله و آه و ناله می کنند که نویسنده فکر می کند اینها فرهنگی­ترین و در عین حال مورد ظلم قرار گرفته ترین قشر جامعه هستند و اگر پولی هم بابت کتابت به تو نمی دهند، در واقع  حقشان است.  در حالی که اگر در مقام مقایسه بر آییم می بینیم که تنها نویسندگان هستند که صدها بار وضعیتشان از ناشران بدتر و غیر مطلوب تر است. آنوقت در این شرایط کسانی مثل ناشر، از همین نویسندگان انتظار چشم پوشی از حق و حقوق اندکشان را دارند.

در اینجا همه چیز جایش عوض شده و تغییر کرده است.  ناشر انتظار دارد حتی از جانب نویسنده هم حمایت شود و بدبخت کسانی هستند که در اینجا نویسنده اند و هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کجا از آنها هیچگونه حمایتی نمی کند تا بداند لااقل از طریق نوشتن و قلمش بتواند یک زندگی متوسط و معمولی را داشته باشد.

مشکلات ناشران به جای خود، اما مشکلات نویسندگان  را نیز نمی توان نادیده گرفت. ناشر  انتظار دارد که نویسنده مشکلات حرفه ای اش را درک کند و تا جای ممکن  در جهت منافع او حرکت کند . بهر حال ناشر غیر از اینکه حرفه ای با ظاهر فرهنگی دارد جنبه اقتصادی قضیه هم برایش  بسیار مهم و عمده تر است. اما در این میان آیا نویسندگان هم چنین انتظاری از ناشران دارند؟ من فکر می کنم هیچ دیواری کوتاهتر از دیوار نویسنده وجود ندارد چون تنها  اوست که هیچگاه نمی تواند به ندای وجدان تجاری خویش گوش بسپارد.

 

حقوق نویسندگان در ایران

در کشور ما نویسندگی به عنوان یک شغل جا نیفتاده است. نویسنده با تعدا د 1000  تایی کتاب چقدر می‌خواهد حق‌التالیف بگیرد که بتواند در این جامعه زندگی کند؟ شاید اگر نویسنده‌ای مجبور است کارهایی را منتشر کند که ارزش هنری بالایی ندارد و یا سفارش نویسی می‌کند به همین مشکل برمی‌گردد.

در بیشتر کشورهای دنیا شغلی به نام نویسندگی دارد، اما در کشور ما نه تنها هیچگونه حمایت آنچنانی از نویسندگان نشده بلکه بندرت حتی شغلی به نام نویسندگی هم برسمیت شناخته شده است. نویسنده به خاطر  داشتن عایدی کمی از جانب  کتابهایش و شناخته نشدن  شغلش  همواره در زندگی دچار مشکلاتی خاص بوده و مجبور است کارهای نه چندان ارزشمندی را به خاطر گذران زندگیش انجام دهد. باز به ناچار دوباره همان سوال قدیمی و تکراری به ذهن خطور می کند که چرا ادبیات ما جهانی نمی شود.

 

این مطلب ادامه دارد

  نظرات ()
کدام نویسنده ای دوست دارد که ..._‌قسمت اول نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳

کدام نویسنده ای دوست دارد چندین سال صبر کند و انتظار بکشد تا سخنش، حرفش،افکارش و نوشته امروزی اش، سالها بعد به دست مخاطبش برسد و همیشه ارتباط خودش را با جامعه و مخاطبانش به چند سال عقب تر موکول کند و به جای اینکه از نظر فرهنگی جمعیت کتابخوان با افکار روز و اکنونی یک نویسنده روبرو باشند ناچارند همیشه افکار و نگرش و نوشته های سالهای پیش او را در مقابل داشته باشند، و این براستی وضعیتی اسفناک و حرکتی رو به عقب است.

وضعیت چاپ و نشر کتاب برای نویسنده ای که ازنوشتن کتابش تا ورود آن به بازار و رسیدن به دست مخاطب( البته رسیدن فرضی چون با وضعیت نا بسامان و نابهنجار پخش کتاب فکر می کنم بر زمان پروسه رسیدن به دست مخاطب  افزوده می شود) حداقل چیزی بین دو تا چهار سال به طول می انجامد براستی مایوس کننده، دلسرد کننده و نومیدانه است و دقیقا می تواند به این معنا باشد که کتاب نقشی در زنده  نشان دادن فرهنگ ادبی روز جامعه ندارد.

مادر کجای جهان ایستاده ایم و کانال ارتباطی ما در عرصه ادبیات با دنیای اطرافمان چیست؟

آیا ما از فرهنگ روز دنیا و کشورمان از طریق کتاب می توانیم با خبر شویم، وقتی پروسه چاپ و انتشار کتاب چیزی بین چندین سال است . واقعا فکر کرده ایم که چقدر از ادبیات جهان عقب ایم؟

در طول سال حدود هفتاد الی صد هزار اثر ادبی چاپ اول در دنیا منتشر می‌شود. فکر می‌کنید چند تا از این کتاب‌ها به ایران می‌آید؟ فکر نمی کنم در طول سال به چند صد تا برسد.

 در طول سال نویسندگان و هنرمندان ما چقدر اثر ادبی بوجود میآورند و چقدر از آنها  در همان سال و به موقع منتشر می شوند؟

درست است که ما مردمی کهنه گرا ییم . درست است که جامعه ایرانی در مورد نویسندگان جدید ریسک نمی کند اما آیا دنیای ادبیات ما ، دنیایی که ما از ادبیات جهان می شناسیم در همین نام هایی خلاصه شده است که ترجمه شده و در نهایت توانسته پشت  ویترین کتاب فروشی ها قرار بگیرد. دنیایی که ما از ادبیات امروزمان خودمان می شناسیم همینهایی هستند که بعد از سالها انتظار و گاه در پشت ویترین کتابفروشی و یا بعضا در انبارها ی ناشران قرار گرفته اند؟

 در کشوری که گفته شده سه برابر تعداد خوانندگان حرفه ای ، ناشر وجود دارد(چیزی در حدود نه هزار ناشر ) نه هزار ناشر برای جامعه ای که تیراژ کتاب در آن به هزار هم نمی رسد،ضمن آنکه هر سال بر تعداد انها افزوده می شود و اکثرا هم به دنبال ایجاد حرفه ای برای خود هستند نه پرداختن به یک کار فرهنگی مفید و پر ثمر. اما این تعداد ناشر تامین کننده خوراک فکری جامعه هستند؟ آیا نباید راه های اجرایی برای دست یابی به این خوراک فکری را آسانتر کرد و یا لااقل موانع موجود  برای دست یابی به این خوراک را از میان برداشت و پاسخی به نیاز های جامعه در جهت فکری و فرهنگی داد؟

وقتی برخی از ناشران و نویسندگان از ممیزی کتاب ، از روندلاک پشتی مجوز دادن به آثار و از کتابسازی گلایه می کنندباید گفت که این مشکلات اولین ضربه اش به خود آنها و نویسندگان و دومین ضربه اش به فرهنگ جامعه وارد می شود که این ضربه دومی خطرناک تر و مهلک تر و نابود کننده تر از اولی هست و در ذات خود معضلی کاملا اجتماعی و فر هنگی و عمومی است.

البته غیر از مسله ممیزی کتاب ما چندین نوع سانسور دیگر هم داریم. اول سانسوری که نویسنده بر نوشته خود اعمال می کند تا کتابش  بتواند از فیلتر سانسور حاکم فرار کند. دوم سانسوری که ناشران بر نوع کتاب اعمال می کنند. چگونه؟ ناشر ترجیح می دهد فقط قصه و رمان و نمایشنامه چاپ کند. چرا که به تنها چیزی که فکر می کند فروش و نتیجه آن که سود دهی خوب باشد است. آیا این همان یک بعدی کردن ادبیات نیست و با این روند انتظار هم داریم که ادبیاتمان رشد کند؟ آیا ادبیات فقط قصه و داستان است؟ ...

در این موارد و موضوعات آن قدر می توان مطلب نوشت که طومار ها شود از رفتار سودجویانه ناشران از عدم مطلق حمایت از نویسندگان  از وضعیت چاپ و نشر و غیره و غیره...

 

اگر حوصله ای باشد...

 این مطلب ادامه دارد

  نظرات ()
روشنفکر از منظر میشل فوکو نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/٢٦

 

در مهرماه سال 1357 فیلسوف و متفکر فرانسوی "میشل فوکو" سفری به ایران داشته است در زمان اقامت نه چندان طولانی وی در ایران "باقر پرهام" گفت و شنودی را با او در قالب پرسش و پاسخ در زمینه فلسفه، دین و انقلاب ایران انجام داده که این مصاحبه در مجموعه ی" نامه ی کانون نویسندگان ایران" در سال 1358 به چاپ رسیده است .

 از میان کل متن  مصاحبه یک پرسش و پاسخ را انتخاب کرده ام و  خلاصه آن را اینجا می آورم.

 

 

پرسش _ فلسفه می خواهد جهان نگریی بی غرضانه ای باشد شما به عنوان فیلسوف تعهد سیاسی را چگونه می بینید؟

میشل فوکو_ گمان می کنم تعریف روشنفکر ممکن نیست مگر اینکه  در این حال بر این تاکید کنیم که هیچ روشنفکری وجود ندارد که به نحوی درگیر سیاست نباشد. البته در بعضی از دورانها کوشش شده که پایگاه روشنفکری را از دیدگاه نظری و تئوریکی محض تعریف کنند و روشنفکران را کسانی بدانند که گویی هیچ کاری به مسایل و مشکلات جوامع خویش ندارند. ولی عملا چنین دورانهایی به نظر من در تاریخ کم بوده و خیلی کم از روشنفکران هم بوده اند که این نوع پایگاه روشنفکری را پذیرفته اند.

 با در نظر گیری جوامع غربی از زمان فیلسوفان یونانی تاکنون روشنفکران همگی به نحوی با سیاست پیوند داشته اند. و فعالیتهاشان تا آنجا معنا پیدا می کرده که تاثیرهای عملی در جوامعی که آنان در آن زندگی می کرده اند داشته است.

مسله دخالت روشنفکر در سیاست مسله توانستن و بایستن نیست ، روشنفکر ضرورتا چنین می کند  بنا براین مسله بر سر حضور یا عدم حضور وی در زندگی سیاسی نیست بلکه مسله این است  که حضور او در حیات سیاسی در شرایط کنونی جهان به چه نحوی باید باشد تا موثر ترین و مشروع ترین و درست ترین نتایج ممکن را به بار آورد.

 در فرانسه  و به طور کلی در اروپا روشنفکر به مثابه پیشگوی آینده جامعه است و وظیفه اش پرداختن به چیزی که می توان آن را ارزشهای کلی و عام بشریت نامید. به عقیده من در روزگار کنونی او باید داخل گود باشد .

 

  نظرات ()
نگاهی به میلان کوندرا نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٢

 

 

نگاهی به  میلان کوندرا در سایت فلسفه و عرفان

  نظرات ()
اندر ره عشق... نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧

 

 

 اندر ره عشق حاصلی باید و نیست

 در کوی امید ساحلی باید و نیست 

 

 

مقصود آن است که ذات آفتاب نوازنده است و شعاعش سوزنده

این آن مقام دان که عاشق بی معشوق نتواند زیستن.

که بی جمال او طاقت و حیات ندارد و بار وصال معشوق کشیدن نتواند

 نه طاقت هجران دارد و نه سامان وصال.

نه او را تواند به جمال دیدن که جمال معشوق دیده عاشق بسوزاند

تا به رنگ جمال معشوق کند...

 

دریغا ازعشق چه توان گفت

و از عشق چه نشان شاید دادن

و چه عبارت توان کردن

و بر عشق قدم نهادن کسی را مسلم باشد که با خود نباشد و ترک خود کند.

عین القضات

 

 

  نظرات ()
هنرمند و جامعه نویسنده: - جمعه ۱۳۸٩/٤/٢٥

...چند اسم از هنرمندانی  که به خاطر شرایط نامساعد اقتصادی خود و یا هنرشان  نابود شدند؛ به یاد داریم؟ متاسفانه در کشورهای جهان سوم از این اسمها زیاد یافت می شود و به گونه ای دیگر می توان گفت که این جوامع نابودگر هنر و به تبع آن هنرمندان خویش است. اقتصاد در زندگی انسانها نقش بسیار مهم و تعیین کننده ای را داراست و بالتبع در زندگی یک هنرمند این نقش چشمگیر تر می شود. چرا که غم نان و غیره  مجالی برای اندیشه باقی نمی گذارد.....البته همیشه استثنا وجود داشته و دارد و ما به آن کاری نداریم اینجا منظور قاعده کلی است. چه بسیار هنرمندانی که به خاطر تامین معاش و گذران زندگی خود به کارهایی روی آورده اند که با هنرشان هیچگونه سنخیتی نداشته و به این جهت از حرفه اصلی خود فاصله گرفته و دور شده اند.

جوامعی که نتوانند زندگی هنر مندان خود را تامین کند تا آنان بتوانند با آسودگی خیال به خلق اثر بپردازند ؛ جوامع هنرمند کش هستند و جوامعی که در آن غم نان مسله ای حل شده است جوامعی هنر مند پرورند... در این مورد جای بحث بسیار است...

  نظرات ()
نگاهی به مجموعه داستان " دکتر بهار و خواستگار مرده " در ماهنامه ماندگار نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۳

شماره جدید ماهنامه ماندگار منتشر شد.

 نگاهی به مجموعه داستان " دکتر بهار و خواستگار مرده " نوشته علیرضا سیف الدینی را در این شماره ماندگار می توانید بخوانید

  نظرات ()
" پاییدن بر عبث" نگاهی به نمایشنامه در انتظار گودو_ ساموئل بکت نویسنده: - شنبه ۱۳۸٩/۳/۱٥

پاییدن بر عبث*

 نگاهی به نمایشنامه در انتظار گودو_ ساموئل بکت

 

ساموئل بکت می­گوید،" آنگاه که خسته شدی، آنگاه که از پای در آمدی، مهم نیست. بازمقاومت کن، بازبجنگ و شکست بخور. این بار، شکست بهتری خواهی خورد."

در واقع همیشه شکست خواهی خورد و شکست خوردن سرنوشت محتوم بشریت است. اما برای همین شکست دوباره خوردن نیز، باز باید تلاش کرد و خسته نشد. چرا که جز این راهی وجود نخواهد داشت.

در جهانی که بنیان آن بر پوچ بودن گذاشته شده، در واقع، تلاش کردن، خسته شدن و از پی آن دوباره تلاش کردن، کنش­هایی بیهوده و پوچ اند که راه به جایی نخواهند برد، اما تنها دستاویزهای زندگی و زنده ماندن هستند که در عین حال، گریزی  از آنها نیز، متصور نیست.

" در انتظار گودو" به گونه­ای تراژیک و در عین حال مضحک این وضعیت و سرنوشت محتوم انسان را (شاید در جهان کنونی) ترسیم کرده است، که در عین فرسودگی و خستگی و رسیدن به پوچی، همچنان مذبوحانه به دستاویز امیدهای واهی، دلبسته و هم چنان آرمانگرا و قهرمانگرا دل به منجی ای سپرده  که در نهایت، جز ماهیتی پوشالی، چیز دیگری برای ارایه کردن نخواهد داشت.

حکایت در اینجا، حکایت ناتوانی مطلق انسان است و امید بی سرانجامش به بهبودی. امیدی که تنها موجب تداوم زیستن اش شده و بوسیله آن، توانسته شرایط سخت و دشوار را تاب بیاورد و بر خود هموار کند. تصویر در اینجا، ترسیم وضعیت دردناک بشر است در پیچ و خم زیستن.

دو انسان، که به ادعای خودشان روزگاری زندگانی خوب و آسوده  داشتند، اکنون در وضعیتی دشوار، که ما نمی دانیم، دلیل  دشوار شدن وضعیت بر آنان چه بوده، تنها راه چاره را در انتظار آمدن  شخصی که دقیقا نمی دانند کیست و چکاره است و چگونه انسانی است و از او چه می­خواهند  و او چه چیزی برای ارایه دادن  به آنها دارد، می­دانند. تنها تصوری، که آنهم نه به صورت یقین، بلکه به شکل استفهام آمیز از خواسته خود از او دارند، این است: " یک جور دعا؟"، " یک تضرع مبهم؟"

 

ولادیمیر- خوب؟ می­گویی حالا چکار کنیم؟

استراگون- من می­گویم هیچکاری نکنیم، خطرش کمتر است.

ولادیمیر- صبر کنیم ببینیم او چه می­گوید.

استراگون- کی؟

ولادیمیر- گودو.

استراگون- خوب فکری است.

ولادیمیر- صبر کنیم اول تکلیفمان روشن شود.

استراگون- از طرف دیگر تا تنور گرم است باید نان را چسباند.

ولادیمیر- من دلم می­خواهد ببینم او چی پیشنهاد می­کند، آن وقت یا قبول می­کنیم یا رد می­کنیم.

استراگون- ما اصولا چی ازش خواستیم؟

ولادیمیر- مگر تو آنجا نبودی؟

استراگون- لابد گوش نمی­دادم.

ولادیمیر- چیز مشخصی که نخواستیم.

استراگون- یک نوع دعا.

ولادیمیر- یک تقاضای مبهم.

استراگون- آن وقت او چی جواب داد؟

ولادیمیر- گفت تا ببینم.

 استراگون- گفت قولی نمی­توانم بدهم.

ولادیمیر- گفت باید فکرش را بکند.

استراگون- تو حانه­اش با خیال راحت.

ولادیمیر- با خانواده­اش مشورت کند.

استراگون- با دوستهاش

ولادیمیر- با نماینده­هاش

استراگون- با طرفهاش

ولادیمیر- دفترهاش را ببیند

استراگون- حساب بانکی اش را ببیند

ولادیمیر- تا بعد تصمیم بگیرد

استراگون- معمولش همین است

ولادیمیر- غیر از این است؟

استراگون- گمان کنم همین است.

ولادیمیر- من هم گمان کنم.

 

نمایشنامه در انتظار گودو، شکل گرفته از دو شخصیت اصلی به نامهای استراگون و ولادیمیر است که در انتظار منجی خود، گودو زمان زیادی را سپری کرده­اند. اربابی به نام پوتزو و برده او به نام لاکی و پسرک پیام آور از جانب گودو، شخصیتهای دیگر  نمایشنامه­اند.

بکت، به عینه، وضعیت کل زندگی تمام انسانها را در قالب این چند شخصیت بازتاب داده و در عین حال عبث بودن و پوچی رفتارهای آنها و موقعیت هایشان را به رخ خواننده کشانده است. زندگی ولادیمیر و استراگون در تکراری مدوام و انتظاری بی پایان خلاصه شده و زندگی پوتزو و لاکی  نشان دهنده تداوم موقعیت انسانی است که برده وار تن به یوغ قدرت داده و هیچ خلاصی ای، از آن متصور نیست.

آینده دو انسان منتظر، گاه نومید و گاه امیدوار، در گرو دستان گودوست . گودویی که شاید بتواند خواسته آنها را با حفظ تمام دور اندیشی­ها و حساب و کتابهایش و حفظ منافع و موقعیتش، بر آورده کند. آینده­ای که آنها امید دارند از امروزشان بهتر باشد. در حالی که پوتزوی ارباب نه در انتظار گودوست و نه آینده اش در گرو آمدن او، چرا که با اتکا به قدرت و ثروتش، مهار سرنوشت خود و سرنوشت برده­اش لاکی را در دست دارد.

هر یک از شخصیتهای نمایشنامه، نمادی از وضعیت و موقعیت متفاوت انسانها در دنیای هستی است. ولادیمیر و استراگون نماینده انسانهایی با سطح آگاهی متفاوت، اما مشترک در تنهایی و درماندگی و انتظار و معتقد به آرمان و قهرمان هستند. انسانهایی که به بهبود وضعیت  و تغییر سرنوشت خود امیدوارند، اما ناتوانند و به نیروی نجات بخشی، خارج از وجود خود معتقدند و نمی خواهند باور کنند که این امیدشان، امیدی پوچ و واهی است.

پوتزو نماد قدرت و سرمایه است و لاکی سمبل انسانهای تحت ستمی، که به ظلمی که در حقشان روا شده، گردن نهاده و تسلیم شده­اند و آن را چون سرنوشتی محتوم برای خود پذیرفته­اند، بی آنکه هیچ گونه تلاشی برای رهایی و نجات خود کرده باشند.

لاکی، برده بخت برگشته­ای است که ارباب متمول وقدرتمند، آشکارا بر او حکمروایی می­کند و هر چند اگر لاکی به ماهیت ظالمانه ارباب، واقف باشد، اما چه چاره­ای غیر از برده بودن و برده­ی خوب و مطیع و فرمانبر بودن دارد؟ سرنوشت محتوم او، قرنهای قرن در برده بودن و برده باقی بودن خلاصه شده و گواه این سالیان دور و دراز بردگی گیسوان دراز و سپید لاکی است که از زیر کلاهش بیرون ریخته می­شود. بردگی دور و درازی انسانهایی که همواره استخوانهای پس مانده از غذای اربابان را جویده و تمام سعی و تلاششان در بدست آوردن دل ارباب و خوش خدمتی برای او بوده، تا بتوانند موقعیت برده بودنشان را، همچنان حفظ کنند.

البته استراگون و ولادیمیر، نه برده، که انسانهایی آزاد هستند. اما آزادی آنها، نتوانسته امکانی برای سیر کردن شکمشان را فراهم کند. زندگی آنها آنچنان سخت است که نه جایی برای خوابیدن راحت و نه چیزی برای سیر کردن شکم دارند.  در شرایطی که خوردن یک دانه هویج اهدایی از طرف ولادیمیر به استراگون، به مثابه شکم سیر کن لذت بخشی است، پس جای شک نخواهد بود اگر او استخوانهای ته­مانده­های غذای اربابی پوتزو را، همچون مائده­ای بهشتی تلقی کرده و با حرص و ولع بجود.

در اینجا می توانیم از خود بپرسیم، که آیا انتظاری را که ولادیمیر و استراگون برای آمدن گودو می­کشند، در نهایت به ختم شدن و گره خوردن سرنوشتشان به سرنوشت لاکی نخواهد بود؟

هر چند که آنها معتقدند که در قبول و یا رد پیشنهاد­های احتمالی گودو، آزاد و مختارند. اما این به نظر تنها یک شعار و یک ژست برای رد کردن اجبار ناگزیرشان در پذیرش  خواست­های گودو و اثبات داشتن حق نظر و رای برای خودشان است. در حالی که می بینیم تمام سرنوشت و زندگی آنها تنها در آمدن گودو خلاصه شده است و آنها هیچ چاره­ای به جز انتظار و هیچ راه نجات دیگری برای رهایی از موقعیت و وضعیتشان ندارند. بنا براین بسیار بدیهی است که آنها بی چون و چرا مجبور به پذیرش هر آنچیزی هستند که گودو برایشان در نظر گرفته است.

آیا بکت نخواسته است بگوید، که در جهان کنونی، یا باید ارباب بود یا برده، و اگر هیچکدام از اینها نباشی، انسانی خواهی بود که در نهایت ناتوانی و چشم امید به صاحبان قدرت( اربابان) خواهی داشت، و سرنوشتی محتوم که نمی تواند غیر از بردگی  آنان باشد.

آیا بکت نخواسته است بگوید، که آزاد بودن و آزاد زیستن، امری محال و دور از دسترس  و غیر ممکن است و آزادی تنها با داشتن سرمایه و به تبعش قدرت، امکان پذیر است.

آیا او نخواسته است بگوید که این جهان و فرمانروایی آن و ارباب بودن، با اتکا به سرمایه و بر پایه ستمکاری استوار است.

پوتزو می­گوید:" انگار باربر برای من قحط است! اطلس، پسر ژوپیتر!"

او با اتکا بر ثروت و اقتدارش، خود را خدایی می­داند که قادر به انجام هر کاریست و برای توجیه موقعیت و رفتار خود، معتقد است که جهان و سرنوشت انسانها، همچون کمیتی غیر قابل تغییر  و ثابت است. و بر مبنای این اصل قدرت و فرمانروایی جمعی بر جمعی دیگر و بردگی، همواره وجود خواهد داشت. اگر پوتزو ارباب نباشد و لاکی برده­ی او، حتما گودو ارباب خواهد  بود و استراگون و ولادیمیر بردگانش.

 به اعتقاد پوتزو، اشک در جهان کمیتی ثابت دارد و هر گاه کسی دست از گریستن بردارد، در جایی دیگر کسی خواهد گریست. در مورد خنده هم همین طور است. پس بهتر است از زمانه خود بد گویی نکنیم. هیچ نسلی از نسل دیگر بدبخت تر نیست.

منطق پوتزو، منطق راه بستن بر هر گونه اعتراض و واکنش نسبت به وضعیت موجود است. او با ثابت و یکسان و غیر قابل تغییر دانستن همه چیز، بر قدرت مداری و ستمگری خود مهر  توجیه پذیری و غیر قابل اجتناب بودن  شرایط و موقعیت را، می­زند. در قاموس و منطق او تغییر وجود ندارد. همه چیز با دوام و پایدار است . تنها  انسانها هستند که جای خود را در این شرایط به دیگری واگذار می کنند . اما برده ها جانشین برده­ها و اربابان جانشین اربابان خواهند شد.آنچه که پا بر جاست کمیت ثابت و نظم قانونمند ثبات،  در جهان است.

تنها ولادیمیر و استراگون، دو انسان آواره، سرگردان و تنها و بی چیز، به تغییر، و دگرگون شدن وضعیت شان، دل خوش کرده ­اند و خواسته­اند قانون پایداری موقعیتها و شرایط را نقض کنند.

ساموئل بکت نمایشنامه در انتظار گودو را در سال 1949 نوشته است. بی تردید او نمی توانسته نسبت به جریانات و تحولات سیاسی و اجتماعی دورانش بی تفاوت بوده باشد. شخصیت پوتزو در نمایشنامه او نماینده و سمبل اقتدار و سلطه ای است که در ظاهر مدعی مهربانی و رعایت اصول اخلاقی نسبت به زیر دستانش است. او در ظاهر به تساوی و آزادی انسانها و در باطن به برده بودن جمعی برای جمع دیگر، معتقد است.

در جایی خطاب به استراگون و ولادیمیر می­گوید:" ولی خب انسان که هستید. شما هم از همان نوع خود من هستید. از همان نوع پوتزو. خداوند انسان را به صورت خود آفرید."

 

این همان منطق به ظاهر یکسان بینانه و برابر خواهانه، اما مزورانه و ریاکارانه­ی اربابان و صاحبان قدرت است. آنها همواره  برای پیش بردن مقاصد خود با نقابی انسان دوستانه  وارد می­شوند. در گفتارشان به برابری و مساوات و همسانی معتقدند، اما در عمل  نقیض این مدعا را به اثبات می­رسانند و بوسیله اعتقاد به ثابت بودن کمیت هر چیز در دنیا، که در واقع تحمیل یک نوع جبر حاکم بر سرنوشت نوع بشر است، بر عده­ای سلطه خود را اعمال می­کنند. تغییر ناپذیری و ثبات در جهان هستی، یعنی جبری که از ابتدا، بر سرنوشت انسانها حکم رانده است.

پوتزوی ارباب، آنچنان خود را عادل و منصف و دمکرات تصورکرده و جلوه می­دهد، که وقتی استراگون از او در مورد خوردن استخوانهای پس مانده­ی غذایش می­پرسد، در پاسخ می­گوید، علی اصول استخوانها به این حمال می­رسد، بنابراین از او باید پرسید.

ریاکاری انساندوستانه اربابانی که می­تواند سمبل خصوصیات تمام رژیمهای استعمار گر و سلطه طلب و دیکتاتورو به ظاهر بشردوست باشد.

او مقابل پرسشی که ولادیمیر و استراگون  در مورد دلیل عدم استراحت لاکی می­کنند، می­گوید: او حق این کار را دارد، ولی خودش مایل به این کارنیست. یعنی می خواهد به نوعی خوش خدمتی و جلب نظر کند تا نگهش دارم.

با این گفتار، پوتزوی ارباب و صاحب قدرت و در بند کشنده لاکی، خود را شخصی جلوه می­دهد که برای برده­اش، اختیار، آزادی، حق رای و حق فکر و حق انتخاب  و آزادی اراده، قایل است و اگر رفتار لاکی مبنی بر اثبات این ادعا نیست، در واقع بواسطه تمایلات فردی اش  است.

پوتزو با خشنودی مطلق از رفتار خود، نسبت به هرکسی، به سر می­برد. او از ولادیمیر و استراگون می­پرسد:" کاری هست که بتوانم به سهم خود برایتان انجام دهم؟ " و نیز از خودش می­پرسد:" کاری هست که من بتوانم برای خوشحال کردن اینها انجام بدهم. استخوانها را که به آنها دادم. از این در و آن در برایشان صحبت کردم، در مورد هوای گرگ و میش غروب توضیح دادم، ولی این کافی ست؟ همین است که آزارم می­دهد؟ آیا این کافیست؟... قطعاً."

او به طور مطلق قادر به فهم و درک نیاز واقعی آن دو نفر نیست. پوتزوی ارباب یا نمی­فهمد و یا نمی­خواهد که بفهمد. او نماد شکل مدرن استبداد و سلطه گری ست، که  در عین تحت سلطه داشتن همه سطوح و اجزای زندگی انسانها، به نوعی خود را منجی آنها در بر آوردن نیازها و خواسته­هایشان می­داند. پوتزو، هم می­تواند استالین و هم شکلی از جامعه به ظاهر دمکراسی، در غرب باشد. فراموش نکنیم که بکت، نمایشنامه در انتظار گودو را در میانه اوج جنگ سرد میان بلوک شرق و جهان غرب نوشته است.

 اساس عملکرد و کنش ها ی پوتزو، بر پایه فریب استوار است. فریبی که ظاهرا مساوات  و برابری نوع انسان را معتقد است و این فریب، چه بسا همان سرابی است که ولادیمیر و استراگون ، به آن دل خوش کرده­ و سرنوشت خود را در سایه آن رقم زده­اند.

آیا اگر انتظار آنها به پایان رسد و گودوی ارباب، به نزد آنها بیاید، چه چیزی در زندگیشان تغییر خواهد کرد، و محتمل است که سرنوشتی بهتر از سرنوشت لاکی در انتظارشان باشد؟ گودویی که گاهی بنا بر گفته­ی پسرک پیام آور، برادرش را که مسول چراندن گوسفندهاست، کتک می­زند. در گفتگویی میان آن دو با پسرک، از او می­پرسند: به اندازه کافی به تو غذا می­دهد و او می گوید، بله. وبعد در مقابل اینکه می پرسند، آیا تو از وضعیت خود راضی هستی یا نه، پسرک نمی داند. نمی داند که آیا از شرایط خود  راضی است یا نه.

در پرده اول نمایشنامه، پوتزو ولاکی هر دو قبراق و سرحال  هستند. لاکی بوسیله بر سر گذاشتن کلاهش، قادر است که با دستور ارباب، با صدای بلند فکر کند. در پرده دوم، پوتزو کور و لاکی کر شده اند.

لجام گسیختگی و تدوام و پیشروی قدرت،  بی تردید کوری  و چشم بستن بر هر چیز را موجب ­می­شود ، هر چند که ناتوانی  نیز از تبعات اجتناب ناپذیر آنست .اما ناتوان شدن ارباب خدشه ای به قدرت او وارد نکرده و او همچنان موقعیت خود و سلطه اش بر لاکی را بدست دارد، حتا اگر در آستانه مرگ و نابودی باشد. اما تداوم و روند بردگی محتوم لاکی،  به تدریج، او را از فکر کردن و بیان آن محروم کرده است. لاکی کلاه خود، که ابزار فکر کردنش بوده از دست داده است و در کنارش با لال شدن، از بیان فکرش نیز محروم گشته است.

هر دوی آنها، چه ارباب و چه برده، ناتوانتر از قبل شده­اند . اما موقعیت و ارتباط میان آنها همچنان ثابت و بدون تغییر مانده است.

زمان، گویی زمان درازیست که سپری شده و آن دو همچنان در انتظارند که گودو، فردا حتما خواهد آمد. راه آن دو، راه یکسانی نیست. هر کدام از آنها باید به راه خودش برود، اما وجه اشتراکی که آنها را به هم پیوند داده، انتظارشان است. انتظاری بی پایان، مداوم، مستمر و پایدار، اما در واقع عبث.

گودو در نهایت اربابی است که نمی­تواند ستمگر نباشد، اما می تواند دم از مساوات و برابری و عدالت و نیکی نیز بزند. اربابی که  می تواند به نوبه خود، در قبال دادن استخوانهای پس مانده غذایش به آنها، آزادی آنها را بگیرد. اربابی که تنها در خیال و تصوری واهی، ایده آل ترین و مطلوب ترین شرایط ممکن را برای آنها ایجاد خواهد کرد.

اما  تصویر ایده آل ترین شرایط ممکن چیست؟ و این پرسشی است که منتظران(ولادیمیر و استراگون)  قادر به پاسخش نیستند.

در انتظار گودو، اوج استیصال آدمی و وابستگی او به قدرت است. قدرتی که در قبال سیر کردن شکم، سرنوشتت را در دستان خود می­گیرد. این  بیان اوج ناتوانی انسان و پوچ بودن هر گونه تلاشی برای تغییر وضعیت موجود و به سرانجاتم نرسیدن هر گونه آرمانی و پوشالی بودن هر قهرمانی، است.

شاید بکت خواسته است بگوید، قهرمانان مرده­اند. هیچ نجات بخشی، در کار نیست و هیچ امیدی به فرجام نخواهد رسید. شکست  در انتهای هر ماجرایی است. اما پایانی هم در کار نیست.

منصوره اشرافی_ 15 خرداد 1389

* عنوان مطلب بر گرفته از شعر نیما یوشیج است.(دست ها می سایم / تا دری بگشایم / بر عبث می پایم /که به در کس آید)

در انتظار گودو_ ترجمه نجف دریا بندری

___________

این یادداشت در سایت ادبی والس نیز درج  شده است.

  نظرات ()
ابتذال در فضای به ظاهر ادبی کشور _ یادداشتی از مختار عبدالهی نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٩/٢/۳٠

آقای مختار عبدالهی نویسنده مجموعه داستان "هفت" یاداشتی انتقادی نسبت به وضعیت موجود در فضای ادبی و نیز  در رابطه  با صحبتهایی که در پست قبلی در مورد وضعیت ادبیات با آقای علیرضا ذیحق داشتم،برای من ارسال کرده اند  که با موافقت  ایشان این یادداشت را در وبلاگ  درج کردم.

امیدوارم  که درج این یادداشت به مثابه گشودن بابی باشد برای مطرح شدن حرفهایی  در این زمینه و نیز دوستانی که صحبتهایی  دارند اما آنها را در پس پرده عنوان کرده اند، از پس پرده برون آیند و نظراتشان را شفاف و روشن بیان کنند.

___________

ابتذال در فضای به ظاهر ادبی کشور

در یکی از شهرهای قدیمی و کوچک غرب کشور زندگی میکنم شهری که به گفته بعضی از مورخین نهصد سال پیش شاه راه ارتباطی سه استان فارس ، خوزستان ، وکهکیلویه وبویر احمد به هم بود ناصر خسرو در سفرنامه خود از اینجا به عنوان شهری بد آب وهوا نام برده است .

با توجه به نزدیکی وتعدد زیاد روستاهای هم‌جوار این شهرستان ونسبتهاد فامیلی این دو طیف «شهر و روستا» با هم دیگر خوشبختانه هنوز بی شیله پیلگی ها و صداقت خاص روستایی، اینجا در جریان است  

 خلوص نیت آدمهای اینجا قابل مقایسه با پایتخت نشینها نیست . خلوصی که به هیچ عنوان و با هیچ قلمی نمیتوان آن را روی کاغذ آورد .

 اینجا لردگان از شهرستانهای استان چهارمحال‌وبختیاری است .

تقریبا پانزده سال است که  به طور جدی می‌نویسم نزدیک به یک سال است که با حداقل نصف خصایصی روستایی که خدمتتان عرض کردم قدم به وادیه نویسندگان پایتخت نشین و به نوعی حرفه‌ای کشورگذاشته‌ام .البته قبل از این با توجه به شرایط شغلی با فضای اقتصادی پایتخت آشنایی داشتم و از فسادی که در این وادیه بر قرار است چندین بار آسیب دیده بودم . اما با توجه به شرایط کشور وهمچنین قانون تجارت تا حدودی آنرا طبیعی می دانستم .

وقتی پایم به فضای ادبیات نیمه حرفه‌ای کشور باز شد مسلما انتظاری که از این فضا می بایست داشته باشم قابل مقایسه با فضای قبلی نبود «فضای اقتصاد وادبیات»

تقریبا یک سال از ورود من به این دنیای جدید می گذرد اینجا شرایط خیلی تاسف‌ بارتر از جای قبلی است صداقت آنجا شریفتر از اینجا بود. آنجا غولهای اقتصاد با صداقت تمام اعتراف می کردند که صداقت در اقتصاد معنی ندارد. ودر اینجا با وقاحت تمام ادبیون کشور اعلام می کنند که  ما فقط به ادبیات می‌اندیشیم .

پانزده سال پیش وقتی شروع به نوشتن کردم بیشتراز هر چیز به معروفیت در ادبیات فکر می کردم و آن را پلی برای مشهورشدن می‌دیدم اما بعد از مدتی کوتاه نوشتن را تنها عامل ارضای روح خود دیدم . نمی گویم مشهور شدن کاملا در وجودم از بین رفته اما زیاد طول نکشید که کاملا در حاشیه قرار گرفت .

 در اینجا خیلی ها را دیدم که با نقابهای بر صورت و با بازی با واژه‌های ادبی قصد دارند خود را به گونه‌ایی دیگر نشان دهند. در اینجا خیلی از غیر متعارفه‌ها تعریف شده است و تعریف می شود . در اینجا خیلیها را که انتظار نداشتم ، در پانزده سال پیش خود دیدم که برای رسیدن به آن آرزو حاضرند دست به هر کاری بزنند .  راستی من سی ‌و چهار سال دارم .

  در اینجا آدمها روح ندارند جالب اینجاست که خود می دانند و هر ازگاهی از این وضعیت اعلام انزجار کرده و از این فضای ماشینی به کراهت یاد می کنند. اینجا هیچ کس را ندیدم که به همسایه خود فکر کند . اما در شهر من همسایه‌ایی وجود ندارد .

 کتاب تهوع سارتر را چهار، پنج سال پیش خواندم با آن ارتباط برقرار کردم اما باور بعضی چیزها برایم قابل هضم نبود . و با خود می گفتم:« سارتر این را هفتاد ، هشتاد سال پیش نوشته است و در زمان ما دیگر ...

 باورتان نمیشود حالا حالت  تهوع آنتونی روکانتن قهرمان رمان را به خوبی می فهمم . و به او حق می دهم. در آنجا تنها مسکن شخصیت اصلی داستان، موسیقی بود. اما در اینجا آن مسکن هم به درد من نمیخورد چون حالا دیگر من خود جزئی از آن تهوع شده‌ام .

 

اینجا تهران پایتخت ایران است.

                                                                         مختار عبدالهی 23اردیبهشت 1389

 

  نظرات ()
گفتگو با علیرضا ذیحق نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٩

متن گفتگویی  با علیرضا ذیحق که در چهاردهمین شماره ماهنامه فرهنگی و ادبی مارال به کوشش علیرضا ذیحق  به چاپ رسیده است.

 

لازم به ذکر است که در این متن سوالات حذف گردیده و فقط  به جمع بندی پاسخ ها در بخش های مجزا  اکتفا شده است.

_________ 

متن گفتگو

تشکر

در ابتدا از هنرمند گرامی آقای علیرضا ذیحق تشکر می­کنم، که این مجال را در اختیارم قرار دادند تا بتوانم  گوشه­ای اندک ازصحبتهایی را مطرح کنم که برایم حایز اهمیت هستند. هر چند که برخی از آنها را در نوشته­ها و وبلاگم آورده­ام، اما اکنون خوشحالم که دوباره فرصتی برای مطرح کردن برخی از آنها بوجود آمده است.

 

من _ نقاشی _ شعر

در نقاشی هایم همیشه دومقوله برایم مطرح بوده­اند:  مرگ و زندگی. و این دو تضاد پایان ناپذیر را نمی توانستم از کنارش بگذرم و توی کارهام نشان ندهم. این پارادوکس غم انگیزی که همواره ازلی و ابدیست و کاریش هم نمی شود کرد. به همین خاطر هم هر عنصری را که در کارهای نقاشی ام به کار می­برم، تنها شکل مجردی از عناصر طبیعت نیستند، بلکه آنها برای من در حکم بیانی سمبولیک از مفهوم زندگی و مرگ هستند. هر عنصری برای من نماد است و فکر می­کنم نقاشی ابزاری است برای انتقال  این نمادهای عاطفی و حسی که  با در کنار هم قرار گرفتن اجزای مختلف شعور پیدا می کنند. روشنی، نور، گل، گندم و عناصرطبیعت .. و در مقابلش تاریکی، اندوه و سیاهی و غمی که وجود دارد. این پارادوکسی ست که هیچگاه رهایی از آن ممکن نیست.

نقاشی برای من واژه‌ی دیگری است از میان واژه ها برای بیان احساس، برای تحقق بخشیدن به ادراکات، و دستیابی به آزادی. آزادی ذهن و نه برده‌ی طبیعت بودن. آزادی برای بیان، بیان نگرشی نو در واقعیت و زیبایی. نقاشی برای من جایگزین شعر است، کلمه و صوتی که به شکل و رنگ برگردانده شده‌اند. شکل‌ها و رنگ‌ها نماد هستند و آنچه که مهم است مفهوم این نمادهاست. اگر توانسته باشم با هنر خود نمادهایی را که هر کدام یک جزء جدا و ناچیز هستند به هم پیوند داده و از تصویر کلی آنها مفاهیم ادارکی و حسی آفریده باشم ، موفق بوده ام.

بنابر گفته‌‌ی ون گوگ: " من به جای کوشش برای بازنمایی مو به موی آنچه در جلو چشمانم می‌بینم، رنگ را آزادنه تر به کار می­برم تا بتوانم مقصودم را هر چه بارزتر بیان کنم ."

هدف از فعالیتهای هنری

هدف من از پناه بردن به هنر، تحقق بخشیدن به احساسهای درونی است. معیار برای من حقیقت است نه زیبایی. زیرا هنر تنها به انسان تعلق دارد، پس آنچه که از ادراک و حیات انسان در هنر نمود پیدا می­کند، بی همتا است. قدرت هنر در انسان گرایی آن ‌است و به همین خاطر نمی توان آن را در جستجوی مطلق واقعیت و مطلق زیبایی محدود کرد. هنر در نقطه تلاقی خصوصیات مشترک انسانی و طبیعت انسانی جایگاه خود را می یابد.
کار هنری برای من بیان پر توان نیروی زیستن است. نیرویی که هرگز متوقف نمی‌شود و در ژرفای واقعیت غوطه ور است.
اما در این مورد که هنر زاییده درد و رنج است نه ثمره برج عاج نشینی کاملا موافقم. زیرا در آگاهی و شناخت واقعی از زندگی که در معنای واقعیش با رنج قرین است هنر تجلی پیدا می­کند. حتما برای خلق یک اثر هنری رنجش فیزیکی جسم لازم نیست بلکه درک درست از هستی و آدمی و تشخیص مرزهای نیکی و بدی و تعهد به انسان و انسانیت کافی است. اما وقتی انسانی بخواهد این چنین زندگی کند از رنجش جسم نیز در امان نخواهد ماند...برای آفرینش هنر تنها عشق و شور و شعور کافیست.

نیما در جایی گفته است که:"عنصر اساسی آفرینش شعر رنج و اندوه آدمی است.مایه شعرهای من رنج های من است."

به نظر من این رنجها ناشی از شعور و درک درست آدمی ست.

من، هنر و به طور اخص ادبیات

 به صراحت و بدون هیچگونه تعارفی معتقدم که جامعه ما در تمام ابعادش جامعه­ای ناسالم و بیمار است. ممکن است در ظاهر سالم و شاداب باشد، ولی بیماری در عمق وجودش  رخنه کرده و بدیهی ست که مادری بیمار، هرگز فرزند سالمی بدنیا نخواهد آورد. هنر زاییده و آینه  اجتماع است . ریشه­های هنر در اجتماع نهفته است و از مادری به نام جامعه پدید می­آید و در دامان او رشد می­کند. ممکن است گفته شود که هنر زاییده­ فرد است نه اجتماع  و اینکه اثر هنری تنها بازتابی است از نیت یا شخصیت هنرمند  است، ولی آیا می­توان تاثیرات متقابل فرد و اجتماع را منکر شد؟ چگونه انتظار داریم که هنری سالم و بالنده و تندرست داشته باشیم در حالی که مناسبات افراد در درون جامعه مناسباتی ناسالم و بیمار گونه است؟

 به جرات می توانم بگویم، هنر ما و ادبیات که شاخه­ای از آن است، بیمار است. سخت هم بیمار است. و تا زمانی که این بیماری در او وجود دارد نه تنها امید بالندگی در آن نیست بلکه چهره­ای از انحطاط و زوال و سقوط را در برابر چشم ترسیم می­کند.

در جامعه کنونی ما، راستی، درستکاری، صداقت، یکرنگی، معرفت، دوستی و عشق از مفاهیم اصلی خود جدا شده­اند و به صورت عناصری کمیاب، نایاب و در حال زوال هستند. در ادبیات ما هم اوضاع بر همین منوال است.  وقتی در جامعه­ای زندگی می­کنیم که مبنای روابط بر اساس بده بستان، عدم صداقت، دو رویی و تزویر و رشوه دادن و باج دادن  است و این ارتباطها نه بر مبنای شایستگی و لیاقت، بلکه بر پایه­های اهداف خاص و شخصی و مغرضانه استوار است، غیرطبیعی ست که ازهنر و ادبیاتی هم که آبشخورش از همین جامعه است، انتظار رشد، بالندگی و حرکت در مسیر صحیح را داشته باشیم.

دلایل و نشانه های بیماری در ارزیابی سنجش هنر

یکی از دلایل و نشانه­های این بیماری، نبودن معیار و سنجش درست و صحیح است. جامعه بیمار را اگر از بیرون نگاهش کنیم، چه بسا به نظرمان سالم و زیبا بیاید، اما اگر به عمق روابط درونش با دقت نگاه کنیم می توانیم بفهمیم که آنطورها هم که به نظر میآید سالم و زیبا و مطلوب نیست.

امروزه ما معیارهامان را از دست داده­ایم و یا داریم از دست می­دهیم و یا اینکه به کلی معیاری نداریم، چرا که قدرت تشخیص لازم را یا هنوز کسب نکرده­ایم و یا اینکه آنرا در پروسه ضعف از دست داده­ایم. اینکه الان نمی توانیم بفهیم و یا درک کنیم که هنر کدامست و بی هنری کدام؟ هنرمند کیست و مدعیان بی هنر کدامند؟ مرزهای درستی و نادرستی خدشه دار شده و در هم فرو رفته اند.

چرا؟ چون همه چیزمان باید به همه چیزمان بیابد. فرهنگمان، جامعه مان، هنرمان، ادبیاتمان... هنر زاییده درد و رنج است نه ثمره ادا در آوردن و تقلید کورکورانه . در آگاهی و شناخت واقعی از زندگی که در معنای واقعیش با رنج قرین است هنر تجلی می یابد. حتما برای خلق یک اثر هنری رنجش فیزیکی جسم لازم نیست بلکه درک درست از هستی و آدمی و تشخیص مرزهای نیکی و بدی و تعهد به انسان و انسانیت وعشق و شور کافی است...

کتاب_ نقد_ باند بازی و رفاقت بازی

می بینم کتابهای بی مایه، فروش آنچنانی داشته و به چاپهای چند و چند باره دست می یابند و در عوض در کنار آنها کتابهای ارزشمندی هستند که نادیده گرفته شده و کمتر کسی حتا از وجودشان مطلع می­شود.

یک نگاهی به نقدها و نوشته ها و نظرات بر کتابهای تازه منتشر شده می شود انداخت و به روشنی دریافت که جماعتی از دوستان و آشنایان نویسنده به خاطر تعارف و تشکر از کتاب ارسالی برایشان، برای خالی نبودن عریضه مطلبی هم در باب تعریف و تشکر و احیانا تملق و نان قرض دادن و بده و بستانهای مرسوم نوشته اند.

برخی از بابت قرار گرفتن در رودربایستی ها و برخی از بابت آینده نگری های شخصی در باب موقعیت های فردی!

به واقع وقتی نویسنده ای کتاب منتشر شده اش را، بدون درخواست دیگران برایشان ارسال می کند، آیا انتظار نقد و نظری واقعی را دارد و یا اینکه مشتاق شنیدن به به و چهچه هایی از باب تعارف و تشکر است؟ و صد البته ما ایرانی ها هم که در این مقوله استاد هستیم و تعارف کردن ها و تشکر کردن های الکی برایمان امری روزمره و طبیعی است، چگونه رویمان می شود در مقابل دریافت هدیه­ای(کتاب)! از جانب نویسنده  به جای تشکر از او انتقاد هم بکنیم؟! چرا که در فرهنگ ما، انتقاد مترادف دشمنی، و تمجید و تعارف (حتا غیر واقعی) نشانه دوستی ست.

براستی نقدها و نطرات دوستانه ای که بر پایه رفاقت های شخصی بر کتابی نوشته می شود چه ارزش و اعتباری دارد؟ و در محیط کنونی ادبیات چه راهگشایی ای خواهد کرد؟

جماعت نقد ناپذیری هستیم. بدون در نظر گرفتن پاره ای از نوشته های واقعا مغرضانه، به طور کلی نقد را خصومت شخصی و تخریب افراد قلمداد می کنیم. مقوله ای به نام انتقاد صحیح و اصولی برایمان تعریف نشده و رفتارهای دوستانه در تمجید و تملق و چاپلوسی خلاصه شده است. برای همین ادبیاتمان همیشه درجا می زند و همیشه عقب هستیم.

 این خصلت که مهمترین عامل در جهت عدم رشد و پیشرفت است نه تنها در ادبیات بلکه در تمام جنبه های زندگی مان چه اجتماعی و چه خصوصی رخنه کرده است  و عمق یک نظام پدر سالارانه را در همه ابعاد زندگی به رخ ما می کشاند. برایمان دو حالت بیشتر متصور نیست، یا اینکه افراد را در هر موقعیت و مکان اجتماعی که دارند آنقدر بالا ببریم که جرات و شهامت انتقاد از آنها را از خودمان سلب کنیم و یا آنقدر آنها را به زیر آوریم که بر هر حرکتی از جانب شان، آماج حملات خود سازیمشان.

چرا می خواهیم خودمان را گول زنیم؟ در همین عرصه ادبیات و هنر نگاهی بیندازیم و ببینیم که چگونه روابط بر قابلیت و شایستگی چیره شده است. اغلب نوشته ها در دایره محدودی با اهدافی مشخص دور می زند. باند بازی و گروه و دسته بازی تنها چیزی است که در همه سو به طور عیان به چشم می خورد. هیچکس حوصله این را ندارد که نگاهی عمیق و جدی و منصفانه بر کتابهای منتشر شده بیندازد، همه ترجیح می دهند محض دوستی و رفاقت هم که شده چیزکی سرهم بندی کنند و به عنوان نقد و نظر و نگاه به خواننده ارایه دهند که اغلب نوشته هایی از این دست، سطحی و بی مایه و آبکی هستند.

نمی دانم با وجود این نوع نگرش و فرهنگ، چرا باز هم هنوز از خودمان سوال می کنیم که دلیل عقب ماندگی فرهنگی مان چیست.

بیخود انتظار داریم که ادبیاتمان رشد کند و بارها سوال کرده ایم دلیل عقب ماندن و عدم پیشرفتمان در این زمینه چیست ولی به خودمان نگاهی نمی اندازیم که ببینیم این خودمان هستیم که داریم به خود ظلم می کنیم و شرایط را به گونه ای ساخته ایم که هر نگاه و نظر منطقی و سازنده  را، اجازه اعلام و رشد نداده و یا آن را ندیده گرفته و با برچسب های مغرض او را بایکوت کرده یا وادار به سکوتش می کنیم. 

 هنرمندان و روحیه عدم پذیرفتن انتقاد

روحیه عدم شنوایی انتقاد در نزد ما تا بدان جاست که تحمل شنیدن کوچکترین چیزی را نداریم.  در این زمینه مثالی شخصی می زنم، اغلب نوشته هایی از طریق ایمیل و یا کامنت و یا آف لاین  دریافت می کنم که شخصی خواستار فرستادن کتاب و یا نوشته اش هست و دوست دارد نظر مرا در مورد آن بداند. بدیهی است که اگر انسان احساس کند که تمایل دارد بر نوشته و یا اثری نظر بنویسد بدون هر گونه تقاضایی این کار را خواهد کرد، اما اینکه خواسته شود که نگاه و نظر و نقد را بر انسان تحمیل کنند(حال چه به شکل دوستانه و یا به شکل مودبانه فرقی ندارد)مقوله ای دیگر است که در ان نمی توان اهدافی غیر از مطرح کردن خویش را متصور شد.

این گونه ارتباطات که با لایه ای ظاهری از روابط دوستانه پوشیده شده است در صورت عدم برآوری خواستهای توقع داشته شده، قطع می شود و چه بسا میلها و کامنتهای دوستانه با مضامین فدایت شوم و عزیزم و قربانت شوم و غیره تبدیل به کامنتهای توهین آمیز (حتا) شود.

بدیهی است که انتظار آنها از بر قراری ارتباط چیزی بوده است که بر آورده نشده است  و عدم پاسخ مطلوب به این انتظار منجر به قطع ارتباط میشود، ولی ایا به چه بهایی؟ اینکه در پای هر نوشته و شعر و داستان و یا کتابی و در نظر دهی نسبت به آن، هر گونه عیب و نقصی را نادیهده بگیریم به چه بهایی تمام می شود؟بدیهی است که منفعت کوتاه مدتش این است که متقابلن خود نیز از این سفره بی نصیب نخواهیم ماند ولی در دراز مدت مانند روز روشن است که تا ابد درجا خواهیم زد و قدمی از این جایی که ایستاده ایم فراتر نخواهیم رفت.

 فرهنگ سازی در همه زمینه ها مقدمه رشد و آگاهی است . ما اگر بتوانیم فرهنگ انتقاد کردن و فرهنگ انتقاد شنیدن را در خودمان تقویت کنیم باید مطمئن باشیم که دریچه های فکر و ذهنمان را به روی نظران مختلف باز گذاشته ایم و همین یعنی  تمرین دمکراسی. 

صداقت هنری

صداقت هنری یکی از اصلهای مطلق و چشم پوشی ناپذیر هنر است. صداقت در برابر موضوعی که برگزیده اید؛ صداقت در برابر فلسفه ای که انتخاب کرده اید؛ و صداقت در برابر تک تک آدمها و مسایلی که به آنها می‌پردازید. این یعنی ایمان شما به آنچه که آفریده اید. ایمان زاده ی صداقت است.صداقت رابط هنرمند و اثرش است. صداقت کانالی است که جان هنرمند را به سوی روح هنرش هدایت می‌کند. بدون صداقت، هیچ هنری دارای جان و روح نخواهد بود. و به همین دلیل است که صداقت یکی از اصلهای مطلق هنر است.

بنا بر عقیده پروست ، کتاب محصول خودی است  جز ان خودی که در عاداتمان ، در زندگی اجتماعی مان، در بدی هامان ، نشان می دهیم  بنا براین  خود راستین نویسنده تنها در کتاب هایش نشان داده می شود.

 زن و هنر

یکی از مسایلی که تاکنون مطرح بود این بودکه چرا  از زن اغلب استفاده سوژه ای می شود .

اما در حال حاضر متاسفانه آنچه که میبینم این است که خود زنها هم از خودشان استفاده سوژه ای می کنند. بدون تعارف بگویم، خیلی موارد دیده­ام که زنان هنرمند   برای کسب شهرت و معروفیت و محوبیت از کانال خودنمایی، عشوه­گری و دلبری کردن سعی کرده­اند خودشان را مطرح کنند و برای خودشان اعتبار کسب کنند.

 گاهی فکر می کنم این خود زنها هستند که دارند از خودشان استفاده ابزاری می کنند، وگرنه خواندن یک شعر و قضاوت درباره سنجش آن چه ربطی دارد به اینکه همواره عکسهایی با ژستهای مختلف هالیوودی هم ضمیمه ­اش باشد؟

و یا اینکه آیا استفاده­های مکرر و نخ نما شده از واژه هایی چون  " زن" و"زنانگی"  و غیره و برشمردن خصلتها و خصوصیات فیزیکی زنانه و غیره، می تواند دلیل بر این این باشد که شعر و یا نثری متمایز نوشته شده است؟ و در آن جلوه های پیشرو بودن و ادبیات زنانه وجود دارد؟ در حالی که بیان احساسات زنانه هیچ الزامی ندارد که حتما با برچسب کلماتی کلیشه ای و مختص زنان باشد تا  به خواننده  تاکید شود و الزاما بفهمد که نویسنده یا شاعر زن است.

 

شعر اروتیک و ویژگی هایش

مدرن بودن  در شیوه تفکر است نه در تقلید  و یا در شکل ظاهر. اینکه بخواهیم با کارهایی غیرمتعارف و بدون هیچگونه پشتوانه فکری خودمان را مدرن و یا پست مدرن جلوه دهیم  راهی بی ثمر است.

 اما اینکه خیلی از شعرا "شعر پورنو" را با شعر اروتیک اشتباه گرفته­اند . عمدا این اصطلاح را به کار می برم تا تمایز هنر پورونو با اروتیک مشخص شود. اگر ما مجاز باشیم که فیلمهای پورونو را در قلمرو آثار هنری قرار دهیم، اینگونه شعر ها را هم می توانیم جزو ادبیات بدانیم. در طول تاریخ ادبیات اگر نگاه کنیم همواره جریانات انحرافی زیادی بوده­اند که در زمان خود سرو صدای بسیاری هم داشتند، اما به مرور زمان تمام اینها مثل یک موج زودگذر به فراموشی سپرده شدند .

شعر اگرچه نشات گرفته از خیال است، اما هذیان نیست بلکه خیال و خیال پردازیی است که در پشتش تفکر و تعقل ایستاده است. این پرت وپلا نویسی های بی ربط را با واژه های غلط اندازی چون "پست مدرنیسم" تو جیه میکنند. 

نشر و معضلاتش

 اینکه وقتی جامعه ای بیمار باشد وضعیت فرهنگی هم در آنجا بیمار است. ناشران ما با وجودی که مدعی هستند کاری فرهنگی دارند، اما در واقع به طور عمده نوعی کاسبان فرهنگی نما هستند. این مسله ای عام در مورد تمام آنها نیست ولی در بر گیرنده طیف وسیعی از آنهاست. ناشرانی که اغلب در مواجه با نویسنده آنقدر از اوضاع بد اقتصادیشان و گرانی و غیره، گله و آه و ناله می کنند که نویسنده فکر می کند اینها فرهنگی­ترین و در عین حال مورد ظلم قرار گرفته ترین قشر جامعه هستند و اگر پولی هم بابت کتابت به تو نمی دهند، در واقع  حقشان است.  در حالی که اگر در مقام مقایسه بر آییم می بینیم که تنها نویسندگان هستند که صدها بار وضعیتشان از ناشران بدتر و غیر مطلوب تر است. آنوقت در این شرایط کسانی مثل ناشر، از همین نویسندگان انتظار چشم پوشی از حق و حقوق اندکشان را دارند.

در اینجا همه چیز جایش عوض شده و تغییر کرده است.  ناشر انتظار دارد حتی از جانب نویسنده هم حمایت شود و بدبخت کسانی هستند که در اینجا نویسنده اند و هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کجا از آنها هیچگونه حمایتی نمی کند تا بداند لااقل از طریق نوشتن و قلمش بتواند یک زندگی متوسط و معمولی را داشته باشد.

مشکلات ناشران به جای خود، اما مشکلات نویسندگان  را نیز نمی توان نادیده گرفت. ناشر  انتظار دارد که نویسنده مشکلات حرفه ای اش را درک کند و تا جای ممکن  در جهت منافع او حرکت کند . بهر حال ناشر غیر از اینکه حرفه ای با ظاهر فرهنگی دارد جنبه اقتصادی قضیه هم برایش  بسیار مهم و عمده تر است. اما در این میان آیا نویسندگان هم چنین انتظاری از ناشران دارند؟ من فکر می کنم هیچ دیواری کوتاهتر از دیوار نویسنده وجود ندارد چون تنها  اوست که هیچگاه نمی تواند به ندای وجدان تجاری خویش گوش بسپارد.

 

حقوق نویسندگان در ایران

در کشور ما نویسندگی به عنوان یک شغل جا نیفتاده است. نویسنده با تعدا د1000 تایی کتاب چقدر می‌خواهد حق‌التالیف بگیرد که بتواند در این جامعه زندگی کند؟ شاید اگر نویسنده‌ای مجبور است کارهایی را منتشر کند که ارزش هنری بالایی ندارد و یا سفارش نویسی می‌کند به همین مشکل برمی‌گردد.

در بیشتر کشورهای دنیا شغلی به نام نویسندگی دارد، اما در کشور ما نه تنها هیچگونه حمایت آنچنانی از نویسندگان نشده بلکه بندرت حتی شغلی به نام نویسندگی هم برسمیت شناخته شده است. نویسنده به خاطر  داشتن عایدی کمی از جانب  کتابهایش و شناخته نشدن  شغلش  همواره در زندگی دچار مشکلاتی خاص بوده و مجبور است کارهای نه چندان ارزشمندی را به خاطر گذران زندگیش انجام دهد. باز به ناچار دوباره همان سوال قدیمی و تکراری به ذهن خطور می کند که چرا ادبیات ما جهانی نمی شود.

آثار و تالیفات تازه

 درست پاییز دوسال و نیم پیش بود که با شوق و شوری وصف ناپذیر کتابی که دوست داشتم هر چه زودتر چاپ شود، را به ناشر سپردم  با این قول و قرارداد که تا نمایشگاه کتاب در بیاید. بعد انتظار کشیدم و انتظار کشیدم. کتاب پس از فهرست نویسی رفت به ارشاد برای مجوز گرفتن و همانجا ماند و ماند و ماند-  نمی دانم به چه دلایلی - تا اینکه  پس از گذشت یک سال و نیم  دریافتم که فعالیت حرفه ای ناشر مذکور دچار توقف شده و  کتابم تیدیل شده به چیزی پا در هوا که وضعیتش نامعلوم و نا مشخص است.

برای دومین بار تصمیم گرفتم کتابم را برای بار دوم به دست ناشری دیگر بسپارم ، هر چند که نه آن شور و شوق دوسال و نیم پیش بود و نه آن اشتیاق . اما چگونه می توان کتابی را که  بیش از سه سال پیش نوشته شده بدون نگاه مجدد و بدون دستکاری و تغییر دوباره به ناشر داد؟ به همین دلیل خیلی از مطالب در آن تغییر یافت و کم و زیاد شد و اسمش هم به ناگزیر عوض شد.

در حال حاضر سه کتاب  با موضوعات نقد و بررسی،  ترجمه،  و بررسی اجتماعی، را به ناشر سپرده ام  تا در صورت توافق قرار داد آنها بسته شود. چهارمین کتاب که چاپ دوم "معشوق بی صدا" است با باز نویسی و اضافات جدید به همراه ضمیمه ای شامل ده نقد و بررسی  آماده سپردن به ناشر است. دو مجموعه شعر نیز  بزودی برای چاپ آماده خواهم کرد و در صورت یافتن ناشر مناسب آنها را به چاپ خواهم رساند.

 

  نظرات ()
گزارش ده شب شعر _ تهران_ انستیتو گوته_ مهرماه ١٣۵۶ نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۱٢/٧

 

گزارش ده شب شعر _ تهران_ انستیتو گوته_ مهرماه ١٣۵۶*

 در واپسین سال های رژیم سلطنتی، سال هایی پیش از انقلاب ۵۷، شب هایی تاریخی و سرنوشت ساز در آن برهه حساس از میهنمان به سپیده رسیدند. به سراغ حوادث آن روزگار رفته ایم، در تقویم خاطرات تورقی کردیم. در وقایع ۱۰ شب، ۱۰ شب مهم در محل انستیتو گوته تهران رفته ایم به آن شب بارانی که نسل من وصفش را شنیده است و آن نسل دیگر در رخوت معصومانه خوابش به سپیده رسانیده اش. در غلیان خاطراتش هنوز آن شب بارانی، سراسر بارانی، پیش رویش قرار دارد ، آن شب که در مقابل «انستیتو گوته»، لحظه ای خواب به چشمی نیامد، پلکی زده نشد و جمعیت تا صبح، شاعران و نویسندگان خود را همراهی کردند. به گمان بسیاری این شب ها نقطه عطفی شدند در تاریخ روشنفکران ایران و پیوند جدی آنان با بدنه اجتماع و مردم خود و آغاز حرکتی که در بهمن ۵۷ تجلی اش را شاهد بودیم.

در سال هایی که رژیم سلطنتی با فضای پیش آمده آن سال ها به فکر بازگشایی نسبی فضای سیاسی کشور، میدان دادن به شاعران و هنرمندان منتقد، حال به گونه صوری و ظاهری آن برای کاستن از درجه حرارت تب سیاسی و اختناق حاکم می افتد، دو تن از نویسندگان «روزنامه کیهان» به کانون نویسندگان ایران پیشنهاد می کنند که خوب است با حمایت روزنامه «کیهان» شب های شعری در انستیتو «گوته» تشکیل شود. کانون نویسندگان ایران عزم می کند که خود ابتکار عمل را به دست گیرد، بدون مشارکت روزنامه ای. این قضیه در هیأت دبیران کانون مطرح و هیأت دبیران موظف به سازماندهی برگزاری این شب ها می شود. با انجمن فرهنگی ایران و آلمان و انستیتو گوته وارد مذاکره می شود، توافق صورت می گیرد و این جلسات به مدت ۱۰شب در انستیتو گوته برقرار می گردد. برنامه ای که سرانجام در مهرماه ۵۶ عملی و به اجرا درمی آید. این جلسات با شعرخوانی و سخنرانی شمار کثیری از روشنفکران، شاعران و هنرمندان ایران، از دوشنبه، هجده تا چهارشنبه، بیست و هفت مهرماه ۵۶ در محل انستیتو گوته (انجمن فرهنگی ایران و آلمان) برگزار می شود. شیوه کار چنین بود که ابتدا یک یا دو تن از نویسندگان یا شعرا پیرامون موضوع فرهنگی سخن می گفتند، بحث های نظری راجع به آزادی و فرهنگ مطرح می شد و پس از آن شعرا به شعرخوانی می پرداختند.

شب اول با سخنرانی یکی از دبیران کانون نویسندگان ایران آغاز می شود. «رحمت الله مقدم مراغه ای»، بیان نامه هیأت دبیران موقت کانون را می خواند، سپس آقای «بیکر» که رئیس انستیتو گوته بود، راجع به روابط فرهنگی ایران و آلمان صحبت هایی می کند و پس از او سیمین دانشور در مورد مسائل هنر معاصر سخنانی ایراد می کند. متن کامل این سخنان در کتابی با عنوان «۱۰ شب» که امیرکبیر همان سال ها روانه بازار می کند، موجود است. در این شب پس از انجام این سخنرانی ها، تنی چند از شعرا به شعرخوانی می پردازند، «مهدی اخوان ثالث»، «تقی هنرور شجاعی»، «منصور اوجی» و «سیاوش مطهری». از این جمع تنها «منصور اوجی» در قید حیات است که امروز در شیراز هنوز به فعالیت های ادبی خود ادامه می دهد. سخنران شب دوم، «منوچهر هزارخانی» است که سعی می کند راجع به «قیم و مرشد آزادی» سخن بگوید و در واقع به نوعی به سانسور عصر پهلوی می پردازد. و این اتفاق در حالی روی می دهد که از آغاز قرار بر این بوده که به هیچ وجه نویسندگان در این شب ها نباید به سیاست فرهنگی وقت حمله می کردند و توافقی ضمنی در این رابطه صورت گرفته بود. با نیم نگاهی به تاریخ وقایع این ۱۰ شب، خیلی درمی یابیم همه نویسندگان از این قضیه عدول کرده و وجوه مختلف سانسور در ایران را به بحث گذاشته اند و این در حالی است که با پایان یافتن شب اول و به چاپ رسیدن سخنرانی های آن شب در روزنامه ها، واکنش تندی از سوی روزنامه های دولتی نشان داه می شود، بسیاری از بحث ها به تیغ سانسور سپرده می شوند و حتی کار به جایی می رسد که یکی از روزنامه نگاران را از روزنامه آیندگان اخراج می کنند و این تنها به دلیل درج مطالبی از کانون نویسندگان ایران اتفاق می افتد. با وجود جبهه گیری روزنامه های دولتی و حاکمیت نسبت به این وقایع، آنان هرگز موفق به متوقف کردن برگزاری جلسات این ۱۰ شب نمی شوند. از میان سخنرانی های شب دوم، سخنان «هزارخانی» جلب نظر می کند که راجع به ضرورت آزادی قلم و فشار و اختناق موجود در فضای فرهنگی آن روزگار سخن می گوید. در این شب، «نعمت میرزازاده» (م.آزرم)، «کاظم سادات اشکوری»، «عمران صلاحی» و «محمدعلی بهمنی» به شعرخوانی می پردازند. «کاظم سادات اشکوری» و «عمران صلاحی» همچنان در تهران فعالیت می کنند و همچنین «محمدعلی بهمنی» غزلسرای بنام کشورمان که امروز در شهر «کرج» روزگار می گذراند.

سخنرانی های شب سوم توسط دوتن دیگر از فعالان فرهنگی کشورمان انجام می گیرد. «شمس آل احمد» و «بهرام بیضایی»؛ «آل احمد» در مورد تاریخچه «کانون نویسندگان ایران» سخن می گوید و به موارد سانسور صریحا اشاره و آنها را بر می شمرد. و اما «بهرام بیضایی» نطق بسیار مهمی را در شب سوم ایراد می کند. او پیرامون موقعیت تئاتر و سینما سخن می گوید. شاید این سخنرانی را بتوان در زمره اولین اشاراتی دانست که سانسور را تنها منحصر به دولت نمی داند و عنوان می کند که می توان افکار عمومی را همواره در سطحی قرارداد که خود این وضعیت مانع رشد فرهنگی شود و خود افکار عمومی نیز در رمان هایی نقش سدی را در برابر تحول ایده ها و اندیشه های مترقی بازی کنند. در این شب، «محمد زهری»، «طاهره صفارزاده»، «سیروس مشفقی»، «فاروق امیری» و «محمد کسیلا» به شعرخوانی می پردازند. از این جمع «محمد زهری» دیگر در میان ما نیست. «طاهره صفارزاده» با تحولاتی که در ایشان به متعاقب انقلاب ایران رخ می دهد، همچنان فعالیت ادبی دارند و حتی در کتب درسی مدارس نیز نام او را می توان به وفور دید. «سیروس مشفقی» و «فاروق امیری» و «محمد کسیلا» دیگر کمتر به فعالیت ادبی می پردازند.

در همین جا باید به این نکته اشاره کرد، که در واقع بسیاری از افرادی که در این شب ها شعر خواندند، سال ها پیش در «شب های شعر خوشه» با همین ترکیب به شعرخوانی پرداختند، در واقع ۱۰ شب شعرگونه برداشت کامل تر و گسترده تری از همان برنامه ای بود که به همت «شاملو» برگزار و به شب های شعر خوشه مشهور شد.

در چهارمین شب، زنده یاد غلامحسین ساعدی «پیرامون شبه هنرمند» سخن می گوید، ساعدی، شبه هنرمند را کسانی می نامد که با حاکمیت و سیستم موجود همکاری می کنند. در این شب هوشنگ ابتهاج (سایه)، «عظیم خلیلی»، «علیرضا نوری زاده»، «مفتون امینی» و «حسین منزوی» به شعرخوانی می پردازند. از میان این جمع «هوشنگ ابتهاج»، غزلسرای صاحب نام کشورمان در آلمان به سر می برد، گهگاه به ایران سفرمی کند، «سایه» هم اکنون در تهران به سر می برد، «عظیم خلیلی» هنوز به کار ادبی می پردازد. «مفتون امینی» نیز که از شاعران برجسته کشورمان به شمار می رود همچنان فعال است. «حسین منزوی» نیز به همین گونه. در شب پنجم، «باقر مؤمنی» پیرامون سانسور و عوارض راجع به آن سخن می گوید. جالب اینجاست که با نگاهی به مضامین اصلی سخنرانی ها و برنامه های این شب ها متوجه معترض بودن یک نسل به سیاست های فرهنگی زمانه خود می شویم و هم این که در می یابیم که «سانسور» موضوع اصلی همه این برنامه ها بوده است؛ هریک از فعالان از یک وجه به این مقوله می پردازند. مثلا «باقر مؤمنی» در همین شب با نگاه آماری از این مقوله سخن می گوید، که بسیار جالب توجه است. و اما این شب، همان شبی است که یاد یاران را زنده و تلخای دوزخ را در هر رگ بازماندگان آن شب می دواند. شب بارانی دلتنگ، آن که از دیده رفته، اما همچنان در خاطر و در دل مانده است، در این شب سعید سلطان پور که تازه از زندان آزاد شده، به انستیتو گوته می رود و شعرهای بسیار تندی را بر ضد استبداد سلطنتی می خواند و فضا شدیدا تحت تأثیر کلمات آتشین او قرار می گیرد. جلسه شلوغ می شود و رئیس انستیتو گوته اعلام می کند اگر وضع بر همین منوال ادامه یابد، نمی تواند هیچ چیز را کنترل کند و باید این شعرخوانی پایان یابد، افرادی پادرمیانی می کنند. «بیکر» را آرام و جلسه همچنان ادامه می یابد.

آن گونه که گفته می شود، شب پنجم از به خاطر ماندنی ترین این شبهاست. جمعیت بسیار قابل ملاحظه تری نسبت به شب های پیش در انستیتو گوته جمع شدند.

و این شب معیاری می شود برای محک زدن، چنانچه گفته شده است در شب های بعدنیز مردم همواره هر جلسه ای را با آن شب مقایسه می کردند. از آغاز برقراری این شب ها، سیاست و برنامه ریزی فعالان این بود که جنبه های مختلف شعر معاصر ایران مطرح و به بحث گذاشته شود، اما از همان شب نخست، شعرهایی مورد توجه مخاطبان انستیتو گوته قرار می گیرد که سمت و سوی اجتماعی دارند و در واقع خود به خود مخاطبان هستند که نوع شعرها را انتخاب می کنند و خواهان پرداخت به آنها می شوند. شعرهای انقلابی، تند و تیز و خطابی بیشتر مورد توجه قرار می گیرد و آن دسته از اشعار تغزلی و آنها که شکل خطابی و هیجان انگیز ویژه ای نداشت کمتر مورد توجه.

در این شب «علی موسوی گرمارودی» نیز شعری می خواند و می گوید: «شیعه همواره مظلوم بوده و مورد بی لطفی جماعت قرار گرفته است...» پس از او «اورنگ خضرایی» و «اسماعیل شاهرودی» به شعرخوانی می پردازند.

پس از اتمام برنامه، نویسندگان و شعرا به میان مردم آمده و با آنان به گفت وگو می نشینند، پلیس به میدان می آید تا جمعیتی را که در داخل، خارج و حتی سراسر خیابان اطراف انستیتو گوته در زیر بارش باران سخت ایستاده بودند، متفرق کند، عده ای با چتر، عده ای بی چتر. «ساعدی» به خیابان می آید و تا پاسی از شب، با مردم و دوستداران خود سخن می گوید. در همین شب است که «اصلان اصلانیان» شعر مشهور «شب است و چهره میهن سیاهه، برادر غرقه خونه، برادر کاکلش آتشفشونه...» را می خواند که بعدها استاد شجریان این ترانه را به بهترین شکل ممکن با صدای خود جاودانه می کند. در شب ششم، محمدعلی مهمید سخن می گوید.او آرمانگرایی در شعر فارسی را محور بحث خود قرار می دهد. و اما سخنرانی اصلی این شب توسط «هوشنگ گلشیری» صورت می گیرد، او در آن برهه زمانی برای اولین بار موضوع «جوانمرگی در نثر معاصر فارسی» را مطرح می کند، گلشیری می گوید. «بسیاری از نویسندگان ایرانی، هیچگاه فرصت نکردند که در شرایط مطلوبی قلم بزنند، این شرایط نامطلوب اجتماعی همواره آنان را در حداقل ظرفیت خلاقه خود قرار داده است.»چنین مقوله ای در آن برهه زمانی به دلیل بدیع بودن نگاه به این مقوله بسیار مورد توجه مخاطبان قرار می گیرد. در این شب، «سیاوش کسرایی»، «فریدون مشیری»، «حسن ندیمی» و «محمد خلیلی» به شعرخوانی می پردازند که در این میان، «کسرایی» و «مشیری» دیگر در میان ما نیستند، از سرگذشت «حسن ندیمی» توسط نگارنده خبری در دست نیست. «محمد خلیلی» نیز همچنان فعال و عضو کانون نویسندگان ایران است.

در هفتمین شب، «اسلام کاظمیه» و «داریوش آشوری» سخن می گویند. عنوان سخنرانی «داریوش آشوری»، «شعر آزادیست» است، «آشوری» در گفته های خود قلمرو آزادی درونی انسان را در شعر با نگاهی بدیع مطرح می کند و چون سیاهه ای از آثار اودر طول همه این سال ها با نگاهی فلسفی به قضیه نگاه می کند.او از منتقدین برجسته همه این سال ها بوده است، مقالات جالب توجهی که راجع به «اخوان» و «سپهری» نوشته است هنوز از مراجع بسیار معتبر پیرامون موقعیت این دو شاعر به حساب می آید. از تازه ترین کارهای او باید همین جا به کتاب «عرفان و رندی در شعر حافظ» اشاره کنیم که در آن مسئله بسیار مهمی را راجع به حافظ مطرح کرده. آشوری معتقد است، محور اصلی تفکر حافظ اسطوره آفرینش است که در قرآن مجید نیز آمده است و او توضیح می دهد که این روایت قرآنی چگونه در عرفان مطرح شده و چگونه از طریق عرفان به عصرحافظ رسیده و حافظ چگونه از تأویل عرفانی افسانه آفرینش توانسته یک دیدگاه کلی فلسفی به وجود آورد که محور غزلیات او را تشکیل می دهد.

و اما در شب هفتم «اسلام کاظمیه» که از بنیان گذاران کانون نویسندگان ایران و عضو اعضای مؤسس کانون بوده است، پیرامون تاریخچه کانون نویسندگان و ارتباط آن با قانون اساسی سخن می گوید. از سرگذشت تلخ «کاظمیه» و خودکشی او دور از ایران اطلاعات زیادی در دست نیست. «داریوش آشوری» همچنان فعال است و کار فرهنگی خود را در سطح بسیار بالایی در خارج از کشور ادامه می دهد. در این شب «محمد مشرف تهرانی» (م.آزاد)، «جواد مجابی»، منتقد و شاعر برجسته همه این سال ها، «بتول عزیزپور»، «علی باباچاهی»، «جعفر کوش آبادی» و «جلال سرفراز» نیز به شعرخوانی می پردازند، از قضا، خوشبختانه شاعران این شب همگی در قید حیاتند و حی و حاضر رودرروی ما نشسته اند! «جلال سرفراز» و «بتول عزیزپور» در خارج از کشور هستند.

سرفراز در گفت وگویی عنوان کرده که با «جواد طالعی» پیشنهاد برقراری این شب های شعر را به کیهان داده اند. با همکاری کانون نویسندگان و روزنامه کیهان، گویا این ماجرا، ۶، ۷ماه پیش از برگزاری این شب ها بوده است. سرفراز می گوید با هیأت دبیران وارد بحث شدند و هیأت دبیران به آنان گفت: ما ترجیح می دهیم، که به طور مستقل این برنامه برگزار شود. بعد ها با اجرایی شدن این پیشنهاد دامنه این کار از یک برنامه شعر خوانی کوچک به سوی برنامه ای گسترده می رود که به ۱۰ شب شعر گوته مشهور می شود. «سرفراز» هم اکنون در آلمان به فعالیت فرهنگی مشغول است گویا چند کتاب شعر به بازار فرستاده و در نقاشی نیز مانند شعر پیشرفت های شایانی داشته است.

دیگر شاعران شب هفتم، که به نام آنها اشاره شد، در وطن هستند و کار ادبی خود را ادامه می دهند.

در شب هشتم، زنده یاد «مصطفی رحیمی» پیرامون «فرهنگ و دیوان» سخن می گوید و بحث «دیوان سالاری» را پیش می کشد، این درست در زمانی است که دیدگاه های رحیمی به عنوان یک جامعه شناس و متفکر اجتماعی به شدت مورد توجه و محبوب نسل جوان است. او را بی شک باید در زمره کسانی قرار داد که تاثیرات غیرقابل انکاری بر نسل جوان آن سال ها می گذاشتند، در زمره افرادی مانند، زنده یادان «دکتر امیرحسین آریان پور»، «جلال آل احمد»، «غلامحسین ساعدی» و ...

«رحیمی» در این شب باز هم بحث را به نوعی به مسئله سانسور می کشاند و معتقد است که سانسور دولتی باعث شکستن قلم ها شده است و ...

در شب نهم، «باقر پرهام» که از اعضای موثر کانون نویسندگان ایران بود به سخنرانی می پردازد. «پر هام» می گوید: ما اینجا میتینگ سیاسی تشکیل نداده ایم تا همه چیز را برهم بریزیم، ما تنها می خواهیم مسائل فرهنگی را به طور جدی مطرح کنیم و ...

شب دهم و شب پایانی با همه بیم ها و دل نگرانی ها سرانجام فرا می رسد، این شب با سخنرانی «محمود اعتماد زاده» (به آذین) نویسنده نامدار کشورمان که به او نیز از همین جا سلام می کنیم آغاز می شود. «به آذین» مسائل اصلی کانون و اهداف اصلی تشکیل کانون نویسندگان ایران را مطرح می کند و با پیامی که به جمعیت می دهد می گوید که به خاطر گشودن درهای آزادی برای فرهنگ و جامعه خود کوشش کنند. در آخرین شب، «اسماعیل خویی»، «جواد طالعی» و «فریدون فریاد» شعر خوانی می کنند. «اسماعیل خویی» سال هاست که در لندن به سر می برد، گویا اخیرا به آمریکا سفر کرده، بنیادی ادبی تشکیل داده که چندی پیش نیز به مناسبت «شب یلدا» این بنیاد برنامه ای را در شرق ایالات متحده با حضور جمع کثیری از نویسندگان ایرانی، «دکتر مهرانگیز کار»، «دکتر نهضت فرنودی»، «دکتر احمد کریمی حکاک» و با اجرای برنامه هایی توسط «زویا ثابت» و «محمدرضا لطفی» ترتیب داده بود. خویی در طول این سال ها آثار ارزشمندی را روانه بازار کرده است و نمونه یکی از شاعران موفق ایرانی کوچنده به برون مرز است. «جواد طالعی» همچنان کار روزنامه نگاری خود را در آلمان ادامه می دهد. کتاب شعری نیز به بازار عرضه کرده «فریدون فریاد» هم مدتی است در ایتالیا به سر می برد. او از جمله معدود افرادی است که آشنایی زیادی با «ریتسوس» شاعر بزرگ یونانی دارد، حتی با او همکاری هایی داشته و برخی آثار «ریتسوس» را نیز ترجمه کرده است. در همین جا باید یادآور شد که بسیاری از شخصیت های مهم ادبی در آن دوران در این شب ها حضور نداشته اند که از آن جمله اند: شاملو، سپانلو، آدمیت، آریان پور، پاکدامن، ناطق، دولت آبادی، محمود، مسکوب، گلستان و ... این افراد برخی در داخل کشور حضور داشتند اما مایل به حضور در این جلسات نبوده اند و تعداد زیادی هم در آن زمان در خارج از کشور به سر می بردند مانند شاملو که در این دوره در آمریکا به سر می برده است که سال های پس از آن به لندن می رود و با غلامحسین ساعدی، «ایرانشهر» را درمی آورند. در همین شب ها، هوشنگ گلشیری، که یکی از سخنرانان این شب ها بوده می گوید: «شما از ما می پرسید پس دیگران کجا هستند؟ خب ما چند تا سفرکرده داریم، آل احمد، صمد بهرنگی، شریعتی، شاملو» که برخی از این افراد فوت کرده و برخی دیگر نیز همان طور که گفته شد در خارج از کشور به سر می بردند. مجموعا در این شب ها ۶۰ نویسنده، شاعر، مترجم و پژوهشگر شرکت داشتند. ۳ زن و ۵۷ مرد.

۴۴ شاعر شعر خوانی کرده اند، نویسندگان و مترجمان مطرحی سخنرانی کرده و هزاران نفر را دور خود گرد آوردند.

 ناصر موذن، از فعالان کانون نویسندگان ایران، متن سخنرانی های این شب ها را در کتابی با عنوان ۱۰ شب در سال های آغازین انقلاب توسط نشر امیرکبیر به بازار عرضه کرد.

بر گرفته از نوشته  سهیل آصفی: روزنامه شرق ١٣٨٢

___________

فایل صوتی  ده شب شعر  انستیتو گوته

  نظرات ()
می خواهم شاعر فرا پست مدرن شوم! نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٩

می خواهم شاعر  فرا پست مدرن شوم! 

 وقتی به راحتی در مملکتی، با ارایه هر اراجیفی می توان ادعای هنرمند بودن کرد با ابزاری که گفته خواهد شد، نیز می توان در کسو ت یک "شاعر پست مدرن" در آمد، خصوصا که در مملکت ما شاعری هنریست بالفطره و مادر زاد و  ضرب المثل هنر نزد ایرانیان است و بس  به گمانم اشاره تلویحی به همین موضوع است که تمام ایرانیان شاعرند و  فقط شرایط مساعد دلیل بروز این استعداد فطری است.

 برای خیلی از افراد این فکر بوجود  آمده که شعر گفتن کار سخت ومشکلی است و هر کسی قادر به انجامش نیست و وجود ذوق و استعداد هنری و شعور فرهنگی لازم است. ولی من در اینجا می خواهم ثابت کنم که شعر گفتن، نه تنها کار چندان سختی نیست بلکه بسیار آسان هم است حتی آسان تر از غذا پختن ! البته این مسله را زمانی دریافتم که دیدم دست پخت این گونه شاعران به راحتی با ذائقه خوانندگانشان جور در می آمد و حس کنجکاوی باعث دقت در شگرد و روش کارشان شد تا دریابم که این گونه شعر گفتن به مانند کار هر بز در خرمن کوفتن! است .  البته مقوله دیگری هم در عرصه هنر ما  هست به نام سرقت ادبی که در مورد شعر ،فراگیری اش گویی بی انتهاست . از مقوله  امانت گرفتن سطرها ی شاعران غیرایرانی و چینش آنها کنار هم،  و ارایه ترکیب تازه ای از آنها به عنوان شعر،  نیز بهتر است بگذریم.

 اما حال که دوره، دوره پست مدرنیزم  و شعرهایی در این باب مد روز است،دریافتم که بروز استعداد در این ژانر شعری به ابزاری  بسیار ساده، معمولی و ابتدایی، نیاز دارد.

چسب_ کاغذ_ قیچی

 1-  چسب _مقدار تقریبی لزوما، یک من (سه کیلو )  و حتی بیشتر  و نوع آن هم حتی المقدور سریش باشد. چرا که در غیر این صورت و رعایت نکردن این دو مورد احتمال نچسبیدن بسیار زیاد است.

2 - کاغذ_ در اینجا کاغذ متشکل شده است از دو نوع :  یک  - کاغذ برای نوشتن نتیجه کار .  دو - کاغذ به معنای ابزار کار.

توضیح  - کاغذی که برای نوشتن انتخاب می شود باید سفید باشد و بدون نوشته  ، ولی کاغذی که برای ساختن یک شعر پست مدرن به کار می رود باید حتما حاوی یک سری مطالب  باشد. 

طرز تهیه کاغذ به معنای ابزار کار:

انواع و اقسام ورق های نشریات و مجلات مختلف خصوصا از نوع زرد.

 قبل از شروع کار باید در نظر گرفت که می خواهید شاعر پست مدرن در چه ژانری باشید.در نظر گرفتن این موضوع باعث یک دست بودن شعر ها و مشخص بودن سبک کار است و برای تحلیل گران شعر شما کار را راحتر می کند و لی می توانید این کار را هم نکنید و سبک و موضوع شعری شما متنوع و نامشخص باشد و یک سری جملات بی ربط در زیر هم بعنوان شعر ،در نهایت ارایه  شود که عدم ارتباطشان  و درک نکردنشان معمولا به  عدم شعور و درک و فهم خواننده  ربط داده خواهد شد!

 حالا مطابق میل و سلیقه خود ورق هایی را از  مجلات و غیره، جدا کرده و باز هم مطابق سلیقه خود نوشته هایی از آن را انتخاب کنید. نوع مطالب این صفحه بستگی به نوع شعری دارد که می خواهید بگویید .مثلا برای یک شعر سیاسی به نظر من مناسبترین صفحه بخش سیاسی اجتماعی است.  می تواند نو شته فلسفی - عشقی _ اروتیکی _  پورنویی و ووو باشد  . می توانید انتخاب خاصی هم از نوشته نکنید و همه نوشته را انتخاب شده فرض کنید ...

حالا قیچی را برداشته و تک تک کلمات نوشته ها را از هم دیگر جدا می کنید و  آنها را در یک کیسه می ریزید. چیزی حدود صد کلمه .البته این کار را می توانید یک بار در طول زندگیتان انجام دهید و بعد از ان کیسه ای داشته باشید پر از کلمه برای تمام فصول!!

خب دیگر احساس می کنید انگشتان به درد امد و کیسه تان تقریبا پر شده ...کافیست !

حالا می توانید محتوایات درون کیسه را خوب به هم بزنید و بعد  ان صفحه کاغذ سفیدی را که قبلا تهیه کرده بودید جلوی خود بگذارید و بعد یک یک کلمات را _ به مقدار مورد نیاز _ با چشم بسته  از کیسه بیرون اورده و بر صفحه کاغذ یادداشت کنید

شکل یادداشت کردن انها _ مثلا دایره ای _ عمودی _ افقی  ...و نحوه ترتیب بندی و ترکیب بندی کلمات بر روی کاغذ بسته به  ذوق و سلیقه فردی شماست و البته چسبی! که در بالا به ان اشاره شد

این کلمات باید طوری به کاغذ و در کنار هم چسبانده شوند که  هیچ سیلابی نتواند انها را از بین ببرد .

بعد از اتمام کار می توانید  کیسه تان را به همراه ابزار کارتان در جای  مطمئنی قرار دهید تا هر وقت باز دوباره احساس نیاز به شعر گفتن داشتید به خوبی از ان استفاده کنید

توصیه  یا  یک ابتکار شخصی:می توانید شعرهایی را که نوشته اید یک بار از اول به اخر و بار دیگر از اخر به اول بخوانید مفهوم در هر کدام از موارد که عمیق تر بود توصیه می شود همان را در دید اذهان عمومی قرار دهید.

قوت قلب : مایا کوفسکی در بدو امر شعر نوشتن ؛از هجویات فراموش شده ساشا چرنی ـشاعر قرن ۱۸ـ بسیار سود برد...

 پس اصلا نومید نشده و به درستی و حقانیت راه و روشتان ایمان داشته باشید. اگر خودتان مایاکوفسکی نشدید لااقل حتم داشته باشید که مایاکوفسکی های آینده از نوشته های شما بسیار سود خواهند برد.

  نمونه : من یک نمونه شعر برایتان با کلماتی  که با روش بالا بدست اوردم  می نویسم. یاد آور می شوم که این شعر را می توان از پایین به بالا هم خواند.هر دو مدل آن را می نویسم:

خوانش از بالا به پایین:

 

در رازهای تازه سنگ

شبها پر می شود

برای صورتهای  فردا

یافته باغ

قصه ها را

سحر می شکفت

من خریده ام

تقدیر بهار را

به فصل

گمانم ،اما بریده.

 

خوانش از پایین به بالا:

 

اما بریده گمانم.

به فصل

تقدیر بهار را

من خریده ام .

سحر می شکفت

قصه ها را .

یافته باغ

برای صورتهای فردا

شبها پر می شود

در رازهای تازه سنگ.

 

البته این گونه شعر ها در ژانر خاص خودشان قرار دارند و من به خاطر اینکه به دیگر شاعران توهین نشود فقط این ژانر را مد نظر دارم . این گونه شعرها را  می توان در نظر من  یا ــ فرا پست مدرن ــ و یاـ ـ فرو پست مدرن  - نامید.

____________

ممکن است برخی از خوانندگان این مطلب در ذهنشان، تصور شباهتهایی میان این نوشته با سبک کار  شاعران دادئیسم بوجود آمده باشد .

لازم به توضیح می دانم که گر چه  این روش کار شبیه به روش کار دادائیست ها است، اما این تنها شباهتی صوری بوده و اهداف  به کلی دور از هم و متفاوتند.

 برای آشنایی بیشتر با دادائیسم می توانید به این آدرسها رجوع کنید:

 تعریف دادائیسم

دادائیسم_ معرفی و یک شعر

دو نمونه گرافیک شعر دادا

 

  نظرات ()
حکایت سیمین و سینه ی کفتری! نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۸/٢۳

سیمین دانشور بعضی وقتها  اینجا و آنجا حرفهای جالب و خواندنی می زند. به تازگی هم مصاحبه ای او در اینجا منتشر شده و آنطوری که از عنوان مصاحبه بر می آید و نیز از اولین پرسش مصاحبه گر از ایشان ، گویا محور گفتگو بر نیما  می چرخیده که گویا پاسخهای خانم دانشور مانع این چرخش شده!

 در مقابل هر پرسش و سوالی، خانم دانشور تنها به جوابهایی سطحی اکتفا کرده است. وقتی از او پرسیده می شود که بعنوان همسایه و دوست نیما از نیما  و خاطراتش بگوید  تنها چیزی که می شنویم این است که او مردی صاف و مهربان بود . همین و دوباره تکرار همان حکایت هزاران بار تکرار شده ی آمدن جلال بر بالای سرش.

 در مورد نیما گفته است که، (،بله، می اومد اینجا می نشست. صبح  می اومد اینجا پیش من. من عصرها درس داشتم. یک تخته سنگ بود اینجا. اینجاها همه بیابون بود. ما اینجا برای نیما آمدیم. گفت اینجا یک زمینی هست بیایین بسازین. تقریباً ما شب وروزمون با نیما بود. صبح می آمد دنبال من، با هم می رفتیم راهپیمایی.می رفتیم، سیب زمینی ها رو کنار آتش می چید . خاک روش می ریخت. بعد سوراخ سوراخ می کرد و می رفتیم.  راه می رفتیم. شعر می گفت. بعد می گفت سیب زمینی هام پخته.)

 در تعجبم از سیمین دانشو که به گفته خودش شب و روزش با نیما بوده و فقط از نیما آنچه که برای گفتن دارد همین ها است.

مابقی این گفتگو هم خواندنی است آنجا که گفته است:

نیما به موسی صدر حسودی اش شد.(! ؟) موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. .

غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود.چشمهای خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری ها. من در رو باز کردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی...

 خندید. گفت: جلال هست؟گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم.نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود.باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش.من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه کرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی می‌دیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.

  این هم گوشه هایی از مصاحبه دیگری از دانشور  درج شده در روزنامه شرق ۵مهر ماه ١٣٨۴

 (...من در کوه سر گردان بیشتر درباره موعود نوشته ام ...امید وارم حضرت مهدی ظهور کنند و دنیای ما را نجات دهند . ظهور ایشان لازم است تا بوش دیوانه را سر جای خودش بنشاند. من خیلی در انتظار امام زمان و ظهور ایشان هستم و تنها راه حل را در این دنیای وانفسا ظهور ایشان می دانم...)

(...من از هدایت خیلی استفاده کردم و تا وقتی ایران بود هر چه می نوشتم می دادم تا بخواند . در تهران هم همسایه بودیم . می رفتیم روی یشت بام و او هم می آمد روی بام خانه اش و با هم حرف می زدیم...)

خسته نباشید خانم دانشور  با این همه چیزهایی که گفتید بخصوص از "راندوو" هایتان با نیما و هدایت و حکایت سینه کفتری و چشمهای درشت و زیبا !

خوشتر  آن باشد که سر دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران

  نظرات ()
جوانه های من نویسنده: - جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢

واقعا فکر می کنید درختان در زمستان خشک شده اند ؟

 هر وقت به شاخه های لخت و عریان درختان می نگرم ؛جوانه هایی را می بینم  در کار سر برون آوردن.

 این جوانه ها را نمی بینید؟

 

در ختان در زمستان با آن شاخه هایشان کشیده و عریانشان، برایم سر شار از زندگی اند.

 

  نظرات ()
این روزها ی انتخاباتی نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/۳/٢۳

این روزها این حرفها از نیما باز هم خواندنی ست!

 

_______

 

چرکین چراست صورت مهتاب؟

کی مانده چشمش بیدار

خواب آشنا  که هست و چرا خواب؟

کی ساخته است ؟

کی برده است؟

کی باخته است؟

...

 

دوست من!

برای خوب دویدن؛میدان لازم است. انسان قفسه نیست که هر وقت هر دارویی را که بخواهداز یکی از جعبه های معین آن بیرون بکشد. ...

درست مثل داروهای رطوبت زده شده ام . برای من حرارت و آفتاب کافی و آسمان؛ که متاسفانه ابری است و من به خوبی می دانم که این ابرها در همه وقت و زمانی بو ده اند. بعضی از روی دریاها بلند می شوند؛بعضی از روی مردابها و جاهایی که نمی دانند کجاست و مرغابی های ترسو در کجاهای آن منزل دارند. باید در حساب گرفت که دنیا جای چشم دریده هایی هم که آفتاب نمی خواهند هست؛آنها هم سهم می برند.

جوری برای زندگی کردن خود دست و پا می کنم که خودم خنده ام می گیرد.مثل کبوتر هایی که از پرواز طولانی برگشته ؛ زیاد پرسه زده اند.

در دایره امکان همه ما را به مثابه ی یک مشت ریزه خوار مفلوک و عاجز به هم ریخته اند. پر از فکرهای علیل و طولانی برای رهایی.معنی کمال را در پیرامون این بهم خوردگی ها برای پیدا کردن یک توانایی مختصر باید به دست آورد.

آنچه دائمی ست همین حرکت است از برای همان توانایی یا کمالی که گفتم.از نوشتن دست بر می دارم. رفتم به سر وقت آب دادن بوته هایی که با دست خودم آنها را کاشته ام. در صورتیکه من تابستان به ییلاق می روم و می ماند برای دیگران؛ نمی دانم چرا  وقت مرا می گیرد؟

                                 خدا حافظ شما

                                   دوست شما  ــفروردین ماه ۱۳۳۴ـــنیما یوشیج

  نظرات ()
نگاهی بر داستان "جزیره" غزاله علیزاده نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/۱٩

نگاهی بر داستان "جزیره" غزاله علیزاده

 به همراه گریزی به رمان "شبهای تهران"

 

داستان "جزیره" غزاله علیزاده، روایت سفر یک روزه­ی زن و مردی به جزیره آشوراده *است.  این داستان در واقع به نوعی ادامه و نیز پایانی(شاید موقتی) بر رمان شبهای تهران اوست . در جزیره شخصیتهای اصلی داستان همانهایی هستند که در شبهای تهران نیز وجود داشتند، بهزاد و نسترن و حضور رویا گونه­ی آسیه. برای اینکه بتوانیم بهتر با روابط  و خصوصیات شخصیتهای داستان جزیره آشنا شویم نگاه به رمان شبهای تهران الزامی است چرا که در این­ رمان پروسه­ای ده ساله را از آنچه که بر آنها گذشته در پشت سر می­گذاریم وارتباط میان بهزاد، نسترن و آسیه برایمان روشنتر می­شود. به همین خاطر بد نیست نگاهی کوتاه به شخصیت این سه نفر که هر کدام نمونه ای از جوانهای پرشور دهه­های چهل هستند در رمان شبهای تهران بیندازیم.

 بهزاد نقاشی روشنفکر و بر خاسته از خانواده ­ای  اشرافی است  او نمونه ای از روشنفکران آشنا  با غرب در ایران دهه­های چهل و پنجاه است هر چند که تا حدی از طبقه بوژوا ها رو گردانده ولی به انقلابی­ها هم با دیده شک و تردید نگاه می­کند. او عاشق دختری جاه طلب و سنت گریز با افکار درهم و مغشوش به نام آسیه می­شود که بعدها آسیه او را به خاطر دست یافتن به عشقی آرمانی  رها کرده و تنها می­گذارد اما یاد وفکر او همچنان بهزاد را رها نمی کند.  بهزاد بعد از رها شدن توسط آسیه به ایران برگشته وآشنا و عاشق قدیمی اش نسترن بارها به دیدنش می­رود اما بهزاد در برخوردها و روابطش با نسترن فقط خاطرات خود را با آسیه مرور می کند  و قادر به  درک و آگاهی ازاحساسات و عشق نسترن نسبت به خود نیست.

نسترن دختری  است بدون آمال و آرزوهای بزرگ و فاقد جاه طلبی ودارای روحی آرام، که بهزاد را عاشقانه و ساده دوست داشته اما عدم توجه بهزاد به او باعث در هم شکستنش می­شود. او بعدها با گرایش به هنرتاتر می­تواند شخصیت خود را تثبیت کرده و اعتماد به نفس و قدرت وتوانایی این را پیدا ­کند که در مقابل بهزاد احساسات و دورنیاتش را به نمایش گذارد. چرا که پیش از آن در مقابل بهزاد و عشق او احساس عجز و ناتوانی می­کرد و قادر به بیان احساسات و تمایلات و ذهنیات خود نبود و به همین دلیل نیز بهزاد تا مدتها نتوانست از عشق او نسبت به خودش آگاه شود.  در پی حوادث و تنشهای روحی نسترن می­گریزد و بهزاد در پی پافتن او بر می­آید. او نسترن را در کنار دریا می یابد. داستان در حالی پایان می پذریرد که هر دو به دریا خیره شده اند." چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم"،این جمله انتهای رمان (شب های تهران ) غزاله علیزاده است.

در ابتدای داستان جزیره  رجعتی به گذشته و یادآوری خاطرات گذشته توسط بهزاد است،

" بهزاد پیش از خواب یاد جزیره افتاد. صبح پس از دیدن نسترن گفت: «بیا برویم آشوراده، ده سال پیش وقتی تو هم اینجا بودی، من با دسته‌ی - به قول خودت - «وحشی‌ها» سری به جزیره زدم. چه دورانی! یادش بخیر؛ مادربزرگ زنده بود و من در شروع جوانی، تازه از فرنگ برگشته بودم، همه چیز برایم عجیب بود. حالا می‌خواهم بدانم آنجا چه تغییری کرده، مثل ما عوض شده یا هنوز تر و تازه است؟"

 بهزاد و نسترن و آسیه همانهایی هستند که در شبهای تهران وجود داشتند منتها با گذشت ده سال زمان برآنها.

بهزاد همچنان روشنفکریست با دغدغه ­هایش. دغدغه هایی  از جنس دلمردگی، یاس و کسالت. دغدغه­های نسل رمانتیکی که با جهان مدرن  در تضاد قرار گرفته و نمی تواند دارویی برای دردهای ناشناس خود بیابد. از دیدگاه او زندگى معنایش را از دست داده است، در خود فرو مى رود ،تنهایى، افسردگى، سردرگمى و کسالت همراه با آرمانهایی آمیخته در کابوس و رویا که مدام آزارش می دهند و به گفته­ی خودش  گاهی حسرت زندگی ای را میخورد که با واقعیتهای عیان پیوند خورده است. باران و خاک وآفتاب و زندگی واقعی به دور از رویا و توهم و کابوس و آرمانهای دور از دسترس. حسرت زندگی واقعی پیوند خورده با کار و تلاش مدام نه در بستری از ایده­ها و تخیلات دست نیافتنی.

 

"نسترن پیشانی را تکیه داد به شیشه‌ی سواری: «حتا چشم‌های پیرزن‌ها هم می‌درخشد! کاش ساکن اینجا بودیم

بهزاد، سر پیچ، چرخشی به فرمان داد: «در همان چند روز اول دچار ملال می‌شدی؛ مگر کار به دادت می‌رسید، کار سخت و دائمی. گاهی حسرت اینجور زندگی را دارم، (دست چپ را بالا گرفت و انگشت‌ها را از هم گشود) یکی شدن با خاک و باران و آفتاب، اتکا به قدرت دست‌ها، خیش زدن و بذر پاشیدن، زمانی دراز به انتظار رویش گیاه نشستن؛ شب‌ها از زور خستگی به خوابی سنگین فرو رفتن، بی کابوس و بی رویا. حیف، نه همت و نه عادت داریم"

 به نظر من بهزاد سمبلی از همان نسلی است که غزاله علیزاده  نیزبه آن تعلق داشته و خود در مورد نسل زمان خویش چنین گفته است که:" ما نسلی بودیم آرمان‌خواه که به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی."

به همین دلیل هم  در میان شخصیتهای داستانهای او  همواره شخصیتی آرمانگراه  و رویایی نیز وجود دارد و این یکی از مشخصه های داستانهای اوست که در آنها مقوله­های  آرمانگرایی و آرمانخواهی سهم عمده ای را بر دوش می کشند. غزاله علیزاده در نوشته های خود همواره در تظادی میان رویا و واقعیت و آیده الیسم و رئالیسم در نوسان بود . شاید هنگامی که می گوید تاسفی ندارم به این نیز می اندیشیده که این آرمانخواهی نسل او آیا به رستگاری  منتهی شده است یا نه؟

شاید خود او نیز در این تردید و کشا کش درونی بوده است که آیا باید آرمانگرا و آرمانخواه باقی ماند یا اینکه چشم بر واقعیتها گشود . بهزاد یکی از شخصیتهای اصلی او در شبهای تهران و در داستان جزیره است  که اگر چه مرد است اما به نوعی  غزاله با او همذات پنداری کرده است.

 

بهزاد بر این گمان رسیده که زندگیش را سراسر صرف رویایی ناتمام کرده و نسترن بر این باور است که این به معنای فرو رفتن و ماندن و نابودی است. بهزاد آرمانگرای ایده آلیست و نسترن واقع گرایی رئالیست است. بهزاد نیاز به گریز از واقعیت و غرق شدن در رویا های گذشته و نسترن نیاز به ارتباط با آدمی ساده و استوار را دارد.

(نسترن به او خیره شد، التهاب و رنگباختگی مرد همیشه حاصل گشت و واگشت یاد دوردست آسیه بود. دختر این بازتاب‌ها را می‌شناخت؛ بی‌درنگ پریشان می‌شد و پشت خود را خالی می‌دید. برگشت و زل زد به کشتی: هیولایی مه گرفته، دور از دست و تهدیدکننده، که با نزدیکی دور می‌شد و با دوری نزدیک. برای بهزاد شاید جلوه‌گر آسیه بود که در فضای خواب‌زده با جوهری غیرواقعی قد بر‌می‌افراشت. پشت به کشتی و بهزاد کرد؛ هردو دور و ترسناک بودند. نیاز به ارتباط با آدمی استوار و ساده داشت)

بهزاد متمایل به غرق شدن در ورطه­ی بی انتها و بی سرانجام و پیچ در پیچ رویا و توهم را داشت و نسترن می خواست در ساحل آرامش پای بر زمینی واقعی و حقیقی بگذارد.

 و در این میان وجود شخص سومی در قالب معلم مدرسه"آقای حیدری" پدیدار میشود، او همان انسان ساده و استواری است که نسترن به او نیاز دارد و نیز همان آتش و جرقه­ای است که ذهن بهزاد برای دیدن روشنایی و بیرون آمدن از تاریکی بدنبالش بوده است . نسترن برای آقای حیدری تجلی واقعی آرمانهای دور و درازش اما حقیقی و دست یافتنی اش میشود.

(حیدری مشتی بر دیرک قایق کوبید: « من کتاب زیاد خوانده‌ام. لازم نمی‌دانم بگویم، یگانه سرگرمی‌ام در این جهان مطالعه‌ی افکار چهره‌های نامی است؛ زندانی قطعه زمینی که هر طرفش آب است و آب، چه رفیقی بهتر از کتاب؟ بیشتر، رمان‌های روسی را می‌خوانم، از محتوای آن‌ها دنیا را به خانه می‌آورم، عظمت و والایی روح انسان را درک می‌کنم. (نجوا کرد) تنها آرزویم زندگی در آن سوی مرز است. (با سر اشاره کرد به شمال، دایره‌یی در فضا رسم کرد) بعضی شب‌ها بی‌خواب می‌شوم، هم‌صحبتی ندارم، لب دریا می‌نشینم، موج‌ها می‌خورد به پایم، تا سپیده‌دم بیدارم. شما به خانم‌های روس شباهت دارید.» پلک‌ها را پایین آورد و لب فرو بست.)


جزیره نمادی از واقعیت بود . قدم گذاشتن بر خاک جزیره بازتابی از رهایی از توهم و رویا را برای بهزاد به ارمغان خواهد آورد.

(بهزاد نفس عمیقی کشید، رشته موهای چسبیده بر پیشانی را با انگشت پس زد، چند قدم پیش رفت. بر زمین مستحکم زیر پای او، گل‌های سوسن وحشی با نسیم چپ و راست می‌رفت. از تعلیق زورق آبناک رها شده بود. در احاطه‌ی مه کهربایی دریا، دستخوش اضطراب بود؛ رویاهای او بین ابرها تجزیه می‌شد، با قطره‌های باران بر سرش فرو می‌چکید.
جزیره بوی زندگی داشت: برابر خانه‌ها رخت‌های گسترده بر شاخه‌های خشک موج می‌خورد، بر چمن خواب و بیدار بچه‌ها می‌دویدند، زن‌های چارشانه‌ی خوش آب و رنگ کنار درها با هم گفتگو می‌کردند، از اجاق‌های دور و نزدیک، دودی آبی‌رنگ می‌رفت رو به آسمان. کنار تخته‌سنگی، سگی لاغر و گوش‌بریده لمیده بود و با چشم‌های میشی مغرور آن‌ها را نگاه می‌کرد. بهزاد دستی بر شانه‌ی معلم جوان زد: «چه جای قشنگی دارید، آقای ...؟»)

آقای حیدری معلم جزیره با رفتار و حرکات خود واقعیتهای عریانی را در پیش چشمان بهزاد میگشاید و در این گردش یک روزه در جزیره ذهن بهزاد از کشاکش میان تماشای این واقعیت و جذبه های رویا و توهم عشق از دست داده اش(آسیه) است.

 آقای حیدری انسانی ست  که برای رسیدن به مطلوب در تلاش و تکاپوست ، مبارزی واقع گراست در آرزوی بهشتی در آنسوی آبها ، او معتقد به مبارزه در جهت رهایی و پیروزی و بهروزی خلق است و  خود را یکی از عناصر آگاه در این مبارزه می­داند و کار و تلاش و زندگی اش را پروسه ای برای رسیدن به آرمان نهایی اش  قرار داده است.  در مقابل او که خود را انسانی آگاه ، توانا، و هدفمند می­داند ،بهزاد انسان نا کام و نا توان و بدون هدفی ست که قادر به رسیدن به مطلوب خود نبوده .و در میانه این دو قطب توانایی و ناتوانی و امید و یاس، نسترن دختری است در پی تطابق با واقعیتهای عینی و ملموس.

حیدری، نسترن و بهزاد سه شخصیت داستان، هر کدام به نوعی نماینده تفکری خاص محسوب می­شوند.

 حیدری انسانی واقعگرا با آرمانهایی ملموس و حقیقی و دست یافتنی، بدنبال بهشتی زمینی که سرشار از زندگی و خوشبختی ست و چندان نیز دور نیست (با اشاره به آنسوی آبها و کشور شوروی سابق) تمام زندگیش را صرف رسیدن به رویای دست یافتنی و واقعی اش کرده است.

بهزاد انسانی غیر واقعگرا غرقه در خویشتن و رویا و توهم و معلق در دنیای ذهنی و درونی،که همواره در هراس از بیدار شدن و در گریز از روشنی است.

نسترن نشانه­ی زندگی زمینی، واقعی و حقیقی و گسترده در پیش رو است . او نه آرمانهای دور از دسترس دارد و نه در وهم و خیال و رویا زندگی می­کند.

در طی این سفر یک روزه­ی زن و مرد به جزیره، بهزاد دچار تحول روحی می­شود و این تحول روحی با واکنشی کلامی نسبت به نسترن در پایان داستان به خواننده اعلام می-شود.

البته نویسنده به خواننده  نشان نداده است که چرا و چگونه و به چه دلیل بهزاد به یک باره و ناگهان زن رویایی دور از دسترس را از ذهنش می­زداید و به زن واقعی و زمینی که در کنارش است می­پیوندد. هیچ چیز جز تنها توصیفی از بروز این حالت در بهزاد، به خواننده ارایه نشده است.

 "بهزاد... نارنج بریده را برداشت، روی ماهی فشرد: «خوشمزه‌تر می‌شود. عجیب است در این وقت روز می‌توانم گرسنه باشم؛ در کنار تو امنیت دارم، با جهان به آشتی می‌رسم. پیش‌ترها شکل مبهمی داشت؛ به خانه‌ی ما می‌آمدی، می‌نشستی، من از آسیه حرف می‌زدم، کم‌کم سبک می‌شدم. وقتی می‌رفتی تا مدتی بوی عطرت در اتاق می‌ماند، تار و پود پارچه‌ی مبل و بالشچه‌ها آن را حفظ می‌کرد. روی تخت دراز می‌کشیدم، ابرها را نگاه می‌کردم. نیم ساعت پیش در باغ، انگار یکباره یخ چشم‌هایم آب شد؛ انبوه گل‌ها، برگ‌های خیس، موج‌های دریا و خورشید رنگ خودشان را گرفتند، وقتی نفس می‌کشیدم بوی زمین خیس را در خونم احساس می‌کردم، ‌آدم‌ها دیگر دور نبودند، کفش‌های پاشنه‌خواب و جوراب پاره‌ی حیدری را دوست داشتم. قبلا صداها و رنگ‌های تند (تلنگری بر تخته‌پوش قرمز میز زد) آزارم می‌داد، حالا بی‌اثر شده. (برگشت و لبخند زد، چشم‌های رنجور به نسترن خیره شد) تو مثل درخت سیبی در اوایل شهریور. پس من هم درختی دارم

نسترن ...نفس عمیقی کشید: «چرا دروغ می‌گویی؟ من روز و شب به حرف‌های تو فکر می‌کنم، هر جمله را بارها به یاد می‌آورم، ولی برای تو اهمیت ندارد؛ کتره‌یی چیزی می‌پرانی، بعد هم فراموش می‌کنی

بهزاد دست دختر را گرفت، انحنای بین شست و سبابه را نوازش کرد. گرمای زندگی از نسج‌های او می‌تراوید و چون کهکشانی کوچک، زیر پوست مرد منفجر می‌شد. نسترن دست را پس کشید. کف مرطوب را با گوشه‌ی دامن خشک کرد. مرد کاغذ دسته‌گل را باز کرد و غنچه‌یی برداشت، بین دو انگشت چرخاند: «نه نسترن! من دروغ بلد نیستم،‌ حتا اگر سعی کنم. اما انسان عوض می‌شود، کی از آینده خبر دارد؟

 

» نسترن کت بهزاد را از روی شانه برداشت: «بپوش! تو سردت می‌شود
«
من در کنار تو گرمم.» صدای نرم او در پت‌پت موتور قایق تحلیل می‌رفت
.
دختر دسته‌گل را برداشت. بهزاد کنار گوش او نجوا کرد: «همیشه با من می‌مانی؟
»
سر نسترن رو به جزیره برگشت؛ توده‌یی تاریک پشت مه می‌رفت، تنها کورسوی چراغ‌ها از دور پیدا بود. کاغذ دور گل‌ها را گشود، آن‌ها را تک‌تک روی آب انداخت؛ بر شکن موج‌ها نرم‌نرم بالا و پایین رفتند، در تیرگی گم شدند."

آیا می توان این تحول فکری و ذهنی و آنی را در بهزاد متاثر از احساس دانست و به پایداری آنها یقین نیاورد؟ به یکباره چه شد که بهزاد از نسترن می­خواهد که برای همیشه با او بماند؟ آیا شخصیت و رفتار و اعمال آقای حیدری چشم بهزاد را به روی دنیای واقعیت باز کرد؟ آیا بیان احساسات بی پرده و با صداقت آقای حیدری به نسترن منجر به بیدار شدن حس و انگیزه و واکنش در بهزاد شد؟ آیا طبیعت و دریا و زمین حاصلخیز و زندگی شاد و ساده و آرام ساکنان جزیره بهزاد را به آرامش  و جدا شدن از توهم و کابوس رساند؟

این که چه عاملی و یا کدامیک از آنها و یا همه­ی آنها در این امر دخیل بودند به روشنی نشان داده نشده است، اما آنچه که بدیهی است تحولی که در بهزاد به وقوع پیوسته آمیزه­ای از تمام این عوامل(احساس نیاز، احساس حسد، احساس مالکیت،رویکرد به زندگی واقعی) و سرچشمه گرفته از همه­ی آنهاست.شاید بهزاد همانطور که در اول داستان به سخت بودن زندگی اشاره می­کند در انتهای داستان در می­یابد که، زندگى  تنها با احساس پوچ بودن سخت است، خیلى سخت.

* پ .ن - جزیره  آشوراده تنها جزیره دریای خزر در شمال ایران است

منصوره اشرافی

اردیبهشت ماه 1388

________________

این نوشته در سومین شماره ماهنامه مهر هرمز  نیز منتشر شده است.

  نظرات ()
ویژه نامه غزاله علیزاده نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٧

انتشار دو ماهنامه ادبی و فرهنگی

 

 

ماهنامه مهرهرمز با عنوان ویژه نامه غزاله علیزاده منتشر شد.

 

 سومین شماره ماهنامه ادبی مارال نیز در خردادماه منتشر شد.

 

_____________

 

در سومین شماره "مارال" سه شعر از من را  می توانید بخوانید.

در سومین ویژه نامه"مهرهرمزدو نگاه  بر دو داستان غزاله علیزاده داشته ام،  همچنین مطلبی که با عنوان "یاد غزاله علیزاده" نوشته ام را نیز می توانید بخوانید.

  نظرات ()
آلبر کامو می نویسد... نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٠

 

 

 

آلبر کامو می نویسد:

وقتی جنایت به دلیل وضع شگرف و واژگونه زمانه ما جامه بی گناهی می پوشد؛ بی گناهی باید ثابت شود.

___________

رندان، (ماهنامه ادبیات حاضر ایران) با شماره ماه ژوئن خود به روز شد.

 

  نظرات ()
درگذشت سیاوش شاملو نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۸

 درگذشت سیاوش شاملو

 

 

 

 به خبر رادیو زمانه نگاه می کنم . جدا از همه درگیریها و اختلافات خانوادگی در درون خانواده شاملو، سیاوش شاملو برای من تجسم عینی شاملو بود با همان شکل و قیافه و شمایل و با همان ژست و لحن  و با همان شوخ طبعی و رک گویی.

 چند باری دیده بودمش. اولین بار که زنگ زده بود و مرا به دفترش(دفتر نظارت بر حفظ و نشر آثار شاملو) دعوت کرده بود با اشتیاق برای دیدن پسر شاملو رفتم و در یک لحظه که در را گشود شاملو را کمی کوتاهتر و لاغر تر در برابرم دیدم . تمام در و دیوار وفضای آنجا پر از شاملو بود، عکس، شعر، نوشته، صدا و تصویر و وقتی که بر گشتم از آنجا حس کردم تمام وجودم در محاصره شاملو در آمده وشاملو احاطه­ام کرده و حسی ترسناک مرا فرا گرفت. حس تسخیر شدگی، حس احاطه شدن و می خواستم  از قدرت نفوذ شاملو درذهن و روح انسان  بگریزم و گفتم اگر باز به آنجا بروم این فضای آکنده از شاملو مرا در خود غرق خواهد کرد و اجازه بیرون آمدن به من نخواهد داد . با خود گفتم دیگر نمی روم آنجا ...

شعر شاملو را در قابی بزرگ بر دیوار نصب کرده بود:

از عموهایت
برای سیاوشِ کوچک
¤
نه به خاطرِ آفتاب، نه به خاطرِ حماسه
به خاطرِ سایه ی بام کوچکش
به خاطرِ ترانه ای کوچک تر از دست های تو

نه به خاطرِ جنگل ها، نه به خاطرِ دریا
به خاطرِ یک برگ
به خاطرِ یک قطره روشن تر از چشم های تو

...

اما باز هم برای دیدن سیاوش شاملو و همسر مهربانش  رفتم و هر باری که می رفتم سیاوش کوهی از خاطراتش را بر سرم می ریخت و من اشتیاق شنیدن آن چیزهایی را داشتم که تا به حال نشنیده بودم . یک روز گفتم آقای شاملو شما چرا این خاطرات خود از پدر را نمی نویسید که البته در آن روزها سخت در حال مبارزه با بیماریش بود و انتظاری که من از او داشتم انتظاری بعید می نمود .

 چیزی که همیشه در او می دیدم شور و اشتیاق و انرژی بی پایانش در عین بیماری بود  و تنها گاهی  تاسف این را می خورد که موهایش کم پشت شده و دارد می ریزد .روحیه او در عین بیماری واقعن روحیه قوی ای بود و همه چیز را با شوخی و خنده برگزار می کرد حتا بیماریش را ...

بعدها مدتی به خاطر مشغله و گرفتاری نتوانستم به سیاوش شاملو سر بزنم و احوالش را بپرسم . داشتم در ذهنم این روزها با خود می گفتم که بعد از مدتها بی خبری بهتر است زنگ بزنم و احوال پسر شاملو را بپرسم ... هنوز در این فکر بودم این روزها که ...  همیشه مرگ زودتر از آنچه که فکر کنی سر میرسد ...

درگذشت سیاوش شاملو را به همسر و فرزندان و خانواده شاملو تسلیت می گویم.

  نظرات ()
از لابلای خاطره­ها _ یاد غزاله علیزاده نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٢

از لابلای خاطره­ها _‌ یاد غزاله علیزاده

 

 

 

اردیبهشت ماه یادآور خاطره ی اوست، او که زیستن خود را آنگونه که می­خواست رقم زد بر شاخه درختی که تازه برگهای سبز را به بیداری خوانده بود در جنگل­های شمال. غزاله تا ناکجا آ باد قصد سفر کرده بود و چه اسرارآمیز  آنگاه که سفر را از شاخه های درختان سرسبز و زنده در اردبیهشت ماه ، هنگامی که همه چیز ترا به بودن و زنده ماندن تشویق می­کنند آغاز کنی.

در هزار توی خاطرات وقتی گم می­شویم، از میان جنگلهای درهم و برهم با شاخه-های تنیده در هم­اش، غریب و مرموز و تاریک، گاه گاهی پهنه­های روشنی  را می­یابیم که آفتابش از هر سو می­تابد و نور و روشنی را برایت به ارمغان­ می­آورد. غزاله هم برای من یکی از همین پهنه های روشن خاطراتم است.

خاطرات ما از آدمها  اغلب بر مبنای ارتباط و دیده شکل می­گیرد و بندرت از آدمهای ندیده خاطره داریم. اما همیشه هم اینطور نیست، گاهی رشته­ای از یادها و خاطرات، ما را به آنهایی که ندیده­ایم پیوند می­دهند.

غزاله علیزاده از آن دسته­ی آدمهای ندیده ولی خاطره­انگیز برای من است. او نام آشنای سالهای دور است. هر وقت که به گذشته رجوع می­کنم و آن قدر به عقب بر می­گردم تا برسم به نیمکت­های دبیرستان "مهستی "مشهد و کلاس­های درس ادبیات آقای "داودپور"، غزاله را هم می بینم که در گوشه­ای از این یادها و خاطره­ها جا گرفته، غزاله­ای که هرگز ندیده بودمش اما انگار دیده بودم. یک نوع احساس آشنایی در عین نا شناسی .

 

در آن سالها معلم  در اوقات بیکاری و یا در لابلای درس به عنوان ساعتی استراحت، کاست شعر خوانی و مصاحبه با فروغ، شعرخوانی اخوان با صدای خودش را می­گذاشت تا بشنویم ، گاهی شعرهای شاملو را به عنوان تکلیف دستور زبان فارسی در پای تخته می­نوشت، گاهی مقاله­های مهرانگیز کار را از مجلات آن موقع برایمان می­خواند و یک روز هم ، در کیف سامسونت سیاه رنگش را طبق معمول همیشه باز و مجله­ی فردوسی را از آن بیرون آورد اما این بار قبل از خواندن، توضیح داد که: بچه­ها داستانی را که برایتان  از این مجله می­خوانم نوشته شاگرد قدیمی و بسیار خوبم غزاله علیزاده است که سالها قبل روی همین نیمکت­ها می­نشسته و حالا برای خودش نویسنده­ای زبر دست شده است .

آن موقع­ها نوشته­های غزاله در مجلات و روزنامه­های مختلف چاپ می­شد و  اولین کتابش تازه منتشر شده بود.

بعد از این ماجرا غزاله علیزاده را نزدیک احساس ­کردم با این ارتباط که روزی روی همین نیمکتها نشسته و همین معلم از او درس پرسیده و... وبعد او در ذهنم تبدیل به سمبلی از هنرمندی ملموس و واقعی و قابل دسترسی شد، چرا که دیگر هنرمند­ها انسانهایی می­نمودند دور از دسترس که نزدیک شدن به­ آنها برایم در حکم نوعی رویا بود، ولی با غزاله حس کردم که می توان یکی از" آنها "شد.

غزاله در آن زمان در ذهن من تبدیل به الگویی برای مفاهیم  "توانستن" و "می­توان شد" و "امکان پذیر بودن" شد و حس و انگیزه حرکت و تلاش برای دستیابی را در من برانگیخت.او در ذهن یک نوجوان دبیرستانی این حس را برانگیخت که می توان یکی از "آنها" شد، همانهایی که همچون قله دور از دسترس و بعید می-نمودند. بعدها سعی کردم از او برای خودم الگوسازی کرده و پا جای پای او بگذارم و همانطور که معلم گفته بود که انشاهای غزاله را در سر کلاسهای دیگر می خوانده و آنها را هنوز هم نگه داشته است، سعی کردم جانشین غزاله برای معلم شوم. به همین دلیل هم جرات به خرج دادم و شعرها و مطالبی را برای مجله" جوان" که آن  دوران منتشر می­شد و صفحه شعرش را نصرت رحمانی اداره می­کرد فرستادم، آنها چاپ شدند و من با شادی بیش از حدی مجله­ها را برای معلم بردم و او در سر همه کلاس­هایی که داشت آنها را به بچه­ها نشان داد...

...

 

 احساس بسیار خوب آن وقتها  را که به یاد می آورم می بینم که انگیزه­اش از معلم و شاگردش غزاله در من شروع شده بود و به همین خاطر نیز تا اکنون غزاله در خاطر من با یاد معلم ، با یاد نوشتن، با یاد حرکت و تلاش برای دست یافتن به خواسته و با یاد نیکمتهای دبیرستان مهستی مشهد پیوند خورده است.

 

مطالب مرتبط با غزاله علیزاده در این وبلاگ

گفتگوی فرنگیس حبیبی با غزاله علیزاده  در نشست بین المللی زنان در پکن

  نظرات ()
کدام نویسنده ای دوست دارد که... نویسنده: - شنبه ۱۳۸۸/٢/۱٢

 کدام نویسنده ای دوست دارد که...

کدام نویسنده ای دوست دارد چندین سال صبر کند و انتظار بکشد تا سخنش، حرفش،افکارش و نوشته امروزی اش، سالها بعد به دست مخاطبش برسد و همیشه ارتباط خودش را با جامعه و مخاطبانش به چند سال عقب تر موکول کند و به جای اینکه از نظر فرهنگی جمعیت کتابخوان با افکار روز و اکنونی یک نویسنده روبرو باشند ناچارند همیشه افکار و نگرش و نوشته های سالهای پیش او را در مقابل داشته باشند، و این براستی وضعیتی اسفناک و حرکتی رو به عقب است.

وضعیت چاپ و نشر کتاب برای نویسنده ای که ازنوشتن کتابش تا ورود آن به بازار و رسیدن به دست مخاطب( البته رسیدن فرضی چون با وضعیت نا بسامان و نابهنجار پخش کتاب فکر می کنم بر زمان پروسه رسیدن به دست مخاطب  افزوده می شود) حداقل چیزی بین دو تا چهار سال به طول می انجامد براستی مایوس کننده، دلسرد کننده و نومیدانه است و دقیقن می تواند به این معنا باشد که کتاب نقشی در زنده  نشان دادن فرهنگ ادبی روز جامعه ندارد.

مادر کجای جهان ایستاده ایم و کانال ارتباطی ما در عرصه ادبیات با دنیای اطرافمان چیست؟

ایا ما از فرهنگ روز دنیا و کشورمان از طریق کتاب می توانیم با خبر شویم، وقتی پروسه چاپ و انتشار کتاب چیزی بین چندین سال است . آیا فکر کرده ایم که چقدر از ادبیات جهان عقب ایم؟

در طول سال حدود هفتاد الی صد هزار اثر ادبی چاپ اول در دنیا منتشر می‌شود. فکر می‌کنید چند تا از این کتاب‌ها به ایران می‌آید؟ فکر نمی کنم در طول سال به چند صد تا برسد.

 در طول سال نویسندگان و هنرمندان ما چقدر اثر ادبی بوجود میآورند و چقدر از آنها  در همان سال و به موقع منتشر می شوند؟

درست است که ما مردمی کهنه گرا ییم . درست است که جامعه ایرانی در مورد نویسندگان جدید ریسک نمی کند اما آیا دنیای ادبیات ما ، دنیایی که ما از ادبیات جهان می شناسیم در همین نام هایی خلاصه شده است که ترجمه شده و در نهایت توانسته پشت  ویترین کتاب فروشی ها قرار بگیرد. دنیایی که ما از ادبیات امروزمان خودمان می شناسیم همینهایی هستند که بعد از سالها انتظار و گاه در پشت ویترین کتابفروشی و یا بعضن در انبارها ی ناشران قرار گرفته اند؟

 در کشوری که گفته شده سه برابر تعداد خوانندگان حرفه ای ، ناشر وجود دارد(چیزی در حدود نه هزار ناشر ) نه هزار ناشر برای جامعه ای که تیراژ کتاب در آن به هزار هم نمی رسد،ضمن آنکه هر سال بر تعداد انها افزوده می شود و اکثرا هم به دنبال ایجاد حرفه ای برای خود هستند نه پرداختن به یک کار فرهنگی مفید و پر ثمر. اما این تعداد ناشر تامین کننده خوراک فکری جامعه هستند؟ آیا نباید راه های اجرایی برای دست یابی به این خوراک فکری را آسانتر کرد و یا لااقل موانع موجود  برای دست یابی به این خوراک را از میان برداشت و پاسخی به نیاز های جامعه در جهت فکری و فرهنگی داد؟

وقتی برخی از ناشران و نویسندگان از ممیزی کتاب ، از روندلاک پشتی مجوز دادن به آثار و از کتابسازی گلایه می کنندباید گفت که این مشکلات اولین ضربه اش به خود آنها و نویسندگان و دومین ضربه اش به فرهنگ جامعه وارد می شود که این ضربه دومی خطرناک تر و مهلک تر و نابود کننده تر از اولی هست و در ذات خود معضلی کاملن اجتماعی و فر هنگی و عمومی است.

_______

پ.ن  _ خسته شدم  بس که انتظار برای مجوز کتابم کشیدم.

  نظرات ()
آیدا سخن بگو! نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۳

آیدا سخن بگو!

 (در حاشیه سخنان آیدا)

چیزی که مسلم است با توجه به غلبه فرهنگ  مرد سالارانه و پدر سالارانه در طول تاریخ در جوامع، این زنان هستند که همواره به نفع مردان کناره گیری کرده یا مجبور به کنار گرفتن شده اند. در فرهنگهای مختلف به شیوه ها و شکلهای گوناگون و با تعریف و تمجید از زن و ستایش او، همواره این نکات را یادآوری کرده و آنها را همچون قوانینی تغییر ناپذیر عنوان کرده اند . اینکه شخصیت زن را یاور زندگی و پشتوانه‌ی روحی برای مرد تعریف کرده و او را داروی دردها و غم‌ها و شریک زندگی و مایه‌ی خوشبختی مردان دانسته اند.

او  را موجودی عاطفی و احساسی دانسته که بر همین مبنا تمایل دارد فعالیت‌هایش بیشتر بر محور خانه و فرزند و شوهر متمرکز ‌شود. زن را منبع الهام و عشق و امید مردو مایه‌ی آرامش و آسایش زندگی دانسته اند.

در شیوه تفکر ها و در قالب فرهنگها این گونه القا کرده اند که ویژگی اصلی روح زن همین حس دیگرخواهی و دلبستگی در مورد همسر به حد کمال خود است و به همین دلیل زن مشوق و پشتیبان خوبی برای همسر خود باید باشد .اتکا روحی و شخصیتی و هویتی زن به مرد را پدیده ای دانسته اند که بر طبق آفرینش در وجود زنان است.

 جای هیچگونه تعجبی نیست که اغلب زنان از نظر فکری و فرهنگی موجودی وابسته به مرد و یا تابع او تعریف شده باشند و همواره در زیر نفوذ فکری و سلطه فرهنگی و شخصیتی مردان ، خویشتن را گم کرده و دنباله رو و موجودی وابسته شوند.

 

در مصاحبه ای با عنوان( خاطره‌های ناگفته احمد شاملو از زبان آیدا)  در قسمتی از سخنان خود آیدا چنین گفته است:

(آیدا_پی خودم می گردم. شاید نوعی رهایی است، معلق، بی انتها.

پرسش_چرا؟

 آیدا_دریچه یی در آن بالا بسته شده. تا باز شود زمان می برد. ارتباطم با همه چیز قطع شده اما سعی دارم دوباره برقرار شود.

پرسش_شاملو را چگونه دوست داشتید؟،

آیدا _(می خندد) او اصلاً به آدم فرصت نمی داد. فرصت نفس کشیدن... 40 سال زندگی در فضایی معلق. پاهایم در تمام مدت زندگی با او روی زمین نبود. مدام در میدان مغناطیسی جاذبه او به این سو و آن سو کشیده می شدم. پس از رفتنش یکهو خودم را روی زمین یافتم، رهاشده؛ تجربه یی نو، زندگی جدید و سخت بدون شاملو.

پر از انرژی بود، گرم و پرحرارت. گاه بهش می گفتم آتشفشان. از خودش حرارت ساطع می کرد. گاه احساس می کردم مقابل این همه انرژی و حرارت دارم می سوزم. گاه ازش دور می شدم. انرژی اش را به اطرافیان نیز منتقل می کرد. هنوز که هنوز است این انرژی در سرتاسر خانه سیلان دارد.)

آیدا می گوید که، پی خودم می گردم... او اصلاً به آدم فرصت نمی داد. فرصت نفس کشیدن... مدام در میدان مغناطیسی جاذبه او به این سو و آن سو کشیده می شدم. پس از رفتنش یکهو خودم را روی زمین یافتم، رهاشده...

 یکی دیگر از این نمونه ها سوفیا همسر تولستوی، است که پی می برد گرچه همسر نویسنده بزرگ روس است، اما چیزی را که همان ماهیت وجودی و شخصیت خویش است  را گم کرده است او در دفتر خاطرات خویش نوشته است:( "خود" واقعی ام کجاست؟ ... "خود" من فارغ از مکان و زمان بود، آزاد، بیکران و توانا) و ادامه می دهد: «از زمانی که ازدواج کرده ام، رؤیاهایم چون توهّمی هستند که باید از آنها چشم بپوشم و من این را نمی توانم».

سوفیا تولستوی  هم احساس ضعف ، گم بودگی، معلق بودن، نا توانی و پوچ بودن می کند. اعتراض او از فقط در اعتراض و سپس پذیرفتن نقشش به عنوان همسر یک هنرمند است او می گوید: «مثل یک ماشین زندگی می کنم، می روم و می آیم، می خورم، می خوابم، حمام می کنم، بازنویسی می کنم... زندگی خصوصی ندارم، نمی توانم بخوانم، نمی توانم به موسیقی بپردازم، نمی توانم فکر کنم و همیشه همینطور بوده... هرگز وقت نداشته ام مستقلاً به چیزی بپردازم، هرگز وقت نداشته ام به خود بپردازم...». و نتوانست به دوران زندگی از دست رفته اش بازگردد و نه توانست تغییری در زندگی اش دهد .

 در اغلب موارد همسران مردان هنرمند چنان در زیر سایه شخصیت او قرار می گیرند که وجودشان نه به عنوان شخصیتی مستقل بلکه به عنوان ضمیمه ای از وجود آن مردان می گردد . ضمیمه ای که با زنده بودن آنها دوام داشته و با مرگشان از بین می رود.

در این میان نیز می توان در طول تاریخ سراغ گرفت از زنانی هنرمند و با هوش و با استعداد  که حتا هویت شان در سایه نام همسرانشان گم شده و یا تحقیر  و یا قربانی شده است.

در عوض کدام مردی را در طول تاریخ می توان یافت که زندگی خودش را سراسر وقف هنر و یا دانش همسرش کرده باشد و به فرض انجام چنین کاری ابراز خشنودی و خرسندی و رضایت داشته باشد. کدام مردی بوده است که در مصاحبه و گفتگو بگوید که ماهیت وجودی و فکری او نشات گرفته از زنش بوده  است؟

در مورد هیچ مرد هنرمندی ادعا نشده است که آثارش را همسرش برای او نوشته و یا خلق کرده است . در حالی که به روشنی بسیاری از آثار مردان هنرمند با کمک و یاری همسرانشان بوجود آمده و گاه حتا آثار همسران و خواهران شان به نام آنها به ثبت رسیده است.

سیمون دوبوار در کتاب خاطرات خود نوشته است که ،( افرادی گفته اند که کتابهای مرا سارتر می نویسد. شخصی آشنا پس از دریافت جایزه ی گنکور به من توصیه کرد که ای کاش در مصاحبه هایتان تصریح کنید که " ماندران ها" را خودتان نوشته اید، حتمن می دانید که در این مورد گفته اند که سارتر کمکتان کرده است.)

 در مورد سیمین دانشور نویسنده ایرانی هم گفته شده بود که رمان او" سووشون" با کمک و همیاری شوهرش جلال آل احمد نوشته شده است و نمونه های دیگری از این جمله در میان هنرمندان زن بسیارند که ادعا شده آثار آنها نشات گرفته از فکر و مغز خود انها نبوده و حتمن در خلق این آثار پای مردی و یا مردانی در میان بوده است.

 جامعه دوست دارد و علاقه مند است که زن را در وضعیت تابع و بازتاب  جنس نر نگاه دارد. آنچه  به غلط نام عشق ، فداکاری، محبت و از خود گذشتگی زنان نسبت به مردان را به خود گرفته است آیا جلوه ها و نمودهایش  در نزد زنان و مردان باید ناهمگون و غیر مساوی و نا عادلانه باشد؟

________

 مطلب مرتبط

از لابلای گفتگوها(نگاهی به گفتگو با همسران شاملو _ شریعتی و آتشی)

تصویر ایده آل فرشته­ای در خانه

شاملو و بت زدایی

  نظرات ()
یک شعر _ انتشار شماره جدید ماهنامه ماندگار نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۳

 photo\Roman Loranc

 .

 

آفتاب

بی آواز پرنده

            نمی پاید.

و باران

اگر بر چشمان سبز گیاه

                        نبارد

در لابلای سنگها

            گم می شود.

 

 

 

هم چون کوهی

سرد و سنگین

در آغوش زندگی

            یله و رهایم.

 

 

 

فرهاد کجاست؟

در من کتیبه هاست

که هر گز

            خوانده نشد.

 

________

 

ماهنامه فرهنگی ادبی ماندگار ویژه اردیبهشت ماه با آثاری از هنرمندان معاصر در زمینه شعر _ داستان_ نقد و مصاحبه منتشر شد.

در این شماره " ماندگار"علیرضا ذیحق هنرمند گرامی تحت عنوان مطلبی را با عنوان نگاهی کوتاه به اشعار منصوره اشرافی  نوشته اند که از ایشان سپاسگزاری می کنم.

  نظرات ()
دو شاعر که زندگی را به اختیار ترک کردند نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/۱

 

یسنین

 مایاکوفسکی

 

سرگی یسنین_ سی ساله

 ٢٧ دسامبر ١٩٢۵ _ لنینگراد

سرگی یسنین آخرین شعر خود را با خونی که از مچ دست بریده شده اش ریخته بود می نویسد و سپس خود را حلق آویز می کند.

...

بدرود محبوبم, بدرود

بدرود که در قلبم ای

جدایی محتوم اینک

نوید دیداری دوباره ست.

سخنی مگو

زاری مکن و اندوهگین نباش

مرگ در این زندگی چیزی تازه نیست

اما، زیستن نیز

از آن تازه تر نبوده.

________

شعری از مایاکوفسکی برای دوستش  یسنین که خود را کشت 

به سرگی یسنین


اینکه به دنیای بهتری رفته ای مزخرف است.
راه برده ای به سوی ستاره ها، نه؟
ازپیش پرداخت ناشران و از میخانه هاآسوده شدی
سر انجام به هوش آمدی.
 یسنین، این شوخی نیست
اندوهم گلو را می فشارد

با مچهای شکافته می بینمت توده ی استخوانهایت را می آویزی

بس کن ، دور شو

دیوانه شده ای، چه می شودت ؟
گونه هایت را چون گچ  سفید کرده ای

تو که با کلمه کاری می کردی که هیچکس در جهان نمی توانست

چرا، برای چه؟

 نمی یابم.

ناقدان زیر لب می غرند:
« دلایل هر چه باشد
اما بیشتر وقتها با طبقه ی کارگر ارتباط کافی نداشت،
چرا که آبجو و شراب زیادی می نوشید!»
خوب، منظور تنها این است
اگر کارگران را به جای دوستان هنری می نشاند

نفوذی بود دلخواه و تو نجات یافته بودی.
اما چه گمان دارند کارگران می نوشند، « لیموناد»
منظورشان این است: تو شاعری حزبی می شدی
بر گماشته به کاری وبازده کار ارزشمند تر است تا شعر 

...

من نیز خویشتن را خواهم کشت
مردن از ودکا بهتر است
که اگر بیزاری بود، همان بدتر.
...


تنها برای زنده ماندن کار بسیار باید
نخست زندگی ساختن را از نو

وآنگاه ، پرداختن سرودها درباره اش .

برای قلم و برای شعر، اینک  روزگاریست دشوار
اما کدامند  مردان بزرگ، کجا و کدام زمان؟
و توانستند راهی یابند پیشاپیش کویبده و هموار؟
کلمات فرماندهان نیروهای انسانی هستند
به پیش گام بردارید!
بگذار زمان از ما در گذرد
همچون شهاب در آسمان!
بگذار تنها باد را، همچنان که موی مارا میفشاند،
با روزهای گذشته همراه ببرد
طرح سیاره ی ما، برای خوشبختی کافی نبود

باید شادمانی را از روزهای آینده ربود

در این زندگی مرگ چندان دشوار نیست.
ساختن زندگی تازه

 دشوار تر است.

مایاکوفسکی  در سی و شش سالگی در ١۴ آوریل ١٩٣٠ در مسکو خودکشی کرد.

  نظرات ()
نامه ای از نیما یوشیج به عالیه نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/۱۸

عالیه
به خانه ی بد بخت ها نظر بینداز . این شمشادها را که این طور سبز و خرم می بینی ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح کرد. آن چند گلدان کوچک را حالیه غبار آلود است خودش مرتبن چید . به ما گفت به آن ها دست نزنید
روز بعد روزنامه ای دستم بود ، از من پرسید در آن چه نوشته اند ؟
جواب دادم یک نفر در حدود جنگل یاغی شده است . از این جواب آثار بشاشتی در سیمای پدرم ظاهر شد ، پهلوان انقلاب سرش را بلند کرد ، گفت : معلوم می شود آن ها را تحریک کرده اند . گفتم یک فصل از کتاب « آیدین » مرا در این روزنامه نقل کرده اند . روزنامه را از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش را می خواند . چند دفعه از گوشه ی درگاه نگاه کردم دیدم به دقت و حرص زیاد هنوز مشغول خواندن آن فصل است
چه قدر از برومندی و یکه بودن پسرش خوشحال می شد . این آخرین مقالات و مکالمات من با پدرم بود . یک روز پیش از ورود مرگ . بعد از آن دیگر ...
به تو گفته بودم شب دیگر به مهمانخانه « ساوز » می رویم . او را می خواستم دعوت کنم
پدرم می خواست زمین بخرد . خانه بسازد . دیدی عالیه ، عروس یک شاعر بدبخت ، چه خوب زمین کوچکش را ارزان خرید و ارزان ساخت.

نیما

شب 2 خرداد 1305

  نظرات ()
و فروغ، دردا، دریغا فروغ _ چنین گفت مهدی اخوان ثالث نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸۸/۱/٥

 

در کتاب  مجموعه ى مقالات_ مهدى اخوان ثالث به نام "حریم سایه هاى سبز " حادثه مرگ فروغ فرخزاد از زبان مهدی اخوان ثالث  این گونه نوشته شده است:


خوابیده بودم، پسرکم" زردشت" هم در کنارم خواب. دیگر هیچکس در خانه مان نبود. ضربه هاى پتک آسایى که بر در مى خورد بیدارم کرد. مشت هاى از غما خشم درشت شده ى" محمود تهرانى" بود، "میم آزاد" که بى آزادى و اختیار مى کوفت، مثل پولاد بر آهن. و بعد معلوم شد که خیلى کوفته است. که اگرچه از حجب معهود او دور مى نمود، اما خشماغمان وى نه چنان بود که سائقه و سابقه ى حجب بتواند نومید بازش گرداند.
این غم بسیار سنگین تر از آن است که به تنهایى تن، یک دل تحمل بتواند کرد. ناچار باید از آن سهمى نیز به دل دیگران داد و باز این دل دو دیگر چون تنها شد و بى تاب شد سدیگر دل مى جوید، و همچنین و چنین موجى و موجى و بى تابانه حضیضى و اوجى، تا افواج امواج دریا گیر شوند. مگر نه اندهان بزرگ این چنین اند؟
با دلخورى خواب آلوده اى در را باز کردم. "محمود" تنها بود. راحت شدم که دیدم این ناخوانده، نادلخواه و گران نیست که خیلى بیازاردم. "محمود تهرانى" بود، خوب خزیده و کمى قوز کرده در پالتو سیاهش. به نظرم کمى هم سیه چرده تر آمد، و بینى و گونه هاش سیاسرخ از سرماى نه چندان سرد. سلامى و خواب آلوده علیکى گفتیم به هم. بیدارى سحرخیزانه ى من آنقدر هشیار و دقیق نبود که بتواند نمناکى غمناک چشمهایش را خوب دریابد، و البته سرما و تن کم توان او نیز خوب عذر لنگى مى توانست باشد. با هولى در نقاب آرامش، محمود گفت:
- آمده ام ... نمى نشینم ... ببین ...
مثل اینکه دویده باشد، نفسش قرار نداشت، دل دل مى زد، مى جوشید و مى گفت:
- لباس بپوش برویم بیرون.
جوش اندرون او سرایت بیدار کننده و شک آورى در من داشت و چشم مى مالیدم که گفتم:
- این سر صبحى عزیز جان؟ حالا مگر مجبوریم؟ وانگهى ...
حرف مرا نباید شنیده باشد که گفت:
- ضمنا سرى هم به فروغ فرخزاد مى زنیم که ...
و من حرف او را شنیده و نشنیده، گفته ى خود را تمام مى کردم:
- وانگهى، کسى هم در خانه مان نیست. فقط زردشت هست. خوابیده، مادرش به من سپرده ش، یعنى خوابانده ش، رفته، حالا بیا تو.
همان دم در ایستاده بود، یک پا تو یک پا بیرون وظیفه شاق و هولناکى براى خود ساخته بود.
- نه. باید برویم. ببین، مهدى ...
- حالا بیا تو یک کم گرم شو. زیر کرسى.
خبر از آتش دلش نداشتم. همین سیاسرخى گونه هاش را مى دیدم. آمد تو. دست راستم را حایل و حمایل بازوى راستش کرده بودم، چنان که بیمار مانندى نقاهتى را مدد مى کنند. و او انگار از این یارى بى نیاز هم نبود. سنگین ک، تکیه پناهش بر من، مى آمد. به اتاق، بالا مى بردمش. و او مضطرب، به اکراه لنگان لنگ قدم بر مى داشت. و گران مى نمود و نگران وقتى نشسته بود.
گرم مى شد، گفت و داشت سیگارى روشن مى کرد:
- آخر باید زودتر برویم.
- آخر باید اصلاح کنم، ناشتایى هیچ.
-اصلاح نمى خواهد بکنى.
من نیز سیگارى روشن کردم. به نظرم او هم ناشتا سیگار مى کشید.
سماور روى طاقچه ى درگاهى پنجره بود. توى اتاق. فتیله اش به اندازه پایین کشیده، اما آبش جوش، قورى و استکان و چیزهاى دیگر هم حاضر آماده. چایى درست کردن کارى نداشت همین که فتیله را بالا دادم، صداى غلغل و جوش بلند شد.
- گفتى کجا؟ سرى به فروغ بزنیم؟ مگر قرارى گذاشتى؟ یا ...
گاهى این چنین قرارهاى پیشاپیش از طرف من قول داده، با این و آن مى گذاشت جاهایى و با کسانى که لازم مى دانست. و مى دانست که من _ گذشته از تنبلیهاى خوشبختانه یا مصلحتى _ گاهى به راستى تنبلم و دور از مسیر جریانات، و مى دید مثلا فلان جا را دیگر باید رفت و شاید حتما نمى شود نرفت. و من حتى گاهى به شکر  مى پذیرفتم. مى رفتم. و لحن تکیه بر بایدها و شایدهاى او را مى شناختم.
- نه، ولى باید بیایى، مى رویم عیادتش.
من که سر و صداى سماور را در آورده بودم، و مى خواستم چایى دم کنم، دل و دستم لرزید.
- عیادتش؟ بسم الله. لابد باز هم تصادف. با آن ماشین راندنش که دیده اى حتما. انشاالله که خیر است.
اما انگار دلم گواهى مى داد که خیر نیست. از چایى دم کردن منصرف شدم. با آب جوش دو استکان کاکائو، داشتم درست مى کردم.
- نه چندان، خودت مى دانى که چطور ماشین مى راند. مى گفتند حالش تعریفى ندارد.
- مى گفتند؟ مگر تو خودت ندیدیش؟ نمى فهمم یعنى چى. تو معلوم هست چى مى خواهى بگویى؟
- بله. او دیگر کسى را نمى شناسد. نه مى بیند، نه مى تواند حرف بزند و نه بشنفد.
- عجب، عجب، پس خیلى تصادف شدید بوده، خوب، خوب.
- همین دیگر، مهدى، چطور بگویم؟
صداش مى لرزید. بدجورى هم مى لرزید. پتکش را که چند بار غما خشمگین بر در کوفته بود، او وقتى آمده بود توى خانه به دشوارى از من پنهان کرده بود، و از سنگینى سندان وار آن پتک بود _ آویزان به دلش _ که هنگام راه آمدن با من، مى لنگید و گران بود. حالا یواش یواش با ضربه هاى آهسته بر سرم مى کوفت. مى خواست کم کم به درد عادت کنم. مى ترسید اگر ضربه ى سنگین آخر را ناگهان بکوبد، از پا درآیم، شاید و مگر نه این رسمى است دیرین که از مصیبت عزیزان براى بستگان و دلبستگان آهسته پرده بر مى دارند؟
- آخر کى تصادف کرد؟ کجا؟
- همین دیروز عصرى، نزدیک هاى خانه اش. به سرش ضربه خورده، خیلى خطرناک.
- لابد یک آمریکایى... باز. مى دانى که چند وقت پیش هم یک آمریکایى با ماشین لندهورش زده بود به اتوموبیلى که فروغ و گلستان توش بودند و هر دوشان را شل و پل و خونین مالین کرده بود. البته فروغ زودتر از بیمارستان مرخص شد. افسر راهنمایى آمده بود. طبق معمول البته آمریکاییه را بى تقصیر قلمداد کرده بود ... تو که نمى گویى، درست حرف نمى زنى، هیچ بعید نیست، باز هم یک آمریکایى ...، اینطور که از حرفات معلوم مى شد با این تصادف دیگر فروغ فرخزادى براى ما باقى نگذاشته باشد.
اینطور حس کرده بودم که باید چنین اتفاقى_ شوم، وحشتناک، یتیم کننده_ افتاده باشد محمود به صراحت نگفته بود، اما من اینطور تقریبا حس کرده بودم. دلم مى لرزید و از خشمى که بر زمین و زمان داشتم و نمى دانستم خطابم باید با کى باشد، دست آخر التماس کنان گفتم:
- محمود جان، تو مثل اینکه امروز یک باکیت هست، بگو، خواهش مى کنم راستش را بگو، نترس، من دلم سالهاست مصیبت باران شده. راست بگو، تو نمى توانى ماهرانه دروغ بگویى.
- گفتم که حالش خیلى خطرناک است. شاید تا حالا خیلى بدتر هم شده باشد. مى گفتند دیگر امیدى نیست، یعنى شاید تا الآن ...
- الآن کجاست؟
- پزشکى قانونى.
- آخر آنجا که ... پس بگو کشته شده، محمود، واى محمود، جگرم محمود جان.
- بله بدبختانه. حیف، حیف، بیچاره شدیم.
- بى فروغ شدیم، تاریک شدیم، فقیر شدیم و دیگر ...

دیگر نه به عیادت، که به تماشاى یک کشته مى رفتیم. و شاید یک شهید. شهید این زندگى، این عهد و اجتماعى که داریم. زندگى بد و آشفته، بى هنجار و حساب. عهدى پر شتابهاى شوم و حوادث وحشتناک و غم آجین. اجتماع بى سر و سامان و دردآلود آدمهاى نجیب در آن بریده، ناتمام مانده، قطعه قطعه شونده، و سراسیمه و پریشان و طعمه ى مرگهاى نه طبیعى و نه بهنگام.
و فروغ، دردا، دریغا فروغ، این زن همه حالاتش عجیب و زندگیش به معصومیت غریب. این زن همه حرکات روحیش مسحورانه ساحر و ساحرانه مسحور. این زن به درستى مریم آسا، زاییده ى عیسایى چند و به راستى زاده و زادگانى معجزه وار و با تولدى دیگر. این زن چند شعرش درست مثل چند لحظه ى سحر آمیز، این زن بوده و هست و خواهد بود، این زن مردانه تر از هر چه مردان.

  نظرات ()
بهار دلیلی برای نو شدن نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢۸

بهار دلیلی برای نو شدن

 

طبیعت نو می شود و ما  کهنه تر. آیا می توانیم هم چون طبیعت نو شویم، نویی در افکار و اندیشه و عمل، نویی در نگاه کردن...

 

همیشه بر این گمان ایم که با بهار دگرگونی رخ می دهد برای همین هم از بهار و آمدنش احساس شادی و احساس تازگی می کنیم  شاید هم این حس ناشی از تاثیر طبیعت و هماهنگ پنداری با آن است، اما دریغ که اغلب حسی زودگذر است و دوامش به اندازه همان شکوفه های بهاری ...

 

ولی می توان بهار را دلیلی برای نو شدن کرد به شرطی که در زمستانش، آن دگرگونی عمیق و پنهان در تاریکی و سیاهی و زرفای خاکش در حال شکل گرفتن بوده باشد. همچون دانه ای زیر خاک با تلاش زنده ماندنش آنگاه که جان و تن اش دستخوش ضربات سهمگین و هولناک سردی و ظلمت است آنگاه که ناتوان و عاجز به نظر می رسد آنگاه که زمستان و عجز و بیزاری جانش را می فرساید...

 

 از این همه باید، توان در گذشتن را داشت تا بتوان به بهار واقعی رسید

 بهاری که با بارانهایش، زمین ترک خورده از زمهریر زمستان را سیراب می کند

 

  نخواهیم  که بهار و نو شدن روزها را بهانه کرد برای نوشدن ولی باز همچنان کهنه ماند.

 

باید به خاطر سپرد که هر بهاری آن بهار پار و پارینه نیست هر بهار زندگی تازه ای را خاک تجربه می کند در دشتها گل می شکفد و جوانه هایی که می رویند همان جوانه های سال گذشته نیستند .

آری می توان با بهار تازه شد اما با جانی که هر دم زاییده شود و با فکری، نو جوانه زده...

بهار بر تمام جانهای بیداری که تمنای رویش و شکفتن و جوانه زدن را در انزوای روح خود احساس می کنند  خجسته باد.

  نظرات ()
گفتگویی کوتاه در باب هنر نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٦

 گفتگویی کوتاه در باب هنر

شاکر ادبیات امروز ایران باتمامی بحرانهایش می توان از زاوایای مختلفی آن را مورد ارزیابی قرارداد ، اما نوع شناخت ادبیات یا ادبیات شناسی وهمچنین تفاوت آن درجریان دیگر هنر ها نیز به عنوان یک اصل مورد بررسی قرارمی گیرد ، منصوره اشرافی به عنوان یک" شاعرنقاش" یا "نقاش شاعر "چگونه این دو مقوله را در کناریکدیگر در یک منطق شناسی می بیند؟

 

اشرافی : اول از همه باید بگویم  که من به مقوله ای به اسم شاعر نقاش و یا نقاش شاعر معتقد نیستم و اینها را دو مقوله جدا می دانم یعنی "شاعر" و" نقاش" و یا "نقاش" و" شاعر".البته در این شکی نیست که وقتی یک نفر شعر بگوید و نقاشی هم بکند طبیعتن ممکنست که تاثیر متقابلی در کارهایش از این دو جنبه هنری دیده شود .

 

شاکر :من به طور عمومی با نظر شما مخالفم زیرا زمانی که یک شاعر نگاه ذهنی خود را ازیک پدیده درقالب زبان اجراء می کند دقیقا نقطه مقابل آن درقالب رنگ وخطوط  می تواند آن را اجراء نماید، " شاعر نقاش " زبان را در هیآت خطوط می بیند ونقاش شاعر در هیئت زبان والبته محدود ، این پدیده درباور نشانه شناسی ( ازفردینان دوسوسور به این سوی ) دو ساخت ناهمگون دارد ، زیرا شما در خلق نقاشی درفکر خطوطی هستید که ذهن شما روی تابلو اجرا ء مینماید اما درشعر درفکر دال ها ومدلول هایی هستید که زبان آن را خلق می کند.

 

اشرافی : از نظر من هر انسانی دارای ابعاد گو ناگون و وجوه مختلفی  است . هنر بیان احساس و عواطف انسان است و هم چنین بیان رویا ها و تاثیرات زندگی بیرونی و خلق اثر هنری هم از طرف یک انسان بستگی دارد به اینکه این بیان در چه کانال و مجرایی قرار بگیرد، بعضی وقت ها پدیده ها و بیان آنها در قالب کلمات شکل می گیرند و بعضی اوقات در قالب خطوط و رنگ ها و این  بستگی به این دارد که چه جور به آن پدیده نگریسته شده و آن پدیده خودش را در چه قالبی به هنرمند تحمیل کرده است.  در این هیچ شکی وجود ندارد که تمام هنر ها بر یکدیگر تاثیر متقابل دارند و نمی توان هنرمندی را پیدا کرد که فقط و فقط به یک هنر خاص پرداخته باشد و با دیگر هنر ها بیگانه باشد و یا رابطه ای نداشته باشد.تاثیرمتقابل هنرها بریکدیگر امری بدیهی ست .

 

 

شاکر:درهرصورت هر اثرهنری شناسنامه ای مشخص ازخودرا دارد که تنها با آن شناسنامه هویت می گیرد ، شعر ونقاشی دوهنری ست که هویتی متفاوت دارند ونمی شود آنها را درتاثیر متقابل وبدون درنظر گرفتن ابزارخلق اثر دید. اما نکته مهم دراین بحث این است که اولا نقاشی می تواند شاعرانه باشد یا شعر" تصویرگر روایی" شبیه یک تابلوی نقاشی پس  دراینصورت هویت هردو هنر، هویتی تاثیرگرفته و"ازخود بیگانه" می شود چون دراینجا نه کلام کلام است ونه درآنجا خطوط خطوط.

 

اشرافی :در میان هنرهای مختلف برخی شعر را والاترین و بالاترین هنر بر شمرده اند و من فکر می کنم یک علت عمده  این گزینش به خاطر بهره گیری از کلام است .  در کنار این مسله به نظر من شعر از تمام هنرها بهره برده است . یعنی در یک شعر می توان موسیقی را یافت می توان تصویر را یافت وو و  پس شعر از تصویر خیلی خوب می تواند بهره ببرد، منتها می تواند این بهره زیاد باشد و یا بهره ای اندک . تاثیرات متقابل هنرها بر یکدیگر به از خود بیگانگی آنها منجر نمی شود.

 

شاکر:"این یک درخت است باخانه ای درکنارآن " آیا می توان این را یک شعر متصور شد درصورتیکه نقش آن برروی تابلو چه به صورت ذهنی ویا رئال ، می تواند به شکل اثری با ترکیب مختلف رنگها خودرا نشان دهد، اما این درصورتی ست که  اگر شما همین جمله را بخواهید درشعر بکارببرید ازابزار زبان وبافت نشانه شناسیک آن استفاده خواهید کرد بدون اینکه خود واقعیت درخت درکنارخانه را به صورت یک تصویر نشان دهید، نقاشی می تواندشاعرانه زیبایی را بیان کند اما شعر نمی تواند تصویر را به زیبایی نقاشی ارائه نماید زیرا ابزارآن ابزارکلام است.

 

اشرافی : خب اگر نظر شما مبنی بر این است که شعر نمی تواند ارایه دهنده یک تصویر زیبا باشد  پس هایکو در این میان چیست؟ آیا  فکر نمی کنید که در کنار همان تصویر زیبایی که یک شعر ارایه می دهد مفهومی هم از معانی و کلمات نهفته است؟ من معتقدم که شاعر و یا نقاش و یا هر هنرمند دیگر باید آنچه را که می بیند و حس می کند بتواند خوب نشان دهد. در این که یک شاعر یک تصویر را با کلمات بیان می کند و یا بر عکس آن هیچ تعمدی در کار نیست.

 

شاکر: من به طور کلی "هایکو" را درکی شهودی می دانم ازاطراف هایکو شعریت ندارد زیرا تنها یک تصویر گذرا به علت نبود شناخت دقیق ازخطوط در انسان شکل گرفته است. کلماتی کوتاه ونشاندهنده یک تصویرمثلا شعری از"باشو" شاعر هایکو سرای ژاپن می گوید :" زنی قطعه قطعه میکند / کنار آزاله های نهاده برگلدان / ماهی دودی را " این تصویررا شما درنقاشی با رنگ وخط به بهترین وجه بیان می کنید، تنها کاری که دراین کلمات است ارجاع متن به تصویر است کاری که دقیقا نقاش با رنگ وخط انجام می دهد پس  آوردن هایکو درجریان شعر به نظرمن جوردرحق شعر ونقاشی ست. اما تصویر چگونه درشعر ماهیتی شعری میابد دقیقا ازهمیجا به نتیجه خواهیم رسید که تصویر درشعر عنصری شعری ست نه عنصری ارجاع دهنده.

 

اشرافی : البته این که شما معتقدید هایکو شعر نیست  من با آن مخالفم .  خب این هنر کلمات است که با کنارهم قرار گرفتن توانسته اند یک تصویر را در ذهن خواننده القا کنند به علاوه مفهوم ناشی از این تصویر. شما چرا می خواهید ارتباط بین شعر  را با دیگر هنرها  نادیده بگیرید؟،به نظر من یک شعر می تواند یک تابلوی نقاشی . یک قطعه موسیقی و وو باشد و می تواند یک شعر هم باشد.

 

شاکر:مخالفت شما قابل احترام است اما به نظرمن آنچه شما ازآن باعنوان مفهوم ذکر می کنید درواقع درهایکو مفهوم نیست بلکه ارجاع ازکلمه به تصویر است مثال بارزآن هم همان درخت بود ، هایکو شهود واشراق درتصویر است ونه شعر. اما شعر تنها وتنها شعر است با تمام مولفه های زبانی آن .شعر نمی تواند یک قطعه موسیقی باشد اما درتوصیف مخاطب اینگونه می تواند باشد زیرا ابزارقطعه موسیقی یا تابلوی نقاشی ابزارخاص خودش است.  اینگونه توصیفات در بحث هستی شناسی شعر نمی تواند بگنجدوبه نظر من این نوع برداشتها ازشعر مغالطه است.

 

اشرافی :پس به نظر شما ارتباطات و تاثیرا ت متقابل هنر ها بر همدیگر امری مردود  است . چرا که هر هنری ابزار خاص خودش را دارد؟  این یک مقدار مطلق گرایی نیست؟

 

شاکر :اندکی دربرداشت ازمطلب  من اشتباه شد، هنرها می توانند ازعناصر یکدیگر بهره گیرنداما نمی توانند دقیقا شبیه هم شوند. مثلا یک تابلوی نقاشی می تواند ماهیت کلامی وروایتگری درشعر وداستان را داشته باشد اما نمی تواندخودش شعر باشد.

 

اشرافی : من هم قبول دارم، یک نقاشی از نظر من یک نقاشی است هر چقدر هم که عناصر شاعرانه درش زیاد باشد، یک شعر هم از نظر من شعر است هر چند که عناصر تصویری در آن زیاد باشد، و یا اینکه عناصر موسیقیایی درآن عمده و زیاد باشد.

 

شاکر:وقتی شما سازتان راکوک می کنید مثلا سه تار نقطه مشخص کوک را هیچ دستگاه دیجیتال یا کامپیوتری نمی تواند به شما بگوید الا یک حس درونی که آن حس ازنقطه درک هنری شما نشآت می گیرد ، درشعر هم همین موضوع وجوددارد جای تمیز شعر ازهنرهای دیگر یا وجود شعریت شعر دقیقا جایی ست که همان نقطه دقیق کوک سازوجوددارد امر درونی ، و الا هایکو شعر می شود ، حتی بریده های روزنامه را اگر کنارهم بگذارید شعر می شود.

 

اشرافی :شما در اینجا معتقدید که یک نقاش شاعر( به قول شما)  یا بر عکس آن کارهایش در زمینه شعر و نقاشی دقیقن شبیه به هم می شود؟

 

شاکر:به مارماهی مانی نه این تمام نه آن / منافقی چه کنی یا مارباش یاماهی

 

اشرافی :ولی من معتقدم که چون همان طوری که در اول هم توضیح دادم انسان یک موجود یک بعدی نیست که هر چه را حس می کند و می خواهد بیان کند تنها در یک شکل و قالب عرضه کند . مثلا خود شما وقتی با موسیقی آشنا هستید و مانوس و در عین حال شعر هم می گویید آیا همیشه همه حس های درونی تان به یک شکل و قالب خودشان را به ذهنتان تحمیل می کنند؟

 

شاکر:بستگی دارد زبان بیان آن حس درونی چگونه باشد گاهی شمادرخشم فحش می دهید ودرمهربانی مهر ودر معاشقه سکس.

 

اشرافی :دقیقن، هر حسی زبان بیان خودش را  خودش پیدا می کند.

 

شاکر:اما دقیقا می خواستم شمارابه همین جا برسانم که هنرخرق عادات است وممکن است شما دقیقاعکس این عمل را درمتن بخرج دهید چون ماهیت هنر شیزوفرنی ست نه نرمالیته ومثلا شما در سکس خشونت در مهربانی فحش ودر عصبانیت مهر به خرج دهید ماهیت هنر همین است .

 

اشرافی :خب این ناشی از نگاه دیگر گونه هنرمند به پیرامونش است و اگر این نگاه متفاوت وجود نداشته باشه که هنر زاییده نمیشود.

 

شاکر: ودقیقا نمی شود برای هنر هیچ طرزتلقی ثابتی را ارائه کرد تنها اگر هنرمند برمبنای خویش ونگاه خویش وزبان خویش بگوید یا بکشد یا بخواند تنها اگرتلقی خود را ازجهان پیرامون داشته باشدو خلقی را برعهده بگیرد که این خلق شناسنامه ای داشته باشد یا حتی اگر نداشته باشد برای آن نوع خلق شناسنامه بگیرد. درخبرها دیدم هنرمندان آلمانی مجسمه های زیبای یخی خلق می کنند که شاید دقایقی بیشتر عمر ندارند این هم نوعی خلق است ، یا دیوانه ای که بعد از معاشقه معشوقه هایش را می کشد او نیز طرز تلقی خاصی از جهان پیرامون خود دارد .

 

اشرافی :از نظر من هنرمند کسی است که بتواند  با توجه به شناخت واقعیت ها بیان دردها و اضطراب ها و شادی و غم های انسان امروز را در هنرش متبلور کند. و بتواند در ارکان انسان و هستی کنکاش کند... شاید در اینجا متهم به هنر متعهد بشم اما به قول ون گوگ هنر به انسان تعلق دارد و قدرت هنر در انسان گرایی آن است. یک دیوانه که معشوقه هایش را پس از معاشقه می کشد به نظر من تنها یک دیوانه است که در جهت خلاف انسان حرکتی را خلق کرده که فاقد هیچ گونه ارزشی نیست ،این خلق او از نظر من در شناسنامه اش مهر باطل باید بخورد.

 

شاکر:ارزش چیست ؟ خالق ارزش کیست ؟ تعهد چیست وخالق تعهدکیست ؟ انسان چیست وسرنوشت انسان چیست و....اینها تمامی پرسشهای خنده داری ست که ایدئولوژی ها برای سلطه ازآن بهره می گیرندوالا هنر درآزادی به تصوری کامل می رسد ولی واقعا شما پاسخی برای این سوالات نسبی دارید.

 

اشرافی : .از نظر من چه جور ارایه دادن مهم نیست . مهم این است که چی ارایه می دهیم.اینکه هنر رها کننده انسان از تمام سلطه ها و قید و بندها است چیزی بدیهی است . ولی ایا  این آزادی و رهایی ای لجام کسیخته و هرج و مرج واره  است ؟   تمام این سوالهایی که شما پرسیدید در واقع همون چیز هایی است که انسان با هنر و بیان هنری به دنبال پاسخ برای آن است  . ایدئولوژی ها پاسخ این سوالها را از پیش تعیین کرده و با همان پاسخ ها بهره برداری خود را اعمال می کنند و هنر در واقع پاسخ دهنده نیست بلکه پرسش گر است. *

 

 

* توضیح _ این  نوشته متن گفتگوی  " محمدعلی شاکر " با من بوده که چندی قبل انجام گرفته است.
 معرفی محمد علی شاکر _ شاعر ، نویسنده ، روزنامه نگار
اینجا  و  اینجا
  نظرات ()
زن فقط سوژه نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٠

 برای قرنها ورود زنان برای آموزش و فعالیت در هنر ممنوع، اما ورود تصاویرشان آزاد!

 

جامعه مردسالار و هنر تحت تسلط فرهنگ مردسالارانه قرنها  امکان حضور زن  در عرصه هنر  نقاشی در آکادمی ها و گالری ها و موزه ها را ممنوع و محدود کرده بود و بندرت زنی یافت می شد که آثارش توانسته باشد در این سلطه مردانه جایی در دنیای هنر برای خود بیابد.

 اما در عوض موزه ها پر بود از آثار نقاشی شده و تصاویر زنان برهنه ای که برای صاحبان آثار شهرت، محبوبیت و گاه ثروت به همراه داشت.

 

  نظرات ()
اهمیت فروغ درچیست؟ نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢۳

بهمن ماه همیشه یادآور فروغ است. به همین دلیل بهتر دیدم که بخشهایی از مقدمه و متن کتاب در انتظار مجوزم با عنوان< در جستجوی هویت فراموش شده> که رویکردی به هنر، شعر و فروغ است را در اینجا بیاورم.

 _______________

تاریخ ادبیات نوشتاری زنان را شرایط خاص آنها ازقبیل شرایط مادی، روانشناختی و اعتقادی آنان شکل می­دهد واین شرایط وعوامل نقش بسیارتعیین کننده و مهمی در روند شکل گیری و تکامل این شاخه از ادبیات داشته است. در مورد فروغ و شعر او بسیار نوشته شده و از زوایای مختلف آثار او مورد بررسی قرار گرفته است .

حرکت­ها، نوسانات، کنش­ها و واکنش­های هنرمند چه در زندگی شخصی خود وچه در رابطه با جهان پیرامونش لزومن با هضم و توجیه و تایید جامعه نمی­تواند همگام و همراه باشد. از نظر و دیدگاه جامعه که حرکت درست براصل مصلحت اندیشی و عافیت جویی استوار است چه بسیار حرکت­های هنرمندان رد وغیرقابل توجیه و پذیرش و مردود واشتباه است.

به قول والتر بنیامین هیچ یک از آثارهنری به نیت مخاطب نوشته و یا عرضه نشده است. به نظر من برای بررسی شعر فروغ، نگاه به شرایط خاص اجتماعی که او درآن می­زیسته و وضعیت زنان درآن اجتماع و موقعیت نوشتاری زنان در تاریخ ادبیات و نیز نگاه به نقش زن در ادبیات و چگونگی تطابق مفاهیم بر وجود زن الزامی و اجتناب ناپذیر است.  فروغ شخصیت خود و حالات مختلف روحی­اش را در تمامی آثارش منعکس کرده است و در مورد فروغ _ خصوصن_ نوشتن زندگی نامه بی معنی جلوه می کند، چرا که ازمیان تمام آثارو نوشته­های او می­توان نقبی به زندگی او زد. نه تنها نقبی به زندگی او بلکه به زندگی تمام زنانی که در هستی خود با مفاهیمی چون عشق، مرگ، زیستن، یاس و امید  به طور اجتباب ناپذیری روبروهستند .

بدون درنظر گرفتن ارتباط زن با این مفاهیم و بدون در نظر گرفتن تعاریفی که از ارتباط کلیشه­ای زن با این مفاهیم ارایه شده و بدون مقایسه رفتارهای کلیشه ای و از پیش تعیین شده برای زن در این مقوله­ها ، نمی توان به عصیان سترگ فروغ در تمامی زوایای رودرویی با این مفاهیم پی برد. در این کتاب سعی شده است تا حد امکان و به طور خلاصه موقعیت زن در هنر و ادبیات نشان داده شود تا رهیافتی شود به سوی شناخت بیشتر از فروغ فرخزاد .

 

اهمیت فروغ درچیست؟

 "آنچه که مرا به رفتن ازاینجا و زندگی دریک کشور بیگانه تشویق وترغیب می­کرد، فشارزندگی، فشار محیط، فشارزنجیرهایی که به دست و پایم بسته بود و من با همه­ی نیرویم برای ایستادگی درمقابل آن تلاش می­کردم، خسته و پریشانم کرده بود. من می­خواستم یک زن، یعنی یک بشرباشم، من می­خواستم بگویم که من هم حق نفس کشیدن و فریاد زدن دارم".

اهمیت فروغ در چیست؟ به نظرمن اهمیت فروغ دراین است که با زبان مردانه از زن سخن نگفته و در مورد بیان زن اززبان خود او(زن) کمک گرفته است. بنا برگفته سیمون دوبوار[1]"هنگامی که خواستم از خودم سخن بگویم متوجه شدم که بایستی به وضعیت زن بپردازم."

فروغ نیزبه همین دریافت رسیده بود. اودریافته بود که وقتی به عنوان زن می­خواهد از زن سخن بگوید پس به ناچارباید از ستمی که براو می­رود یاد کند. درمقایسه نگاه فروغ و پروین اعتصامی به عنوان دو شاعرزن که هردوازمقوله  ستم سخن گفته اند می­توان چنین تعریفی ارایه داد که، ستمی که پروین ازآن سخن گفته است، ستمی به مفهوم عام وکلی ودربرگیرنده نوع انسان، چه زن وچه مرد است. ستمی فرا گیرکه شامل حال همه است .

درحالی که فروغ این نگاه به ستم مضاعف را موشکافانه وازدرون ستم فرا گیر موجود بیرون کشیده، ستمی که دروهله اول زیر لایه کلی وعام آن پنهان گشته وچه بسا که گم و به دست فراموشی سپرده شده است، ستمی خاص تر برنوعی ازانواع انسان که مضاعف­تر و شدید­تراعمال شده است .

ستمی که فروغ به آن اشاره می­کند وازآن یادمی کند بنا براقتضا وموقعیت زن بودنش به دریافت آن رسیده است چرا که درنگاه به ستم نیز، ابتدا طبیعی است که انسان از ستمی که برخویش رفته یاد کند تا به ستمی که بردیگران می­رود برسد .

آیا پروین ازستمی که بر نوع زن رفته است بی خبرونا آگاه بوده و یا اینکه در ورطه خود سانسوری آن را به دست فراموشی سپرده است ؟ آن چه که بدیهی ست این است که انسان اگردرکی از ستم و ستم کاری داشته باشد به راحتی می­تواند انواع آن را تشخیص دهد وپروین چون این ستم را درک کرده پس ستم مضاعف برزن را نیزشناخته است، منتها بنا برمتقضیات جامعه وسلطه فرهنگ مرد سالارانه از ذکرآن ابا کرده است.

درروزگاری که زن موجودیت­اش درکالا بودن ویا درهیچ بودن خلاصه شده بود. درروزگاری که زن انسان شمرده نشده بود. فروغ به مثابه فریاد ی سال­ها درگلو مانده بود وفقط دهانی می­طلبید تا تبدیل به بانگی رسا شده وموجودیت بودن صدا را اعلام کند. هرنوشته ای راجع به فروغ فرخزاد، درحکم ادای دینی است نسبت به کسی که، فریاد بلند عصیان زن درروزگارخویش بود.

فروغ آغاز کننده بود به­هنگامی که زنان به عنوان نیمی ازانسان­ها، مردگان متحرکی را مانند بودند. ارزش فروغ به خاطرآغازگری و راه گشایی اودرزمان خاص خودش بود. راه او تولدی دیگربرای شعر، برای زن وبرای عصیان واعتراض نسبت به شرایط موجود بود.*

 

* بخشهایی از مقدمه و متن کتاب در دست انتشار _در جستجوی هویت فراموش شده_ نشر ماکان

______________

مطالب مرتبط

گزارشی از سالگرد فروغ

 در جستجوی هویت فراموش شده

  نظرات ()
گفتگوی خبر گزاری فارس با نخستین استاد فیزیک زن ایران در آسایشگاه سالمندان نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٦

گفتگویی از خبر گزاری فارس با او که در هشتم آذرماه ١٣٨۶ انجام گرفته است.متن این مصاحبه را در اینجا می گذارم.

 

گفتگوی فارس با نخستین استاد فیزیک زن ایران در آسایشگاه سالمندان

کرسی استادی «سوربن» را برای خدمت به کشورم رد کردم

خبرگزاری فارس: نخستین بانوی استاد فیزیک ایران بعد از بنیانگذاری نخستین رصدخانه و تلسکوپ خورشیدی تاریخ نجوم ایران، فارغ التحصیلی از دانشگاه سوربن پاریس و 30 سال تدریس در دانشگاه هم اکنون با خیالی آسوده و خاطراتی خوش بر روی تخت آسایشگاه سالمندان، تنها افتخار خود را تربیت دانشجویان موفق (استادان امروز) می‌داند

 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
یادداشتی در رابطه با متوقف شدن فعالیت سایت فرهنگی هفتان نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٥

چرا خوابگرد باید بخوابد؟

هر دریچه ای که  چشمهای ما را به سوی فرا گرفتن و به سمت آگاهی فرهنگی بگشاید ارزشمند است .

 هفتان سایتی است که روزانه هزاران نفر از طریق آن در جریان  تحولات فرهنگی و هنری ایران و جهان قرار می گیرند .  در جهانی که  اطلاع رسانی از مهمترین چیزها محسوب میشود ، بسته شدن دریچه ای  چون هفتان در واقع به نحوی محروم کردن گروهی بی شمار از دوستداران فرهنگ و هنر از تحولات این مقوله است.

اگر  خواهان رشد فرهنگی هستیم باید هر روز دریچه هامان را بزرگتر ، وسیع تر و گسترده تر کنیم نه آنکه  ببندیمشان.

 براستی که آنچه خوابگرد نوشته دردناک است . در عصری که همه شتابان در پی فراگرفتن هستند او محکوم به خوابیدن شده است .

  در عصر و دورانی که چشمها همواره برای بیدار بودن و برای بیدار ماندن تلاش می کنند و در روزگاری که همه چیز برای بدست آوردن آگاهی شتاب و سرعتی روز افزون به خود گرفته اند در زمانه ای که اگر لحظه ای بایستیم و یا درنگ کنیم  ساعتها و شاید ماهها و سالها از  دیگرانی که با شتاب در حرکتند عقب می مانیم  . در جایی که می خواهیم و مدعی این هستیم که باید برتر باشیم و باید رشد کنیم و باید همه چیز را بدانیم و بشناسیم و از آن آگاه باشیم ، چگونه می توانیم با محروم کردن خود از یافته ها به این امر دست پیدا کنیم .

 یکی از  نشانه های رشد فرهنگ و فاصله گرفتن از عقب  ماندگی فرهنگی ، دست یابی آسان و سریع و به موقع از تحولات و جریانات فرهنگی در تمام دنیاست .به عنوان  کاربر استفاده کننده از هفتان اگر دوست داریم که به خواب نرود و اگر دوست داریم که هر دریچه روشنی بسته و تاریک نشود  برای بدست آوردن این دوست داشتنمان تلاش کنیم و اگر می خواهیم که  هفتان که یکی از معتبر ترین سایتهای اطلاع رسانی و فرهنگی بود دوباره بیدار شود خواستار این  باشیم که  قادر باشد همچنان به فعالیت خود ادامه دهد. و یا اینکه حداقل مشخص شود که چرا و به چه دلیلی هفتان باید بسته شود؟

 در این برودتی که چشمان باز را به سوی خوابیدن  می کشاند تلاش کنیم که  شاید هیچ چشمی هر گز به بسته شدن نیندیشد.

____________

شماره جدید رندان  منتشر شد.

 

.

تیزی برنده ی سنگی

                     گاه گاه

به یادم میآورد

سنگلاخ و پای برهنه را.

 

چه شوخی زشتی!

کفش هایم را، کجا قایم کرده خدا.

 

                                                                        ( از مجموعه در دست انتشار )

 

شماره جدید رندان نشریه ادبی ویژه ی شعر منتشر شد.

این شعر به همراه دو شعر دیگر در  این شماره  رندان(رندان ماه فوریه) درج شده است.

 

  نظرات ()
روایت مرگ کامو از زبان سیمون دوبوار نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٠

صبحگاهی که آلبر کامو آن را ندید

 روایت مرگ کامو از زبان سیمون دوبوار

ژانویه 1960

در یکی از بعدازظهرهای ژانویه در خانه سارتر تنها بودم که تلفن زنگ زد."لانزمن" به من خبر داد، "کامو" بر اثر تصادف اتومبیل کشته شده است. به همراه دوستی از جنوب بر می گشته به درخت چناری خورده و کامو در دم جان سپرده است.

گوشی را گذاشتم. راه گلویم بند آمده بود، لبهایم می لرزید به خود گفتم، گریه نخواهم کرد او دیگر برایم چیزی نبود.

سراپا کنار پنجره ماندم و شب را که به روی"سن زرمن دپره" فرو می افتاد تماشا کردم. ناتوان تر از ان بودم که خود را آرام کنم و نیز ناتوانتر از ان بودم که در اندوهی عمیق فرو روم. سارتر نیز متاثر شد و تمام شب به اتفاق " بوست" از کامو صحبت کردیم. پیش از خواب قرص"بلادنال" خوردم. از  وقتی که سارتر معالجه شده بود دیگر از این دارو استفاده نمی کردم.

 باید به خواب می رفتم اما چشمهایم به روی هم نمی رفت. بر خاستم . سرسری لباس پوشیدم  بیرون رفتم و در دل شب به قدم زدن پرداختم. تاسف مرد پنجاه ساله را نمی خوردم، تاسف این درستکار بی عدالت دارای تکبر آمیخته به بد گمانی و به شدت پنهان شده  در پس نقاب را که رضایتش به جنایت های فرانسه او را از قلبم زدوده بود، نداشتم.

تاسف یار و همراه سالهای امید را داشتم که چهره بی نقابش آنقدر خوب می خندید و لبخند می زد. تاسف نویسنده جوان جاه طلبی را داشتم که دیوانه زندگی، لذتهایش، پیروزی هایش، رفاقت، دوستی، عشق و سعادت بود. دیروز برایش بیش از پریروز حقیقت نداشت. کامو به صورتی که دوستش داشتم در دل شب آشکار می شد. در یک لحظه باز یافته و باز به نحوی دردناک نابود می شد. همواره هنگامی که مردی می میرد،  کودکی، نوجوانی، و جوانی نیز همراه با او جان می سپارند . هر کس بر انکه عزیز ش بوده می گرید.

بارانی سرد و ریز می بارید. در پناه درها ، ولگردهایی افسرده از سرما خود را جمع کرده بودند و خوابیده بودند. همه چیز قلبم را پاره می کرد. این بی نوایی این بدبختی این شهر  دنیا زندگی و مرگ.

وقتی بیدار شدم فکر کردم، دیگر این صبح را نمی بیند. نخستین بار نبود که این را با خود می گفتم، ولی هر بار نخستین بار بود." کایات" آمد به خاطر می آورم درباره سناریو بحث کردیم . این گفتگو فقط شبیه گفتگو بود. کامو به جای آنکه دنیا را ترک کند، بر اثر شدت حادثه ای که بر او فرود آمده بود مرکز دنیا شده بودو من دیگر جز با دیدگان خاموش او نمی دیدم. به جانب او شتافته بودم جایی که در آن چیزی وجود ندارد و من ابلهانه و اندوهگین چیزهایی را که همچنان وجود داشتند در حالی که خودم در آنها دیگر چیزی نبودم، تصدیق می کردم. تمام روز در کنار تجربه غیر ممکن تلو تلو خوردم. آن سوی نیستی خودم را لمس می کردم.

آن شب برنامه ام این بود که به تماشای " همشهری کین" بروم. پیش از وقت به سینما رسیدم و در کافه مجاور در خیابان اپرا نشستم. مردم بی اعتنا به عنوان درشت صفحه اول و عکسی که کورم می کرد روزنامه می خواندند. به زنی می اندیشیدم که کامو را دوست داشت  و به عذابی ناشی از دیدار این چهره همگانی نقش بسته در هر گوشه خیابان. چهره ای که به نظر می رسید همان قدر به همه تعلق دارد که به این زن. ولی دیگر دهانی ندارد که عکس این مطلب را به او بگوید.

شیپورهایی که نومیدی نهان انسان را در ددل  باد می گسترانند به نظرم بی نهایت تصنعی بودند." میشل گالیمار" به شدت زخمی شده بود . او در جشن های 1944 و 1945 ما حضور داشت . میشل هم در گذشت. " ویان" ، " کامو"، "میشل" . سلسله مرگها آغاز شده بودند و تا مرگ خودمن هم که دیر یا زود به اجبار فرا می رسد ادامه می یابد.*

 ____________

 توضیح _ آلبر کامو نویسنده نامدار فرانسوی که از دوستان نزدیک ژان پل سارتر و سیمون دوبوار بشمار می رفت بعدها بر اثر اختلاف عقیده در برخی از مسایل  از آنها کناره گرفت و به تدریج ارتباطش با آنها کمرنگ شد. کامو ایده آلیست اخلاق گراو ضد کمونیست بود .

 

*گرفته شده از کتاب خاطرات سیمون دوبوار  ترجمه قاسم صنعوی به همراه اندکی تغییرات در کلمات و شیوه نگارششان بنا بر سلیقه شخصی

  نظرات ()
یادداشتی از هنر مند گرامی، علیرضا ذیحق بر شعرهای منتشر شده ام نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۳

یادداشتی از  هنر مند گرامی، علیرضا ذیحق بر شعرهای منتشر شده ام

 

 متن این یاداشت  در اینجا  دوباره نویسی شده است.

 

 __________________

 

منصوره اشرافی ، شاعری دلداده به فوج اختران

 

در قطعه شعرهای منصوره اشرافی آنچه که بیش ازهمه به چشم می خورد شور و شرار شاعرانه ی آنهاست و انعکاس تصویری از دنیایی که شرنگِ تلخ بودن ،آدمی را به دشواریِ وظیفه در زمان فرا می خوانَد و باید که " در دایره ی اجبار و بیهودگی " کیمیاگری مصلوب بود و با " کتیبه های هرگز نخوانده " پیوند خورد .

" چه کسی گفت / ما زنده ایم ؟ /سر به سنگ / نهاده ایم  / وسنگ / برما نهاده اند"

" تارهای سکوت را می تنیم / عنکبوت وار / در حنجره هامان / بی آنکه سر برآوَریم ."

شاعر که حتی تاج خارِ مسیح را نیز خاک خورده نمی خواهد ،با این ترنم که " خورشید من کجاست ؟ تا برفها را آب کند" دلْداده به " فوج اختران که شبانگاهان بر چهره اش بوسه می زنند " با مکاشفه ای در ذهن و زبان ، می رسد به تصویری از خود که آن گونه زیستن رانه برای خود بلکه بر هیچ انسانی نمی پسندد .

" نه ! من این نقش را نمی خواهم / آیا می توان فریاد زد / آیا می توان ؟ ...تلخی رهایم نمی کند / تلخ کام / تلخ رو/ تلخ زیستن / تلخ مرگ /چرانقشم همه تلخ بود ؟"

سخن از تبارمعصومیت هاست و انسانی " مغضوب و رانده شده " که " هم پیاله ی شیطان  گشته " و در تطور یک روند تاریخی که اورا به دو راهه ی پلیدی ها و پاکی ها  رسانده  خوب می داند که " همچون قُمریِ غریبی " است که " قربانی سادگی اش"شده و اورا " انسان نام اش نهاده اند " و اما این هبوط ،" ره سپردنی بیشتر نبود تا سیر و سیاحتی  و بغض زوالی بوددر همهمه ی شکفتن ها و دریغا که این ، غمْ توشه ی سنگینی است برای رهپویانی که ترانه از فضیلت و رهایی می خوانند .

" عشق / مرگ / ایستاده / بر دروازه جهان / اینک همه / درچشمان من / می توانم بگریم / تمام آن ها را ..."

چنین است که میراث آدمی از درد ، مرگ ، " خواهش روییدن " و خروارها عشق که همچون بذر می خواهند ببالند تابناکی گوهری را با خود به همراه دارد که آن نیز " نسیم اندیشه ای " است که هیچ " کهکشان را در سیم خاردار " نمی خواهد و انسان ، فراتر از برگی می شود " گیج و چرخان بر گرداب خاکی " که مدام می پایَد " مبادا شاخه ای بشکند " و " سیبِ سبزِآرامش برزمین غلتد " و جامعه به تکراری از چرخه ی رنج مبدل شود .

تپشی پُر تشویش در میان " تلاش و عبث" ، دِلَکِ تقدیر را می لرزاند و یأس و امید  باز آن پرسش ِ ازل و ابدی   می شود در منظر بشری.

" وقتی که نه می توانی / آنی باشی / که می خواستی / وقتی / نه می توانی / نباشی / و هستی / در اضطراب بودن و نبودن "

ناگهان خود را همچون بنفشه ای به زیر برف مانده می بینی که با حنجره ی شاعر به همنوایی تقدیر می نشینی .

" چه دور،/ دور / و چه نزدیک / نزدیک / می نمایید / ای یادهای من !/ در خاکستر فسرده تان / آیا نسیمی / خواهد دمید / تا جرقه ای شعله کشد ؟ ... خورشید من کجاست تابرفها را آب کند ؟ "

در شعر " منصوره اشرافی " هرچند که تغزل و اروتیک جایی ندارد واما حضور زن هر ازچندگاهی چنان جسورانه با مضامین غنایی می آمیزد که عاشقانه های زیستن را در لفافی از استعاره ، زیبا و ژرف به چالشی نو می کشاند .

فرهاد کجاست ؟ / درمن کتیبه هاست / که هرگز خوانده نشد..."

 " این تاج خار" * و " خورشید من کجاست " کتابهایی هستند که مارا با  شاعری آشنا می کنند که خلاق است و اندیشور و " گریستن با چشمان ابر " را بلد است . او کاری با ساخت و ساز های کلاسیک و مصالحی چون تعمد در قافیه و وزن ندارد و از این نظر نیز ،ستوده تر است  و شاعرتر و ماندنی تر از همه ی آنهایی است که بی هیچ سنجش و نقدی به تصویر جهان می نشینند و مدام دلشوره ی آن دارند که مبادا یکی  قافیه و ردیفی که آنها ساخته اند را کش برود .

"منصوره " با سروده هایش ، خنیاگر مغمومی است که با غلبه بررنج ، وهم  ، سنت و تکرار ، ا ز تاوان بودن ها و باورهای نیک آدمی در دنیایی سخن می گوید که آهوان در آن ، مدام ازچنگ صیادی می هراسند که مبادا جنگی ،تیری  و یا سنگی، آرامش را از دلهای چابک دشت به یغما و تاراج ببَرَد .

" سنگ بر پشت و / سنگ بر راه / این چنین میهمانم کردند / سیب سرخی و / سنبله ی گندمی / این است تاوان من .

" زاده شدم و  وانهادنم/ این بی انتها ، سرنوشت من است ..."

 "ومن ، / چه شاد و سر فراز ، چه عظیم / خویشتن را می بینم " ***

 

1387_ علیرضا ذیحق

 * این تاج خار ، منصوره اشرافی & نشر ماکان - 1386/ تهران

** خورشید من کجاست ، منصوره اشرافی & نشر مینا - 1384 / تهران

*** کلمات و عبارات داخل گیومه  همه از اشعار منصوره اشرافی ، برگرفته شده است

  نظرات ()
عکس نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۳٠

http://www.bbc.co.uk/persian/interactivity/yourphotos/story/2004/11/041103_she-javan.shtml

عکس از مهرسان جوان برگرفته شده از اینجا.

  نظرات ()
سارتر روی بیست و شش میلیون فرانک تف می اندازد نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢۳

 متن زیر   از  کتاب  خاطرات سیمون دوبوار است  که در آن پاره ای حذف  و ویرایش  انجام داده ام   . منصوره اشرافی

 

-----------------

سارتر روی بیست و شش میلیون فرانک تف می اندازد

در اوایل پاییز 1964 یک فیلسوف ایتالیایی  به نام "پچه" که سارتر اغلب با او به بحث پرداخته بود نامه ای برای سارتر فرستاد و از او خواست که متن سخنرانی  اش را که به مناسبت جایزه نوبل خواهد بود در اختیارش بگذارد. بنا براین صحبت از این بود که در این سال جایزه به سارتر داده شود؟ با خبر شدیم که بله.

او تمایل به رد کردن آن جایزه داشت و من هم تشویقش کردم. دوستانی مسن تر او را ملزم به قبول آن می کردند ولی دانشجویانی که من موضوع را با آنها در میان گذاشتم از جا پریدند. اگر سارتر اجازه می داد این تاج بر سرش گذاشته شود جوانها دچار سر خوردگی شدیدی می شدند.

 سارتر تصمیم خود را گرفته بود. او از افتخارها هراسی غرور آلود داشت . او در نظر نداشت که به استکهلم برود و دلقک بازی  در بیاورد. این اعضای فرهنگستان که به خود اجازه می دادند او را بر گزینند چه کسانمی بودند؟ انتخابهای آنها رنگی سیاسی داشت. هرگز به یک نفر کمونیست جایزه داده نشده بود. سارتر اگر کمونیست بود احتمالن آن را می پذیرفت برای اینکه فرهنگستان سوئد با تصمیم خود بی طرفی اش را ثابت می کرد. اما سارتر کمونیست نبود. و دادن جایزه به او به معنای آن نبود که موضع گیری سیاسی او را پذیرفته اند بلکه آن مواضع را نادیده گرفته اند.

او قصد نداشت بگذارد که او را در اختیار بگیرند و نامه ای فرستاد که در آند خیلی مودبانه از اعضای فرهنگستان خواهش کرد جایزه ای را که او خود را  ناگزیر به رد کردن ان می داند به او ندهند.

 فرهنگستان اعتنایی نکرد . روزی در رستورانی نزدیک محل زندگی من نهار می خوردیم که  روزنامه نگاری که احتمالن در کمین ما بود ما را از برنده شدن سارتر برای جایزه نوبل با خبر کرد. سارتر تصمیم گرفت که در مورد خودداری اش از گرفت جایزه به روزنامه نگاری سوئدی که به وساطت " کلود گالیمار" با او در مرکور دو فرانس ملاقات کرد توضیح بدهد . در این بیانیه که در استکهلم بوسیله نماینده ناشرش خوانده شد و در روزنامه های بسیاری به چاپ رسید سارتر یادآوری کرد که پیوسته تشخص های رسمی را رد کرده است زیرا اعتقاد دارد که نویسنده نباید بگذارد که به یک نهاد تبدیل شود.

 از طرفی او اظهار تاسف می کرد که جایزه نوبل به نویسندگان غربی یا متمردین بلوک شرق اختصاص یافته است.( سارتر تصریح می کرد که نوبل را به پاسترناک داده اند نه به شولوخوف.)

سارتر می خواست تا وقتی که متن اش به فرهنگستان سوئد نرسیده با مطبوعات صحبت نکند. او 5 ساعت به ناچار در خانه من ماند و مادرش خبر داد که انبوهی از روزنامه نگاران جلوی در خانه سارتر منتظر او هستند. بعضی از روزنامه نگاران حدس زده بو.دند که سارتر به خانه من پناه آورده استو تا ساعت دو نیمه شب زنگ خانه ام را می زدند. سارتر برای اینکه راحت شود از خانه ام بیرون رفت و اجازه داد که از او عکس بگیرند ولی جز چند کلمه بر زبان نیاورد.

 صبح به محض بیدار شدن در خیابان عکاس ها و یک اتوموبیل تلویزیون را دیدم. سارتر به محض بیرون آمدن از خانه ام گرفتار شد. و افراد جمع شده او را تا خانه اش بدرقه کردند .وقتی جلوی در خانه اش رسید بالاخره گفت : " میل ندارم مدفون شوم"

بعد از ظهر کالباس فروشی نزدیک خانه ام با رقت گفت: بیچاره آقای سارتر! دوسال پیش سازمان ارتش سری بود! حالا هم نوبل! هیچوقت او را راحت نمی گذارند.

طبعن مطبوعات سارتر را متهم کردند که همه ماجرا را به خاطر علاقه به تبلیغات سر هم کرده است. آنها این فکر را القا کردند که سارتر از این جهت جایزه را رد کرده است که به کامو قبل از او داده شده بود، یا اینکه به خاطر حسادت من بوده . بایستی او خیلی پولدار باشد که روی بیست و شش میلیون فرانک تف بیندازد.

 موضوعی که او را بیشتر عصبانی می کرد وجود افرادی بود که از او می خواستند پول را بگیرد وقسمتی یا همه و یا حتا کمی بیش از آن را به آنها بده دتا آنها از آن برای حمایت از حیوانات، برای نجات نوعی درختان ، برای تعمیر یک مزرعه، برای رفتن به یک سفر استفاده کنند. آنها تمام اصول سرمایه داری را می پذیرفتند، نه دارایی های بزگ مستقر آنها را می آزرد و نه اینکه " موریاک" پول جایزه را صرف ساختن حمامی برای خودش بکند. اما اینکه سارتر چنین مبلغی را خوار بشمارد سبب سر خوردگی آنها شد.

نقل مطلب به صورت آزاد  و ویرایش شده  از کتاب خاطرات سیمون دوبوار جلد  چهارم

  نظرات ()
سیمون دوبوار، زنی که نمی خواست در سایه ی سارتر زندگی کند نویسنده: - جمعه ۱۳۸٧/۱٠/٢٠

 

سیمون دوبوار، زنی که نمی خواست در سایه ی سارتر زندگی کند

 

 امروز نهم ژانویه  روزی که در آن سیمون دوبوار بدنیا آمد است او  اینک صد و یک ساله شده .سیمون دوبوار مظهر روشن فکر ترین و آزاد اندیش ترین زن قرن بیستم بشمار می آید و نظراتی که در زمینه زنان و حقوق آنها ارایه داده  هنوز هم پس از گذشت نیم قرن از شاخص ترین و مترقی ترین و ارزشمند ترین نظریات محسوب می شود.

اگر از من پرسیده شود که ، دوست دارم به جای چه کسی باشم؟ پاسخ خواهم داد هیچکس . چرا که دوست دارم ، خودم باشم . اما اگر ناگزیر و مجبور به دادن پاسخ و انتخاب باشم، بی ترید خواهم گفت : سیمون دوبوار.

سیمون دو بوار می گوید « امروز می دانم که اگر بخواهم خود را تعریف کنم، اولین چیزی که باید بگویم این است که من زن هستم

 

این  فیلسوف، نویسنده، و فمنیست  فرانسوی در یک خانواده ی  کاتولیک  بورژاوی فرانسوی به دنیا آمد از  کودکی تحت تعلیم دینی  و بورژوایی خانواده خود قرار گرفت. اما این تعلیم مانع از آن نمی شد که سیمون به کتابخانه پدرش برود و به طور پنهانی کتابهای ممنوع شده از خواندن  را بخواند.

 شیوه زتدگی سیمون دوبوار و دوستانش بیان گر سرگشتگی و عصیان نسل آگاهی در اروپا بود که او و سارتراز جمله نمایندگان آن محسوب می شوند. نسل عصیانگری که بسیاری از معادلات  و قواعداجتماعی را بر هم می زنندو برای آنها آزادی انسان مهم ترین وجه زندگی و تفکرشان بوده است .آنها از مفاهیم دیگری از قبیل عشق و اجبار و اختیار و مذهب تعبیر های متفاوتی ارایه می و این را از نظر نباید دور داشته باشیم که سیمون دوبوار در زمان خود پرچمدار در هم شکستن قوانین دست و پا گیر اجتماعی بود .

علی رغم میل خانواده و مخالفت شدید پدرش برای خود زندگی مستقلی ترتیب داد و  تحصیلات خود را در دانشسرای عالی در رشته ادبیات و فلسفه به پایان رساند و پس از آن به مدت زیادی در مدارس تدریس نمود. او همچنین  به تحصیل و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنت‌مارین و پس از آن فلسفه در سوربن پرداخت.  پس آزآن  در زمره گروه فلسفی  سارترو دوستانش قرار گرفت و نیز دوست نزدیک سارتر به شمار آمد .

اما ارتباط آن‌ها، برخلاف روابط مرسوم در جامعه، منجر به  ازدواج و گام نهادن  در مسیر اخلاق بورژوایی مرسوم نبود. آنها با مردود شمردن اخلاق و روال زندگی طبقه بورژوا  با یکدیگر روابطی آزاد را بر قرار کردند که در عین حفظ صداقت  نسبت به یکدیگر، می توانستن  با افراد دیگر نیز روابط جنسی یا احساسی عمیق و پایدار یا سست و ناپایدار داشته باشد.آنها بر خلاف این تصور غلط و مرسوم را که ازدواج و عشق را مترادف و هم معنی می دانست رد کردند.

انگلس در کتاب معروف خود در مورد خانواده نشان می دهد که خانواده به این شکل وجود نداشته است و خود خانواده تابعی از گذاره ای مستقل به نام "شیوه تولید" می باشد. خانواده زاده سرمایه داری است!

از نظر مارکسیست ها"خانواده اولین سلول جامعه بورژوازی است". خانواده تولید انسان را در جامعه بورژوایی بر عهده گرفته، و به انسانهایی که تولید می کند می آموزد که باید در خدمت سرمایه داری باشند. باید هویت انسانی خود را کنار بگذراند و در روزمرگی "مدرسه- کار- ازدواج- والد شدن" غرق شوند. کسی که بخواهد این روند را بشکند و مقابل خانواده و به تبع آن جامعه سرمایه مدار بایستد، پذیرفتنی نیست

 سیمون در کتاب خاطرات خود از روابط عاشقانه و عاطفی اش  با"نلسون آلگرن" و " کلودلانزمن"  می نویسد .

نلسون آلگرن نویسنده امریکایی از دوستان دوبوار بود که ارتباط با او منجر به ادوستی و عشق میان آنها گردید. مسافرت سیمون به امریکا و مدتی که در آنجا اقامت داشت از تاثیرگزارترین دوره های زندگیش  و بدست آوردن شناخت فراوانش از جامعه امریکا محسوب می شود . آلگرن از سیمون می خواهد که در امریکا بماند ولی او وطن خود فرانسه را ترجیح داده و به فرانسه باز می گردد.آشنایی با نلسون آلگرن یکی از مهم ترین انگیزه های نوشتن « جنس دوم» محسوب می شود. 

 بعدها نیز آشنایی سیمون دوبوار چهل و چهار ساله با لانزمن نویسنده و روزنامه نگار جوان یهودی ای فرانسوی بود که در شمار دوستان سارتر و سیمون دوبوار به شمار می آمد . او هجده سال از سیمون کوچکتر بود، ولی با این تفاصیل دوستی و ارتباط عمیق و عاشقانه ای بین آنها بوجود آمده بود که سالهای زیادی دوام یافت و پس از آن نیز تا آخر عمر همچنان صمیمت این ارتباط حفظ شد. او از طریق لانزمن با افکار و آرمان های یهودیان مترقی  آشنایی نزدیکی پیدا می کند.

   بووار را مادر فمنیسمِ  می شناسند. او معتقد است که یک انسان زن زاده‌ نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود.  مهم ترین  اثر او  در  ارتباط  با مسایل مربوط به زنان با عنوان " جنس دوم"(Le Deuxième Sexe) نوشته شده در سال ١٩۴٩است .

  این کتاب به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شده است می‌پردازد. تاریخ انتشار جنس دوم تقریباً بین موج اول و دوم فمینیسم است. جنس دوم کتابی جنجال برانگیز بود و انتشار آن موجی از اعتراض ها، مخالفت ها و تهمت ها را به دنبال داشت و به طرز وحشیانه‌ای مورد حمله مطبوعات قرار گرفت و تا مدت‌ها در لیست کتاب‌های ممنوع بود. انتشار "جنس دوم" خشم  و واکنش های منفی گروهی از مردان را نیز در پی داشت سیمون دوبوار می گوید: " شدت این عکس العملها و کوته بینی ها مرا شگفت زده کرد."  کتاب مشتمل بر دو بخش است؛ بخش اول به تشریح و تحلیل پدرسالاری می‌پردازد و بخش دوم به بررسی تجارب ویژه زندگی زنان.

  در دورانی که فیلسوف بزرگ قرن ۱۹ (نیچه ) این چنین در مورد زنان نوشته است: 

(...زنان این همه دلیل برای سر افکندگی دارند؛به خاطر این همه خرده بینی بی معنا؛این همه سطحی گری  و خانم معلم بازی و گستاخی حقیر و ولنگاری حقیر وجسارت حقیر که در وجودشان نهفته است ـ فقط بررسی رفتار او با کودکان کافی است!ـ و تا کنون ترس از مرد اینها همه را از ریشه بخوبی خفه و مهار کرده بوده است

امان از روزی که دراز نفسی جاودانه در زن ــ که از آن بهره ها داردــ رخصت یابد که پا به میان معرکه بگذاردروزی که او از بیخ و بن آغاز به از یاد بردن زیرکی و هنر خویش کند ــیعنی دلبری و بازیگری و سهل انگاری و سبک کردن و سبک گرفتن کارها؛روزی که از بیخ وبن آغاز به از یاد بردن استعداد ظریف خویش برای هوسبازیهای لذتبخش کند!...

زن را با حقیت چه کار!از ازل چیزی غریبتر و دل آزار تر و دشمن خو تر از حقیقت برای زن نبوده است ــ هنر بزرگ او دروغگویی است ؛و بالاترین مشغولیتش به ظاهر و زیبایی. بیایید ما مردان نیز اقرار کنیم که درست همین  هنر و همین غریزه را در زن دوست می داریم و ارج می نهیم ــمایی که کار و بار دشواری داریم و برای سبک کردن خویش نیاز به آمیزش با موجوداتی داریم که در زیر دستان و نگاهها و حماقتهای ظریفشان ؛جدیت و گرانی و ژرفی ما جنون آسا به نظرمان آید...)

 بووار دلیل می‌آورد که در طول تاریخ، زنان همیشه به عنوان انحراف و نابهنجاری شمرده شده‌اند. در کتاب جنس دوم بووار می‌گوید که این طرز فکر با ادعای این‌که زنان در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند، جلوی پیش‌روی زنان را گرفته است. به‌عقیدهٔ وی برای آن‌که فمینیسم بتواند به‌جلو حرکت کند این برداشت باید از بین برود. در این‌صورت زنان درست به‌اندازهٔ مردان قادر به پیشرفت هستند.

 سیمون دوبوار از سال ۱۹۶۸ علاوه بر نوشتن به عرصه مبارزات اجتماعی برای حقوق زنان نیز وارد شد.  او در فعالیتهایی برای بدست آوردن حق سقط جنین و به وجود آمدن امکانات و شرایط مناسب  در این راستا ، ایجاد امکانات و حمایت از مادران مجرد، افشای تجاوز،  مبارزه با ختنه زنان،وجلو گیری ازخشونت علیه زنان حضور داشت.

.سیمون دوبووار، در 14 آوریل سال 1986 ، در سن هفتاد و هشت سالگی درگذشت.در آخر عمر گفت اگر امروز بخواهم خود را توصیف می کنم می گویم: « سیمون دوبووار هستم؛ یک زن، فمینیست، فیلسوف، رمان نویس و فعال سیاسی

 منصوره اشرافی

  نظرات ()
چه گوارا زیستن از نوع اول نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٥

چه گوارا زیستن از نوع اول

 

چه گوارا

چه گوارا !
لابلای استخوان های پوسیده ات
گیا هان
         ریشه دوانده اند .

تو اینک
اسطوره ی خاک و گیاه
تو اینک
اسطوره ی هستی.


بر گیاهان وجودت
گنجشکان ظهر تابستان
در پر گویی بی انتهای خود
آیا می دانند
چه گوارا
که بود؟*

زیستن از نوع اول

برای ما آدمها 2 نوع زندگی وجود دارد.
یکی زندگی بر پایه اعتقاد و اندیشه و دیگری زندگی بر پایه نفع طلبی. زندگی نوع اول اغلب و چه بسا همیشه با ضرر و زیان همراه است و رنج و ناکامی و گاه حسرت بدنبال دارد. اما زندگی نوع دوم با خوشی و لذت همراه است ولی لذتی متفاوت با لذت نهفته در زندگی نوع اول. چرا که در این دو نوع زندگی اساسن مفاهیم متفاوت و دگرگون هستند.
میان این دو زیستن دیواریست که انسان را از حیوان جدا می کند.
البته این حرفها در جهت تقدیر از رنج و سختی و ناکامی نیست.اما اینها واقعیت های اجتناب ناپذیری هستند. مرگ و نیستی در طرفی و عشق و زندگی در سویی دیگر .نومیدی و یاس در طرفی و امید و آرزو در سویی دیگر .همه اینها در کنار زیستن در جهانی که ارزشها مدام در حال ویران شدن هستد و رابطه های انسانی به طرز وحشتناکی در حال عوض شدن...
زیستن از نوع اول یعنی نگاه کردن به تمام این چیزها و زیستن از نوع دوم یعنی بی تفاوت گذشتن از کنار اینها.

می خواهم بگویم که انسان نه تنها در ارائه آنچه که نوشته، بلکه در خود اندیشیدن، در نوع زندگی کردن، در نوع انتخاب کردن و در نوع انجام هر کاری بر مبنای اعتقادش نباید خود سانسوری کند؛ زیرا اگر بخواهد در تمام این جنبه ها محتاطانه و خود سرکوبگرانه حرکت کند آنگاه نمی توان معتقد بود که انسان آزاد و آزاداندیشی هست .( البته اینجا جنبه بی گدار به آب زدن نباید متصور باشد. )
برای خوش بخت بودن و خوش بخت زندگی کردن فکر می کنم همین فاکتور، مهمترین است زیرا احساس رضایت درونی بالاترین پاداش آزادانه حرکت کردن است. بدیهی است که در خودسانسوری نکردن در نوع و روش زیستن و در اندیشه و افکار و پیاده کردن آنها، احتمال شکست و طرد شدن و منزوی گشتن نیز وجود دارد. اما این ها نابودی نیست بلکه نومیدی و قطع تلاش، نابودی محسوب می شود.
خود سانسوری نکردن در تمام ابعاد زندگی (به جز بعد اقتصادی آن) هر چند که ممکن است بهایی سنگین داشته باشد ، اما ما برای این زندگی نمی کنیم که آن را گران یا ارزان بفروشیم؛ بلکه برای این زندگی می کنیم که از خویشتن راضی و خشنود باشیم.
تنها احساس رضایت از خویش است که به انسان قدرت و توان مضاعفی می دهد که بتواند در برابرطوفان مشکلات و سختی ها تاب بیاورد. رضایت از خود و ایمان به درستی آنچه که عمل می کند.

بعضی وقتها ، یک انسان گرسنه بسی خوشبختر و رضایتمند تر است از انسان سیری که سیر بودنش را به بهای از دست دادن آنچه که دوست داشته ، بدست آورده است .
به خود ، به آنچه که انجام می دهی، به اندیشه ات و به درستی آن ایمان بیاور.
آن وقت از هیچ حرف و سخنی دلگیر نخواهی شد .هر چند که بار سنگینی است بار اعتقاد خویشتن را بر دوش بردن.
وقتی که انسانی فکر می کنی و در زندگی انسانیت را پاس داری ، (به خاطر اینکه این والاترین صفت است )بدان که نیرویی درتو وجود دارد که هرگز اجازه جایگزینی یاس و نومیدی را نخواهد داد.

چه خوب است اگر زندگی ما آدمها به مثابه رودخانه ای باشد که از هر کجای آن تشنه ای بتواند سیراب گردد، نه به مانند چاه عمیفی محصور و دور از دست.

چیزی که بدیهی است این است که چه گوارا یک اسطوره است. آن هم اسطوره قرن ما. ما آدمها همیشه نیازمند قهرمانان و اسطوره ها هستیم و «چه» ملموس ترین و واقعی ترین آنهاست. اینها آبروی ما آدمیان هستند و شالوده فرهنگ و روشی را پی ریزی کرده اند که تا ابد می تواند پایدار و خدشه ناپذیر باقی بماند.
چه گوارا نزدیکترین اسطوره و شاید آخرین آنها باشد.مرگ و زندگی او همانند دیگر قهرمانان تاریخ سرشار از راستکاری و درست پنداری بود، که نیز ناجوانمردانه کشته شدن مهر تاییدی شد بر ماندگار شدن نام و روش زیستنش.
براستی چه کسی می تواند انکار کند که چه گوارا مظهر عدالت جوئی و پیکار و از خود گذشتگی و فرانگری نیست.او در زمان حیات خود شوری بی نظیر در میان نسل جوان و مبارزان و انقلابیون تمام جهان بوجود اورد. او پزشکی بود که به جای درمان تن بیماران به درمان ریشه های فقر و غارت و ستم روی آورده بود و این روش را نه از کتاب بلکه از همزیستی با محرومان از نزدیک لمس کرده بود.**

منصوره اشرافی
________

*شعر چه گوارا بر گرفته از کتاب این تاج خار _ منصوره اشرافی

** این مطلب به مناسبت ۱۴ ژوئن سالروز تولد چه گوارا درنشریه اینترنتی فریاد نیز درج شده بود.

  نظرات ()
نگاری که به مکتب نرفت و خط ننوشت نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/٩/٢۸

 

نگاری که به مکتب نرفت و خط ننوشت

مکرمه قنبری سال 1307 در روستای دریکنده استان مازندران به دنیا آمد. جوشش درونی او برای خلق تصاویر از همان زمان کودکی، به صورت بازی با گل و خاک خود را آشکار می‌ساخت اما او تا سن 67 سالگی برای بیان احساسات خود از طریق نقاشی فعالیتی نکرد. میل هنری او از طریق دیگر کارهای هنری به ویژه آرایش عروس‌های دهکده بروز می‌یافت.رو آوردن مکرمه به نقاشی از بیماری گاو مورد علاقه‌اش آغاز شد. او گاو محبوبی داشت که برای چراندن آن مجبور بود روزانه مسافت طولانی‌ای را بپیماید. پس از چندی مکرمه بیمار شد و فرزندانش که نگران سلامتی مادر بودند بدون اطلاع قبلی او حیوان را فروختند. پس از آن زمان مکرمه بسیار غمگین شد و برای غلبه بر احساساتش به نقاشی پناه برد. او که حتی قادر به خواندن و نوشتن نبود، بدون هیچ گونه آموزش رسمی دست به نقاشی زد.

اولین کارش را که پرتره‌ای از یک گاو بود، با گل و خاک روی سنگ نقاشی کرد. سپس تمام دیوارهای خانه، درها، کدوهای حلوایی و هر آنچه را می‌توانست به عنوان بوم نقاشی عمل کند، انباشته از طرح و رنگ کرد تا اینکه یکی از پسرانش در یکی از سفرهای ماهانه برای ملاقات مادر، از تهران برایش رنگ و کاغذ خرید.

اکنون تمام خانه‌اش مملو از نقاشی‌هایی است که هر کدام راوی داستان تلخ و شیرین زندگی او به ویژه ماجرای ازدواجش به شمار می آیند. مکرمه همیشه به اینکه که چرا او را مجبور کردند در سن پایین همسر چهارم مردی میانسال شود، اعتراض می‌کرد.

نخستین نمایشگاه مکرمه در سال 1374 در گالری سیحون بر پا شد و پس از آن هر ساله نمایشگاه‌هایی را در همان گالری برگزار ‌کرد. هم چنین در سال 1384 نمایشگاهی از آثارش در لس انجلس بر پا شد. قنبری در سال 2001 میلادی برای برپایی نمایشگاهی از آثارش به سوئد رفت و همان سال به عنوان زن سال سوئد برگزیده شد.

کارشناسان هنری اروپا آثار قنبری را با نقاشی‌های شاگال مقایسه می‌کنند.مکرمه قنبری دوم آبان 1384 از دنیا رفت.

بخشی از مطلب درج شده در خبر گزاری میراث فرهنگی

 

 درباره مکرمه قنبری:

عصیان از پی شش دهه جور زمانه

سایت مکرمه قنبری

مکرمه

برخی از آثار او

بانوی خاطرات و رویاها

تصویر در خانه مکرمه

 و اینجا و اینجا و اینجا

  نظرات ()
پوست کرگدن و دل شیر و جانی سخت نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٧/٩/۱٧

پوست کرگدن و دل شیر و جانی سخت

این یک واقعیته و البته هر واقعیتی الزامن تلخ نیست ولی این یکی کمی تلخه !  نمی دانم چرا می گویم "کمی تلخه"...

 تلخ بودنش هم به این خاطر است که در کشور خودت زندگی کنی و چیز بنویسی و برخی از آنها را به شکل کتاب منتشر کنی، ولی هیچ چیزی عایدت نشود. در اینجا منظورم از چیز دقیقن به معنای یک ریال است .

هزار کرون سوئد تقریبن میشود معادل صد و سی هزار تومان. مبلغ زیادی نیست . اصلن هم زیاد نیست ولی برای من خیلی ارزشمنده   چون...

برایم خیلی خیلی خوشحال کننده و همچنین تاسف باره که شصت عدد کتاب (از هر عنوان بیست عدد) را بفرستی به یک کشور دیگر و بعد از چند ماه  اولین پولی  را دریافت کنی  که فقط از فروش کتاب و از راه  قلم بدست آوردی، در حالی که در کشور خودت حتا یک ریال هم بابت کتابهایت به تو، کسی نداده است.

 در کشوری که ما زندگی می کنیم اسف باری وضعیت نشر، پخش و توزیع و باند بازی ها مرسوم و متداول در همه این ارگانها چیزی فراتر از این حرفاست و اگر با این شرایط  سرخورده نشوی و بخواهی و بتوانی به کارت همچنان ادامه دهی معلوم است که پوست کرگدن داری و دل شیر و جانی سخت.

  نظرات ()
باز هم سیمین دانشور! نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/۸/٢۸

سر دلبران در حدیث دیگران

نیما به موسی صدر حسودی اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. .

غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود.چشمهای خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری ها. من در رو باز کردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی...

 خندید. گفت: جلال هست؟گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم.نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود.باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش.من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه کرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی می‌دیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.

نقل از اینجا

 پ . ن ـ فکر می کنم خواندن خاطرات خانم دانشور و پی بردن به شیوه تفکر و  نگاه ایشان خالی از لطف نباشد.

مطلب مرتبط با سیمین دانشور

  نظرات ()
آوانگارد عافیت طلب نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٧/۸/٦

نوشته اند که طاهره صفار زاده، آوانگارد ترین شاعر ایران در دهه ی پنجاه و شاعره زن! یکه آن دوران بود!(مگر شاعره مرد هم داریم؟)

در این کلمه ی"ترین" شک دارم . و اما اگر هم بود آوانگاردی بود که عافیت طلبی پیشه کرد و بهره های فراوانی از این عافیت طلبی برد و ثمرات زیادی دید .

 آنچه که از طاهره صفار زاده به یاد دارم  مربوط به سالهای بعد از پیروزی انقلاب است در دانشگاه ملی که صفار زاده آوانگارد بودنش را در این دیده بود که به جای روسری که تازگیها اجباری شده بود کلاه بگذارد و به دانشگاه بیاید .*

ــــــــــــــ

*وی در آن زمان استاد دانشکده ادبیات وسپس رییس همان دانشکده و سپس رییس دانشگاه ملی شد. 

  نظرات ()
حرفهای همسایه _ نیما یوشیج نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/٧/٢٤

 

 

دوست من!

برای خوب دویدن؛میدان لازم است. انسان قفسه نیست که هر وقت هر دارویی را که بخواهداز یکی از جعبه های معین آن بیرون بکشد. به گمانم کمتر کسی اگر به وضع زندگی من بود قادر به ادا مه حیات می شد و کسی جز خود من نمی داند چطور و چرا.

درست مثل داروهای رطوبت زده شده ام . برای من حرارت و آفتاب کافی و آسمان؛ که متاسفانه ابری است و من به خوبی می دانم که این ابرها در همه وقت و زمانی بو ده اند. بعضی از روی دریاها بلند می شوند؛بعضی از روی مردابها و جاهایی که نمی دانند کجاست و مرغابی های ترسو در کجاهای آن منزل دارند. باید در حساب گرفت که دنیا جای چشم دریده هایی هم که آافتاب نمی خواهند هست؛آنها هم سهم می برند.

جوری برای زندگی کردن خود دست و پا می کنم که خودم خنده ام می گیرد.مثل کبوتر هایی که از پرواز طولانی برگشته ؛ زیاد پرسه زده اند.

در دایره امکان همه ما را به مثابه ی یک مشت ریزه خوار مفلوک و عاجز به هم ریخته اند. پر از فکرهای علیل و طولانی برای رهایی.معنی کمال را در پیرامون این بهم خوردگی ها برای پیدا کردن یک توانایی مختصر باید به دست آورد.

آنچه دایمی ست همین حرکت است از برای همان توانایی یا کمالی که گفتم.از نوشتن دست بر می دارم. رفتم به سر وقت آب دادن بوته هایی که با دست خودم آنها را کاشته ام. در صورتیکه من تابستان به ییلاق می روم و می ماند برای دیگران؛ نمی دانم چرا  وقت مرا می گیرد؟

                                 خدا حافظ شما

                                   دوست شما  ــفروردین ماه ۱۳۳۴ـــنیما یوشیج

 

  نظرات ()
شهرنوش پارسی‌پور برای چه می‌نویسد؟ نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/٧/۱٧

 

 این متن پاسخی است که شهرنوش پارسی پور به سوالی که از او پرسیده شده برای چه می نویسد، داده است. آن را در گوشه ای از اوراق مجله های قدیمی یافتم و دیدم بد نیست دوباره در اینجا بیاورم برای کسانی که آن مجله های قدیمی را ندیده اند و نخوانده اند خصوصن که الان خانم پارسی پور یکی از نویسندگان ثابت رادیو زمانه نیز هستند .

_______

اگر بیست سال پیش می پرسیدید چرا می نویسم لابد پاسخم این بود که می خواهم مشهور شوم یا حرفی برای گفتن دارم یا می خواهم کسی بشوم و یا بی آنکه بدانم چرا، معترضم.


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
هنری مور نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/٧/۱٦

 

در نظر من ؛ هر کار هنری باید نیروی زیستی خاص خودش را داشته باشد.منظورم باز تاب نیروی زیستی زندگی ؛ حرکت ؛ عمل فیزیکی و مانند اینها نیست؛ بلکه می خواهم بگویم هر کار هنری می تواند یک انرژی محصور ؛ یک زندگی فشرده مختص خود و مستقل از شئی که ممکمن است نمایش دهد ؛ داشته باشد. هر گاه کار هنری دارای این نیروی زیستی پر توان باشد ؛ ما واژه زیبایی را با آن ارتباط نمی دهیم . چون کار هنری در پی باز نمایی ظواهر طبیعی نیست ؛ بنا بر این به معنای گریزگاهی از زندگی نیست ؛ بلکه ممکن است به معنای رخنه در واقعیت باشد؛ نه یک داروی آرام بخش یا مخدر ؛ نه فقط به معنی اعمال سلیقه ؛ گنجاندن شکل ها و رنگ های لذت بخش در تر کیبی خوش آیند ؛ و نه وسیله ای برای تزیین زندگی؛ بلکه به معنای بیان ارزش و اهمیت زندگی و محرکی برای تلاش بیشتر در راه زندگی باشد.

هنری مور

  نظرات ()
به دنبال بوی پاییز! نویسنده: - شنبه ۱۳۸٧/٧/۱۳

این روزها پاییز است و دایمن در کنتر وبلاگم سرچ میشود (بوی پاییز) . برای همین هم بهتر دیدم که  برای راحتی و سهولت کار جستجو کنندگان محترمی که یک نوشته را بدون اجازه بر می دارند و هر کجا که دوست دارند می گذارند و گاهی هم در آن بنا بر سلیقه خودشان دخل و تصرف هم می کنند . آن نوشته را اینجا دوباره بگذارم .تا به خودم بقبولانم که  استنباط آنها را از نوشته بالای وبلاگ در مورد برداشتن بدون اجازه مطالب، یعنی کشک.

__________

بوی پاییز

امروز به همراه نسیمی که می آمد بوی پاییز را از دور دستها احساس کردم...

پاییز را به خاطر بادهایش و به خاطر برگهایش دوست دارم .

پاییز رنگ گذشته ها و  خاطرات دور را می دهد.

پاییز را به خاطر رنگهایش دوست دارم.

 ...

پاییز را وقتی خوب درک می کنی که بر برگهای زرد و نارنجی ریخته بر زمینش، پا بگذاری و به صدای آنها در زیر گامهایت گوش بسپاری...

  نظرات ()
پیوستن به آبشار نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/٦/٢۸

 

 

رودخانه زندگی همه ما را با خود می برد.

فقط باید آرزو کنیم که این رود خانه به مرداب نریزد. مردابی که سکون و آرامشش فریب مان دهد و گمان کنیم که...

بگذاریم حتا به آبشارهای بلند بپیوندد

چه باک !

 

------------------

 روزمرگی چیزی است که همه ما را احاطه کرده .

منتها چیزی که مهم است این است که بدانیم چه می خواهیم و به دنبال چه هستیم

همین ها هستند که زندگی را برایمان تحمل پذیر می کنند.

  نظرات ()
حاشیه ای در متن! نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٧/٦/٢۱

 

انسل آدامز

 

حاشیه زندگی برای ما مهم تر است یا متن آن؟

شاید متن زندگی برایمان مهم تر باشد، اما افسوس که همیشه به حاشیه بیشتر می پردازیم و آن را دوستتر داریم.

ضرب المثلی آلمانی  می گوید: (einmal ist keinmal) به معنی  یکبار یعنی هیچ بار.

 زندگی ما هم یک بار است  یعنی هیچ بار و در این هیچ بار هرگز فرصتی برای تصحیح متن و ویرایش آن نخواهیم یافت.

 

  نظرات ()
گرگ نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/٦/٥

"در وجود همه ما گرگی نهفته است، برای بیدار کردنش کمی نفرت و ذره ای بوی خون لازم است..."

 این را، یک زمانی وقتی که نیما  هنوز در وبلاگش چیز می نوشت وآنرا تعطیل نکرده بود نوشته بود.

و من فکر می کنم ، در نیمه دیگر وجودمان هم خاکستر اهورایی نهفته است که برای شعله ور شدنش  تنها نسیمی از مهر و عاطفه کافیست تا دوباره بردمد و هرچیزی را که اهریمنی ست به نابودی کشد از جمله همان گرگ را.

 

  نظرات ()
آلن دوباتن هم می تواند نگرش شما را دگرگون کند نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/٥/۳٠

 

داشتم کتاب "پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند " را دوباره ورق می زدم که این بار بعضی از جاهایش به نظرم جالب آمد . به خصوص که  می توانیم با خواندن بعضی قسمتهایش این بار با خود فکر کنیم، چگونه( آلن دو باتن) شاید بتواند شیوه وبلاگ نویسی، کامنت گذاری، هواداری حرفه ای و چیزهای دیگری را دگرگون کند.


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
شاملو و بت‌پرستی هنری نویسنده: - جمعه ۱۳۸٧/٥/۱۱

شاملو و بت‌پرستی هنری

نوشته اخیر مجتبا پور محسن در رادیو زمانه در مورد احمد شاملو، واکنشهای سخت هواداران شاملو را طبق روال اکثر مواقع در مقابل انتقاد از وی بر انگیخت. در اینجا نمی خواهم کاری به این نوشته و درستی و یا غلطی این انتقادات داشته باشم و قصد ندارم که به نقاط قوت و یا ضعفهای این نوشته اشاره بکنم، بلکه می خواهم به این بعد از قضیه نگاه کنم که فردی صاحب تفکر واهل قلم برداشت و تفسیر خاص خود را در مورد موضوعی خاص عنوان کرده است و این موضوع خاص اتفاقن از موضوعات حساسیت بر انگیز است. حساسیت بر انگیز بدین خاطر که در مورد چهره ای  نظر خود را بیان کرده که این چهره را گویی هاله ای از تقدس و قهرمانیت در بر گرفته است.


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
یک کامنت از ابر مرد خدا بیامرز! نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/٥/۱

یک کامنت از ابر مرد خدا بیامرز!

 

یک کامنت جالب در مورد مطلبی با نام " در برزخ تساوی"

نه تنها مرد و زن برابر نیستند بلکه هیچ گاه هم برابر نمیشوند . تضاد بین زن و مرد به قول فروید هیچ گاه حل نخواهد گشت . مردان دارای ویژگی هایی هستند که آنها را در موقعیت برتر قرا میدهد از جمله : هوش برتر به طور میانگین مردان 10 نمره از نظر بهره هوشی از خانم ها بیشترها و همین موجب میشود در رشته هایی پیچیده مثل ریاضیات و فیزیک و فلسفه بسیار بهتر از  زنان عمل میکنند به قول شوپنهاور "فرهیخته ترین زنان هم جز استنشاق اندیشه ها کاری انجام نداده اند" و تاکنون دانشمندان زن از حیطه متوسط جلوتر نرفته و ژرفای نبوغ دست نیافته اند با این که امروزه در جهان نسبت تعداد دانشجویان پسر به دختر 1 به 3 است به قول سعدی "
سیاهی لشکر نیاید به کار...........
یکی مرد جنگی به از صد هزار......."
و دیگر توانایی و قدرت برتر جسمانی وعضلانی و بزرگی جثه فیزکی است
و دیگری فارق بودن از زایمان ها و مدت آبستنی و عادات ماهانگی است به قول فردوسی"
زنان را همین بس هنر..........
نشینند در خانه زایند شیران نر ....."

ودر پایان یک جمله از افلاطون "برابر کردن نابرابران خود عین نابرابریست"

و در ضمن نیچه میگوید...

نویسنده: ابر مرد

  نظرات ()
کند و کاوی در حواشی خبرها نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٧/٤/٥

کند و کاوی در حواشی خبرها

خبری که این روزها در تمام خبر گزاریها و اکثر روزنامه­ها منعکس شد و یا به آن اشاره شد، پیرامون فروش اموال شخصی احمد شاملو؛ شاعر معاصر بود. متعاقب انتشار این خبر واکنشهای مثبت ومنفی پیرامون آن نیز، و قضاوتهایی اکثرن عجولانه و از سراحساس در آن مورد انجام گرفت. چرا که ما بیشتر عادت کرده ایم که نسبت به هر قضیه­ای دروهله اول از بعد عاطفی و احساسی نگاه کنیم و زاویه نگاهمان و قضاوتمان از دریچه احساس باشد نه از بعد منطق.

 

 

 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
در باب روانکاوی کامنتهای بی نام و نشان ! نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٧

کامنت بی نام و نشان طیف گسترده ای را در بر می گیرد  از کامنتهای انتقادی مودبانه و غیر مودبانه گرفته تا کامنتهایی با فحش ها و دشنامهای ادبی و غیر ادبی.

شجاعت در دادن هر نوع دشنام و صراحتی که در بر خی از کامنتهای نوع دوم وجود دارد فقط زاییده سنگر گرفتن در پشت یک کیبورد است و از هیچ دلیل و منطق خاصی پیروی نمیکند. کامنتهای دشنام و ناسزا که اصلن قابل بررسی و کنکاش نیستندچرا که بدیهی است از یک ذهن بیمار نشات می گیرند .ولی کامنتهایی را که جنبه انتقاد آمیز دارند(البته با ادبانه و یا بی ادبانه) را می توان تا حدی بررسی رفتاری کرد. 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
تکثیر غیر مجاز کتاب بر روی اینترنت نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٧/۳/٥

در واقع کسانی که دست به تکثیر غیر مجاز کتاب می زند عمیقن معتقدند که کار فرهنگی انجام می دهند و حرکتشان در جهت اگاهی بخشی و بالا بردن سطح فکر و فرهنگ جامعه است و نیز اینکه به نحوی با سانسور وو هم مبارزه می کنند . البته با توجه به اینکه هیچ نفع مادی از این کار خود نمی برند . فکر می کنم همین احساس مفید بودن و اینکه دارند حرکت مثبتی را انجام می دهند در جامعه برایشان قابل توجیه است. اما کار فرهنگی به این معنا نبوده و نیست که آدمی فقط در راستای تمایلات روحی و روانی خود و ارضای آنها  بدون در نظر گرفتن حق و حقوق دیگران حرکت کند...

آیا تکثیر غیر قانونی اثار فرهنگی در راستای فرهنگی کردن مردم است؟ وقتی مردم ما با کتاب قهرند قرار دادن کتاب روی نت به خاطر اشتی دادن آنها با کتاب و کتابخوانی است؟


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
حق و قدرت و رابطه آنها با خوراک فکری جامعه نویسنده: - جمعه ۱۳۸٧/۳/۳

اینکه تبعات چاپ کتاب برای ناشر و نویسنده چیست بحثی مفصل است که بماند برای بعد ...

اینکه  کتاب و کتابخوان و کتابفروش و نویسنده و ناشر چه می گویند و چه می خواهند و چه می کنند و چه باید بکنند و چه نباید بکنند بحثی مفصل است که بماند برای بعد...

اینکه چه کسانی از اینهایی که در بالا نام بردم حمایت می کنند و یا باید حمایت کنند و چه حق و حقوقی دارند و  چه کسی و یا کسانی باید این حق و حقوق را به آنها بدهند و یا خودشان به زور مطالبه کنند  بحثی مفصل است که بماند برای بعد...

اما اینکه چه کسانی به جای حمایت از کسانی که ازشان نام بردم  فقط کاری که کرده اند این بوده که سنگی جلوی پا بیندازند ... دررابطه  با سنگ اندازان و رفتارهای غیر قانونی برخی سودجویان و غیر سودج.یان که مثلن می خواهند به نحوی اشاعه فرهنگ کنند! بد نیست  هشدار یک ناشر جوان را هم بخوانیم. هشداری در این رابطه که واقعن این ره که میرویم به ترکستان است یا به ...؟

اما سوالی که برای من مطرح شده این است که در شرایط و وضعیت فرهنگی جامعه ما آیا حق تامین کننده خوراک فکری است یا قدرت؟ ایا قدرت در اینجا نباید راه های اجرایی درست و صحیح و قانونی برای دست یابی به این خوراک را تسهیل کند و یا جدا از این لااقل موانع موجود  برای دست یابی به این خوراک را از میان بردارد و پاسخی به نیاز های مردم در جهت فکری و فرهنگی دهد؟


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
به یاد غزاله_ نگاهی به رمان شبهای تهران_غزاله به روایت غزاله نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/٢٤

 

شعری با یاد غزاله علیزاده

 

 

 

صبحگاهان

که خفته است جنگل

در سرسبزی بهار

ریسمان هستی را

بر کدامین درخت

باید بست

تا از آن

       آونگ شد.

 

 

 

 

 

 

مبادا

شاخه ای بشکند.

 

 

 

 منصوره اشرافی

 از کتاب"خورشید من کجاست؟"

 ______

نگاهی بر رمان "شب های تهران"

چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم؟

چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم ،این جمله انتهای رمان (شب های تهران ) غزاله علیزاده است. غزاله علیزاده در رمان خود ـ شبهای تهران ـ نگاهی خاص و دگر گونه به جامعه خود دارد او  در این داستان به شرح حالات درونی و روانکاوی افرادی می پردازد که خاستگاه طبقاتی بورژواز و خرده بورژوا را دارا هستند .

 قهرمانان اصلی داستان یک مرد و دو زن هستند . آنها در درون خود و درگیر با خود غرقه در رفتارهای بورژوا مآ بانه سعی می کنند هر کدام به نحوی خویشتن را بیابند و در این رابطه است که هر کدام از آنها در عین نا توانی دیگری را توانا می پندارد . در صورتی که هیچ یک از آنها توانا  نیستند . هیچ کدام از آنها توان در ک مفهوم هستی را ندارند و سوال بزرگ این نوشته این است که :چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم .اما رنج هاییکه اینان می کشند رنجی نیست که از سر گرسنگی و فقر و تضاد طبقاتی باشد رنجی که اینان می برند از جنس دیگری است .

ویژه گی خاص غزاله علیزاده در داستان هایش داشتن نگاه و بیان زنانه است. شخصیت های زن در داستانهای او نقش عمده ای دارند و او از بعد روانشناسانه رفتارهای آنان را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است به جرات می توان گفت دغدغه های غزاله علیزاده از نوع روشنفکری آن بوده است. در این کتاب غم نان ـ غم مسکن ـتضاد و فقر چیزهایی است که هیچگاه قهرمانانش  به آن توجهی ندارند و اصولا در دنیایی سیر می کنند که این مسائل برایشان اصلا وجود نداشته  نگاهی هم به دور و بر خود نمی اندازند و اگر هم چیز هایی از این دست مشاهده کنند به نوعی رمانتیک با آن برخورد نموده اند .

شخصیتهای اصلی این داستان کاملا در خود فرو رفته و تنهایند.بهزاد هنر مند نقاشی که رفتارها و کنشش   ایده آل می نماید در ابتدامسحور زنی است که سرگشته و گریزان به هیچ کجا تعلق ندارد و سپس نیز با یاد او به زندگی ادامه می دهد . اسیه دختری است که غم تنهایی او را ازکودکی رنج می داده و سپس بدنبال هویت گم شده خود می گردد. نسترن دختری است که میل صعود به طبقه بورژواها را دارد و شیفته بهزاد است. فرزین پسری که به مبارزه روی آورده است و یک بعدی گشته است ....

غزاله علیزاده  در این رمان زیاد افکار شخصیت ها را باز نمی کند عشق های این رمان از نوع عشق هایی است که چندان انگیزه مشخصی ندارند .چرا نقاش این گونه شیفته اسیه می شود ؟به چه دلیل اسیه به عشق نقاش پاسخ داده و سپس او را رها می کند ؟نسترن به چه دلیلی شیفته نقاش است و چرا نقاش از او گر یزان است ؟شخصیت های  داستان همه به نوعی درگیر با خود هستند .در گیر غمهای دور و شاید مبهمشان.

به جرات می توان گفت علیزاده نویسنده ای است که فضاهای بورژوازی در داستانهای اوسلطه دارند .حداقل در دو  رمان (شبهای..)و (خانه ادریسیها).اما نمی توان نثر او را که نثری محکم و  پر سلطه و شیوا و پر کشش است را از نظر دور داشت.تو صیفهای او بسیار دقیق و هنرمندانه است ولی با تمام زیبایی نثر فضای حاکم بر نوشتهای او فضایی تلخ و غم بار است. شاید بتوان او را به نوعی نویسنده ا ی بد بین بشمار آورد.نویسنده ای که به جبر حاکم بر زندگی معتقد است .

شخصیت های وی همگی اسیر جبر زندگیند.همگی پیله وار در حصاری که به  دور خود تنیده اند  به سر می برندو همگی تسلیم آنچیزی هستند که زندگی بر ایشان مقدر کرده .غزاله علیزاده بیشتر به کاوش درون افراد می پردازد تا شرایط بیرونی .او با وجودی که خود زن است قهرما ن اصلی داستان را مرد قرار می دهد .زنان داستان او شخصیتهای متزلزلی دارند تنها ثبات شخصیت از آن زنان مسن و با تجربه ای است که در داستانهایش وجود دارد که خالی از هر گونه دغدغه و چرایی بودن و خالی از هر گونه بیم وامید تنها با کوله باری از تجربه زیستن آرام زندگی را به پیش می برند.مادر بزرگانی که با نوه های خود هستند .نسل پیر و نسل جوان .   

 منصوره اشرافی

___________

 

غزاله به روایت غزاله

به مناسبت ۲۳ اردیبهشت سالمرگ غزاله علیزاده

 

___________

غزاله به روایت غزاله

به مناسبت ۲۳ اردیبهشت سالمرگ غزاله علیزاده

 «دوازده، سیزده ساله بودم، دنیا را نمی‌شناختم. کی دنیا را می‌شناسد؟ این توده‌ی بی‌شکل مدام در حال تغییر را که دور خودش می‌پیچد و از یک تاریکی می‌رود به طرف تاریکی دیگر. در این فاصله، ما بیش و کم رؤیا می‌بافیم، فکر می‌کنیم می‌شود سرشت انسان را عوض کرد، آن مایه‌ی حیرت‌انگیز از حیوانیت در خود و دیگران را.

."ما نسلی بودیم آرمان‌خواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است.

""ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت"از خودم چه بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند. در گردونه‌ی سوگ‌های طنز‌آمیز زندگی، رسیده‌ام تا اینجا، به انتظار شوخیهایی که در راه هستند، با بود و نبود انسان."متحد نیستیم. اگر حرمت‌گذار یکدیگر باشیم، می‌توانیم جهانی شویم ...

 نام غزاله علیزاده برای من همیشه با خاطرات دوران نو جوانی پیوند خورده است.  غزاله علیزاده را اولین بار هنگامی شناختم که دبیرادبیاتمان  در ساعات پایانی کلاس در کیفش را باز کرد ومجله ای را بیرون کشید و گفت : خب بچه ها حالا می خواهم داستانی را برایتان بخوانم از غزاله علیزاده که سالها پیش شاگرد من بوده . آن موقع ها غزاله علیزاده برای من در حکم یک رویای دست نیافتنی جلوه می کرد . رویایی که در آن زمان اروز کردم ایکاش  به جای او بودم . با خودم می گفتم آیا روزی من هم مثل غزاله علیزاده خواهم شد؟ ...

در آن سالها غزاله علیزاده برای من یک سمبل بود. سمبلی از آرزوها و رویاها...

 غزاله علیزاده  از بیست و سوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۵تا کنون  در امامزاده طاهر کرج به خواب ابدی فرو رفته است .او در جنگل های جواهردِه رامسر با مرگی آگاهانه خود را جاودانه کرد و پس از او عرصه ادبیات ایران یکی از  مطرحترین چهره های داستان نویسی ایران را برای همیشه به خاطر سپرد.

.رضا براهنی در مراسم به خاک سپاری او گفته است: زنی در چهار راهِ جاذبه‌هایِ بی بدیلِ حسی که پرده‌هایِ رنگینِ چشم‌های‌اش را بر واژه‌های وصف‌های‌اش از آدم‌ها و جهان می‌کشید و کودک‌وار الفت و دوستیِ اشیاء و پرنده‌ها و پروانه‌ها را می‌طلبید؛ تقاطع حساسیت‌هایِ درمان ناپذیرِ کشش به سویِ زیبایی‌، مرگ عشق‌، شوریده‌گی و تاب ناکسیِ کلماتِ آهنگین‌، که بر همه‌یِ آن‌ها آزرم،‌ نجابت و بداهتی شاعرانه مهربانی هولناک موج می‌زد؛  مادر زادی که پناه می‌داد‌؛ صدایی که از نوازشِ سیره‌ها بر می‌خاست و شنونده را تسخیر می‌کرد و مرد  یا زن یا هر کسی که آن صدا را می‌شنید می‌گفت این زن چه آیتی از شهود و جاذبه‌یِ شهود است که حتا اگر چشم‌های‌ات را ببندی باز هم آن طراوت به بداهت در پیشِ روست.

«غزاله علیزاده» در  1325 در «مشهد» به دنیا آمد. سپس به تران آمد تا در دانشگاه تهران  علوم سیاسی بخواند. پس از اتمام تحصیل  به فرانسه  و دانشگاه سوربن رفت تا در رشته‌های فلسفه و سینما تحصیلات خود را ادامه دهد. او  از سالهای 1340 به بعد  با چاپ داستانهایش در  نشریات مختلف فعالیت ادبی خود را آغاز  کرد. نخستین مجموعه داستانش «سفر ناگذشتنی» نام دارد که در سال 1356 انتشار یافت. از آثار «خانه‌ی ادریسی‌ها»دو منظره، تالارها، و شب‌های تهران و مجموعه داستان «چهاراه» نام برد. 

 مجله‌ی ادبی «گردون»  به خاطر انتخاب شدن کتاب «چهارراه» او به‌عنوان بهترین مجموعه‌ی داستان سال1373 در آن زمان با او مصاحبه‌ای ترتیب داده بود که قسمت هایی از  صحبت های او را در اینجا می‌آورم:

اغلب دراز می‌کشیدم روی چمن مرطوب و خیره می‌شدم به آسمان. پاره‌های ابر گذر می‌کردند، اشتیاق و حیرت نوجوانی بی‌قرار می‌دمیدم به آسمان.در ماه رمضان، شب‌های احیا را کنار بخاری دیواری بیدار می‌ماندم و «تهوع» «ژان‌پل سارتر» را تا سپیده‌دم می‌خواندم. تناقضی که مجبور بودم با آن کنار بیایم. در گلخانه می‌نشستم، بی‌وقفه کتاب می‌خواندم، نویسندگان و شاعران بزرگ را تا حد تقدیس می‌ستودم

. از جهان روزمرگی، تقدیس گریخته‌ است و این بحران جنبه‌ی بومی ندارد. پشت مرزها هم تقدیس و آرمان‌گرایی به انسان پشت کرده و شهرت فصلی، جنسیت و پول گریزنده، اقیانوس‌های عظیم را در حد حوضچه‌هایی تنگ فروکاسته است.میوه‌های خواندنم، کال و کرم‌خورده، کم‌کم می‌رسید. اولین داستان، همان وقت چاپ شد، در روزنامه‌ی خراسان. چند سال بعد آمدم به پایتخت. پشت هم داستان می‌نوشتم. با نثری ضعیف، ساختاری سست و نقص‌های دیگر. وقتی تصادفاً آنها را جایی می‌بینم، جز رگه‌هایی از یک حریق ناپخته، امتیاز دیگری از نظر من ندارند. هرچند بیش و کم، شهرتی زودرس برایم آورده بودند«روی دوچرخه می‌پریدیم، کوچه‌ها را دور می‌زدیم، فکر می‌کردیم به معضلات انسانی و هستی. «چنین گفت زرتشتِ» «نیچه» را به تازگی خوانده بودم. تنها جمله‌ای که از این کتاب در آن مقطع زندگی به یاد من مانده، این است

: «من زمین را که در آن، کره و عسل فراوان باشد، دوست ندارم». با این تعبیر می‌خواست بگوید از راحتی می‌گریزد و به پیشواز خطر می‌رود.روزی رگبار شد. زیر باران سیل‌آسا، یکتا پیراهن ایستادم و چشم به افق سربی دوختم. های و هوی شیروانی‌ها ذهنم را احاطه کرده بود. دندان‌هایم، سخت بر هم می‌خورد. اساطیر یونان باستان را در نظر می‌آوردم و جسم حقیر فانی‌ام را به جاودانگی پیوند می‌دادم. تصمیم گرفته بودم برای رسیدن به این مقصود، شکنجه تحمل کنم. بعدها شکنجه، بی‌طلب من، پیاپی بر سرم بارید. به قول «وهاب» در کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها»:«خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همین‌قدر هم خوشبختی به خودم ندیدم»..

چند سال بعد، رفتم فرانسه. ار وقتی یادم می‌آید، بی‌قرار بوده‌ام. مثل آتشی در اجاق یا هیولایی اسیر قفس. می‌رفتم لب رود «سن»، معمولاً شب‌ها. آرنج‌ها را می‌گذاشتم روی حفاظ پل‌ها و خیره می‌شدم به موج‌ها. جاذبه‌ی آب مرا می‌کشید به سمت پایین. دانشکده را به ظاهر، روی سرم می‌گذاشتم. شیطنت پشت شیطنت، درگیری با اتباع سفارت، طرفداری از نهضت‌های آزادی‌بخش، سایه‌ی «ساواک»؛ اما از درون جوشش دل، آرامش نمی‌پذیرفت.

 احساس غربت، در هر شرایطی تسکین‌ناپذیر بود. چه در سرزمین خودم و چه در آن سوی مرزها.روزی گورستان «پرلاشز» را دور می‌زدم. از کنار بناهای یادبود گرد گرفته و تارعنکبوت بسته می‌گذشتم، تا به مزار «صادق هدایت» رسیدم. آن وقت‌ها پُر از شمع و گل بود. همان دور و بر، مزار «مارسل پروست» را کشف کردم. تخته‌سنگی سیاه. به نظر من، ناشناخته و قدر نیافته. سنگ را لمس کردم. «باغ کومبزه و کودکی» «مارسل» را به یاد آوردم، منقلب شدم. برگشتم سر مزار «هدایت» و چند شاخه گل از خرمن گل‌های او قرض گرفتم و برای «مارسل پروست» آوردم

.راهنما، توریست‌ها را می‌چرخاند. برای «پروست» یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب». برگشتم سر آرامگاه «هدایت». معرفی نویسنده‌ی بزرگ ایران، تراژدی بود، شوخی جهان پر از وهم. راهنما برای مسافران توضیح داد: «قبر یک نویسنده‌ی عرب که در فرانسه خودکشی کرده‌است». نفرت تسکین‌ناپذیر «هدایت» را به یاد آوردم

:«به نظر من کشوری که می‌تواند نویسنده‌ای مثل «هدایت» داشته باشد، حتماً نویسندگان با ارزش دیگری را در ادامه‌ی او پرورش داده‌است. اما ضمن صحبت با این فرهنگ، مأیوس شدم، چون‌ همه عقیده داشتند «هدایت» در ایران یگانه بود والسلام. شوره‌زار جای پروردن هیچ گلی نیست»دوستان ما بسیار کار کرده‌اند. دست کم نگاه کنید به بعضی از آثار «ساعدی» یا «بهرام صادقی».

.انقطاع تاریخی و فرهنگی نسل امروز ما با گذشته‌ی حتی نزدیک، بسیار بیشتر است. جوانان زیر بیست سال، خاطره‌ی قومی ندارند. دیروز را فراموش کرده‌اند. پنجاه سال پیش که برایشان دره‌ای است پُر ناشدنی، نسیان بدوی انسان. می‌خواهم بدانم اگر برای بزرگداشت کسی یا به هر دلیلی، پنجاه سال پیش ایران را در خیابان‌ها بازسازی می‌کردند، که چنین تصوری بی‌شک، محال است. چون ما خانه‌های قدیمی را هم پشت سر هم خراب می‌کنیم و بی‌قواره‌ترین برج‌ها را جای آن می‌گذاریم. چهره‌ی شهر ها به سرعت تغییر می‌کند، تهران قدیم، محو شده‌است، هم صورت ظاهر و هم خاطره‌ی تاریخیش. پس فرض را بهانه کنیم

:«باز سازی ملی شدن صنعت نفت»، روزی که ایران از زیر بار استعمار اقتصادی و فرهنگی انگلستان بیرون آمد و ما صاحب اختیار ثروت‌های ملی خود شدیم. پرچم‌های انگلیس را پایین آوردند و به جای آنها پرچم ایران را گذاشتند. پیشامدی که در تمام کشورهای جهان سوم، یگانه بود. در برابر این بازسازی، واکنش ما چه خواهد بود؟مجلس شورای ملی آتش گرفت اما همه از قیمت دلار و طلا حرف زدند، یا به دعوای کوچک محفلی سرگرم شدند

. ما طوری رفتار می‌کنیم که انگار هیچ گذشته‌ای نداریم. هر روز متولد می‌شویم، هر شب می‌میریم. تغییر طبیعی‌ است اما تا این حد سر به بیماری می‌زند.«ادبیات داستانی این دوران، مثل معدنی است با رگه‌هایی از الماس که در تاریکی مانده‌است.

 ما زندانی زبانیم اما تصویر از هر دیواری می‌تواند بیرون بپرد. صف‌های طولانی سینماهای «شانزه‌لیزه» برای دیدن فیلم «زیر درختان زیتون» را از یاد نبریم. فرهنگ معاصر ایران به یاری سینما، دور کره‌ی کوچک زمین می‌گردد. ما سازندگان فرهنگ نوشتاری در سایه مانده‌ایم.کارگردان فیلم «بوف کور» که اهل آمریکای مرکزی است و به دنیای ذهنی «صادق هدایت»، بسیار نزدیک، در مصاحبه‌ای نقل می‌کند

 برای ترجمه‌ی نوشته‌های معاصر آماده شوید  و مردم جهان را از این سوء تفاهم بیرون آورید. فکر می‌کنم همراهان بسیاری خواهید داشت، از جنبه‌های مادی و معنوی

.« « ادگار آلن‌پو» داستانی دارد به نام « گرداب مالستروم». راوی حکایت، در ساحلی دور به پیرمرد سپید مویی برمی‌خورد. او ماجرای دست و پنجه نرم کردن خود را با چرخش‌های مهیب گرداب، برای مخاطب خود نقل می‌کند. بعد از پیروزی، موهای او یکسره سپید شده‌است. او دنیا را در حالتی برزخی، از دور می‌بیند.

 دستاویز من برای ادامه‌ی زندگی، ساختن جهانی است منظم، دنیای رمان یا داستان، به امید گرفتن ضرب هرج و مرج جهان بیرون».یادم می‌آید سال گذشته در پاریس بودم. برای بزرگداشت «میتران» شب آزادی در فرانسه را بازسازی کرده بودند. «میتران عضو نهضت مقاومت بود). تانکها از خیابان‌های تاریک عبور می‌کردند، بدل‌های افسران نازی و سپاه هیتلر چراغ قوه‌ها را می‌انداختند روی جمعیت.دختر جوان به هیئت نعشی بی‌جان، موهای بور بلند، دور و بر سر پریشان، بر جبین تانک افتاده بود. جایگزین‌های ملت فرانسه در آن دوران فریاد می‌زدند:«فرانسه‌ی آزاد»در تاریخ ملت فرانسه، چنین شبی باید خیلی ارجمند باشد اما در نگاه جوانان نسل ترقی، هیچ تأثیری دیده نمی‌‌شد. تاریخ را پشت دودهای نسیان، گم کرده بودند. «آزادی و فرانسه»، هر دو از فرانسه رفته بود. «ژان‌پل سارتر»، «آلبرکامو»، «رومن گاری»، آندره مالرو» و نسل شاعران و نقاشان توانمند، هنرپیشه‌های بزرگ: «سیمون سینیوره»، «ژان گابن»، «ابو مونتان» و دیگران زیر سنگ‌های غبار گرفته، خفته بودند. تنها یک جوان ژنده‌پوش مست، همراه با نمایشگران فریاد می‌کشید: «فرانسه‌ی آزاد» و چند تن از هموطنان نسل ما گریه می‌کردند! «در هوای رؤیای آزادی که از آغاز زندگی، همزاد آنها بوده‌است.»

« دوره‌های گوناگون اوج و فرود فرهنگ را در تمام جهان و ایران به یاد بیاورید. راهگشایان و ادامه دهندگان این طریق همواره مجموع بوده‌اند نه پراکنده. بده بستان، مشاورت و حتی رقابت، کیفیت کارها را غنی می‌کند. رمان روسی قرن نوزدهم با قله‌هایی چون «گوگول»، «تولستوی»، «داستایوفسکی»، «تورگینف» و «چخوف» به اوج می‌رسد.«فردوسی» از «رودکی» و «شهید بلخی» نیرو گرفته و همزمان با «فرخی» و «عنصری» و «منوچهری» به سرایش اثر سترگ خود پرداخته‌است.شاعران سوررئالیست، نقاشان امپرسیونیست، فیلم‌سازان عصر طلایی سینما، همه در این طیف می‌گنجند. غنای آینده‌ی ادبیات داستانی به همبستگی عمیق اصحاب آن بستگی دارد.

 

______

آخرین نوشته

 در ماهنامه‌ی آدینه، ویژه‌ی نوروز 75 نوشته ای از غزاله علیزاده در پاسخ به یک سوال وجود دارد که این در حکم آخرین نوشته او پیش از مرگش محسوب می شود . این نوشته را  از این ماهنامه در اینجا می آورم:

 

سؤال: سالی را که گذشت چگونه ارزیابی می‌کنید؟ .


          

 غزاله علیزاده::

 زوال که آغاز می‌شود، رؤیاها راه به کابوس می‌برند، پای اعتماد بر گرده‌ی اطمینان فرود می‌آید و از ایمان، غباری می‌ماند سرگردانِ هوا که بر جای نمی‌نشیند. خواب‌ها تعبیر ندارند و درها نه بر پاشنه‌ی خویش، که بر گِرد خود می‌چرخند و راه‌ها به سامانی که باید، نمی‌رسند و حق، اگر هست، همین حیاتِ آخرالزمانی است، که نیست، برای آنان که هنوز بادهای مسمومِ مصرف و تخریب را می‌گذرانند.
 قرنی که پیش روست، سال هاست که آغاز شده‌است، مثل جدایی که بسیار پیش از آن که مسجل شود، روی می‌دهد؛ اما در زمانی صورتِ تثبیت می‌پذیرد که دیگر نیرویی برای وصل اصل، نمانده‌است. گاهی از بسیاری تازگی و شگفتی است که نامی برای نامیدن نیست، گاه از شدت زوال و تباهی. در بی‌اعتباری دوران‌های نام گذار است که همه چیز را می‌بایستی از نو تعریف کرد و در این دورانِ بی‌اعتبار گذار از هزاره‌ای به هزاره‌ی دیگر، میراث سنگین اطلاعات بی‌شمار، غلتیده در مسیر درآمیختن با اشکال منفی است. همان داستان همیشگی کژی و راستی: سختی راستی و آسانی کژی

  هر سال که می‌گذرد، مرزهای گل و ریحان دوزخ و مرزهای خارستان بهشت، درهم‌تر می‌روند، اشتباه گرفته‌ می‌شوند. سال به سال، دریغ از پارسال. تنها حکم تکرار شونده در صف‌های خوار‌و بار و اتوبوس‌های دودزا است که قرار است پس از ابتلای مردم به بیماری‌های ناشناخته‌ی طاق و جفت، فکری به حال سموم فراوانشان بکنند؛ نوشداروی بعد از مرگ سهراب.

 ما همیشه دیر می‌رسیم. رسم داریم که دیر برسیم. ملتی دیری‌ایم. به ضیافت فرشتگان نیز اگر دعوت شویم، زمانی می‌رسیم که بقایای سرور را، بادهای مسموم شیاطین به این سو و آن سو می‌برند. بازمی‌گردیم با کاغذهای شکلات و ته ‌بلیط‌ های نمایش در جیب و تکه ‌هایی از اعلان‌ های پاره در دست، تا تار و پود آنچه را که از دست رفته، در رؤیا ببافیم. رؤیا های بی‌خریدار.

 مردم به یک وعده غذا در رستوران ‌های سوگ ‌وار، راغب ‌تر پول می‌پردازند تا به تجسم رؤیاهای رؤیابینانشان. مقام مقایسه نیست، که در مثل مناقشه نیست. مقایسه، دو سو دارد و ما مردم، یک سو. طاقت ایستادن بر میان بام، در ما نیست. باید از یک‌سو بیافتیم. مثل پرت افتادن از مرکز وجود، که آن‌قدر از آن دور افتاده‌ایم که بی‌تعارف می‌شود گفت که دیگر وجود نداریم. کافی‌است که چند صباحی دیگر به همین منوال بگذرد تا باور کنیم که اصلاً نبوده‌ایم
        هفت قرن رفته‌است از زمانی که حافظ نزد اعما صفت مهر منور نکرد. پس آیا خنده‌ دار نیست که امروز، ما، اخلاف او، از کسانی که دست بالا با سی‌صد، چهارصد کلمه اموراتشان را بی‌دردسر رتق و فتق می‌کنند، انتظار داشته باشیم خوانای رؤیاهایی باشند که خود به چندین هزار کلمه یاری می‌رسانند؟
         تعداد اتاق‌های بی‌قاعده‌ای که بساز و بفروش‌ها در ساختمان‌های بدقواره‌شان علم می کنند چندین برابر خانه‌های بی‌حافظه‌ی مغز آنهاست. شور دلال‌ها، معنای زندگی را با حیوانیت سرشت انسان برابر می‌کند. در این جهان - که بد است برای کسی که نداند دنیا چیست - احمق‌ها اول‌اند. پینوشه هنوز هم در ارتش شیلی شلنگ تخته می‌اندازد. آلنده یک‌تنه برابر ارتش او ایستاد، بیست و دو سال پیش. دکتر محمد مصدق چهارده سال در احمد‌آباد زیر غبار تبعید از نفس‌هایی می‌افتاد که با هر آمد و رفت، دنیا را تکان می‌داد. دلال‌های خارجی، خانه‌ی ملی او را به باد دادند. مردم در فرار و تبعید، کلید خانه‌هایشان را در مشت می‌فشارند؛ برگشت همیشه هست؛ در مرگ هست که نیست
 می‌گویند مشکلات مالی، آدم را از پا درمی‌آورد. راه دور نمی‌روم؛ مادام بواری پیش روی من است. فلوبر می‌گفت: مادام بواری منم. حیوانیت دلال‌ها و بی‌خیالی عشاق و حماقت شوهر به خودکشی‌اش کشاند. اما فلوبر ماند با خانه‌ی شاهانه‌ای در قلب. من در این خانه‌ی شاهانه را گچ گرفته‌ام؛ اما این خانه ویران نشده است. خانه‌ی روشن ما از کی به باد رفت؟ خانه‌های تزویر و ریا تاریک‌اند. ما غلام خانه‌های روشن‌ایم. در خانه، رؤیا می‌بینیم، در خواب رؤیای خانه و بی‌خانه، کابوس و در کابوس، زوال که آغاز شده ‌است

.خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همین ‌قدر هم خوشبختی به خودم ندیدم.

 

 

  نظرات ()
دفاعیه مدیر سایت رسمی شاملو: شاملو اینجا زن بوده نه مرد! نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/۳


مدیر سایت رسمی احمد شاملو آقای محسن عمادی  نقدی بر نوشته  اخیر من در  سایت وازنانوشته اند .
آنچه که در این نقد توجه مرا از همه بیشتر به خود جلب کرد خوانش و تفسیر  جدید و بدیع  و خاص ایشان از شعر سرود آن کس که از کوچه به خانه باز می­گردد ـشاملو در این قسمت از نوشته ایشان است!
 ایشان در قسمتی از نوشته خودگفته اند:
 راوی شعر کیست؟ اگر شاعر شعر احمد شاملو است که مردی است با تعین تاریخی مشخص، راوی شعر به نص صریح شعر، یک زن است که شاعر هم هست. راوی شعر، آبستن است،  قرار است مادر شود، انتظار نوزاد می‌کشد... حالا به نوشته‌ی خانم اشرافی بر می‌گردم و پرسش‌های خود را بیان می‌کنم. نوشته‌اند: «آیا مطلوب‌تر از این شرایط نیز چیز دیگری وجود دارد؟ به راستی که این می‌تواند ایده‌آل‌ترین شرایطی باشد که هر مرد هنرمندی (و حتی غیر هنرمند) برای انجام کارها و فعالیت‌های خودخواهانه‌ی آن باشد» راوی شعر مرد نیست. چگونه می‌توان مصرانه راوی شعری را که خود شعر، آن را زن می‌داند، تغییر جنسیت داد؟ کدام بند از بندهای تئوری متن اجازه ‌داده‌ است که رأسا ً بدون ارجاع به متن شعر جنسیت‌های شعر را به رای خود تغییر دهیم؟... 

مطلب مرتبط با این موضوع

 شاملو و بت زدایی

از لابلای گفتگوها

 

  نظرات ()
هنر درآزادی به تصوری کامل می رسد نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢٥

هنر درآزادی به تصوری کامل می رسد

گفتگوی  محمدعلی شاکر ومنصوره اشرافی

  نظرات ()
جوانه ها نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٦/۱۱/۱٤


جوانه ها

 

واقعن فکرمی کنید درختان در زمستان خشک شده اند ؟

من هر وقت به شاخه های لخت و عریان درختان می نگرم؛ جوانه هایی را می بینم که درتلاشند برای سر بیرون آوردن.

 

شما این جوانه ها را نمی بینید؟

 

 

درختان درزمستان با آن شاخه هایشان برایم سرشاراززندگی اند.

 

 

 

  نظرات ()
شاملو و بت زدایی نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٦/۱۱/۳

 

شاملو و بت زدایی

نوشته اخیر یدالله رویایی در مورد شاملو و واکنش های هواداران شاملو نسبت به فکر واداشت که مطلبی در این مورد بنویسم . چرا  که در این کامنت ها چیزی که  توجه مرا جلب کرد این بود که بعضی از دوستداران شاملو نسبت به این نوشته واکنش نشان داده و جبهه گیری کرده اند و برخی دیگر نیز این نوشته را به خواب و رویا تعبیر کرده اند .

 

به هر حال جدا از تمام این چیز ها ما باید عادت کنیم که برخی از واقعیت ها را هم در مورد زندگی افراد مشهور و معروف بدانیم . این مسله نه به معنای کنکاش در نوع و شیوه زندگی خصوصی انهاست بلکه فرو ریختن تابو هایی هست که ما نمی خواهیم به آنها نزدیک شویم . از جمله اینکه خب بدانیم که شاملو به هر حال زمانی اعتیاد شدیدی داشته و این را دوستانش هم در جاهای مختلف بیان کرده اند . البته این مسله هیچ تاثیری در شعر و هنر او و خدشه دار کردن آن ندارد ولی از نظر اینکه شخصیت ها ی مشهور همیشه زندگیشان در هاله ای از ابهام نباشد و اینکه قبول کنیم و بدانیم که انها هم خدا نبوده اند و بدون عیب و نقص بد نیست که زندگی انها برایمان شفاف تر باشد نه در هاله ای از تقدس کاذب. شاملو هم یک ادم بود مثل همه ما  با تمام خصوصیات و ضعف ها و قوت های یک انسان معاصر و همچنین با تمام دغدغه های یک انسان معاصر و همچنین با تمام کاستی ها و کمیت هایی که یک انسان می تواند داشته باشد .

 

 

این که بپذیرم که شاملو  کلام اسطوره ای داشت ولی خودش اسطوره نبود . اینکه شاملو شعر حماسی می سرود  ولی خودش حماسه نبود . اینکه شاملو در شعرش قهرمان را دست نیافتنی و بی خدشه ترسیم می کرد ولی خودش  قهرمان  خدشه ناپذیر  نبود . درست است که زبان و کلام او و شعر او در بسیاری از موارد فاخر و والا و بر تر جلوه می کند . اما اینها دلیل بر برتری شخص او  نمی تواند باشد .

ما شرقی ها به پنهان داشتن و پنهان کردن و پنهان کاری علاقه بخصوصی داریم . اصلن دوست داریم همه چیز را در قالب رمز و استعاره بیان کنیم . هنر ما دو پهلو صحبت کردن است . برای همین هم هیچ گاه از یک هنرمند ایرانی زندگی نامه معتبری در دست نیست . حتی خود هنرمندان هم مایل نیستند که بیو گرافی خود را بنویسند . این در هاله ابهام بودن همون تقدسی هست که مشاهیر ایرانی را در بر گرفته ...
حالا نگاه کنید به زندگی هنرمندان غربی  هیچ ابهامی در زندگیشان نیست . همه چیز را رک و راست و سر راست بیان کرده اند . خودشان نقاط ضعف خودشان را با صراحت تمام بیان کرده اند .
دو رویی صفت بارزی و متاسفانه بسیار بدی است که ما باید آن را کم کم به دست فراموشی بسپاریم .این دورویی نه در ظاهر بلکه در باطن ما هم نقش بسته . چرا که اگر دو رو نباشیم لااقل هر هنرمندی از خودش بیوگرافی ای ارایه خواهد داد که در آن نقاط منفی وجودی اش هم اشکار باشد نه پنهان.

 

دیدم در اینجا بد نیست قسمت هایی از کتاب ( معشوق بی صدا *)را که بی ربط به این مقوله و موضوع نیست را بیاورم: 

 

شاخص ترین چهره معاصر در سرودن عاشقانه ها ، بی تردید شاملو است . اما سخن گفتن از وی و پیرامون شعر وی بی اندازه دشوار می نماید. چرا که شاملو از چهر ه هایی در ادبیات معاصر است که گر داگردش را تقدس های فراوانی فرا گرفته است  و به همان صورت نیز تکفیر های بسیار.سخن گفتن از شعر او بدون در غلطیدن به این دو وادی افراط و تفریط کاری سخت و دشوار است . چر اکه در تقدس ها از او بتی بی بدیل ساخته اند و در تکفیر ها او را به حضیض کشاند ه اند.

اصو لا این شیوه و اخلاق و روش در نزد ما ایرانی ها (شاید) کاری چندان عجیب نیست. چرا که ما ایرانی ها( مردم دیگر دنیا را نمی دانم) یک عادت خیلی بدی داریم  و آن این است که وقتی بخواهیم از کسی تعریف و تمجید کنیم او را به عرش می بریم و بر عکس وقتی از کسی خوشمان نیاید او را تماما سرزنش کرده و با خاک یک سانش می کنیم .

چرا که مطلق گرایی  را سر لوحه قرار داده و می خواهیم یا بی عیب و نقص و یا سراپا عیب و نقص ببینیم . روحیه افراط گرایی و تفریط گرایی در فرهنگ ما جایگاه ویژه ای دارد که در تمام ابعاد زندگی ما جا خوش کرده و به فراوان به چشم می خورد.

 

هنگامی که زبان به ستایش می گشاییم به یک باره تمام صفات بد او را به فراموشی سپرده و حذف می کنیم  و تنها چیزی را که مدام به زبان می آوریییم تحسین ها و تعریفهای بی شمار است .

نگاهی بیندازیم به اکثر زندگی نامه هایی که در مورد بزرگان و مشاهیرو هنر مندان ایرانی نوشته شده است  . در این بیو گرافی ها آ نچه که از قلم انداخته شده است این بوده است که این افراد در تمانم دوران زندگی خود هیچ گونه خطا ، عیب ، کاستی ، تقصیر  و یا اشتباهی نداشته اند. زندگی نامه آنها تنها دو حالت دارد : اگر قلم در دست دوست باشد شرح بیان نکات مثبت و برجسته انهاست و یا اگر قلم در دست دشمن باشد بیان تمام نقص ها و عیوب است.

تنها چیزی که در این میان وجود ندارد تعادل و بیان واقعیت به همان صورت که بوده است ، می باشد. در چنین محیط و با چنین زمینه ای مشخص است که نقد واقعی نمی تواند وجود و معنا داشته باشد.

شخص پرستی و در مقابل آن تخریب شخصیت دو آفت مهم هستند که زمینه رشد و نمو نقد سالم را از بین می برند . با وجود این دو عامل تمام نظرات  به گونه ای بیمار گونه می نماید . سانسور کردن نقاط ضعف زندگی و شخصیتی یک هنرمند نشانه گریز از واقعیت  است و تمایل داشتن به بت ساختن ، بت هایی دست نیافتنی و با ابهت.

اگر می خواهیم با دیدی منطقی و بی طرفانه در هر موردی قضاوت کنیم باید کفه های ترازو را از هر انچه که وجود دارد پر کنیم ، نه از چیزهایی که فقط خودمان دوست داریم و آنچه را که نمی پسندیم با بر روی هم گذاشتن چشمها به دور افکنیم.

در نقدهای بی طرفانه نه قصد سرکوب وجود دارد و نه تایید وجود دارد. برای نگاه کرد ن منصفانه و دوباره باید تمام پیش داوری های گذشته را از ذهن پاک نمود و با دیدگاه های تازه و نو حلقه های در هم تنیده افراط گرایی و تفریط گرایی را به کنار نهیم. ...

 

...هنرمندان خصوصا دارای تیپ و شخصیتی هستند که مایلند مورد دوست داشتن واقع شوند  ، آنان به خاطر روح حساس خود می خواهند کانون توجه معشوق واقع شوند . به دیگر سخن این خصوصیت که شاید نام دیگر آن را بتوان خودپسندی گذاشت در هنرمندان مرد بویژه بارز تر و آشکار تر و نهادینه تر است. قلب هنرمند همیشه پذیرای این است که محبت ابراز شده را در خود ذخیره سازد ، او می خواهد همواره دوستش بدارند ، صمیمانه و فدا کارانه ، تا در سایه این عشق بتواند به خلا قیت و آفرینش بپردازد.

 

اشتیاق پر صداقت تو

 خانه ئی ارام و

 

تا نخستین خواننده ی هر سرود تازه باشی

چنان چون پدری که چشم به راه میلاد نخستین فرزند خویش است ،

چرا که هر ترانه

فرزندی ست که از نوازش دست های گرم تو

نطفه بسته است

...

خانه ئی ارام و

انتظار پر اشتیاق تو تا نخستین خواننده ی هر سرود نو باشی

...

تو را و مرا

بی من و تو

بن بست خلوتی بس.

...

تو و اشتیاق پر صداقت تو

من و خانه مان

میزی و چراغی

 

اگر روح هنر مندان چنین اقتضایی را می طلبد ، آیا این خصوصیات در بر گیرنده زنان و مردان هنر مند به یک سان است؟

اگر یک سانی هم در کار باشد فرهنگ غالب جامعه مرد سالار اجازه بروز چنین احساساتی را به آنان نمی دهد.چرا که در بر خورد با نوع انسان و نیاز های او ، همه دوست دارند که تماشا شوند ، کسی کنارشان بنشیند  ، به حرفهایش گوش سپارد ، غمگسارش باشد ، دلداریش دهد ، تسلا بخشش باشد ، سنگ صبورش باشد و نیز عاشقش باشد ، او را بپرستد ، بستاید ، تیمارش کند و غذایش و خوابش و همه مراقبت ها ی دیگر را از او بکند .

اما در قاموس مرد سالاری تمام این وظایف بر دوش زن ها نهاده شده است . اگر این وظایف را زن به نحو تمام وکمال در حق مردش ادا کند ، مرد نیز اور ا شایسته و سزاوار دوست داشتن خواه دانست.

زنی که مرد خود را بستاید و او را صاحب تفکر و اندیشه بر تر بداند مسلما زن خوبی برای مردش خواهد بود . اما کدام مرد است که این دید گاه را نسبت به زن خود داشته باشد . مرد می خواهد برتری اثبات شده اش را زن بستاید و قبول داشته باشد .تنها ستایشی که از جانب مردان نسبت به زنی ابراز می شود در نهایت رنگ و صبغه زیبا پسندی به خود می گیرد.

به ندرت پیش آمده است که مردی زنش را از نظر افکار عالی بر تر بداند و او را شایسته ستایش بداند و خود را وقف وی نماید.

 ایدا در قسمت هایی از گفتگویی که با او انجام شده چنین گفته است :" ... مهم این است که شاملو احساس خستگی و کسالت نکند و رنج یکنواختی ازا رش ندهد ، این تلاش همیشگی من است و خودم را مسئول می دانم....قبول دارم که همه افکار من تحت تاثیر فکر و شخصیت غول اسای شاملوست ...... صا دقانه می گویم که همیشه سعی کرده ام همان باشم که شاملو در شعر هایش توصیف کرده است . آیدایی که شاملو در شعرش تصویر کرده است الگویی است برای من و کوشش می کنم همان باشم که او می خواهد(۱)"

آیا در این سخنان فراموش کردن فردیت به چشم نمی خورد ؟

براستی آیدا کیست ؟ فرشته نگهبان  ؟ فرشته که نیست ، پس انسان است  انسانی با هویت و شخصیت مستقل که این هویت و شخصیت در دیگری حل شده ومضمحل گردیده است ، چرا که این استقلال دائما نابود گشته است بدین خاطر که فرد کوشش می کرده است که همانی باشد که دیگری ، یعنی "او" می خواهد .

سیمون دوبوار می نویسد :" امتیاز اقتصادی که مردان در اختیار دارند، ارزش اجتماعی آنان ، اعتبار ازدواج ، فایده وجود تکیه گاهی مردانه ، همه اینها زن را نا گزیر می سازد که به شدت بخواهد مورد خوشایند مرد قرار گیرد . در مجموع زنان هنوز در شرایط بردگی به سر می برند  ، نتیجه آنکه زن خود را نه آن چنان که برای خود وجود دارد بلکه به گونه ای که مرد توصیفش می کند ، می شناسد(۲)

 

البته وجه غالب عشق در جامعه مرد سالار ، عشق پدرانه است و در این گونه از عشق مرد زن را آنطور می خواهد ،که دوست دارد باشد . کدام مردی است که به دنبال جلب نظر معشوق و یا همسر خود ، خود را آنگونه که زن می خواهد بنمایا ند؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* معشوق بی صدا ـ رویکردی جامعه شناختی بر عاشقانه های احمد شاملو ـ نشر مینا ـ ۱۳۸۶

 

١_ کتاب ادیسه شاملو – گفت و گو با آیدا 

 

٢_کتاب جنس دوم – سیمون دوبوار _جلد اول 

  نظرات ()
یاداشتی بر یک صد سالگی سیمون دوبوار نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٩

یاداشتی بریک صد سالگی سیمون دوبوار

                       19 دیماه 1386

 

 

اگر از من پرسیده شود که ، دوست دارم به جای چه کسی باشم؟ پاسخ خواهم داد هیچکس . چرا که دوست دارم ، خودم باشم . اما اگر ناگزیر و مجبور به دادن پاسخی باشم، بی ترید خواهم گفت : سیمون دوبوار.

سیمون دوبوار مظهر روشن فکر ترین و آزاد اندیش ترین زن قرن بیستم بشمار می آید و نظراتی که در زمینه زنان و حقوق آنها ارایه داده است هنوز هم پس از گذشت نیم قرن از شاخص ترین و مترقی ترین و ارزشمند ترین نظریات محسوب می شود.

او می گوید: « امروز می دانم که اگر بخواهم خود را تعریف کنم، اولین چیزی که باید بگویم این است که من زن هستم.»

 

سیمون دوبووار (Simone De Beauvoir) فیلسوف، نویسنده، و فمینیست فرانسوی در ۹ ژانویه، ۱۹۰۸ در پاریس در خانواده‌ای بورژوا و کاتولیک  به دنیا آمد او و خواهرش از همان کودکی تحت تعالیم مذهبی و بورژوایی خانواده خود قرار گرفتند. اما این تعالیم مانع از آن نمی شد که سیمون به کتابخانه پدرش برود و مخفیانه کتابهایی را که خواندنش برایش ممنوع شده بود را بخواند.

 

شیوه زتدگی سیمون دوبوار و دوستانش بیان گر سرگشتگی و عصیان نسل آگاهی در اروپا بود که او و سارتراز جمله نمایندگان آن محسوب می شوند. نسل عصیانگری که بسیاری از معادلات  و قواعداجتماعی را بر هم می زنندو برای آنها آزادی انسان مهم ترین وجه زندگی و تفکرشان بوده است .آنها از مفاهیم دیگری از قبیل عشق و اجبار و اختیار و مذهب تعبیر های متفاوتی ارایه می و این را از نظر نباید دور داشته باشیم که سیمون دوبوار در زمان خود پرچمدار در هم شکستن قوانین دست و پا گیر اجتماعی بود .

 

او علی رغم میل خانواده و مخالفت شدید پدرش برای خود زندگی مستقلی ترتیب داد و  تحصیلات خود را در دانشسرای عالی در رشته ادبیات و فلسفه به پایان رساند و پس آزآن به مدت زیادی در مدارس تدریس نمود. او همچنین  به تحصیل و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنت‌مارین و پس از آن فلسفه در سوربن پرداخت.  پس آزآن او در زمره حلقهٔ فلسفی ژان پل سارتر  و دوستانش قرار گرفت و همچنین دوست نزدیک سارتر به شمار آمد .

اما ارتباط آن‌ها، برخلاف روابط مرسوم در جامعه، منجر به  ازدواج و گام نهادن  در مسیر اخلاق بورژوایی مرسوم نبود. آنها با مردود شمردن اخلاق و روال زندگی طبقه بورژوا  با یکدیگر روابطی آزاد را بر قرار کردند که در عین حفظ صداقت کامل نسبت به یکدیگر، می توانستن  با افراد دیگر نیز روابط جنسی یا احساسی عمیق و پایدار یا سست و ناپایدار داشته باشد.آنها بر خلاف این تصور غلط و مرسوم را که ازدواج و عشق را مترادف و هم معنی می دانست رد کردند.

انگلس در کتاب معروف خود در مورد خانواده نشان می دهد که خانواده به این شکل وجود نداشته است و خود خانواده تابعی از گذاره ای مستقل به نام "شیوه تولید" می باشد. خانواده زاده سرمایه داری است!

از نظر مارکسیست ها"خانواده اولین سلول جامعه بورژوازی است". خانواده تولید انسان را در جامعه بورژوایی بر عهده گرفته، و به انسانهایی که تولید می کند می آموزد که باید در خدمت سرمایه داری باشند. باید هویت انسانی خود را کنار بگذراند و در روزمرگی "مدرسه- کار- ازدواج- والد شدن" غرق شوند. کسی که بخواهد این روند را بشکند و مقابل خانواده و به تبع آن جامعه سرمایه مدار بایستد، پذیرفتنی نیست

 

سیمون در کتاب خاطرات خود از روابط احساسی و عاطفی خود با "لانزمن" و "آلگرن" می نویسد . لانزمن نویسنده و روزنامه نگار جوان یهودی ای فرانسوی بود که در شمار دوستان سارتر و سیمون دوبوار به شمار می آمد . او هجده سال از سیمون کوچکتر بود، ولی با این تفاصیل دوستی و ارتباط عمیق و عاشقانه ای بین آنها بوجود آمده بود که چندین سال دوام داشت . او از طریق لانزمن با افکار و آرمان های یهودیان مترقی  آشنایی نزدیکی پیدا می کند.

 بعدها نیز آشنایی سیمون دوبوار با نلسون آلگرن نویسنده امریکایی منجر به ارتباط دوستی و عاطفی میان آنها گردید. مسافرت سیمون به امریکا و مدتی که در آنجا اقامت داشت از تاثیرگزارترین دوره های زندگیش محسوب می شود . آلگرن از سیمون می خواهد که در امریکا بماند ولی او وطن خود فرانسه را ترجیح داده و به فرانسه باز می گردد.

آشنایی با نلسون الگرن یکی از مهم ترین عوامل نوشتن « جنس دوم» محسوب می شود. 

 

 بووار به عنوان مادر فمینیسم ِ بعد از ۱۹۶۸ شناخته می‌شود. او معتقد است که یک انسان زن زاده‌ نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود. یکی از مهم ترین و اصلی ترین و معروف‌ترین اثروی که به عنوان مانیفست فمینیسم شناخته شده جنس دوم (Le Deuxième Sexe) نام دارد که در سال ۱۹۴۹ نوشته شده است.   این کتاب به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شده است می‌پردازد. تاریخ انتشار جنس دوم تقریباً بین موج اول و دوم فمینیسم است. جنس دوم کتابی جنجال برانگیز بود و انتشار آن موجی از اعتراض ها، مخالفت ها و تهمت ها را به دنبال داشت و به طرز وحشیانه‌ای مورد حمله مطبوعات قرار گرفت و تا مدت‌ها در لیست کتاب‌های ممنوع بود. انتشار "جنس دوم" خشم گروهی از مردان را نیز برانگیخت. سیمون دوبوار می گوید: " شدت این عکس العملها و کوته بینی ها مرا شگفت زده کرد."  کتاب مشتمل بر دو بخش است؛ بخش اول به تشریح و تحلیل پدرسالاری می‌پردازد و بخش دوم به بررسی تجارب ویژه زندگی زنان.

  در دورانی که فیلسوف بزرگ قرن ۱۹ (نیچه ) این چنین در مورد زنان نوشته است،  (...زنان این همه دلیل برای سر افکندگی دارند؛به خاطر این همه خرده بینی بی معنا؛این همه سطحی گری  و خانم معلم بازی و گستاخی حقیر و ولنگاری حقیر وجسارت حقیر که در وجودشان نهفته است ـفقط بررسی رفتار او با کودکان کافی است!ـ و تا کنون ترس از مرد اینها همه را از ریشه بخوبی خفه و مهار کرده بوده است

 

امان از روزی که((دراز نفسی جاودانه در زن))ــ که از آن بهره ها داردــ رخصت یابد که پا به میان معرکه بگذاردروزی که او از بیخ و بن آغاز به از یاد بردن زیرکی و هنر خویش کند ــیعنی دلبری و بازیگری و سهل انگاری و سبک کردن و سبک گرفتن کارها؛روزی که از بیخ وبن آغاز به از یاد بردن استعداد ظریف خویش برای هوسبازیهای لذتبخش کند!......زن را با حقیت چه کار!از ازل چیزی غریبتر و دل آزار تر و دشمن خو تر از حقیقت برای زن نبودهاست ــهنر بزرگ ائو دروغگویی است ؛و بالاترین مشغولیتش به ظاهر و زیبایی. بیایید ما مردان نیز اقرار کنیم که درست همین  هنر و همین غریزه را در زن دوست می داریم و ارج می نهیم ــمایی که کار و بار دشواری داریم و برای سبک کردن خویش نیاز به آمیزش با موجوداتی داریم که در زیر دستان و نگاهها و حماقتهای ظریفشان ؛جدیت و گرانی و ژرفی ما جنون آسا به نظرمان آید...)

 

بووار دلیل می‌آورد که در طول تاریخ، زنان همیشه به عنوان انحراف و نابهنجاری شمرده شده‌اند. در کتاب جنس دوم بووار می‌گوید که این طرز فکر با ادعای این‌که زنان در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند، جلوی پیش‌روی زنان را گرفته است. به‌عقیدهٔ وی برای آن‌که فمینیسم بتواند به‌جلو حرکت کند این برداشت باید از بین برود. در این‌صورت زنان درست به‌اندازهٔ مردان قادر به پیشرفت هستند.

 

سیمون دوبوار از سال ۱۹۶۸ علاوه بر نوشتن به عرصه مبارزات اجتماعی برای حقوق زنان نیز وارد شد.  او در فعالیتهایی برای بدست آوردن حق سقط جنین و به وجود آمدن امکانات و شرایط مناسب  در این راستا ، ایجاد امکانات و حمایت از مادران مجرد، افشای تجاوز،  مبارزه با ختنه زنان،وجلو گیری ازخشونت علیه زنان حضور داشت.

او در سال1981در کنار وزیرحقوق زنانکشور فرانسه در جهت اصلاح قوانین مربوط به زنان فعالیت داشت.

 

اولین داستان سیمون دوبوار مهمان  (1943) تحقیق و مطالعه‌ی تلخ و نیشداری بود درباره حالات روحی یک زن.

 

دو رمان نیمه فلسفی خون دیگران (1945) ـ که در آن مسأله­ای اخلاقی را از جنگ الهام گرفته بود ـ

 

همه میمیرند (1947)

 

امریکای روزمره (1948)

 

 تحقیقی دو جلد ی جنس دوم (1949) که درباره وضع زنان است. از نظر سیمون دوبوار مسأله زیردستی زن چیزی است که بر حسب قراردادها و سنتها در ذهن مردم جای گرفته و کم و بیش از روی اراده بر آنان تحمیل شده است.

 

 ماندارنها (1954) به اخذ جایزه گونکور Goncourt نایل آمد. در این کتاب زندگی نویسندگان و روشنفکران دست چپ که نویسنده خود مدتی در میان آنان بسر برده است، نشان داده شده و موجبات انتخاب راه سیاسی آنان بیان گردیده است.

 

خاطرات دختری منظم (1958)

 

سومین جلد خاطرات او به نام نیروی اشیا، (1963)مربوط به دوران آزادی پاریس و برقراری صلح در الجزایر

 

مرگی بسیار آرام (1964)

 

 تصاویر زیبا (1966)

 

 زن وانهاده (1967)

 

پیری (1969)

 

مراسم وداع (۱۹۸۴)

 

.سیمون دوبووار، در 14 آوریل سال 1986 ، در سن هفتاد و هشت سالگی درگذشت.در آخر عمر گفت اگر امروز بخواهم خود را توصیف می کنم می گویم: « سیمون دوبووار هستم؛ یک زن، فمینیست، فیلسوف، رمان نویس و فعال سیاسی.»

 

 

 

 

استفاده شده از ویکی پدیا _ جنس دوم _ خاطرات

 

  نظرات ()
تنها یک خانه شیشه ای! نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٦

تنها یک خانه شیشه ای!

میان این همه برف تنها یک خانه شیشه ای  ...خیلی دلپذیره!

 

  نظرات ()
اکبر رادی در گذشت. نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٥

 *به گزارش خبرگزار آتی‌بان:اکبر رادی نمایشنامه نویس ایرانی صبح امروز 5دی 1386 خورشیدی در بیماستان پارس تهران درگذشت.

*نگاهی به زندگی اکبر رادی

  نظرات ()
شماره‌ی جدید ماهنامه‌ی «ماندگار» نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢
شماره ۴۶ ماهنامه‌ی اینترنتی فرهنگی، ادبی و هنری «ماندگار» ویژه‌ی دی ماه منتشر شد.
 در این شماره ی ماندگار می توانید نوشته مرا با عنوان" عشق بهانه ای برای زیستن " را در آدرس  زیر بخوانید.
 
 عشق بهانه ای برای زیستن _نگاهی به کتاب روسپییان سودا زده من_ مارکز در ماندگار
  نظرات ()
در تقابل هنرمند و دیوانه نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٦/۸/۱٧

 

 در سایت وازنا : نقد و نگاه به شعر "آویخته از درخت های معبد بابل" سروده علیرضا بهنام

ـــــــــــــــــــــــ

در تقابل هنرمند و دیوانه

 

 

 

این یک توهین نیست، واقعیت است! اگربه عنوان یک هنرمند در جامعه زندگی می کنید ، فکر می کنید ، ر فتار می کنید و سخن می گویید هیچ گاه حیرت نکنید که گاه گاهی دیگران شما را روانی و دیوانه خطاب کنند ، حتی اگر این دیگران در زمره دوستانتان باشند ، چون علت این خطاب پرواضح است و قابل درک و فهم.

 

گفته اند به تعداد انسان ها جلو ه های گونا گون جنون وجود دارد و بدیهی است که هنرمند نیز یک انسان است و این جلوه ها در او بارزتر و پر رنگ تر و واضح تر است ، چرا که انسانی ست با حساسیت ها و تاثیر  پذیری های بیشتری از دیگر مردم.

 

البته این نه به این معناست که هنرمندان دیوانه اند و در ردیف افراد روانی جامعه قلمداد می شوند  بلکه تنها وجه مشترکی که با دیوانگان دارند داشتن دنیایی خاص و مختص خود و جدا از دنیای دیگران است و نیز آن چه که هر دوی آنها را از نظر رفتاری مشترک می کند و از بقیه مردم متمایز ، حرکت به سمت و سوی خود ویرانگری در آنان است.

 

چرا که هر انسان عاقل و دارای سلامت روانی مهمترین وجه شاخص خود را عافیت اندیشی، مصلحت جویی، حفاظت از خود و مصون نگه داشتن خویشتن را از مهم ترین و عاقلنه ترین رفتار ها برای زندگی می داند . اما دیوانگان  به طور کامل و هنرمندان با درجاتی متفاوت فاقد این نوع رفتار ها هستند.

 

دیوانگان و روانیان دایمن به سوی مرگ و نیستی نگاه و حرکت می کنندو جنون ومرگ در آنها تبدیل به آمیزه ای از زندگی اکنون شان گشته است. این حرکت به سوی ویرانی خویشتن در آنها حرکتی ناآگاهانه است و در همین جاست که هنرمند با دیوانه به یک هدف اما از دو مسیر متفاوت گام بر می دارند . چرا که هنرمند آگاهانه به سوی خود ویرانگری می رود.دیوانگان چیزی ازخود به جامعه ارایه نمی دهند اما هنرمند به واقع انسانی یا عقل و فکر و اندیشه است که این عقل و فکر و اندیشه اش نه تابع جامعه و مصلحت اندیش و عافیت جویی و سود دهی است بلکه تابع آن چیزی است که می توان نامش را ادراک شخصی از دنیای و آدمیان پیرامون خودش دانست. جنون و خویش ویرانی و حرکت به سمت و سوی مرگ در هنرمند ، ثمره اش آفرینش هنری است . نیما یوشیج در جایی گفته بود که کار هنری به نوعی شبیه شهادت است و من فکر می کنم که هنرمند انسانی است که خویشتن را بر صلیب ادراکات شخصی خویش آونگ می کند تا به جهانیان بفهماند که حقیقت چیست .

 

حرکت ها ، نوسانات، کنش ها و واکنش های هنرمند چه در زندگی شخصی خود و چه در رابطه با جهان پیرامونش لزوما با هضم و توجیه و تایید جامعه نمی تواند همگام و همراه باشد . از نظر و دیدگاه جامعه که حرکت درست بر اصل مصلحت اندیشی و عافیت جویی استوار است چه بسیار حرکت های هنرمندان رد و غیر قابل توجیه و پذیرش و مردود و اشتباه است.

 

خود ویرانگری در هنرمندان با درجات  و شدت و ضعف های متفاوت بروز می کند به طوری که حد نهایی اوج آن به انتحار و نابودی مطلق خویشتن در هنرمند می انجامد. گاه زندگی به ظاهر سعادتمند و خوشبخت خویش را بر هم می زند و یران می کند ، گاه به عشقی نا متعارف روی میآورد و گاه گام هایش به سوی خلاف عقلانیت است .

 

اکثر هنرمندانی که جامعه و یا نزدیکان آنها روانی انگاشتن شان، در دنیایی فرای دنیای ادمیان به سر می برند و چون آدمیان از درک و شناخت دنیا ی آنها و ادراکاتشان عاجز بوده اند، به آنها صفت دیوانه و روانی داده اند.هر چند که خود هنرمندان هم اکثرن در نوشته های خود به جنون خویشتن و عدم عقلانیت در خود اعتراف کرده اند و خود را به وضوح تمام در زمره دیوانگان جای داده اند.

 

خرد هنرمند ،خردی است که با خرد مرسوم و متداول مردم جامعه در تضاد و تمایز قرار دارد و چه بسا دچار اصطکاک نیز شود. فوکو معتقد است که جنون هنرمندان جلوه دیگری از جنون است ، نه جنون دیوانگان افتاده در بند ، بلکه جنون انسان فرو افکنده در اعماق ظلمت خویش.

 

آیا رفتار و روش زندگی وان گوگ از دید مردمان عاقلانه بود؟آیا هنگامی که گوگن زندگی و خانواده خویش را رها کرد و در جزیره ای سکنی گزید ، عاقلانه رفتار کرد؟آیا وقتی که سزان کفشهایش را زیر سر می گذاشت و بر روی نیمکت های پارک به خواب میرفت ، رفتاری عاقلانه کرده بود؟آیا گویا با آن نقاشی های اواخر عمرش عاقل می نمود؟و هزارن آیا و هزاران مثال دیگر از هولدرلین_ نروال_ نیچه _استریندبرگ _ بوش _ گویا _ بر وگل_ سویفت_ کالو  وووو

 

اگر تعریف کنش عاقلانه را از دید  عرف ومردم جامعه بدانیم به راحتی در می یابیم که هنرمندان بسیار اندک دارای چنین کنش هایی بوده اند . در زندگی هنرمندان و اثارشان تجلی این کنش های عاقلانه بسیار کمرنگ و ضعیف و انگشت شمار است و در عوض آن چه که پر رنگ متجلی شده است رابطه و پیوندی است که تنها بین انها با دنیای وهم و خیال به وقوع پیوسته است و به وجود آمده است.

 

وجه تمایز هنرمندو دیوانه در این است که دیوانه قادر نیست رازهای درون خویش و ارتباط خود را با آن دنیای رویایی و وهم آلود و رمز الود بیان کند وهنرمند با نیروی خلاقه و آفرینش خود این رازها و نشانه ها را نمایان کرده و به گونه ای متفاوت دنیای درونی خویش را در معرض دید جامعه و دیگران قرار می دهد و این به معرض دید گذاشتن انسان ها را به تفکر وا می دارد و نقب هایی برای آنان در هت راه یابی به افق دیدهای فراتر و نا شناخته تری فراهم می کند.

 

آفرینش هنری و خلق یک اثر هنری پیوندی است میان خیال و واقعیت و رویا و هنرمند با این آفرینش به نوعی مخاطب خویش را وارد دنیای ذهنی خود کرده و او را شریک تخیلات خود می کند.

 

عشق نیز چون هر انسان را به ورطه جنون نزدیک می کند . عاشق بودن که سمبل یگانه آن همانا مجنون نام دارد در لغت مترادف دیوانه بودن است . چرا که عاشق نیز انسانی روانی است که در دنیای دیگری ورای واقعیت ها و مادیات سیر می کند . او از عشق برای خود پلی می سازد برای عبور از دنای واقعی به دنیای آرزوها و رویا هاو تخیلات . هنر نیز به مثابه یک عشق است . چرا که هنرمند نیز همیشه در تلاش است که از رویا ها و خیالپردازی های ذهن به سوی واقعیت های پلی بسازد و در آن امد و شد و حرکت و نوسان را ممکن  سازد.

 

برگمن هنگامی گفته است که فیلم های من بر گرفته از رویا های من و خواب های من است .او در واقع به ساده ترین وروشن ترین بیان گفته است که ان چه که به عنوان آفرینش هنری ارایه می دهد نشان دادن دنیایی است ورای آن چه ما در آن به سر می بریم.

 

فو کو در تاریخ جنون می نویسد:" آن چه رو در روی ماست جنون است یا اثر؟الهام است یا اوهام؟پرگویی حود جوش است یا سر چشمه ناب یک بیان؟آیا حقیقت اثر را حتی پیش از زایش آن باید از واقعیت بی مایه انسان ها بر گرفت و یا آن را فراتر از خاستگاه و منشا در وجود خود آن کشف کرد؟ جنون هنرمند برای دیگران این فرصت را فراهم می کند که شاهد تولد دوباره وبی وقفه حقیقت اثر در میانه یاس حاصل  از تکرار و بیماری باشند."

 

در دنیای مدرن امروزی و نیز در دنیای گذشته همواره نویسندگان ، شاعران، موسیقی دانان و هنرمندانی بوده اند که در جنون خویش غرقه گشته اند و در اثار خویش این تقابل و کشمکش میان خرد و دیوانگی را به تصویر کشیده اند . فوکو معتقد است که جنون لحظه نهایی اثر است . اثر جنون را به نحوی بی پایان به سوی نا محدوده های خویش می راند . هر جا اثر باشد جنون و جنون هم زمان با اثر به وجود می اید ...لحظه ای که در آن اثر و وجنون با هم تولد می یابند و به انجام می رسند ، اغاز زمانی است که در ان اثر جهان را به محاکمه می کشد و جهان نیز خود را نسبت به چگو نگی وجود خود در برابر این اثر مسول احساس می کند ...و هیچ چیز در جهان ، به ویژه ، میزان شناختش از جنون نمی تواند به آن اطمینان خاطر دهد که این آثار جنون آمیز جهان را توجیه می کنند.

 

 

 

 

 

 

 

نقل قولها از میشل فوکو بر گرفته از کتاب تاریخ جنون _ ترجمه فاطمه ولیانی _ نشر هرمس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
یک شعر(نقدشعر) نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٦/٧/٢٢

 

 

در این وانفسای هنر و اینکه هر روز شاهد  بسته شدن یک کتابفروشی  یک سایت هنری و ... هستیم خبر باز گشایی مجدد سایت کارگاه  می تواند بسیار خوشحال کننده باشد.

ــــــــــــــــــ

یک نگاه ، یک شعر

 

نگاهی به شعر "آویخته از درخت های معبد بابل" از مجموعه " این نیمه من است که می سوزد " سروده علیرضا بهنام


 

آویخته از درخت های معبد بابل

 

سرانجام به هیات چندین هزار سالگی ام
فرود خواهم آمد
وارونه از برج های چغازنبیل
و چیزی در من است که زبان را
به کنگره های برج پرتاب می کند
این روشن است که مرا بر خواهید کشید
به شمایل پیری
آویخته از درخت های معبد بابل
آتن در من طلوع خواهد کرد و پاریس و پاسارگاد
و زبان های بیشمار
تکه پاره ام کنید
هر تکه ام به هیات واژه دور چشم های شما تاب می خورد
قهقهه در من است
و رویش زبان در آن سوی پلوتون
و گله های آرتمیس
و طغیان واژه های جدا از سر
این ها همه در من است
و من به هیات چندین هزار سالگی ام
از باکره های نقش بسته به دیوار معابد
تا سایه های جدا شده از رایانه های شما
پرتاب خواهم شد
و پرتاب شدگی در من است
بپرسید
از آینده بپرسید
به زبان مردم بابل جواب خواهم داد

 

 

 

برج بابل گردا گرد ظلمت بشریت در جهان پیچ و تاب خورده ، در عین حال هم چون مار خشم آگین  اما رهاننده ی موساست ، که( به طرزی غریب اما با این همه به صورتی سنخ شناسانه)  یاد آور ماری است که گرد درخت زندگی چنبره زده است. ( لکان)

 

بی تردید شکی وجود ندارد که  سوژه " انسان" همواره به عنوان یک موضوع ، در تمامی دوران های فرهنگ بشری مطرح بوده است. چرا که همیشه و در همه حال جستجوی انسان برای شناسایی خویش و تلاش تمام فرهنگ ها در این جهت بدیهی ترین چیز است:

 

سرانجام به هیات چندین هزار سالگی ام
فرود خواهم آمد

 

درشعر از " من" سخن می گوید  ولی  این من" منی" فراگیر و انسان شمول است  . این من در هیاتی ظاهر می شود به قدمت  چندین هزار ساله هیات انسان ، هیاتی که در من ظاهر شده منی که" انسان" نامش نهاده اند و منی است که همواره در حال شدن ، تغییر، تحول و دگر گونی است . هر چند که انسان یک موضوع واحد  در تمامی دوران ها بوده است ، ولی یک حقیقت ثابت نبوده است و نگاه به  این مقوله در عرصه ادبیات  ، نگاهی پایان ناپذیر و بدون توقف است ،

 

وارونه از برج های چغازنبیل
...

 

این روشن است که مرا بر خواهید کشید
به شمایل پیری
آویخته از درخت های معبد بابل

 

بنا بر گفته ای از کرکیگارد ،این پیکری است عمومی و بی معنی ، کشف سرنوشت ها ، اشفتگی ها، ترس ها ، سر گشتگی ها ، امید ها ، اندیشه ها، و جوانب نامتناهی انسان مهم است.

 

بی تردید این شعر علی رضا بهنام در شاخه شعر اجتماعی  قرار دارد . در پشت این شعر  همه واقعیت‌های تاریخی و اجتماعی ایستاده‌اند ،ولی اجتماعی بودن یک شعر به منزله ماندگاری و جاودانگی محتوم آن نیست بلکه عنصری که شاخص  مانایی هست همانا انسان است  . انسان بیرون از مرزهای خویش     انسان به همراه مفاهیمی چون عشق، مرگ، عدالت، آزادی، هستی و زمان،  این مفاهیم هستند که به یک شعر هویت و معنا و دوام می بخشند . شعر واکنشی در برابر این مفاهیم است واکنشی برای بیان آنها،

 

و چیزی در من است که زبان را
به کنگره های برج پرتاب می کند

 


هر تکه ام به هیات واژه دور چشم های شما تاب می خورد

 

و طغیان واژه های جدا از سر
این ها همه در من است

 

واژه در این شعر پرتاب می شود در  اسطوره‌های کهن انفجار می‌‌یابد‌ . واژه درون انسان  ،درون تاریخ جریان دارد  ، واژه که همواره و همیشه یکی بوده است  و آرمان انسان که تجلی اش همانا در واژه هاست  . واژه که نمود تفکر ، زندگی ، زنده بودن و تلاش و همدلی ست.

به طور کلی این شعر علی رضا بهنام ، شعر اصالت واژه است ، شعر حکمفرمای واژه است ، واژه در شعر او ، محکم ، قاطع، و استوار و قائم به ذات است ،

 

از باکره های نقش بسته به دیوار معابد
تا سایه های جدا شده از رایانه های شما

 

 

شاعر واژگان به ترکیبی از زبان باستانی و زبان امروزی بدل می کند و به همین دلیل کلمات در شعر دارای هویت می‌شوند  و هم‌نشینی آن‌ها از یک نظام ارگانیک و پویا پیروی می‌کند و شعر از نظر معنایی، تصاویر و ایجاد فضاهای نابسامان نیست شاعر سعی می‌کند دنیای ایده­آل و اصیل را بکاود و  دوباره زنده کند

 

آتن در من طلوع خواهد کرد و پاریس و پاسارگاد
و زبان های بیشمار
تکه پاره ام کنید
هر تکه ام به هیات واژه دور
چشم های شما تاب می خورد
قهقهه در من است
و رویش زبان در آن سوی پلوتون

 

 


جامعه انسان تنها تمایزی که با دیگر موجودات دارد و تنها شکل منحصر به فردی را که داراست  زبان است . این تنها ویژه گی و توانایی خاص انسان است و فرهنگ قلمرویی است که به وسیع تر شدن معنا ها کمک می کند و زندگی را از زیستن صرف به درجاتی ورای آن می رساند.

 

و در آغاز کلمه بود ، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود.. و کلمه تن یافت و در میان ما مسکن گزید.(یو حنا)

 

پرتاب خواهم شد
و پرتاب شدگی در من
است
بپرسید
از آینده بپرسید
به زبان مردم بابل جواب خواهم داد

 

شعر در یک بستر تاریخی حرکت خود را اغاز کرده است و شبیه به یک صدایی می شود که از چندین هزار سال تا به امروز پیوسته طنین انداز شده است . مفاهیم فلسفی چیزی است که خارج از متن خود را بر شعر تحمیل کرده اند . زاویه نگاه و دید شاعر از تاریخ و انسان به واژه گره می خورد و در نهایت یکی شدن تمامی اینها  ست

 

او می تواند به زبان مردم بابل از اینده سخن بگوید و گذشته و اینده را در هم بریزد . به عبارتی دیگر از او از گذشته بپرسید به زبان مردم اینده جواب خواهد داد.و این یعنی تکرار مفاهیم ، و بقای هویت کلمات و واژه ها .

 

می توان گفت این شعر در ذات خود در حال جدال است  ، چالش انسان و تاریخ، اینجا متنی پیش روی ما قرار دارد که پایان ندارد ، اینجا نپذیرفتن مرگ است . اینجا حرکت دایره وار است ، شروع از نقطه ای  و پایان در همان نقطه، و دوباره شروع ، اینجا خطی است  که نه پایان دارد و نه آغاز و نه ابتدا و نه انتها .

 

انسان ، رنج انسان  و حرکت دایره وار او در مسیر تاریخ  ، چیزی است که این شعر واگویه می کند. شاعر خواننده را از  "من " به ساختار به مرکز و از مرکز به حضور و از حضور به تاریخ و از تاریخ دوباره با رجعت به "من"  کشانده است

 

اصلا این شعر خود دایره است . شروع این شعر کجاست؟ پایانش کجاست؟ من می توانم پایانش را شروعش بگیریم و شروعش را پایانش.

 

بیاییم با هم یک بار دیگر این شعر را بخوانیم از پایان به ابتدا ... ایا تفاوتی می کند؟

 

 

به زبان مردم بابل جواب خواهم داد

 

از آینده بپرسید

 

بپرسید

 

و پرتاب شدگی در من است

 

پرتاب خواهم شد

 

تا سایه های جدا شده از رایانه های شما

 

از باکره های نقش بسته به دیوار معابد

 

و من به هیات چندین هزار سالگی ام

 

این ها همه در من است

 

و طغیان واژه های جدا از سر

 

و گله های آرتمیس

 

و رویش زبان در آن سوی پلوتون

 

قهقهه در من است

 

هر تکه ام به هیات واژه دور چشم های شما تاب می خورد

 

تکه پاره ام کنید

 

و زبان های بیشمار

 

آتن در من طلوع خواهد کرد و پاریس و پاسارگاد

 

آویخته از درخت های معبد بابل

 


به شمایل پیری
این روشن است که مرا بر خواهید کشید

 

به کنگره های برج پرتاب می کند

 

و چیزی در من است که زبان را

 

وارونه از برج های چغازنبیل

 

فرود خواهم آمد

 

سرانجام به هیات چندین هزار سالگی ام

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ 

به زودی وبلاگ یادداشت های اهور به این ادرس منتقل می شود.

                              http://www.mansourehashrafi.com/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
  نویسنده: - دوشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٥

 آنجا که تویی من آمدن نتوانم

 

  نظرات ()
ادبیا ت جاری در اینترنت را جدی بگیریم. نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٦/٤/٢٠

ادبیا ت  جاری در اینترنت را جدی بگیریم.

مقدمه

 

البته پوشیده نیست که در حال حاضر تمامی بار ادبیات بر دوش کاغذ گذاشته نشده است و در این میان اینترنت ،سهمی را از آن خود کرده است. ما بنا بر سبک و سیاقی دیر پا عادت کرده ایم که به ادبیات _ غیر از مقوله شفاهی آن _ به چشم کلمات نوشته شده بر کاغذ نگاه کنیم ، ادبیات را تا به حال در قالب کلاسیک آن یعنی کتاب شناخته‌ایم و با آن انس گرفته‌‌ایم . گمان می‌کنیم ماندگاری نوشته‌ها و کلمات بر روی کاغذ متحمل‌تر و ماندگار‌تر است ، در حالی که اکنون و در عصر حاضر به خاطر سهولت در ارتباطات ادبیات اینترنتی  می‌تواند خیلی راحت‌تر ، زودتر و سریع‌تر به دست مخاطبان خود برسد . خصوصن که الان ادبیات کاغذی ما در شرایطی به سر می‌برد که از هر 1000 نسخه کتاب داستان و یا شعری که چاپ می‌شود_ باز داستان وضعش از شعر بهتر است _ صد عدد آن بیشتر به فروش نمی‌رسد و بقیه یا تحویل نویسنده می‌شود که خودش یک فکری به حال آنها بکند و یا اینکه آن قدر در انبارهای ناشران و پخشی ها و ...می‌ماند تا روزی که تمام شوند که آن روز هیچگاه چندان نزدیک هم نبوده است . ادبیات جدی در اینترنت مخاطبان خاص خودش را یافته است و کسانی که در این زمینه فعالیت می‌کنند با جدیت کار خود را دنبال می‌کنند. کم نیستند سایت‌های شعر و داستان و نقد ادبی که پر از مطالب ارزشمند هستند . خلاقیت لزومی ندارد که حتما خودش را با خودکار و قلم و بر روی کاغذ بروز دهد . اکنون آن را می توان در صفحات بی‌شمار وب نیز یافت. نویسنده فقط به نوشتن فکر می‌کند و اینکه چطور نوشته‌اش را به دست مخاطب برساند. هر چند که ادبیات اینترنتی در ایران نوپا تلقی می‌‌شود ولی بدیهی است که به تدریج به تکامل خواهد رسید و تاثیر گذاری فرهنگی آن بی‌شک قطعی خواهد بود.در همین راستا بهتر است به جریان ادبیات در اینترنت به چشم جدی‌تر‌ی نگریسته شود و آن را به مثابه یک پدیده راحت ، سریع و کم خرج برای ارتباط میان نویسنده و خواننده به شمار آورد. با نگاهی به ادبیات  نگاشته شده در اینترنت می‌توان دریافت که بسیاری از آنها قابل تامل و بحث است.در این راستا سعی خواهم کرد به ادبیاتی که در اینترنت جریان دارد  تا حد امکان بپردازم .مهم‌ترین منابع برای دستیابی به ادبیات اینترنتی سایت‌های فرهنگی و هنری و وبلاگ‌هایی با همین مضامین هستند.

 

با این مقدمه ،نگاهی انتقادی خواهم داشت به داستانی با عنوان: ملاقات با هیلدا _  نوشته  مانی .ب  درج شده در نشریه  اینترنتی هزار تو .این داستان فقط در اینترنت و در همان نشریه مذکور به چاپ رسیده و به صورت کاغذی انتشار نیافته است.

این اولین نقد ازسلسله نقدهایی خواهد بود که  در رابطه با بررسی ادبیات جاری در  اینترنت  در  آینده دراین وبلاگ نوشته خواهد شد.

 

 ۱ ـ نگاهی به داستان «ملاقات با هیلدا» نوشته: "مانی .ب" 

 

و زخم من همه از عشق است

از عشق عشق عشق

من این جزیره‌ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده‌ام . 

 

                                                                              «فروغ فرخزاد»

 

بسیار محتمل و امکان پذیر است که در این مورد که هنر زاییده درد و رنج است نه ثمره برج عاج نشینی کاملا موافق باشیم .زیرا در آگاهی و شناخت واقعی از زندگی که در معنای واقعیش با رنج قرین است هنر تجلی می‌یابد. حتما برای خلق یک اثر هنری رنجش فیزیکی جسم لازم نیست بلکه درک درست از هستی و آدمی و تشخیص مرزهای نیکی و بدی و تعهد به انسان و انسانیت کافی است اما وقتی انسانی بخواهد این چنین بزید از رنجش جسم نیز در امان نخواهد ماند...برای آفرینش هنر تنها عشق و شور کافی‌ست... 

 

نیما گفته است:«عنصر اساسی آفرینش شعر رنج و اندوه آدمی است....مایه شعرهای من رنج های من است"(1) 

 

اثر هنری را نیز باید با این نظر نگاه کرد ، به عبارتی دیگر اثر هنری باز تابی از شرایط موجود  قبلی است که از آنها به طرز هنرمندانه و پالایش شده در ذهن بهره برداری شده است و  معنی و طرز تکوین مخصوص آن برخود آن تکیه دارد نه بر شرایط موجودخارجی قبلی. تقریبن می‌توان گفت که اثر هنری به مثابه‌ی موجودی است که به سادگی تمام، از وجود انسان و توانایی‌ها و اختیارات او به عنوان زمینی که باید به او غذا  برساند استفاده می‌کند و نیروی او را بر حسب قانون‌های مخصوص خود به کار می‌اندازد و شکلی را که خود خواستار آن است بنابر آن چه می‌خواهد بشود به خود می‌دهد.

 

صداقت هنری یکی از اصل‌های مطلق و چشم پوشی ناپذیر هنر است. صداقت در برابر موضوعی که برگزیده‌اید؛ صداقت در برابر فلسفه‌ای که انتخاب کرده‌اید؛ و صداقت در برابر تک‌تک آدم‌ها و مسایلی که به آنها می‌پردازید. این یعنی ایمان شما به آنچه که آفریده‌اید.ایمان زاده‌ی صداقت است.صداقت رابط هنرمند و اثرش است. صداقت دهلیزی است که جان هنرمند را به سوی کالبد هنرش راهبری می‌کند. بدون صداقت، هیچ هنری دارای جان نخواهد بود؛ به همین دلیل است که صداقت یکی از اصل‌های مطلق هنر است.

 

بنابر عقیده پروست ، کتاب محصول خودی است  جز آن خودی که در عاداتمان ، در زندگی اجتماعی‌مان، در بدی‌هامان ، نشان می‌دهیم  بنابراین خود راستین نویسنده تنها در کتاب‌هایش نشان داده می شود.

 

به نظر من نوشته ها چند دسته اند: نوشته‌هایی هستند که فقط برایت صحبت می‌کنند. نوشته‌هایی هستند که برای خودشان صحبت می‌کنند و نوشته‌هایی هستند که به جای تو صحبت می‌کنند ...

 

.داستان «ملاقات با هیلدا» را مرور می‌کنیم.موضوع نه غریب بود نه عجیب. بسیار ساده و سر راست. اما وقت خواندش نفس  از سنگینی بار نوشته در سینه حبس می‌شود. و این به خاطر ساختش بود. وقتی موضوع پیش‌پا‌ افتاده‌ای میخکوبت کرد باید کمی‌ حواست را جمع کنی.باخودم فکر می‌کردم این داستان چه چیزی داشت که مرا تا آخر آن یک نفس و بدون وقفه نگه داشت. زبان ساده و امروزی و بی‌تکلف در داستان باعث ارتباط بیشتر با داستان می‌شود و از سوی دیگر توصیف فضا‌ها و ترسیم موقعیت ها باعث ملموس شدن داستان شده است.

آینه‌ای شفاف است که انتظار را به مروری از عشق، مرگ و، زندگی و حتی مرز مرگ و زندگی در آن منعکس می‌شود و پایان تراژیک آن ، نه تنها اندوهبار نیست بلکه به خواننده احساس سبکبالی  را القا می‌کند. معشوقی وداع کرده که تاثیرش بر زندگی راوی بیش از زندگان است. معشوقی که تنهایی او را حس می‌کند و او را در آغوش می‌کشد.

 

«...زندگی آدم مثل یک کاروانسرای بی‌دروپیکر است. آدم‌های جورواجور به‌طور اتفاقی به آن وارد می‌شوند و پس از مدتی، خواه یک ربع ساعت باشد خواه ده‌سال، وقتی که از آن خارج می‌شوند، آشغال‌هایشان را جا می‌گذارند. یک روز ناگهان به خودمان می‌آییم و می‌بینیم - یعنی اگر ناگهان یک روز به خود بیاییم می‌بینیم- کاروانسرای ما به یک آشغال‌سرای واقعی تبدیل شده است و ما نه راهی برای مرتب‌ و تمیزکردن آن بلدهستیم، نه نیروی چنین کاری را داریم و نه وقتش را. در میان هزارها نفر، اگر بخت بر وفق مراد آدم باشد، شاید یک نفر پیدا شود که پیش از این‌که زندگی ما را ترک کند، یک درخت گل گوشه باغچه ما بکارد....» 

 

«...و پس از لحظه‌ای که مرا تماشا کرد ناگهان گفت: "اجازه دارم بغلت کنم. ... باید بغلت کنم". و بدون این‌که منتظر جواب بماند دست‌هایش را دور من حلقه کرد و همین‌طور که مرا به خود می‌فشرد، تکرار می‌کرد: "خوشحالم ... خیلی خوشحالم. ...."
مدتی که ساعت‌ها نمی‌توانند طول آن را بیان کنند، یکدیگر را محکم نگه‌داشته بودیم و هیچ‌چیز از سروصدای میدان سوئد شنیده نمی‌شد، دیدم با وجود همه تغییرات در این خصوصیت که هرچه را که در دلش می‌گذشت بی‌پروا و بدون فکر فورا به زبان بیاورد، تغییری رخ نداده است. دل من هم (شاید بیشتر از او) می‌خواست او را بغل کنم، اما بیان یک چنین نیازی هیچ‌وقت مانند او از من برنمی‌آید. در ذهن من چنین نیازهایی و در چنین موقعیت‌هایی حتی به جمله تبدیل نمی‌شود، چه رسد به این‌که بیان شود
.» 

 

به گمان من این که گفته می‌شود داستان باید قائم به ذات باشد به این معناست که اجزا تشکیل‌دهنده آن _ اجزا تشکیل‌دهنده آن، نه تمامی ‌عناصر داستانی زیرا امکان دارد داستانی فاقد برخی عناصر باشد _ باید متناسب با هم، در کنار هم قرار بگیرد و یک پیکره را تشکیل بدهد به گونه‌ای که کمال این پیکره هیچ وابستگی به غیر خود پیکره نداشته باشد است؛ هر رابطه‌ای را که بخواهیم در آن بیابیم؛ نیازی به سر نخ بیرونی نداشته باشیم؛ همه چیز در داستان شروع شود و در داستان تمام شود. یا دست کم سر نخ‌ها در داستان باشد. در این داستان بار اساسی به عهده گفت‌وگو است.گفت‌وگوی درونی راوی با خود.

 

 به یاد می‌آورم  این گفته باختین را که  هر گفتار، گزاره یا گفته‌ای، حتی شخصی‌ترین صورت‌ آن، پیشاپیش یک هم‌سخن یا طرف گفت‌و‌گو را فرض می‌گیرد...هر اثر هنری ذاتاً و به طور ناخودآگاه اجتماعی است.این داستان به جای ما صحبت کرده است . در این نوشته هر کسی می‌تواند خود را به جای راوی قرار دهد و در تمام احساس ها و حالات او خود را سهیم بداند . این نوشته می‌تواند از زبان هر کسی باشد . من،تو .

 

راوی در این داستان قربانی نیست ، شکست خورده نیست، او یک پیروز است چرا که خود را باز یافته است او در این حکایت ماهیت خود را که گمان می‌برد از دست داده دوباره به دست آورده است :

 

«...لفظ «لاغرمردنی» اولین‌بار از دهان آن‌ها بیرون آمد و چنان در وجود من رسوخ کرد که سالیان سال در رفتار من تأثیری مخرب و آزاردهنده گذاشت. «لاغرمردنی» در ذهن من مدت‌ها به این معنی بود که به زودی خواهم مرد. یقین پیدا کرده بودم که مرگ من به زودی فرا می‌رسد...»

 

«...خیلی آرزو داشتم بدنم مانند دیگران می‌بود، ماهیچه‌های بیشتری می‌داشتم و بازوهایم کمی گوشت‌دارتر می‌بود..».

 

«...اولین بار بود که به بدن خودم نگاه می‌کردم و از آن کاملا راضی بودم. یکمرتبه برایم روشن شد که این بدن متعلق به من است. و دیدم همین‌طور که هست، خوب است و لازم نیست طور دیگری، غیر از این‌طور که هست باشد. دلم می‌خواست پردربیاورم. از نارضایتی‌یی که آن‌را سال‌ها مانند یک بیماری با خودم همه‌جا برده بودم، هیچ خبری نبود. همان‌طور که لب قایق نشسته بودم یکی از دعواهای قدیمی من با خودم در جذبه این تصویر کهنگی‌ناپذیری که هیچ‌وقت رنگش نمی‌پرد به خوبی تمام شد و بیماری مزمنی که مرا سال‌ها رنج داده بود، شفا یافت...»

 

این داستان،می تواند داستانی باشد که در درون حقیقت بنا شده .در این داستان تقابل دو گانه درک جهان واقعی را به همراه جادوی خیال می بینیم.سازگاری بی نظیری که میان رویا،خیال و آنچه که در دنیای واقعی در اطراف راوی جریان دارد .وجه مشخصه و ممتاز نوشته در این است که به رویاهای دور خود به چشم یک نوستالژی نگاه نکرده . بلکه به گونه‌ای آنها را زنده،حقیقی،کنونی و پایدار دیده است. زبان و واگویی خاطرات دور بی‌نهایت ملموس و نزدیک و واقعی است.خواننده می‌تواند خود را نشسته بر پله،در انتظار،در قایق،احساس کند.

 

طبق نظریه‌های لاکان ( 2)، در اثر هنری دلالت اصلی در جمله به ترتیب تقدم و تأخر نیست بلکه دلالت را باید در پشت جمله پیدا کرد یا جایی در زنجیره‌ی دال‌ها. شاید بتوان گفت متن و جمله‌ها را ذراتی فرض کنیم که حول یک محور یا جاذبه می‌گردند. بنابر این جایگاه کلمه یا مدلول را دال یا معنی کلمه تعیین نمی‌کند بلکه همان دال پنهان در پشت اثر است که نقش تعیین‌کننده دارد. هر متن ادبی هم برای خود ، خودآگاه و ناخودآگاهی دارد. خودآگاه متن همان دال‌‌ها ، واژگان و عباراتی است که در متن کنار هم می‌آیند و به ظاهر بر مدلول‌هایی خاص دلالت دارند،اما چه بسا میان آنچه متن به ما می‌گوید و آنچه در پشت واژگان پنهان شده،فاصله‌ای باشد که حتی به ذهن نویسنده نیز خطور نکرده است. این،بر خواننده ، منتقد و روانکاو است که از ظواهر خودآگاه متن بگذرد و به فراسوی ناخودآگاه متن راه یابد. در این حال ، دنیایی تازه کشف می‌شود که با جهان خود آگاه متن تفاوت دارد . تنها از رهگذر راه جویی به ناخودآگاه متن است که به ناخودآگاه نویسنده می‌توان راه جست. در این داستان هویت آدم‌ها در رفتارهایشان نهفته است ، بیان خاطره ، بیان از دست رفتن‌ها ، بیان نداشتن‌ها نیست بلکه تایید زندگی است. واگویی خاطره‌ها ، دور شدن ، رنگ باختن ،و دور از دست‌رَس بودن را ترسیم نمی‌کند ، بلکه نشانگر حضور است  حضوری پایدار و با دوام.و تجلی دوست داشتن.

 

«...آشنایی ما از ابتدا بر اساس نوعی رفاقت، نوعی خویشاوندی روحی غیرقابل توضیح بناشده بود. نمی‌دانستیم از یکدیگر چه می‌خواهیم، اما از هیچ فرصتی برای درکنارهم‌بودن نمی‌گذشتیم. وقتی حرفی نبود می‌توانستیم مدت‌ها در سکوت با هم راه برویم یا روبروی هم بنشینیم. طولانی‌ترین و نزدیک‌ترین گفت‌گوها را من با هیلدا تجربه کرده‌ام، همین‌طور سبک‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین سکوت‌های بی‌حرف را...» 

 

روایت بازگویی یک رویداد بر انگیزاننده است با عناصری از حال و واقعیت و خاطرات گذشته.  داستان پیوند خیال و خاطره و واقعیت است (شیرینی و تلخی) چیزی به ظاهر متناقض ... روای اینجا بین دو جهان زندگی در حال رف و امد است. یکی واقعی، جهان ملموسِ تاریخی، دیگری جهان خاطرات و خیال پردازی. راوی مدام در حال زدن نقبی از جهان واقعی به جهان خاطره‌هاست و دوباره بازگشت به دنیای واقعی چرا که جهان، سرشتی دوگانه دارد. راوی با روایتی از این - جهان  دوگانه- جهان واقعی و جهان که به رویا سپرده شده ، واقعیتی را برملا می‌سازد. هوشیاری محض .چرا که  واقعیت‌گریزی‌ای در کار نیست . واقعیت‌گریزی نه به معنی ناپایبندی به واقعیت، بلکه به معنی نداشتن درک معقول از واقعیت زندگی خود و جهان پیرامون.

 

«...خاطره‌های قشنگ جواهرات مفقودشده ما هستند. راست می‌گوید. باخودم فکر کردم، یادآوری خاطرات گذشته پیش از این‌که زیبایی را زنده کند تأسف تلخ گم‌کردن آن‌ها را تازه می‌کند. با خودم فکر کردم، کسی نیست که این تلخی را نشناسد، اما باز با هم ملاقات می‌کنیم، باز دور هم جمع می‌شویم تابا زنده‌کردن خاطرات قدیمی لذت ببریم. گذشته‌های خاک‌آلود دور را زیرورو می‌کنیم، صحنه‌ها را دوباره و سه‌باره و صدباره زیر ذره‌بین می‌بریم تا بلکه آن‌چیز غیرقابل توصیفی را که به «آن‌چه بود» جذابیت می‌داد بیابیم، اما جز تلخی چیزی نصیبمان نمی‌شود. کافه‌های وین پر است از آدم‌هایی که هر روز جهت زنده‌کردن خاطرات مرده با هم ملاقات می‌کنند. لطفا یک فنجان قهوه دیگر! ... آه ... برای من هم یک آبجوی دیگر بیاورید! ... ساعت از ده می‌گذرد. از یازده می‌گذرد. از دوازده می‌گذرد، اما زحمت‌ ما هیچ نتیجه‌ی الا تأسف بیشتر نمی‌دهد. نمی‌توانیم خاطرات را زنده کنیم. نمی‌توانیم به آن‌ها گرمای لازم را بدهیم. این وسط هیچ‌کس جز صاحبان کافه‌ها سودی نمی‌برد.
همین‌طور که اطراف را می‌پاییدم، با خودم فکر کردم، با شوق به محل ملاقات می‌رویم و ساعت دو نصفه‌شب وقتی که آن‌جا را ترک می‌کنیم در خلا رها می‌شویم و جز یأس و سرخوردگی چیزی حس نمی‌کنیم. با این‌که «پشت‌صحنه» را دیده‌ایم، خودمان را گول می‌زنیم. هرروز صدها یا هزارها آدم با شوق به محل ملاقات می‌روند که خاطرات را زنده کنند و آخر شب، دربهترین حالت، وقتی که مرز بین امید‌ و دلتنگی‌ها با واقعیت در اثر قهوه، سیگار‌، شراب، موسیقی‌یی که از بلندگوها پخش می‌شود و نور کمرنگ کافه از بین می‌رود، و دیگر چیزی حس نمی‌کنند، نوبت به پایین‌تنه می‌رسد، به آخرین‌جایی که احتمالا هنوز می‌تواند چیزی حس کند. اما رختخواب همیشه مکان خوبی برای کشف این حقیقت است که حاصل‌جمع دو تنهایی، وصل نیست، یک تنهایی مهیب‌تر است. با خودم گفتم، نخ از میان بدن‌های آن‌ها ردنمی‌شود، اما روح آن‌ها مانند دو خانه‌ است که از میان آن‌ها اتوبانی می‌گذرد. ..» 

 

سال‌هاست که این سئوال پیش روی ما قرار دارد که هنر در برابر واقعیت چه نقشی دارد جواب‌های متعددی به این پرسش داده شده است. برخی هنر و بالطبع ادبیات را آینه تمام نمای واقعیت و برخی آن را فراتر از واقعیت می دانند. سبک های متعدد هنری با فرم و زبان متفاوت به یکی از این دو جریان گرایش داشته اند. برخی آن را در حد افراط در واقع گرایی پیمودند (رئالیسم سوسیالیستی) و برخی دیگر از آن سوی بام افتادند (دادئیسم و هنر برای هنر)، اما در این بین گرایش میانه ای وجود دارد که که گرچه به واقعیت (و عینیت) معتقد است، اما هنر و ادبیات را فراتر از اتفاقات روزمره می بیند، یعنی هنرمند را موظف می بیند که با شکل بخشیدن به واقعیت، آن را با ساختاری درخور به مخاطبش عرضه کند. در این داستان خواننده در کنار راوی و پا به پای او خود ر ا درقالب شخصیت داستان می بیند و حس می‌کند که آنچه که بیان شده و نوشته شده از زبان اوست که بر سطور آمده است.

 

فروید (3) معتقد است که ، شاید یک علت مهم دیگر لذت بردن ما از آثار ادبی این باشد که با خواندن آنها امکان می‌یابیم ، بدون شرمساری، از خیال‌پروری‌های شخصی خودمان لذت ببریم و دیگر خویت(؟) را ملامت نکنیم .

 

نظریات فروید ما را به این نکته مصطوف می‌کند که می‌توان رابطه‌ای میان برخی از خصوصیات آثار هنری به برخی از حوادث خصوصی و درونی زندگی هنرمند را یافت  که به طور اردای یا غیر اردادی در اثار انان وارد شده است.تمامی این داستان خویشتن نگری ، خودشناسی، خو دکاوی است چه از جانب مولف و چه از جانب خواننده..نویسنده با فردیت و هویت خود مشکل نداردو هزینه‌ آشکار کردن فردیت خود را می‌پردازد. در چنین فضایی نویسنده می‌نویسد که نویسنده باشد.خواننده در هر سطر که پیش می‌رود احساس یگانگی و همدلی عاطفی بی‌خود و قهرمان داستان می‌کند می‌کند نه موضع گیری و نه ...در این داستان شاید نویسنده از زندگی واقعی خودش نوشته _یک اتو بیو گرافی_ شاید سراپا خیال محض بوده شاید هیلدا در دنیای واقعی وجود نداشته و شاید جزئی از شخصیت او در دنیای واقعی بوده است . شاید هلیدا از نمونه دیگری الهام گرفته شده باشد ... اما ما به این چیزها کاری نداریم آنچه که نگاه ما را به آن معطوف می‌کند ، خویشتن‌نگری مولف، خودشناسی اوست . ما از یاد می‌بریم که مشاهدات و خاطرات راوی چیست . ما خود را با او همذات پنداری می‌کنیم.

 

کوندرا ( 4 ) می‌نویسد:« رمان ثمره یک توهم انسانی است، توهم توانایی فهمیدن دیگران ، ولی ما از یکدیگر چه می دانیم ؟ ...تمام انچه ادم می تواند بکند ، گزارش دادن درباره خودش است ...هر چیز دیگر دروغ است

 

داستان شرایطی را تصویر می­کند که ما تا حدودی در آن به­سربرده­ایم؛ یا مشتاق­اش هستیم.

 

عشق آمیزه­ی کمال مطلوب و عاطفه است. به دیگر سخن طلبِ ابژه­ی ایده­آل باید با شور و هیجان صورت گیرد. ایده­آل ناب کافی نیست. آن­چه ما درباره­اش سخن می­گوییم شور و هیجان در زبان است. مواجه شدن با واقعیت‌های بیرونی و تجربه‌‌ی تلخکامی‌ها و شکست‌هایی که ناشی از درک عدم انطباق تصورات ذهنی‌اش با اعیان خارجی است، به دو گانه‌گی واقعیت درونی و بیرونی پی می‌برد. در این مرحله آرمان‌گرایی به تدریج جای خود را به واقع‌گرایی و واقع بینی می‌دهد و شور ایدئالیستی کودکانه – که ناشی از عدم شناخت عالم خارج بود – مبدل به نوعی آرامش و تعادل در شخص می‌گردد.غیاب عشق و حضور مالیخولیا و افسرده‌گی، دامنِ بخش عمده­ای از انسان­ها را در پایان قرن گرفته است  اما در این حکایت سخن از حضور عشق است .

 

------

 

داستان ملاقات با هیلدا _ چاپ شده در نشریه ادبی هزارتو  .نوشته: مانی _ب 

 http://hezartou.com/article.php?arid=2110&uid=19 

 

نقل قولها:

1- بر گرفته ازکتاب  :حرف‌های همسایه _ نیما یوشیج
2-بر گرفته ازکتاب : نظریه ادبی _ جاناتان کالر _ تر جمه فرزانه طاهری

3-
 بر گرفته ازکتاب:  رئوس نظریه روانکاوى  :زیگموند فروید  - ترجمه حسین پاینده
بر گرفته از کتاب : هنر رمان _ میلان کوندرا _ ترجمه دکتر پرویز همایون پور
 

این مطلب در خبر گزاری آتی بان نیز درج گردیده است.

 

 

 

  نظرات ()
می خواهم شاعر فرا پست مدرن شوم! نویسنده: - شنبه ۱۳۸٦/٤/٩

شماره جدیددو هفته نامه اینترنتی فریاد  منتشر شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

چسب ، کاغذ ، قیچی

می خواهم شاعر  فرا پست مدرن شوم!

 

 

وقتی در مملکتی با ساختن  " سنگ – کاغذ _ قیچی" می توان ادعای فیلمساز بودن کرد به راحتی با ابزاری که گفته خواهد شد نیز می توان در کسو ت یک شاعر پست مدرن در امد ، خصوصا که در مملکت ما شاعری هنری است بالفطره و مادر زاد و  ضرب المثل هنر نزد ایرانیان است و بس  به گمانم اشاره تلویحی به همین موضوع است که تمام ایرانیان شاعرند،  فقط شرایط باید مساعد باشد که این استعداد فطری خود را بروز دهند .

حال که دوره دوره پست مدرنیزم هست و شعرهایی در این باب مد روز می باشد پس بروز استعداد در این ژانر شعری به ابزاری نیاز دارد که بسیار ساده ، معمولی و ابتدایی است .

1-  چسب   مقدار تقریبی ان  لزوما از یک من (سه کیلو )بیشتر  و نوع ان هم حتی المقدور سریش باشد . چرا که در غیر این صورت و رعایت نکردن این دو مورد احتمال نچسبیدن بسیار زیاد است.

2 - کاغذ 

در اینجا کاغذ متشکل شده است از دو نوع :

 

               یک  - کاغذ برای نوشتن نتیجه کار

 

 

 

 

               دو - کاغذ به معنای ابزار کار

 

 

 

 

توضیح  - کاغذی که برای نوشتن انتخاب می شود باید سفید باشد و بدون نوشته  ، ولی کاغذی که برای ساختن یک شعر پست مدرن به کار می رود باید حتما در ان یک سری مطالب نوشته شده باشد 

طرز تهیه کاغذ به معنای ابزار کار:

انواع و اقسام ورق های نشریات و مجلات مختلف خصوصا از نوع زرد انها.

قبل از شروع کار باید در نظر گرفت که می خواهید شاعر پست مدرن در چه ژانری باشید.

در نظر گرفتن این موضوع باعث یک دست بودن شعر ها و مشخص بودن سبک کار است و برای تحلیل گران شعر شما کار را راحتر می کند و لی می توانید این کار را هم نکنید و سبک و موضوع شعری شما متنوع و نامشخص باشد .

حالا مطابق میل و سلیقه خود ورق هایی را از ان مجلات و .. جدا کرده و باز هم مطابق سلیقه خود نوشته هایی از ان را انتخاب کنید نوع مطالب این صفحه بستگی به نوع شعری دارد که می خواهید بگویید .مثلا برای یک شعر سیاسی به نظر من مناسبترین صفحه صفحه سیاسی اجتماعی است  می تواند نو شته فلسفی – عشقی _ اروتیکی _  پورنویی و ووو باشد  . می توانید انتخاب خاصی هم از نوشته نکنید و همه نوشته را انتخاب شده فرض کنید ...

حالا قیچی را برداشته و تک تک کلمات نوشته ها را از هم دیگر جدا می کنید و  انها را در یک کیسه می ریزید  .

چیزی حدود صد کلمه .البته این کار را می توانید یک بار در طول زندگیتان انجام دهید و بعد از ان کیسه ای داشته باشید پر از کلمه برای تمام فصول!!

 

خب دیگر احساس می کنید انگشتان به درد امد و کیسه تان تقریبا پر شده ...

کافیست !

 

حالا می توانید محتوایات درون کیسه را خوب به هم بزنید و بعد  ان صفحه کاغذ سفیدی را که قبلا تهیه کرده بودید جلوی خود بگذارید و بعد یک یک کلمات را _ به مقدار مورد نیاز _ با چشم بسته  از کیسه بیرون اورده و بر صفحه کاغذ یادداشت کنید

شکل یادداشت کردن انها _ مثلا دایره ای _ عمودی _ افقی  ...و نحوه ترتیب بندی و ترکیب بندی کلمات بر روی کاغذ بسته به  ذوق و سلیقه فردی شماستو البته چسبی که در بالا به ان اشاره شد

این کلمات باید طوری به کاغذ و در کنار هم چسبانده شوند که  هیچ سیلابی نتواند انها را از بین ببرد .

بعد از اتمام کار می توانید  کیسه تان را به همراه ابزار کارتان در جای  مطمئنی قرار دهید تا هر وقت باز دوباره احساس نیاز به شعر گفتن داشتید به خوبی از ان استفاده کنید

توصیه  یا  یک ابتکار شخصی:می توانید شعرهایی را که نوشته اید یک بار از اول به اخر و بار دیگر از اخر به اول بخوانید مفهوم در هر کدام از موارد که عمیق تر بود توصیه می شود همان را در دید اذهان عمومی قرار دهید.

 

 

 

 

قوت قلب: مایا کوفسکی در بدو امر شعر نوشتن ؛از هجویات فراموش شده ساشا چرنی ـشاعر قرن ۱۸ـ بسیار سود برد...

پس اصلا نومید نشده و به درستی و حقانیت راه و روشتان ایمان داشته باشید. اگر خودتان مایاکوفسکی نشدید لااقل حتم داشته باشید که مایاکوفسکی های اینده از نوشته های شما بسیار سود خواهند برد.

حسن ختام:برای خیلی از افراد این فکر بوجود  می آید که شعر گفتن کار سخت ومشکلی است وهر کسی قادر به انجام این کار نیست و باید ذوق ادبی وشعور فرهنگی داشته باشد .ولی من در اینجا می خواهم ثابت کنم که شعر گفتن کار چندان سختی نیست و حتی بسیار آسان هم است آسان تر از غذا خوردن !

 

 

نمونه : من یک نمونه شعربرایتان با کلماتی  که با روش بالا بدست اوردم  می نویسم.یاد آور می شوم که این شعر را می توان از پایین به بالا هم خواند.هر دو مدل آن را می نویسم:

خوانش از بالا به پایین:

در رازهای تازه سنگ . شبها

پر می شود

 

 

 

برای صورتهای  فردا

 

 

 

یافته باغ

         

قصه ها را

 

 

 

سحر می شکفت

 

 

 

من خریده ام  . تقدیر بهار را

 

                                   به فصل

 

گمانم

 

      اما بریده.

خوانش از پایین به بالا:

اما بریده گمانم.

 

 

 

به فصل  .

تقدیر بهار را

 

 

 

من خریده ام .

 

 

 

سحر می شکفت

 

 

 

قصه ها را . 

یافته باغ

 

 

 

برای صورتهای فردا

 

 

 

شبها پر می شود

 

 

 

در رازهای تازه سنگ.

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
زندگی از نوع اول نویسنده: - شنبه ۱۳۸٦/۳/٢٦

....

پاداش کویر

فوج اختران

که شبانگاهان

بر چهره اش بوسه می زنند.*

 

 

 *از کتاب : این تاج خار

 

ــــــــــــــــــــــــــــ

شماره جدید مجله اینترنتی فریاد منتشر شد .

زندگی از نوع اول ـ مطلبی به مناسبت ۱۴ ژوئن سالروز تولد چه گوارا.

...

چه گوارا !
از لابلای استخوان های پوسیده ات
گیا هان
ریشه دوانده اند .

تو اینک
اسطوره خاک و گیاه
تو اینک
اسطوره ی هستی.


بر گیاهان وجودت
گنجشکان ظهر تابستان
در پر گویی بی انتهای خود
ایا می دانند
چه گوارا
که بود؟*

*از کتاب : این تاج خار

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

سر زدن به کنتر وبلاگ و نگاه کرده به کلماتی که سرچ انها منتهی به وبلاگ بنده شده خالی از لطف نیست . بعد از موارد:

تلفن زنان خیابانی(!!)

موارد صیغه ای (!!)

حکم نگاه کردن به فیلم های مبتذل(!!)

تلفن دختران(!!)

عکس دختران فراری(!!)

این موردها هم اضافه شده اند  گویا!:

گالری عکس دختران فاسد(!)

دختران عارف(!)

موارد ازدواج موقت(!)

داوطلبان ازدواج موقت(!)

 

  نظرات ()
گفتگو با خواهر نیما نویسنده: - چهارشنبه ۱۳۸٦/۳/٩

 خبر گزاری مهر: «بهجت الزمان اسفندیاری» خواهر نیما یوشیج که سال ها در آسایشگاه کهریزک زندگی می کرد دیشب در سن 92 سالگی بدرود حیات گفت.

دلم برای دریا عجیب تنگ است

گفتگویی قدیمی با خواهر نیما

بهجت الزمان اسفندیاری همان ثریا خواهر دردانه و کوچولوی نیما یوشیج پدر شعر نوی ایران است. او با کوله بار 90 سال خاطره و تجربه در آسایشگاه کهریزک زندگی می کند.
وقتی در نور متولد شد، نیما 20ساله بود. او می گوید: خانواده ام همه ماجراجو بودند و این صفت را از پدر به ارث برده بودند.
پدر نمونه کامل انسانی بود که در زندگی ما وجود داشت ، به طوری که نیما درباره اش می گوید: من مسلح مردی دیدم / سبلت آویخته ، بر دست عصا/ نقش بر لب هر دم / که می آمد تن خسته سوی ما.
این تاثیر را رضا اسفندیاری یا همان لادبن نوری هم پذیرفت به طوری که او انقلابی شد و به نهضت جنگل پیوست و بهجت الزمان به عرفان و فلسفه روی آورد.
بهجت الزمان از روحیه مردانه ای برخوردار است و از معدود زنان سالخورده ای است که دنیای مدرن را می ستاید و اینترنت را بهترین وسیله برای کسب آگاهی و اطلاعات برمی شمارد. او زنی عارف ، تنها و مهربان است و این روزها دلش برای دریا عجیب تنگ است.


خانم اسفندیاری شما کوچکترین عضو خانواده و تنها بازمانده آن نسل هستید. در این باره صحبت کنید؟
خانواده هفت نفری ما متشکل از پدرم ابراهیم خان اسفندیاری و مادرم ، شمسی و توران و برادرانم رضا اسفندیاری یا همان لادبن نوری و علی اسفندیاری یا همان نیما یوشیج بودند.
پدرم از مشروطه خواهانی بود که در جریان مشروطیت بعد از شناخت ماهیت آن به دنیای خود بازگشت. او کشاورزی پاکدل و مردی وارسته ، هنرمند و اهل موسیقی بود و تار را از درویش خان آموخته بود. شکارچی خوبی بود که گاه خودش باروت و ساچمه درست می کرد.
او مرد رزم و موسیقی بود. نیما او را بسیار دوست داشت و همیشه همراه او به کوهستان می رفت و بهترین خاطرات خود را از زمانی داشت که به بالای کوه یا دورترین نقطه ییلاق ، قشلاق می رفتند و شب ساعات طولانی گرد آتش جمع می شدند.
این تاثیر در منظومه افسانه بوضوح دیده می شود.
یاد دارم شبی ماهتابی
بر سر کوه نوبن نشسته
دیده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغای دو دیده رسته
باد سردی دمیده از بر کوه
نیما بیشترین تاثیر را از پدرم می گرفت. در زندگینامه خود نوشت نیما آمده است : پدرم مرا سوار اسب کهر کرد و گفت می روی شهر، درس می خوانی ولی بچه کوهستانی و باید به کوهستان برگردی. نیما عاشق طبیعت بود.

در آثار نیما هم می توان این علاقه و عشق به زادگاه و طبیعت را بوضوح دید؟
علاقه شدیدی داشت و هیچ جا به اندازه شمال احساس راحتی نمی کرد، به طوری که مدام می گفت: داروک کی می رسد باران
یا می گفت : ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازه جهان
آواره مانده از وزش بادهای سرد
بر شاخ خیزران
بنشسته است فرد
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان
و یا شعر قلعه سقریم را تحت تاثیر زندگی پرفراز و نشیب خودش نوشت. او مردی آسیب پذیر بود و زندگی در نظر او قلعه ای بود که در آن زندگی می کرد و اشاره به زندگی از هم پاشیده پس از مرگ پدرم داشت.
او در شعری دیگر دوران کودکی و زادگاه خودش را این گونه تصویر می کند:
به حد فاصل آن دو دیار ناتل و یوش
در آن مکان که همه کوههاست هول انگیز
در آن مکان که بهر بامداد جای رمه
همی نهادند از شیر جوله ها لبریز
به 20سال از این پیش کودکی می زیست
که بس عزیز پدر بود و پیش مام عزیز
شنیده دارندش دائم نشانه و احوال
سپید روی و گشاده جبین و فکرت تیز
همی گذشت زمانش به لعب های دیگر
رفیق طفلانی مانند خویش چابک خیز
کنون چنان شد از بخت تیره ، کان کودک
نه رنجه گشته بکرده است از برم پرهیز

اختلاف سنی شما با نیما چند سال بود؟
نزدیک 20سال ، میان من و او اختلاف بود.

نیما بارها در نامه هایش خطاب به شما احساس نارضایتی و نگرانی می کرد. علت این نگرانی چه بود؟
من در دورانی رشد کردم که اجتماعیون حضور داشتند و بعدها با انقلابیون معروف شدند. میرزا کوچک خان و همراهان او در مازندران و لابلای جنگل های انبوه دست به مبارزه زده بودند.
این روحیه در من هم به وجود آمده بود چرا که پدرم شکارچی و برادرم مبارز بود. نیما هم بی تاثیر از شرایط آن زمان نبود. من به سمت عرفان و فلسفه کشیده شدم.
آن زمان نیما در آستارا زندگی می کرد و در وزارت مالیه مشغول کار بود که بعدها چون با روحیه او نساخت. این وزارت را رها و در مدرسه صنعتی آلمانی شروع به تدریس زبان و ادبیات فارسی کرد.
من مرتب به او نامه می دادم و از خودم و روحیاتم برایش می نوشتم. خوب یادم هست که نوشتم : «اطرافیان مرا به غواصی می خوانند و من احساس می کنم که می توانم در تاریکی زندگی کنم.»
اوضاع و احوال مازندران و جو سیاسی کشور، باعث شده بود من نیز بی تفاوت نباشم و در مسائل مختلف ابراز نظر کنم.
نیما در این شرایط نگران من بود. در دست نوشته هایش این نگرانی را به وضوح می توان دید. او می گفت :«من آینده خطرناک تو را از دور می پایم.»
نه تنها نیما بلکه مادرم هم نگران وضع من بود و می گفت سر نترس تو عاقبت برایت دردسر خواهد شد.

به خاطر دارید چطور شد نیما به طرف شعر کشیده شد؟
در دوره ای که نیما کودکی بیش نبود، همراه پدرم تا 12سالگی به کوهستان و طبیعت می رفت و گله داری می کرد. بعد از آن خواندن و نوشتن را تحت تعلیم آخوند روستا فرا گرفت. به تهران آمد و در مدرسه سن لویی زبان و ادبیات فرانسه و نقاشی یاد گرفت.
آن زمان مردم به شعر و ادبیات علاقه نشان می دادند و البته تحت تاثیر فرهنگ و آداب غرب بودند. «ناخن دراز کردن و رنگ کردن ، انواع مدل مو و لباس و از نظر فرهنگی گرایش های مختلف نویسندگان و موسیقیدانان به فرهنگ غرب نشانه هایی از این غرب زدگی بود.»
نیما در آن مدرسه با استاد نظام وفا که استاد ادبیات بود آشنا و به سمت شعر و شاعری کشیده شد. نظام وفا در یکی از شعرهای نیما خطاب به او می نویسد:
«روح ادبی شما قابل تعالی و تکامل است و من به داشتن چون شما فرزندی تبریک می گویم.» بعدها نیما هم منظومه «افسانه » را به نظام وفا تقدیم کرد. در جایی می نویسد:
دیوانه شو
نظام اگر هست گوبیا
که او را سری است چون سر گردن فراز من
در آن مدرسه بسیاری از افراد شعر می گفتند:
آن شاعر لات لاابالی
حیدرعلی کچل کمالی
یکی از دانش آموزان سرش مو نداشت و بچه های مدرسه او را این گونه معرفی می کردند. یکی از دوستان نیما که بعدها مجله باغچه ریحان را چاپ می کرد ریحان نام داشت و دوستی آنها از همین مدرسه شروع شد و تا سالها ادامه پیدا کرد.

تا زمانی که نیما ازدواج کرد و به تهران رفت ، شما و نیما چند سال در یک محیط خانوادگی کنار هم زندگی کردید؟
سال 1305وقتی 11سال بیشتر نداشتم ، پدرم فوت کرد. آن زمان نیما تازه با عالیه جهانگیر نامزد کرده بود. با فوت پدرم و جدا شدن نیما، گویی خانواده از هم پاشیده شد.
من و نیما مدت کوتاهی در کنار هم بودیم اما همیشه با نامه از حال یکدیگر با خبر می شدیم. او در نامه ای به من نوشت: «بهجت کوچولو، در شبهای تاریک چه حالی دارد؟ برای تو یک کلاه از گل درست می کنم که هر چه پروانه هست ، دور این کلاه جمع شونده.
برای تو پیراهنی به دست می آورم که در مهتاب ، مهتابی رنگ و در آفتاب به رنگ آفتاب باشد. این چه رنگی است؟ اگر گفتی؟ وعده هایی که می دهم راست است یا دروغ ، برای تو از آن اسباب بازی هایی می خرم که دلت می خواهد، به شرط این که فکر کنی ، ببینی چه سوغاتی خوبی می توانی از کنار مرداب ها برای من بیاوری.»

اطراف نیما دوستان بسیار زیادی بودند، مثل شاملو، اخوان ثالث ، و جلال آل احمد که البته آل احمد بیشترین ارتباط را با نیما داشت. در این باره توضیح بفرمایید.
نیما آدم شناس خوبی نبود و دوستانش را انتخاب نمی کرد، بلکه دوستانش او را انتخاب می کردند. در این میان ، دوستان خوبی نظیر جلال آل احمد، سیمین دانشور، شهریار و ابوالحسن صبا، نیما را به گرد خود راه دادند. در دوره ای که نیما بازداشت شده بود، جلال آل احمد زحمات زیادی برای آزادی او کشید.
نیما القاب مختلفی را هم برای شاعران انتخاب می کرد. لقب بامداد را به شاملو داد و برای اخوان ثالث لقب امید را برگزید.

نیما در مجله موسیقی هم فعالیت می کرد و سردبیر آن بود. در این باره صحبت کنید.
نیما با ابوالحسن صبا دوستی نزدیکی داشت و البته منتخب صبا از اقوام نزدیک خانواده ماست.
نیما به اصرار همین دوستان سال 1317در سلک نویسندگان آن مجله مشغول کار شد و مطالب خود را چاپ کرد. البته گاه دوستان نیما مطالب و اشعار او را می بردند تا چاپ کنند. در مجله خروس جنگی هم مدت کوتاهی کار کرد.

از مجله خروس جنگی که نیما در آن مطلب می نوشت و نقاشی می کشید بیشتر صحبت کنید.
مدت کوتاهی در این مجله کار می کرد. هدف آنها نقاشی مدرن و نو با همکاری با جلیل ضیائپور بود. این مجله طعم سیاسی داشت.

نیما با انتشار نوشته هایش در مجلات و نشریات مختلف با موضعگیری های مختلفی مواجه می شد
دکتر خانلری که از اقوام ماست ، اوایل دوستی خوبی با نیما داشت ، اما بعدها خانلری گرایش خاصی به رضاخان پیدا کرد و روابط میان آنها قطع شد.
خانلری دنیای سخن را چاپ می کرد و علیه نیما موضع می گرفت.

انزوا و گوشه گیری بخشی از زندگی نیما بود. علت آن چه بود؟
نیما از شهریور 20تا سال 1332که همه در جنب و جوش مسائل سیاسی کشور بودند در انزوا به سر می برد.

این انزوا خودخواسته بود؟
بله ، نیما به سمت ادبیات گرایش پیدا کرده بود و به من هم توصیه می کرد به سمت ادبیات بروم. در زندگی خصوصی او همسرش بیشترین تاثیر را در انزوای او داشت.
البته شاید خود او این طور می خواست ، در حالی که قبلا در شعری خود را شیر لقب داده بود:
منم شیر، سلطان جانوران
سردفتر خیل جنگ آوران
که تا مادرم در زمانه بزاد
بغرید و غریدنم یاد داد
من این شعر را همیشه دوست داشتم ، آنجا که می گوید:
مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی

زمانی را که نیما منظومه افسانه را نوشت ، به خاطر دارید؟
او در مقابل اشعارش با موضعگیری های مختلفی مواجه شد و با گفتن منظومه افسانه زنجیر و قیدهای کمی را یکباره از هم جدا کرد و بعد از آن ، در اشعار مختلفی مثل آی آدمها، اندوهناک شب ، ققنوس و ناقوس ترکیب ، قالب و شیوه بیان تازه ای در پیش گرفت. او می گوید:
یکدست بی صداست
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب
فریاد من شکسته اگر در گلو و گر فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما فریاد می زنم
فریاد می زنم
پس از این شعر، حکومت زمان به نیما بدبین شد و او به زندان افتاد نیما اشعار محلی زیادی هم دارد.
من کاچ ور قرمز جمه تلیم
چاشنی نخورد گدا رمن هلیم
اوندم کو من بخوشتم شیرینم

خونسه ی و هارون کلیم و معنی آن چیست؟
من خار سرخ جامه پای درختم / من چاشنی خورشت بسان آلوچه ام / آن دم که خورشیدم ، شیرینم / خوانندگان بهاران را آشیانه هستم. نیما در شعرش به منطقه بومی خود بسیار توجه داشت.
از او شعرهای بسیاری در این زمینه ثبت شده است. یکی از قوتهای شعر نیما، استفاده به جای او از کلمات و اصطلاحات محلی است.
در یکی دیگر از اشعار خود که به زبان محلی است ، می گوید:
لادبن و من دو تا برار ویمی
دنی کار انتظار و یمی ها این دار سر، مرغ هار ویمی
بئی می جان کو در چه کار ویمی
یعنی لادبن و من دو برادر بودیم / در انتظار کار دنیا بودیم؟ روی این درخت (دنیا) مرغ بهار بودیم / جان من دیدی در چه کاری بودیم ؟/

به نظر شما چرا نیما پدر شعر نوی ایران لقب گرفت؟
او در این سبک پیشرو بود. البته این سبک از غرب هم وارد شده بود. در اشعار یشت های زرتشت قافیه وجود نداشت و حتی مولانا. می گوید:
بزن مطرب سرودی خوش
که در دستت رودی خوش
بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم
و پاکوبان در اندازیم
و این سرودهای آیینی زرتشت است که وزن دارند و قبل از نیما هم وجود داشته اند. در دوره ای که ساواک نیما را بازداشت کرده بود، متهم به عاشق بودن شد.
در تمامی آثار شاعران قبل و بعد از نیما که جستجو کنیم ، درمی یابیم هر شاعری شعر عاشقانه در کارنامه خود دارد، اما نیما این طور نبود چون در جوانی به طرف مبارزه کشیده شد و بعد از آن هم به دنیای ادبیات وارد شد. او فرصتی برای عشق پیدا نکرد.
وقتی خوب به اشعارش دقیق شویم می بینم که به بسیاری از مسائل بیش از خود توجه داشت. در شعر «آی آدمها» او به اجتماع سرد آن زمان اشاره می کند و می گوید:
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!

از اواخر عمر نیما صحبت کنید و این که نیما چرا تنها به دکتر محمدمعین اجازه چاپ آثارش را داد؟
نیما سیزدهم دیماه 1338 بعد از یک دوره بیماری فوت کرد.
او در حالی از این دنیا رفت که خیلی ها او را دوست داشتند و شاید بسیاری از این مردم اشعار کمی از او می شناختند؛ اما بعدها بیشتر با او آشنا شدند. نیما در وصیت نامه خودش نوشته بود: «بعد از من هیچ کس حق دست زدن به آثار مرا ندارد، بجز دکتر محمد معین ، اگرچه او مخالف من باشد.
دکتر معین حق دارد در آثار من کنجکاوی کند. «او مثل صحیح علم و دانش است. با وجودی که او را ندیده ام اما مثل این است که او را دیده ام. کاغذ پاره های مرا بازدید کند، ولو این که او شعر مرا دوست نداشته باشد.» اما این طور نشد شراگیم یوشیج پسر نیما این آثار را به چاپ رساند.
در تمام مدت زندگی نیما جلال آل احمد بیشترین و صادقانه ترین دوستی را با او داشت ، به طوری که بعد از فوت نیما این جلال بود که پیکر او را در آغوش گرفت و به خاک سپرد. این تمام زندگی نیما بود.

گفتگو از : معصومه موسوی ـسایت (آی آی کتاب)

  نظرات ()
نگاهی به رابطه حق – دانش _ قدرت 2 نویسنده: - پنجشنبه ۱۳۸٦/۳/۳

 

حال بر گردیم به مسله قدرت و حق _ دانش و خوراک فکری جامعه: (قسمت دوم)

 

در اینجا ایا حق تامین کننده خوراک فکری است یا قدرت؟ ایا قدرت در اینجا نباید راه های اجرایی برای دست یابی به این خوراک را تسهیل کند و یا جدا از این لااقل موانع موجود  برای دست یابی به این خوراک را از میان بردارد و پاسخی به نیاز های مردم در جهت فکری و فرهنگی دهد؟

 

ایا توان فکری عده ای انگشت شمار در اعمال نظر در مورد خوراک فکری جامعه از توان و صلاحیت شمار بسیاری از افراد جامعه که برای پاسخگویی به نیازهای خود و امثال خود دست به کار فرهنگی می زنند بیشتر است؟

پرسش های بی جواب:

 

 

 

 

به راستی ما در کجای جهان ایستاده ایم؟آیا وضعیت چاپ و نشر کتاب در جامعه ما یاد آور رابطه چوپان و رمه نیست؟

 

 

 

 

 

 

مردم ما با کتاب قهرند. مردم ما انگیزه برای کتاب خواندن ندارند . چرا دراوایل  انقلاب کتابهایی با تیراژ 100 هزار نسخه به چاپ رسیده اند؟

 

اینها هم سوال بر انگیز است و قابل تامل . چرا که این مسایل با تمام مسایل اجتماعی در رابطه مستقیم قرار دارد. ایا پاسخ روشنی در این خصوص وجود دارد؟

 

می توانیم یک مقایسه ساده ای بکنیم بین تعداد بازدیدکنندگان از نمایشکاه های هر ساله کتاب و میزان کتب خریداری شده .ایا ما از فرهنگ روز اروپا و امریکا با خبریم؟  ایا این کتابها ترجمه و چاپ می شوند؟

 

 

 

 

 

 

ایا دولت حمایت خاصی از کتابفروشی ها و کتابخانه ها و ناشران می کند؟

 

 

به راستی کانال ارتباطی ما در عرصه ادبیات با دنیای اطرافمان چیست؟( فکر می کنم کانال ترجمه تنها راه ممکن است.)نگاهی به اثار ترجمه شده در سالهای اخیر بیندازیم و نگاهی به ویترین کتاب فروشی ها .آیا دنیای ادبیات ما . دنیایی که ما از ادبیات جهان می شناسیم در همین نام ها خلاصه شده است؟

 

 

به راستی کانال ارتباطی ما در عرصه ادبیات با دنیای اطرافمان چیست؟( فکر می کنم کانال ترجمه تنها راه ممکن است.)نگاهی به اثار ترجمه شده در سالهای اخیر بیندازیم و نگاهی به ویترین کتاب فروشی ها .آیا دنیای ادبیات ما . دنیایی که ما از ادبیات جهان می شناسیم در همین نام ها خلاصه شده است؟

 

درست است که ما مردمی کهنه گرا ییم . درست است که جامعه ایرانی در مورد نویسندگان جدید ریسک نمی کند.یعنی خوانندگان ما  ترجیح می‌دهند هنوز اثار کافکا  _ برشت_ همینگوی_ مایا کوفسکی  را  به جای آثار  مثلا برنهارد ، بخوانند. زندگی نامه گابریل گارسیا مارکز یکی از معروف ترین کتاب هایی است که به فارسی ترجمه کرده اید. کتاب به تیراژ بیست هزار نسخه رسیده و یادداشت های زیادی هم

درباره آن نوشته شده است.

 

 

 

ایا فکر کرده ایم که چقدر از ادبیات جهان عقب ایم؟ایا باید حتما نویسنده ای نوبل بگیرد تا ما او را بشناسم و کتابهایش را ترجمه و چاپ کنیم؟  و یا اینکه خبری در مورد نویسنده ای منتشر شود که با سیل استقبال مترجمان ایرانی مواجه شود.که انهم نه یک ترجمه بلکه ده ها ترجمه عجولانه وشتابزده از ان کتاب به بازار عرضه می شود.در طول سال حدود هفتاد الی صد هزار اثر ادبی چاپ اول در دنیا منتشر می‌شود. فکر می‌کنید چند تا از این کتاب‌ها به ایران می‌آید؟فکر نمی کنم در طول سال به چند صد تا برسد.

 

 

 

 

 

 

وضعیت کتاب و کتابخوانی در کشورمان بسیار آشفته است. ما تابع مد هستیم. هر از گاهی یک نویسنده یا یک گونه ادبی مطرح می شود و بعد هم از یادها می رود. مثلا  پائولو کوئیلو که از "کیمیاگر" او دو ترجمه فارسی است که هرکدام بیشتر از بیست بار تجدید چاپ شده اند. در حالی که آن نویسندگانی در ادبیات آمریکای لاتین صاحب اعتبار هستند  که هیچ غرابت و سنخیتی با پائولو کوئیلو و آثار او ندارند. و از نظر ارزش ادبی بین اثار آنها فرسنگها  فاصله است. اینجا مقوله ای مطرح می شود که در آ ن پای  رسانه های گروهی تا مجریان آن و متصدیان فرهنگ گرفته تا مترجم و ناشر و کتاب خوان همه به میان کشیده می شود

 

 

 

 

 

 

مولف چه عرضه می کند؟

 

مترجم به سراغ چه کتابهایی می رود؟و فاکتورهایش برای ترجمه چیست؟

 

ناشر به سراغ چه کتابهایی می رود و فاکتورهایش برای نشر چیست؟

 

ارشاد بر چه کتابهایی خط بطلان می کشد و فاکتورهایش برای مجوز دادن چیست؟

 

پخش کنندگان و کتابفروشی ها رویکردشان به چه کتابها و مقوله هایی است؟

 

کتاب خوان به سراغ چه کتابهایی می اید و از چه کتابهایی رویگردان است و انتظارش از بازار اشفته کتاب چیست؟

 

اینها همه مقوله هایی است که نه همه انها در یک راستا حرکت می کنند بلکه ، چه بسا و اغلب حرکت آنها در جهت خلاف دیگری است.

 

علاقه شخصی – سلیقه شخصی_ فروش بیشتر و ... چیزهایی است که به  می توان گفت وجه اشتراک همه این موارد بالاست.

 

مترجم به عنوان یک واسطه فرهنگی بسیار مهم در ارتباط ما با دنیای اطرافمان است . اما  چه کسی فکری برای جیب او هم می کند؟

 

مترجم هم باید نان بتواند در بیاورد و هم دغدغه فر هنگی داشته باشد

 

مولف هم باید نان بتواند در بیاورد و هم دغدغه فر هنگی داشته باشد

 

ناشر هم باید نان بتواند در بیاورد و هم دغدغه فر هنگی داشته باشد

 

پخش کننده و کتابفروش هم باید نان بتواند در بیاورد و هم دغدغه فر هنگی داشته باشد

 

اما مسولان و متصدیان فرهنگ در جامعه نان دارند  قدرت هم دارند. اما  دغدغه فر هنگی چطور؟

 

وقتی ناشری از ممیزی کتاب ، از کتابسازی گلایه می کند و ایرادت یاد شده را در رده مشکلات صنفی بر می شمارد باید گفت: دقیقا مشکلات صنفی ناشران اولین ضربه اش به خود آنها و دومین ضربه اش به فرهنگ جامعه وارد می شود که این ضربه دومی خطرناک تر و مهلک تر و نابود کننده تر از اولی هست.درست است که ممیزی کتاب از نظر ضربه های اقتصادی به ناشر صنفی است اما در ذات خود یک مسله کاملا اجتماعی و فر هنگی و عمومی است .ناشر علاوه بر در نظر داشتن ابعاد اقتصادی در کارش  باید جنبه مهم تر قضیه یعنی ابعاد اجتماعی و فرهنگی قضیه را نیز مد نظر داشته باشید به عبارت دیگر اگر ممیزی کتاب به فرض محال به سود جیب ناشر اعمال میشد  کار خوبی بود؟ از طرف دیگر اثرات ممیزی  چقدر از نظر فرهنگی مخرب تر از اثرت صنفی آن است که نمونه اش همین کتابسازی هست و و و

 

 

 

 

 

 

و در نهایت و کلا اعتراض به ممیزی کتاب حتی اگر درقالب مسایل صنفی هم مطرح شود  بعد اجتماعی و فرهنگی  این قضیه مسله صنفی را تحت شعاع قرار می دهد و نمی توان از آن گریخت. چه بخواهیم و چه نخواهیم اعتراض به ممیزی یک اعتراض به قدرت محسوب خواهد شد حتی اگر در لفافه اعتراض صنفی باشدپس اینجا مسله صنفی نشر با بقیه اصناف فرق می کند . چون ناشران عرضه کننده خوراک فکری جامعه هستند و هر مسله ای در رابطه با کار آنها ولو صد در صد صنفی رابطه مستقیم با فرهنگ و مردم دارد. چرا که رابطه نویسنده و هنرمند با مخاطب پیش و بیش از هر چیز از طریق ادبیات و هنر شکل می گیرد، به بیان دیگر واسطه ی اصلی کارفرهنگی و هنری ای است که به شکل کالای فرهنگی هنری ارایه می شود. هر چند که این رابطه مستلزم مسایل جانبی بسیاری است.مسایل جانبی ای که  رشته ای است از حق شروع شده به قدرت منتهی می گردد.تولید اثر هنری کاری فرهنگی و فردی است، اما عرضه آن به دیگران کاری اقتصادی و جمعی است و تابع قواعد خاص بازار است.کتابی که برای آن تبلیغ نشود، چگونه می شود به دست خواننده اش برسد و پاسخگوی هزینه تولید مادی اش باشد؟

 

 

 

 

 

 

آنچه که از یک نظام اقتصادی _ فرهنگی سالم بر می اید رساندن صحیح  خوراک فکری جامعه به دست مصرف کننده است.در اینجا مهمترین مسله  سرمایه‌گذاری و تبلیغ است که اهرم های آن در دست قدرت است. کتاب هم کالایی مثل سایر کالاهاست که باید برای آن تبلیغ شود اما  ناشران کوچک نمی توانند برای تبلیغات سرمایه‌گذاری کنند.در نتیجه کتابشان به فروش نمی رسد و در نتیجه خود به خود بر اثر فشار اقتصادی محکوم به حذف می گردند.و این یکی از موضوعاتی که آسیب‌ بزرگ  به فضای نشر و جامعه ادبی وارد کرده است .و این در حالی  است که ناشرانی که دغدغه فرهنگی دارند علاقه بسیاری به نشرآثار نوقلمان دارند ولی در شرایط فعلی که ازتالیفهای نویسندگان باتجربه نیز استقبال نمی شود ناچار به انصراف ازنشراولین اثر نویسندگان و شاعران جوان می شوند . درصورتی که اگر از سوی دولت_ حمایت خاصی از تالیف و تحقیق داخلی صورت بگیرد می توانیم به آینده نشرخود شدن امیدوار شویم .

 

 

 

 

 

 

پخش و توزیع نیز در کشور ما با مشکلات بسیاری روبرو است و آشفتگی در این حوزه مانع رسیدن کتاب های باارزش ناشران به مخاطبان می شود . نویسنده و ناشر برای تهیه و چاپ یک کتاب سختی زیادی را متحمل می شوند ولی نابسامانی در بازار توزیع تمام زحمات آنان را به هدر می دهد .

از گزینش اثر و لزوم ترجمه و نیاز جامعه ادبی به آن گرفته تا ویرایش و حتی پخش کتاب. در چنین شرایطی وقتی عرضه از تقاضا زیادتر می‌شود کتاب هم به دست مخاطب نمی‌رسد.

 

 امروز اکثر کتاب‌هایی که چاپ می‌شود، پخش نمی‌شوند و مراکز پخش به سختی کتاب از ناشران قبول می‌کنند. این واقعیتی است که در حال حاضر فقط کتاب هایی در سیستم های پخش مورد استقبال قرار می‌گیرد که فروش آن تضمین شده باشد و این.مشکلات پیچیده مقوله ای به نام نشر فراتر از آن است که در این اندک شمرده شود.بخش دیگری از مشکلات حوزه نشر به پایین بودن فرهنگ کتابخوانی در ایران مربوط می شود که دلیل اصلی این امر را باید در مشکلات اقتصادی و معیشتی اقشار متوسط و ضعیف جامعه جستجو کرد . در چنین شرایطی ناشران رغبتی به استقبال از کتابهای تالیفی از خود نشان نمی دهند. و این در حالی است که در کشور ما سه برابر تعداد خوانندگان حرفه ای ، ناشر وجود داردتعداد هشت هزار ناشر برای جامعه ای که تیراژ کتاب در آن به هزار هم نمی رسد چیزی در حد فاجعه است. ضمن آنکه هر سالبر تعداد انها افزوده می شود و اکثرا هم به دنبال ایجاد حرفه ای برای خود هستند نه پرداختن به یک دغدغه فرهنگی.از آن طرف چون تعداد ناشر زیاد شده تمام این آثار چاپ می‌شوند بدون اینکه روال عادی  خود را  در جهت رسیدن به دست مخاطب طی کنند.

 

 

 

 

 

 

مشکل دیگری که وجود دارد این است که اکثر مترجمان ما کتاب نمی‌خوانند. کتاب هم به ایران نمی‌آید. مترجم باید دائم مطالعه کند چون در واقع نقش رهبری جامعه ادبی را دارد و اگر درست ترجمه نکند ضربه زننده  خواهد بود. اکثر مترجمان نسبتا خوب ما امروز فقط شهرت کتاب را معیار انتخاب خود قرار می‌دهند بعضی مترجمان ه فقط چند فصل اول کتاب را می‌خوانند و بعد بدون انکه تمام کتاب را خوانده باشند به ترجمه آن روی می اورند .. ما هنوز بسیاری از نویسندگان خوب جهان را نمی‌شناسیم در  حالی که اسم بعضی از نویسندگان مدام بر سر زبان هاست چرا که ترجمه ها و گزینش اغلب سلیقه ای و تابع بازار و تابع شهرت نویسنده  است.

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
نگاهی به رابطه حق – دانش _ قدرت نویسنده: - یکشنبه ۱۳۸٦/٢/۳٠

  

نگاهی به رابطه حق – دانش _ قدرت (قسمت اول)

از منظر نگاه فوکو میان دانش و قدرت  همیشه رابطه ای وجو د د اشته است .فو کو نقش زبان در اعمال و حفاظت از قدرت را به خوبی تشریح کرده است .بر اساس نظرات او ، جهان مدرن غربی شدیدا تحت کنترل گفتمان هایی است که رفتارمان را به هنجار می کنند .فوکو به نقش ادبیات و سایر متون در چرخش و دوام قدرت اجتماعی توجه دارد اما می توان گفت همین نقش را نیز ادبیات در چرخش و دوام(حق – دانش ) نیز به عهده دارد.

اگر مجاز باشیم دانش را مترادف حق بدانیم  می توانیم از دیدگاه بر خورد حق با قدرت به مسله نگاه کنیم .اما چگونگی این رابطه به چگونگی تقسیم بندی صف ها در این دو مرز را دارد  گاهی در برخی مواقع و در میان برخی از تفکرات دانش و قدرت ملازم یکدیگر شناخته شده اند و گاهی نیز رو در روی هم قرار داشته اند.

در ابتدا نگاهی بیندازیم به دو مقوله حق و قدرت:

درهیاهوی غم انگیز زمانه ، ایا هرگز اندیشیده ایم که قدرت ملازمه با حق دارد یا نه؟ و اصولا حق و قدرت همزاد و توامند یا نه؟ و ایا هر چه " حق " بود با"  قدرت " است و قدرت جز با حق و در بر حق تجلی خواهد کرد یا نه؟

متاسفانه باوجود ی که عدالت نسبی حاکم بر روابط بشر ایجاب مب کند که حق و قدرت با هم باشند و با هم زیست کنند و همیشه صاحب حق صاحب قدرت باشد و قدرت در کف حقیقت، بسیاری از اوقات می بینیم که نه تنها حق و قدرت با هم و در بر هم نیستند بلکه افقی که هر یک می نگرند با افق دیگری متفاوت و حتی متضاد است.حقیقت به اتکا جوهر واقعیتی که در آن نهفته است ، چون دانه ای که نیروی رویش و بر و بار را در خود احساس می کند، خود را بی نیاز از هر چیز و هر کس می داند . می بیند همین کافی ست که خود را بنمایاند و در محیطی که استشمام حق شادی و لطافتی بدان می بخشد ، رشد کند و بالاخره در صحنه ی ظهور و بروز پیروز می شود.

قدرت نیز در مقام هماوردی با نیروهایی چون حق، به اتکا خشونت سرد و صامت خویش و اینکه هرگز از پای نخواهد افتاد خواست خود را بالاتر و بر تر از همه ی حقوق می داند و به زبان حال می گوید: هر چه من گفتم حق است و آنچه من خواستم حق و آن چه کرده و می کنم نیز حق.زیرا محیط رشد قدرت تنها به ابیاری و نگهبانی نیاز دارد و هرگز نیازی برای نفوذ در اندیشه ها در خود نمی بیند.از این رهگذر ، رهگذر هماوردی حق و قدرت ، بشر چه مصایبی را تحمل کرده است و چه تلخی ها و مرارت ها یی را کشیده است.تاریخ هر چند گنگ و سطحی و مجامله کار و احیانا لاشعور است  اما کم وبیش آکنده از تلاش ها و بر خورد هاییست که هر از یک از نیرو های حق و قدرت برای از میان بر داشتن و در هم کوفتن همدیگر داشته اند.

در این میان تنها انسان بی پنا ه و سر گردان ، انسانی که پیوسته حق را می یافته و زیر لگد قدرت آن را از دست می داده ، رنج می برده و خون دل می خورده و در این راه چه بسا...  جان را از دست داده است.قدرت در حقیقت نیرویی عاصی و کور است که هیچ هدفی ندارد . هدفش تنها در خواست کسی است که او را چون موم در دست داشته و به هر شکلی که می خواهد در بیاورد ، خواه از نظر اقتصادی ف خواه سیاسی ، خواه فکری...

قدرت حیله گرانه دریافته که جز با ماسک تظاهر و ریا و تبلیغ و احیانا نیرنگ نمی تواند راسا خودش را بنامایاند . چه که حق صاحب چنان نیروهای نا شناخته و حیرت بر انگیزی ست که اگر قدرت بخواهد بی مدد حتی نام آن ، هر چند ظاهری و دروغ ، گامی بردارد زود از پا می افتد و خسته و زبون می شود.گر چه ممکن است کم وبیش حق و قدرت در کنار هم و با هم تجلی کنند ، ولی حق همیشه خودش را می نمایاند و خواص وجودی خودش را آشکار می کند ،وقدرت جز اعمال سبکسرانه نیات چیز دیگری نیست و از همی روست اگر در راه حق به کار افتد ارزش پیدا می کند.

دیده شده که قدرت هنگامی که دوش به دوش حقیقت است چه معجزاتی می کند و به هنگامی که در برابر آن ، چگونه تن به پستی و رذالت می دهد. حق همیشه با راستی ، فداکاری ، پاکبازی، و فضیلت اخلاقی و واقعیت شناسی توام بوده و قدرت با نیرنگ ، کینه توزی ، تظاهر و فساد اخلاق.همیشه اعمال زور و قدرت و رسوایی اعمال قدرت توام با حق ، با سبکسری ، جنایت ، خیانت ، از میان بر داشتن مادی و معنوی توام بوده و هست . قدرت می خواهد آن چه را که مغایر منافع خویش است از پیش پا بردارد و ان چه را که بر خلافاراده صاحب قدرت در برابر ش قد علم می کند سر به نیست سازد ، حتی اگر حق باشد.

ولی حق و حقیقت در فضای دیگری سیر می کنند . از چشمه های دیگر اب می نوشند و ضربه های درد ناک و کاری قدرت را با روی باز می پذیرد ، ولی حرف خودئش را می زند و کار خودش را می کند ، چه که پیروزی او  در وجود داشتن و بقای اوست و نه چیز دیگری.

ادامه دارد...

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
غزاله به روایت غزاله نویسنده: - شنبه ۱۳۸٦/٢/٢٢

غزاله به روایت غزاله

 
 
 

 دوازده، سیزده ساله بودم، دنیا را نمی‌شناختم. کی دنیا را می‌شناسد؟ این توده‌ی بی‌شکل مدام در حال تغییر را که دور خودش می‌پیچد و از یک تاریکی می‌رود به طرف تاریکی دیگر. در این فاصله، ما بیش و کم رؤیا می‌بافیم، فکر می‌کنیم می‌شود سرشت انسان را عوض کرد، آن مایه‌ی حیرت‌انگیز از حیوانیت در خود و دیگران را... .

 


" ما نسلی بودیم آرمان‌خواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. "
" ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت"
"از خودم چه بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند. در گردونه‌ی سوگ‌های طنز‌آمیز زندگی، رسیده‌ام تا اینجا، به انتظار شوخی هایی که در راه هستند، با بود و نبود انسان."
 "متحد نیستیم. اگر حرمت‌گذار یکدیگر باشیم، می‌توانیم جهانی شویم" …»

غزاله علیزاده از بیست و سوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۵تاکنون در امامزاده طاهر کرج به خواب ابدی فرو رفته است.
او در جنگل های جواهردِه رامسر به مرگی آگاهانه خود را پیوند داد و با مرگش یکی از چهره های مطرح داستان نویسی ایران به انتهای راه خود پیوست.
ویژگی خاص غزاله علیزاده در داستان هایش داشتن نگاه و بیان زنانه است. شخصیت های زن در داستان های او نقش عم